ایران‌شناسی — تاریخ و فرهنگ
پژوهشی جامع در تمدن کهن ایران زمین
☽✦☾
تاریخ ایران
— ✦ —

جنایتکاری به نام مصطفی پورمحمدی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاجمهوری اسلامی

جنایتکاری به نام مصطفی پورمحمدی

مصطفی پورمحمدی زاده سال ۱۳۳۸ در شهر قم است. او زمانی که ۱۹ ساله بود بدون هیچ‌گونه تخصص و تجربه‌ای در جایگاه دادستان انقلاب اسلامی راهی استان خوزستان شد و در آنجا دست به قتل و کشتار زد. از جمله می‌توان به مقابله او با جوانان معترض مسجدسلیمان اشاره کرد. پورمحمدی انتصاب خود به این جایگاه را نشانه «دوراندیشی بزرگان» می‌خواند و با ادبیات سرکوبگرانه اذعان می‌کند که برای «آرام‌کردن اوضاع» او را راهی خوزستان کردند. در سال ۱۳۶۰ از خوزستان راهی هرمزگان شد تا اعتراضات آنجا را نیز سرکوب کند.

در تمام طول دهه ۶۰، پورمحمدی یکی از فعالان درجه اول سرکوب و کشتار بود. در سال ۱۳۶۶ به وزارت اطلاعات رفت و در پست معاونت خارجی مشغول شد. حسین طائب — رییس پیشین سازمان اطلاعات سپاه — در آن دوران زیر دست او مشغول بود.

پورمحمدی همچنین یکی از چهار نفری بود که آیت‌الله خمینی در سال ۶۷ برای کشتار زندانیان سیاسی ایران تعیین کرد. این هیئت ۴ نفره حدود چهار هزار زندانی سیاسی را در کمتر از دو ماه در تابستان ۱۳۶۷ به قتل رساندند. پورمحمدی از سال ۶۸ تا ۷۸ جانشین رییس وزارت اطلاعات و در جایگاه دست راست فلاحیان «در قتل و ترور و بمب‌گذاری و انواع جنایت‌ها در داخل و خارج از کشور» شرکت داشته است.

در سال ۱۳۹۲ دگرباره به یک پست مهم قضایی دست یافت و در کابینه حسن روحانی وزیر دادگستری شد. در این دوران یکی از مهم‌ترین جنایت‌های رخ‌داده در ایران، جنایت اسیدپاشی به روی دختران اصفهان بود. حسن روحانی در حرکتی نمایشی، پورمحمدی را مسئول رسیدگی به پرونده کرد و نه تنها هیچ گزارشی ارائه نشد، بلکه اکنون که ۱۱ سال از آن می‌گذرد هیچ خبری از پیگیری پرونده نیست و عملاً مختومه شده است.

طنز تلخ تاریخ این است که شخصی با چنین سوابق ننگینی کاندید ریاست‌جمهوری شد و گفت: «نظام جمهوری اسلامی نظامی است که به حقوق شهروندان و مردمش به طور جدی معتقد و پایبند است!»

حاج آقا نجفی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاگذشته تا پایان قاجار

حاج آقا نجفی

حاج محمد تقی رازی نجفی ملقب به حاج آقا نجفی یکی از روحانیون مفت خور و جنایتکار زمان ناصر الدین شاه بود. او حدود 5000 نفر از اراذل و اوباش را به نام طلاب دور خود جمع کرده بود و  به هر یک از آنها سه تا پنج تومان ماهیانه می‌داد و آنان برای اجرای اوامرش حاضر به خدمت بودند و چون قشون منظمی از اوامر او اطاعت می‌کردند.لذا آقا نجفی به چنان قدرتی دست یافته بود که در تمام شئون زندگانی مردم از کوچک و بزرگ، غنی و فقیر، زندگان و حتی مردگان دخالت می‌کرد و هر ثروتمندی می مرد اموالش را به نام سهم امام ضبط می کرد و بین خود و اطرافیانش تقسیم میکرد.حاجی اسماعیل نجف‌آبادی یکی از متمول‌ترین افراد آن زمان از جمله کسانی بود که پس از مرگ، مال و املاکش توسط آقا نجفی ضبط شد و همسر و فرزندانش در اندک زمانی آواره شده و جهت سیر کردن شکم‌شان، به گدایی کردن افتادند.او فئودال بزرگی بود که هیچ بهره ای از تقوا نداشت.وی در سال قحطی غلات را احتکار میکرد و منتقدان احتکار غلات از جمله حاجی محمد جعفر شهردار اصفهان را به بابیگری متهم کرد و ملک المتکلمین خطیب مشهور مشروطه را فاسد العقیده نامید. کارش بقدری بالا گرفته بود که با شاهزاده مسعود میرزا ظل السلطان پسر ارشد ناصرالدین شاه (چون مادر ظل السلطان از طایفه قاجار نبود ظل السلطان با اینکه پسر ارشد بود به ولیعهدی نرسید)در گیر می شد. حاج آقا نجفی خانه خود را بست قرار داده بود و اوباش او پس از هر جنایتی به خانه او می آمدند و ماموران حکومتی نمی توانستند آنها را دستگیر کنند. وقتی ماموران ظل السلطان برای دستگیری یکی از اوباش که در خانه حاج آقا نجفی بست نشسته بود مراجعه کردند حاج آقا نجفی پیغام داد که به شازده بگویید پا روی دم ما نگذارد. ظل السلطان که بسیار از حاج آقا نجفی خشمگین بود جواب داد حاج آقا بهتر است محدوده دم خود را مشخص نماید چون ما هرجا میرویم می گویند دم حاج آقا استحاج آقا نجفی از مخالفان تاسیس مدارس جدید بود. او از دادن مالیات املاک وسیع خود خودداری میکرد و دیگران را وادار میکرد که مالیات او را بدهند. او بسیار بیسواد بود و تا عدد 500 بیشتر نمی توانست شمارش کند. او سرانجام در 70 سالگی در گذشت.

قتل‌عام‌های گرجستان توسط سپاهیان ایران

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

قتل‌عام‌های گرجستان توسط سپاهیان ایران

جنایاتی که لشکریان ایران در طول زمان در قفقاز انجام دادند داستانی است پر از آب چشم و مختص به دوران صفویه نمی‌باشد. در سال ۱۲۲۶ میلادی سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه که از قهرمانان تاریخ ایران می‌باشد شهر تفلیس را محاصره کرد و گروهی از «ایرانیان ساکن تفلیس» شبانه دروازه‌های شهر را به روی مهاجمان باز کردند.

به دستور سلطان جلال‌الدین نشان‌های حضرت مسیح و مریم مقدس روی پلی در رودخانه کورا گذاشته شد تا مسیحیان مجبور به زیر پا نهادن آنها شوند. هر کس که از زیر پا نهادن این نشان‌ها و گرویدن به اسلام سرباز می‌زد گردن زده شد. گفته می‌شود صد هزار نفر، تقریباً تمامی جمعیت تفلیس، حاضر نشدند از دین خود دست بکشند و با خون آنها آب رود کورا به رنگ سرخ درآمد. مورخان گرجی از این واقعه به عنوان «تاریک‌ترین روز گرجستان» یاد می‌کنند.

بعدها پدربزرگ و پدر شاه اسماعیل نیز بارها به دلیل گسترش اسلام به سرزمین گرجستان حمله کردند و جان خود را نیز بر سر همین مسئله باختند. شاه اسماعیل مؤسس دولت صفوی از همان اوان سلطنت بنای حمله به گرجستان را گذارد. بعد از شاه اسماعیل، اخلاف وی مانند شاه طهماسب و شاه عباس اول در طی دو قرن غمناک‌ترین پرده‌های تراژدی تاریخ گرجستان را به نمایش گذاشتند.

اسکندربیک ترکمان، مورخ مخصوص شاه عباس اول، در تاریخ خود به تواتر از قتل و غارت گرجستان و ویرانی آن به دست صفویان سخن رانده است: «بعد از حملات شاه عباس دیگر بویی از آبادانی در گرجستان به مشام نمی‌رسید و قزلباشان بر هیچ متنفسی ابقا نکردند.»

ماجرای کتوان شهید بسیار دردناک است. کتوان مادر شاهزاده طهمورث بود و از ۱۶۰۵ به بعد به عنوان نایب‌السلطنه در کاختی حکمرانی می‌کرد. در سال ۱۶۱۴ شاه عباس در صدد سرکوب ناآرامی‌های گرجستان برآمد. کتوان برای جلوگیری از حمله خود را تسلیم او کرد ولی شاه ایران منطقه گرجستان را مورد تاخت و تاز قرار داد؛ هزاران نفر کشته و هزاران نفر دیگر به مرکز ایران کوچانده شدند.

ملکه کتوان ۱۰ سال در شیراز به سر برد تا این که شاه عباس برای انتقام‌گیری از طهمورث که تسلیم نشده بود از کتوان خواست مسلمان شود و به عقد او درآید. با مخالفت سرسخت وی روبرو شد و آنقدر با آهن داغ شکنجه شد تا کشته شد. کلیسای ارتدکس گرجستان او را قدیس اعلام کرد و به او لقب «کتوان شکنجه شده» داد. قتل‌عام مردم کاختی هنوز از منظر مردم و تاریخ‌دانان گرجستان تراژدی دردناکی است که حتی در مدارس گرجستان به آن اشاره می‌شود.

کمیته آهن (کمیته زرگنده)، رضا شاه و خانم عزیز کاشی

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

کمیته آهن (کمیته زرگنده)، رضا شاه و خانم عزیز کاشی

جنگ جهانی اول باعث شد هرج‌ومرجِ برآمده از به توپ بسته شدنِ مجلس شورای ملی مشروطیت گسترده‌تر شود. در چنین شرایطی گروه‌های مختلف برای بهبود وضعیت کشور وارد عرصه سیاسی شدند و تأکید کردند که با رویکرد اتخاذی آنها کشور نجات پیدا خواهد کرد. یکی از این گروه‌ها کمیته آهن بود که فعالیت‌های خود را پس از قرار داد ۱۹۱۹ آغاز کرد و با کودتای 1299 بدان پایان داد. فهرست نام و تعداد کامل اعضای کمیته کاملاً مشخص نیست؛ اما برخی از اعضای اصلی و سرشناس آن را کسانی چون سیدضیاالدین طباطبایی، مسعود کیهان، یحیی دولت‌آبادی، کاظم سیاح، حسین دادگر، محمود جم، حسین دادگر و سیدمحمد تدین تشکیل می‌دادند.روایتی موجود است حاکی از اینکه این کمیته دارای سه عضو خارجی یعنی ژنرال سر ادموند آیرونساید، کلنل اسمایس و سر والتر اسمارت نیز بوده‌استاعضای کمیته رابطه نزدیکی با انگلستان داشتند و بسیار نگران پیشروی بلشویک‌ها در ایران بودند .در هنگام کودتای دولت سوم اسفند دولت انگلیس یکپارچه نبود و لرد کرزن وزیر امور خارجه هنوز بدنبال اجرای قرارداد 1919 بود . حال آنکه شاخه دیگری از دولت انگلیس به رهبری چرچیل که وزیر مستعمرات بود کار قرارداد 1919 را با توجه به مخالفتهای شدید در ایران تمام شده می دانست و بدنبال کودتا در ایران و ایجاد حکومت مرکزی قوی و ایجاد سدی برابر حکومت بلشوویکی روسیه بود.  از طرف دیگر گرچه انگلستان در جنگ جهانی اول پیروز شده بود ولی این پیروزی باعث هزینه‌های سنگینی برای دولت انگلستان شده بود دولت و دولت انگلستان تصمیم گرفت که نیروهای خود را از ایران خارج کند در این هنگام چرچیل بهترین کار را ایجاد حکومت مقتدر در ایران می‌دانست که جلوی بلشویک‌ها را بگیرد چرچیل ژنرال آیرونساید(از اعضای خارجی کمیته آهن) را مامور یافتن فرد مناسب اینکار میکند و تصمیم میگیرد کودتا را بدون اطلاع به وزارت خارجه به سرانجام برساند. ژنرال ایرن ساید چند نفر را زیر نظر می گیرد(سرگرد کیهان، سردار همایون و.. )در نهایت با توجه به جرائتی که رضا شاه در برکناری سرهنگ کلرژه از فرماندهی فوج قزاق نشان داده بود, رضا شاه انتخاب می شود. ژنرال آیرونساید در خاطرات خود High Road to Command و خاطرات خصوصی منتشر نشده خود کاملاً روشن می سازد که او بدون اطلاع وزارت امور خارجه ، کرزن یا نورمن به تنهایی در تجهیز قزاقهای ناراضی فعالیت کرده است.روابط لرد کرزن و هرمان کامرون نورمن سفیر انگلستان در ایران پس از کودتا خراب شد ، به حدی که لرد کرزون در بازگشت از تهران از دیدن وی خودداری کرد. لرد کرزون اعتقاد داشت که نورمن به تنهایی مسئول شکست قرارداد ۱۹۱۹ در ایران است سید ضیا الدین طبا طبایی , سروان سیاح که در کودتا بودند آدمهای انگلیس بودند و نقشه بر این بود که پس از کودتا رضا خان را به بازی نگیرند و در کابینه اول سید ضیا رضا شاه هیچ پستی نداشت و وزیر جنگ هم سرگرد کیهان بود. به طور کلی ۷ پست وزارت در کابینه سید ضیا به اعضای کمیته آهن تعلق داشت. رضا شاه بدون توجه به اینکه در ابتدا پست وزارت نداشت به جلسات دولت می‌رفت و وقتی با اعتراض سید ضیا و سایر وزیران مواجه می‌شد که می‌گفتند شما جز کابینه دولت نیستید پا سخ می‌داد خب یک پست وزارت هم به من بدهید وزیر جنگ یک سرگرد( یعنی مسعود کیهان) است و من یک سرتیپ  هستم و هیچ کجای دنیا یک سرتیپ از یک سرگرد دستور نمی‌گیرد. سید ضیا که می‌دانست قشون قزاق تنها به حرف رضاخان است و بدون قشون قزاق امکان تامین امنیت تهران و سایر نقاط کشور وجود ندارد به ناچار پست وزارت جنگ را به رضاخان داد. سید ضیا به واسطه پشتیبانی انگلستان رفتار توهین آمیزی با احمد شاه داشت. او در حضور احمد شاه سیگار می‌کشید و بدون اجازه احمد شاه می‌نشست و این رفتارهای متکبرانه سید ضیا, احمد شاه را بسیار آزرده خاطر می‌کرد. واقعیت این است که انگلستان و سید ضیا به ماهیت رضا شاه پی نبرده بودند.والتر اسمارت دبیر دوم سفارت انگلستان و از اعضای کمیته آهن بود عاملِ ارتباطِ هرمان نورمن سفیر انگلیس با سید ضیا بود که به او دستورهای وزارت خارجه‌ی انگلیس را ابلاغ می‌کرد. بر اساسِ یکی از این دستورها که به تهران رسید ه بود به براندازیِ رضاخان بود تاکید شده بود. رضا خان از این امر مطلع  شده بود. در این هنگام واقعه ای رخ داد که رضا شاه از آن نهایت استفاده را برد.
آقای والتر اسمارت ازدواج کرده بود و همسر داشت، ولی همسرش را به پاریس فرستاده بود. او به همراه یکی دیگر از دیپلمات‌های ارشد سفارت انگلستان به نام پریچمن علی‌رغمِ مخاطرات و مشکلاتی که می‌توانست به وجود آورد، تمایل به معاشرت و سرگرم شدن با زنان ایرانی داشتند. بدین منظور، هر دو برای سرگرمی و وقت‌گذرانی، به عشرت‌کده‌ای متعلق به زن سرشناسی می‌رفتند به نام عزیز کاشی، که جز خودِ صاحب‌خانه، گه‌گاه برای‌شان دوستانِ خویش را هم دعوت می‌نمود. عزیز کاشی وامیرزاده خانم، دوتن از زن های بسیار معروف تهران دراواخر حکومت احمد شاه بودند که ازقرار خانه ای در خیابان صفی علیشاه تهران دایرکرده بودند که این خانه مرکز عیش و عشرت عده ای از خوشگذران های دست و دلباز وسطح بالای تهران شده بود و دراین محل علاوه بر انواع و اقسام تنقلات و مشروبات، این دو، همراه با تعداد دیگری ازخانم های خوشرو، ازمیهمانان که اغلب از خوشگذران ها وخانواده های سرشناس آن روزهای تهران بودند و ازجمله عده ای از شاهزادگان، رجال و سیاستمداران و حتا دیپلمات های سفارت خانه ها را علی الظاهر، دراین محل با می و مطرب و ساز و آواز و خانم های درجه یک پذیرائی میکردند که نام بسیاری از نوازندگان و خوانندگان آن زمان ازجمله "عارف قزوینی" درمیان آنان آمده است.القصه یک شب پریچمن و اسمارت برای سرگرمیِ چندساعته به این عشرت‌کده رفته بودند.خبرچین های سردار سپه  بلافاصله این خبر و حضور آن دو نفر را درآن خانه به وی رساندند.سردارسپه که میخواست زهرچشمی از انگلیس ها به ویژه "اسمارت" و "هاوارد" بگیرد، به عوامل خود دستور داد که آن خانه رامحاصره وتمام کسانی را که درآنجا بودند دستگیرکنند. اسمارت و پریچمن توسطِ قزاق‌ها ی رضا خان غافلگیر شدند. والتر اسمارت از پنجره‌ی اتاق به خارج پریده ناپدید شد، ولی پریچمن که فرز و تیز نبود، به عنوان فاسق و فاجر، به دست پلیس ایران دستگیر و به قرارگاه منتقل گردید، به مدت چهارساعت ــ‌تا هویت اصلیِ وی فاش و مسجّل شد ‌ــ در توقیف به سر برد.آقای پریچمن که به سببِ این فاجعه، آماجِ طعن و تمسخر شده بود، ناچار از ترکِ ایران شد.لرد  کرزن که از ماجرا دلتنگ و خشمناک بود، نامش را از فهرست دیپلمات‌ها حذف کرد. البته والتر اسمارت هم وضع مشابهی داشت، منتها با شرایط مناسب‌تری تهران را پشت سر گذشت.سردار سپه به فتوای حاج آقا جمال اصفهانی(در این هنگام رضاخان نمی‌خواست باروحانیون درگیر شود و می‌خواست از نفوذ روحانیون استفاده کند تا سید ضیا را کنار بزند) که روحانی بانفودی بود، دستور داد دوتن ازسران اصلی آن خانه یعنی عزیز کاشی و امیرزاده خانم را در میدان توپخانه حد شرعی زدند و به امر او، آنها را به "خوار" ورامین تبعید کردند. رضاخان که اینک حمایت روحانیون را پشت سر خود داشت و با توجه به نفرت احمد شاه از سید ضیا و زهر چشمی که از سفارت انگلستان گرفته بود توانست سید ضیا را به کنار بزند ‌ملک الشعراء بهار که درآن هنگام روابط خوبی با سردارسپه داشت، این قطعه را برای خوش آیند وی سرود و انتشار داد:سردار سپه شجاعتی بارز کردباقدرت خود "عزیز" را عاجزکردبگرفت و کتک زد وفرستاد به "خوار"چشمش نزنی، حقیقتا معجز کرداما بعدها که میان ملک الشعرا با سردار سپه شکرآب شد و حتا رضا شاه اورا چندین سال به اصفهان تبعید کرد، تا اینکه در زمان برگزاری مراسم هزاره فردوسی، شاه با پادرمیانی عده ای از رجال مورد اعتمادش، بهار را آزاد کرد و او به تهران بازگشت.ملک الشعرا بهار در دوران شکرآب شدن روابطش با سردارسپه، همین قضیه عزیز کاشی را که به آن صورت تعریف و تمجید کرده بود، این بار به صورت زیر سرود که انصافا، این سروده دوم او به مراتب بهتر از سروده قبلی اش از کار درآمد. ملک الشعر این بار گفت:چون از در تسلیم نشد یار، عزیزدر چنگ رضا گشت گرفتار، عزیزخورد آن گل‌تازه، چوب و شد نفی به‌خوارزین کار عزیز خوار شد و خوار عزیزکه ملاحظه میکنید در این دوبیت "بهار" چگونه با زیرکی تمام با واژه های "عزیز" و"خوار" بازی کرده و آنها را به دوسه منظور دراین قطعه به کار برده است.البته سیاست سردار سپه صرفا برای چشم زهر گرفتن از دیپلمات های سفارت انگلیس بود که چوب آنرا عزیزکاشی و همکار وی خوردند وگرنه عزیزکاشی و خانه وحرفه او البته برای کسی پنهان نبود. به همین علت، سردار سپه بعدا دستور داد با پرداخت مبلغ قابل توجهی، عزیز کاشی را محترمانه به تهران بازگرداندند و این "عزیزکاشی" بعدا سرگذشت خوبی هم پیدا کردسردار اجل پسر شیخ خزعل که به همراه پدرش به امر سردارسپه در زمان رئیس الوزرائی او دستگیر و به تهران تبعید شده بود، به همراه افراد خانواده پر جمعیتش، در تهران درخانه بزرگی که وسایل زندگی راحتی داشت ودارای باغ بزرگی بود، به امر رضا شاه تحت نظر زندگی میکرد. شیخ خزعل بعد ازچند سال نیز درهمانجا بیمارشده و درگذشت.
این خانه وباغ مصفای آن درتقاطع خیابان ژاله و عین الدوله(ایران بعدی)قرار داشته است].پسر خزعل که پس ازمرگ پدر، لقب "سرداراجل" را گرفته بود، مدتی بعد عاشق همین "عزیز کاشی" شد که زن فوق العاده زیبا و دلبر وشیرین زبانی بود و با وی ازدواج میکند.خانم سیمین بهبهانی شاعر معاصر ازقول مادرش خانم فخرعظما ارغون در خصوص خانم عزیز کاشی می نویسد"عزیز کاشی زن جالبی بود درمدتی که من نزد او نشسته بودم، مرتبا وبه مناستی که پیش می آمد، ابیات حافظ را برزبان می آورد ومیگفت من نیمی از غزلهای حافظ را درحافظه دارم. با من هم مدتی به زبان فرانسه صحبت کرد زیرا مادرم فارغ التحصیل مدرسه ژاندارک بود که در زمان ملاقات با "عزیزکاشی" معلم زبان فرانسه بود ودرچند دبیرستان آن زمان تهران، زبان فرانسه را تدریس میکرد. مادرم میگفت وی درضمن صحبت با من، از خانمی هم که ندیمه وخدمتگزاراو بود درخواست کرد که تارش را آوردند و او در دستگاه دشتی برای من آهنگی را هم به غایت ماهرانه نواختخانم سیمین بهبهانی چنین ادامه می دهد "مادرم خانم فخراغظم ارغون که از زنان روشنفکرعصرپهلوی اول و دوم بوده است، به اتفاق عده ای از زنان روشنفکر دوره پهلوی اول «انجمن نسوان وطنخواه" را تاسیس کرده بود، عزیز کاشی که درآن هنگام همسرسرداراجل پسر شیخ خزعل شده و صاحب خانه بسیار مجلل و احترامی شده بود قصد داشت با پرداخت مبلغ قابل توجهی بعنوان کمک به این انجمن، او را نیز بعنوان عضو هیات مدیره پذیرا شوند، اما مادرم به صلاحدید سایراعضای مدیره، این کمک دست ودلبازانه اورا نپذیرفت و مدتی بعد عده ای به خانه سردار اجل ریخته و سردار اجل را به قتل رساندند. عزیز کاشی هم که زن ثروتمندی بود و ازشوهرش هم ثروت و املاکی برایش باقیمانده بود، بخش عمده ای ازآنها را صرف کارهای خیریه کرد.

یهودیان بنیادگرا

تاریخ جهانشخصیت‌ها

یهودیان بنیادگرا

در اسرائیل فرقه‌های یهودی تندرویی وجود دارد که به شدت طرفدار صهیونیسم هستند. یهودیان حاردی ده درصد جمعیت اسرائیل را تشکیل می‌دهند و این رقم رو به افزایش است. نحوه آموزش کودکان آن‌ها بر مطالعه تورات مبتنی است.

گروهی از اسرائیلی‌های سکولار می‌خواهند این یهودیان سنتی را وادار کنند نظام آموزشی خود را مدرن کنند. پروفسور آمنون روبنشتاین می‌گوید: «اگر به آن‌ها ریاضیات، انگلیسی و کامپیوتر یاد ندهید، نمی‌توانند در جامعه اسرائیل ادغام شوند. تعداد رو به افزایش حاردی‌ها برای کلیت جامعه مشکلات اقتصادی زیادی ایجاد می‌کند.» بحث میان اسرائیلی‌های سنتی و سکولار بسیار پرحرارت است و دو طرف هنوز فاصله زیادی با هم دارند.

دکتر یوزف منگله

تاریخ جهانشخصیت‌ها

دکتر یوزف منگله

لقب وی در میان اسیران زندان‌های آلمان نازی، فرشتهٔ مرگ بود. یوزف منگله که در سال ۱۹۱۱ در شهر گونزبورگ به‌دنیا آمده بود، فرزند کارخانه‌دار ثروتمندی بود اما به‌جای اینکه پیشه خانوادگی را در پیش بگیرد، پزشک شد. اوایل سال ۱۹۴۳ بود که به آشوویتس رفت و به عنوان پزشک ارشد اردوگاه منصوب شد.

روزنامه‌نگار امریکایی، جرالد پوسنر، نویسندهٔ کتاب داستان کامل منگله می‌گوید: «منگله سنگدل‌ترین و بی‌رحم‌ترین‌شان بود. او برای خودش خدایی می‌کرد و سرنوشت کسانی را که به آشوویتس آورده می‌شدند، تعیین می‌کرد». بعضی زندانیان وادار به کار در اردوگاه‌های کار اجباری می‌شدند و بعضی دیگر در اتاق‌های گاز انداخته می‌شدند. گروه سومی هم بودند که شامل دوقلوها، کوتاه‌قامت‌ها و کم‌توانان و همچنین بچه‌ها بود که به عنوان موش‌های آزمایشگاهی مورد استفادهٔ تجربه‌های هولناک منگله قرار می‌گرفتند.

تحقیق او هیچ ربطی به علم نداشت. برای مثال در میان همه کارهای وحشت‌انگیزی که می‌کرد یکی این بود که با آزمایش روی آدم‌ها دریابد که آنها گرما را تا چه درجه حرارتی می‌توانند تحمل کنند. او معمولاً در این «آزمایش‌ها» از ریختن آب‌جوش بر روی افراد استفاده می‌کرد و به زنان سیمان مایع تزریق می‌کرد تا اثر آن را بر عقیم‌سازی دریابد.

در ۱۷ ژانویهٔ ۱۹۴۵، ده روز قبل از اینکه نیروهای شوروی اردوگاه مرگ آشوویتس را آزاد کنند، منگله فرار کرد. هرچند ابتدا نیروهای آمریکایی او را دستگیر کردند اما او را شناسایی نکردند. در ماه ژوئیه آزاد شد و پیش از آنکه به آرژانتین سفر کند، چهار سال در مزرعهٔ سیب‌زمینی در جنوب آلمان کار کرد.

او در سال ۱۹۴۹ با کمک خانواده و عوامل دیگر از راه ایتالیا ابتدا به آرژانتین رفت؛ یک سال بعد به پاراگوئه نقل مکان کرد و از سال ۱۹۶۰ نیز به برزیل رفت و تا زمان مرگش که به احتمال زیاد ۱۹ سال بعد در سال ۱۹۷۹ بود، در برزیل زندگی پنهانی داشت. سازمان اطلاعاتی اسرائیل بعد از دستگیری آیشمن به شدت در تعقیب دکتر یوزف منگله بود. سرانجام او در سال ۱۹۷۹ در هنگام شنا سکته کرد و درگذشت. با مرگ منگله، اسرائیل موفق نشد هرگز با این نازی شماره یک تحت تعقیب، تسویه حساب کند.

موضع جمهوری اسلامی در خصوص دولت دکتر مصدق

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

موضع جمهوری اسلامی در خصوص دولت دکتر مصدق

بازماندگان آیت‌الله خمینی اکنون اشک تمساح برای دکتر مصدق می‌ریزند و از «سقوط دولت مردمی مرحوم مصدق» سخن می‌گویند؛ این امر بیشتر برای توجیه دشمنی رهبر جمهوری اسلامی با ایالات متحده آمریکا بود. آیت‌الله خامنه‌ای در خصوص دولت دکتر مصدق چنین می‌گوید: «تجربۀ نهضت ملی جلو چشم ماست. در نهضت ملی دکتر مصدق به آمریکایی‌ها حسن ظن بلکه ارادت داشت. البته با انگلیسی‌ها بد بود، اما مایل نبود به آن‌ها تکیه کند. آن کسی که عامل کودتا علیه دکتر مصدق شد نه یک انگلیسی که یک آمریکایی بود، و پشت سرش بیش از دستگاه اینتلیجنت سرویس انگلیس، سیای آمریکا قرار داشت. آمریکا این‌جوری است؛ یعنی با یک نظامی، با یک حکومتی که مطلقاً دینی نبود، حتی انقلابی هم نبود، نتوانستند بسازند. نهضت ملی که حکومت انقلابی نبود.»

حال آنکه آیت‌الله خمینی مصدق و جبهۀ ملی را گروهی مرتد می‌داند که «با اسلام و روحانیتِ اسلام سرسخت مخالف بودند». می‌گوید: «وقتی مرحوم آیت‌الله کاشانی دید که این‌ها خلاف دارند می‌کنند و صحبت کرد، این‌ها سگی را نزدیک مجلس عینک زدند و اسمش را "آیت‌الله" گذاشتند! این کار را در زمان مصدق کردند که این‌ها به وجود او فخر می‌کنند. مصدق مُسلِم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زده‌اند و به اسم "آیت‌الله" توی خیابان‌ها می‌گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد. و اگر مانده بود سیلی بر اسلام می‌زد. این‌ها تفاله‌های آن جمعیت هستند که حالا قصاص را که حکم ضروری اسلام است "غیرانسانی" می‌خوانند. ما تکلیف‌مان با آن‌ها روشن است. هر وقت هم مصلحت بدانیم، روشنش می‌کنیم.»

در آن سخنرانی آیت‌الله خمینی از برافتادن مصدق با استفاده از تمثیل «سیلی خوردن» یاد می‌کند و پیداست که بسیار از آن خشنود است، زیرا سپس می‌افزاید: اگر مانده بود سیلی بر اسلام می‌زد. آیت‌الله کاشانی، چنان که خمینی به درستی می‌گوید، در سیلی زدن به مصدق سهم بزرگی داشت. او که در کارزار ملی شدن صنعت نفت پشتیبان مصدق بود، در دورۀ دوم نخست‌وزیری او دشمن آشتی‌ناپذیر مصدق شد.

چنان که چند هفته پس از کودتا در مصاحبه‌ای با یک روزنامۀ مصری گفت: «مصدق خیانت کرد و طبق شرع شریف اسلام مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش خیانت کند مرگ است.» و وقتی از دست‌داشتن خارجی‌ها در براندازی مصدق از او پرسیدند، گفت: «تا آنجایی که من می‌دانم چنین چیزی نبوده. مصدق علیه شاه شورید و موقعیت و نفوذ شاه را در بین مردم فراموش کرد.»

قرارداد دارسی

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

قرارداد دارسی

قرارداد خائنانه دارسی و چپاول نفت ایران را همه شنیده‌اند. اما آیا به راستی امتیاز دارسی قراردادی ننگین بود؟ به موجب قرارداد دارسی، دولت قاجار به ویلیام ناکس دارسی به مدت ۶۰ سال اجازه استخراج نفت داد. دولت ایران ۲۰۰ هزار لیره پیش دریافت گرفت و مقرر شد دارسی سالانه ۱۶ درصد از منافع خالص به ایران بپردازد. در قرارداد آمده بود که پس از انقضای مدت، تمام تأسیسات به دولت ایران تعلق خواهد گرفت.

این قرارداد اولین تجربه ایران در انعقاد قرارداد نفتی است. ایران در آن دوران امکانات، پول، دانش فنی و نیروی انسانی برای اکتشاف نفت را مطلقاً نداشت. دارسی قرارداد را در ۱۹۰۱ بست و در ۱۹۰۸ به نفت رسید — ۷ سال اکتشاف با هزینه سنگین. در آن دوران تمام تجهیزات با قاطر و کوله‌پشتی حمل می‌شد و خطر غارت همیشگی بود. حتی پس از کشف نفت، چهار سال دیگر طول کشید تا جاده‌ای برای حمل نفت به خلیج فارس ساخته شود.

با همان مختصر درآمد نفتی، امکان شکل‌گیری دولت مدرن در ایران فراهم شد. نمی‌توان قرارداد دارسی را خائنانه نامید؛ این آغاز یک راه بود که در قرارداد ۱۹۳۳ بهبود یافت و به سهم ۲۵ درصدی ایران تبدیل شد.

حمله شاه اسماعیل به سواد کوه

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

حمله شاه اسماعیل به سواد کوه

شاه اسماعیل در سال ۹۰۹ قمری یه سواد کوه در استان مازندران حمله می کند. حاکم سوادکوه حسین کیای چلاوی به قلعه‌ای درکوهستان پناه میبرد. پس از محاصره و قطع آب ورودی قلعه، حسین کیا حدود 50 روز مقاومت میکند و سرانجام به سبب کمبود آب تسلیم میشود.شاه اسماعیل دستورمیدهد حسین‌کیا رادرون قفسی چوبی بگذارند. سپس زن و دختر و پسر و برخی از نزدیکانش را در برابر قفس او، برهنه میکنند و بدستور شاه تعدادی قزلباش باوحشیگری تمام مشغول تجاوز به اعضای خانواده و نزدیکان وی میشوند.درپایان بدستور شاه سیخ بلندی را از بدن آنان عبور میدهند. بطوریکه یکسرش از زیر پوست آخرین ستون فقرات میگذشت و یکسر دیگر از پشت گردن بیرون می‌آمد، سپس آن بیچارگان را که از درد و خونریزی بخود میپیچیدند برفراز آتش گرفتند تا اندک اندک و درمیان ضجه‌های جانخراششان بریان شوند.حسین‌کیا که شاهد تجاوز و به سیخ کشیدن عزیزانش است، گردن خودرابه چوب قفس میسابد تا رگ او پاره شود و بیش از این شاهدضجه‌های عزیزانش نباشد. قزلباشان متوجه شده و مانع از خودکشی اومیشوند.سپس قزلباشان بدستور شاه گوشت کباب شده لاشه این افراد را خورده و استخوان‌هایشان رابه آتش انداخته و خاکسترشان را بر باد دادند.درآخر بدستور شاه اسماعیل بدن حسین‌کیا راخراشیدند و بر زخم‌ها و خراش‌ها شیره مالیدند و قفس او را پُر از مورچه و حشرات کردند. وی چند روزی بسختی زیست. پس از آن درون زخم‌ها کرم ایجاد شد و از شدت هجوم حشرات و عفونت زیاد، درگذشت. جسدش را سوزاندند و خاکسترش را برباد دادند.

چه‌گوارا

تاریخ جهانشخصیت‌ها

چه‌گوارا

چه گوارابرخلاف هوچیگر ی کمونبستها، چه_گوارا جنایتکاری همچون استالین و مائو بود.او معتقد بود "نفرت عنصر مبارزه است و انسان را به ماشین کشتار تبدیل می کند." او در نامه به همسرش سال ۱۹۵۷ می‌نویسد: اینجا در جنگل‌های کوبا زنده و تشنه به خون هستم.با پیروزی انقلاب کوبا و سقوط رژیم باتیستا در سال۱۹۵۹ چه گوارا از سوی فیدل کاسترو به ریاست زندان لاکابانا منصوب شد و جوخه‌های اعدام را برپا کرد‌. چه گوارا قاضی دادگاه تجدیدنظر هم بود و در ۵ ماه ریاست او بر این زندان بیش از ۵۰۰نفر ضدانقلاب اعدام شدند. ‏به گفته خوزه ویلاسوسا از مسئولین قضایی پرونده‌های لاکابانا احکام بطور خودکار در دادگاه تجدیدنظر تایید می‌شدند.خاویر آرزواگا کشیشی که محکومین به اعدام را آرام می‌کرد در خاطراتش میگوید برای درخواست عفو پسربچه ای پیش چه گوارا و کاسترو رفتم اما هیچکدام توجهی نکردند.‏با تأسی از آرمانهای رفیق استالین اولین اردوگاه کار اجباری با نام گواناهاکابیبز سال ۱۹۶۰ یک سال بعد انقلاب کوبا برپا شد. به گفته چگوارا ضدانقلابی‌های سطح پایین و کسانی که پرونده های مشکوک دارند و مشخص نیست سزاوار زندان هستند یا نه و همچنین همجنسگرایان و کشیش ها به اردوگاه میفرستیم‏. قاعده‌ی متهم مجرم است سابقه طولانی در عقاید چه گوارا دارد. مثلا پیش از انقلاب کوبا یک نفر را صرفا به این خاطر که مشکوک به جاسوسی برای ارتش باتیستا است می‌کشد و در این مورد می نویسد: مشکل را با یک کلت کالیبر ۳۲ حل کردم. ‏چه گوارا در جریان بحران موشکی کوبا میگوید: در دفاع از ارزشها و اصولمان حاضریم همه چیز خود را در جنگی اتمی به خطر بیندازیم. او پس از پایان بحران و برچیده شدن موشکها در یک مصاحبه میگوید: اگر موشکها باقی می‌ماند در برابر تجاوز آمریکا همه را به قلب آمریکا خصوصا نیویورک شلیک میکردیم.دو سال پیش هزاران نفر در روساریو، زادگاه چه گوارا با جمع آوری امضا خواستار پایین کشیدن مجسمه او شده بودند. مدیر موسسه‌ بیسس آرژانتین که این کمپین را به راه انداخته می‌گوید: چه گوارا نه برای آرژانتین نه روساریو کاری انجام نداده. عاقبت روزی این مجسمه را از چهره روساریو پاک می‌کنیم.همینگوی که پس از حضور در جنگ داخلی اسپانیا، به انقلاب‌های چپ روی خوش نشان می‌داد، در آن زمان مقیم کوبا شده بود و یک بار از دوستش جورج پلیمپتن، سردبیر نشریه پاریس ریوو، دعوت کرده بود برای حضور در مراسم اعدام زندانیانی که در دادگاهای تریبونال تحت نظر چه‌گوارا محکوم شده بودند به کوبا برود. این دو به اتفاق شاهد کامیون‌هایی بودند که می‌آمدند محکومان را پیاده می‌کردند و پس از تیرباران، اجساد را دوباره می‌بردند. همین هم شد که پلیمپتن بعدها از انتشار کتاب خاطرات چه گوارا تحت عنوان 'خاطرات موتورسیکلت' سر باز زد."به نوشته این محقق و زندگی‌نامه‌نویس بریتانیایی، انقلاب کوبا که به رهبری فیدل کاسترو و یاری برادرش رائول و چه گوارا در ژانویه ۱۹۵۹پیروز شد "در سال‌های تاریک خود مسبب ۱۶ هزار اعدام، ۱۰۰ هزار زندانی عقیدتی سیاسی و زمینه‌ساز مهاجرت اجباری حدود ۲ میلیون کوبایی شده است؛ فراری بزرگ از بهشت سوشیالیستی فیدل کاسترو که در جریان آن حدود ۳۰ هزار نفر جان دادند.در سال ۱۹۶۵، چه گوارا پس از محفوظ نگه‌داشتن قدرت کاسترو در کوبا، با روس‌ها توافق کرد تا با حمایت و آموزش به شورشیان در کنگو شوروی را گسترش دهد. حال آن که در آن جا او به دلیل عدم پیشرفت انقلابی در مقابل «مهاجمان اروپایی»، سر خورده شده بود. مخصوصا این برایش ناامیدکننده بود که علاقه آن‌ها به خشونت به حد مطلوب وی نرسیده بود!!!دو سال بعد در سال ۱۹۶۷، چه گوارا به بولیوی سفر کرد تا به انقلاب دامن بزند و حتی یک دهقان هم به او یا انقلاب شوروی ملحق نشد. اگرچه در عوض خیلی زود گوش‌های شنوایی میان طبقه متوسط رو به بالا پیدا کرد و آن‌ها به سرعت طی یک شورش کوتاه مدت در کشتن هزاران بولیویایی بی گناه از او تبعیت کردند. مدت کمی پس از این واقعه پلیس بولیوی با کمک سازمان اطلاعات آمریکا (سیا) او را دستگیر کرد.بعدها اسیرکنندگان او گفتند: «زمانی که در قلعه لاکابانا در حال کشتار شبه نظامیان از جمله یک کودک ۱۴ ساله بود، بسیار شجاع به نظر می‌رسید… اما پس از دستگیری انگار واقعاً ترسیده بود.»طبق گزارشات، چه گوارا با التماس خواستار زنده ماندن خود شد و گفت: «زندگی من بیشتر از مرگم برای شما ارزش خواهد داشت.ظاهرا اسیرکنندگان او با این حرف موافق نبودند. با او همان‌طور رفتار شد که او با عده بی‌شماری رفتار کرد، به جایگاه تیرباران فرستاده و اعدام شد.نگاهی به دیدگاه چند نویسنده و تحلیلگر آمریکای لاتین درمورد چه‌گوارا:جاکوب ماچوور نویسنده و روزنامه نگار کوبایی: او جلاد بی رحم و خالق اردوگاه کار اجباری در کوبا بود.
آرماندو والادارس شاعر، سیاستمدار و فعال حقوق بشر که بخاطر مخالف با حکومت کاسترو ۲۲ سال را در زندان کوبا بسر برد: مردی بود پر از نفرت که ده ها نفر را بی محاکمه اعدام کرد.آلوارو بارگاس یوسا نویسنده پرو-اسپانیایی، تحلیلگر و مورخ آمریکای لاتین و فرزند نویسنده مشهور ماریو بارگاس یوسا: یک ماشین کشتار بی احساس.‏کارلوس آلبرتو مونتانر نویسنده کوبایی که در کودکی با فیدل کاسترو ارتباط خانوادگی داشتند: چه گوارا مقابل مخالفانش ذهنیتی مشابه روبسپیر در انقلاب داشت.

تخت جمشید و منشور کوروش

سخنانی چند با خواننده

تخت جمشید و منشور کوروش

تخت جمشید  یکی از قدیمی‌ترین آثار عظیم به جا مانده از دوره هخامنشیان است.زمان ساسانیان به تخت جمشید سَدْستون (صد ستون) می‌گفتند. چنانچه در سنگنبشته شاهپور سکانشاه نام «سَدستون» در بند پنجم نوشتار آمده است.یونانیان اطلاع کمی از این شهر داشتند؛ احتمالا در آن دوران به سبب اهمیت ملی و آیینی تخت جمشید خارجی‌ها نمی‌توانستند در آن رفت‌وآمد کنند. قانونی که نمونه‌ای از آن در دوره قاجارها نیز وجود داشت و اجازه استفاده از اماکن مقدس زمان خود برای خارجی‌ها را نمی‌دادند.کتیبه‌هایی از پادشاهان ساسانی نیز در تخت جمشید یافت شده است که نشان می‌دهند پس از ورود اسلام به ایران نیز این مکان را محترم می‌شمردند و آن را با شخصیت‌هایی همچون سلیمان نبی و جمشید مرتبط می‌کردند. یک نویسنده دوران ساسانی نیز واقعه به آتش کشیده شدن تخت جمشید را در میان نوشته‌هایش آورده است.اهریمن ملعون برای از میان بردن ایمان و توجه مردمان به آیین زرتشت اسکندر را برانگیخت… تا به کشور ایران بیاید و ستمگری، جنگ و غارتگری را به آنجا بیاورد. پسر اهریمن (اسکندر) آمد و فرمانروایان ایرانشهر را کشت و پایتخت‌های شاهان را به تاراج داد و ویران کرد… و کتاب‌های آیین زرتشت را سوزاند و حکیمان، موبدان و دانشمندان ایران زمین را کشت و تخم کینه و نفاق را میان بزرگان پراکند… لوئیجی پشه یک افسر ایتالیایی بود که در سال 1237 خورشیدی به فارس رفت تا از تخت جمشید و پاسارگاد تصویر تهیه کند. او عکس‌های خود را در قالب یک آلبوم به ناصرالدین شاه عرضه کرد و باعث شد تا ناصرالدین شاه به این امر توجه بیشتری نشان دهد و به خرج خود عکاسان متعددی را راهی فارس کند. آقارضا عکاس‌باشی، آقایوسف، سلطان اویس میرزا، ابولقاسم محمد تقی نوری و آنتوان سوریوگین تعدادی از این عکاسان بودند که تصاویر آن‌ها قبل از شروع حفاری‌ها در تخت جمشید گرفته شده‌اند.اولین تلاش‌ها برای اکتشاف آن در دهه 30 میلادی آغاز شده است.پس از فرازونشیب‌های بسیار پس از 9 سال بالاخره قانون عتیقات به تصویب مجلس رسید و هیات وزیران اجازه کاوش در تخت جمشید توسط دانشگاه شیکاگو را صادر کرد.  در سال1310ش/ 1931میلادی مؤسسه شرق‌شناسی دانشگاه شیکاگو مسئولیت حفاری و مرمت در تخت‌جمشید را برعهده گرفت. در این سال پروفسور جیمز. اچ. برِستد مدیر مؤسسه که خود مصرشناس پرآوازه‌ای بود، پروفسور ارنست هرتسفلد را به‌عنوان مدیر هیات اعزامی به تخت‌جمشید منصوب کرد.ارنست امیل هرتسفلد باستان‌شناس و ایران‌شناس آلمانی بود که در سال‌های ‎۱۹۲۳–۱۹۲۵ بخش‌هایی از پاسارگاد و تخت جمشید را برای نخستین بار مورد کاوش قرار داد.حمایت مالی این طرح را خانمی امریکایی که نمی‌خواست نامش فاش شود برعهده داشت و محمدتقی مصطفوی نماینده دولت ایران در این طرح بود. هرتسفلد، پیش از آنکه از سوی مؤسسه شرق‌شناسی به این سمت منصوب شود، برای انجام تحقیقات به تخت‌جمشید سفر کرده بود. وی نخست در سال 1284ش/ 1905 در بازگشت از حفاری منطقه آشور از تخت‌جمشید دیدار کرد و پس از بازگشت به برلین حاصل تحقیقات خود را در کتابی، که با همکاری فریدریش زاره نگاشت، منتشر کرد.مهم‌ترین اقدامات هرتسفلد در این مدت عبارت‌اند از: خاک‌برداری حرم خشایار، کشف بقایای رنگ روی پیکره‌های شاه و ملازمانش در درگاه شمالی عمارت شورا، کشف کتیبه تأسیس کاخ جنوب ‌شرقی، کشف کتیبه تأسیس کاخ صدستون، کشف مجموعه الواح گلین تخت‌جمشید، کشف الواح زرین و سیمین با کتیبه‌ای از داریوش مربوط به تأسیس کاخ آپادانا. اشمیت در مقیاسی وسیع به کاوش در مجموعه و محوطه آن ادامه داد.اعضای هیات اعزامی به سرپرستی وی سال‌به‌سال تغییر می‌کردند. به گفته اشمیت مهم‌ترین اکتشاف دوران سه‌ساله اقامت وی در تخت جمشید عبارت‌اند از: کشف لوحه سنگی به خط میخی مربوط به احداث بنای کاخ آپادانا؛ و کشف ظروف پذیرایی مجلل و غنائم مصری، بین‌النهرینی، و یونانی. گروه کاوش در این مدت مجموعه بسیار غنی و مفصلی از مدارک شامل عکس‌، طرح، و نقشه تهیه کردند که در بایگانی مؤسسه نگهداری می‌شود.در واپسین سال‌های مأموریت مؤسسه شرق‌شناسی دانشگاه شیکاگو در تخت‌جمشید موزه دانشگاه فیلادلفیا و موزه هنرهای زیبا در بوستون نیز در کار کاوش با آن‌ها همراه شدند تا از عهده کار وسیعی که در دست بود برآیند. با شروع جنگ‌جهانی دوم در سال 1318ش/ 1939 فعالیت حفاری این مؤسسه در تخت‌جمشید متوقف شد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم مطالعات باستان شناسی در منطقه تخت جمشید به شکل گسترده و منسجم آغاز شد و محققانی چون پوپ، کخ، و گیرشمن نیز با گروه‌های خود به تحقیق و تفحص در آن پرداختند. این مطالعات بیشتر به کشف آثار باستانی از زیرلایه‌های خاک، جابه‌جایی و قرار دادن ستون‌ها و درگاه‌های شکسته و آسیب‌دیده در مکان حقیقی خودشان و مرمت سردرها ستون‌ها، کتیبه‌ها، و نیز مقبره‌های موجود بر فراز کوه مهر محدود می‌شد.آخرین کاوش مهم باستان‌شناسی در این منطقه تعیین دو حریم به نام‌های حریم حفاظتی داخلی و خارجی پارسه را در پی داشت و بر روی کاوش‌ها و گستره مطالعات باستان‌‌شناسان و برنامه‌ریزی حفاظتی از منطقه تاثیر به سزایی گذاشت.برخلاف تصور بسیاری استوانه منشور کوروش در ایران کشف نشدسال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی به هنگام کاوش‌های باستان‌شناسی گروه بریتانیایی در محوطه باستانی بابل در بین‌النهرین هرمز خود رسام، باستان‌شناس بریتانیایی آسوری‌تبار، استوانه گلی‌ای را یافت که شامل نوشته‌هایی به خط میخی بود. جنس این استوانه از گل رس است، 22,5 سانتی‌متر طول و 11 سانتی‌متر عرض دارد و دور تا دور آن 45 سطر (به جز بخش‌های تخریب‌شده) به خط و زبان اکدی (بابلی نو) نوشته شده‌است.بررسی‌های بعدی نشان داد که نوشته‌های استوانه در سال 538 پیش از میلاد به فرمان کوروش بزرگ پس از شکست دادن نبونید و تصرف کشور بابل، نوشته شده‌است. این اثر در نیایشگاه اِسَگیله (معبد مردوک) در شهر بابل قرار داده شده بود. در حال حاضر این لوح سفالین استوانه‌ای در بخش «ایران باستان» در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.از سوی دیگر، در سال 1375 آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانه‌ای که آن را متعلق به نبونید پادشاه بابل می‌دانستند، در حقیقت پاره‌ای از استوانه کوروش بزرگ، از سطرهای 36 تا 43 است. پس از این آگاهی، این پاره از لوح استوانه‌ای که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری می‌شد، به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده و به استوانه اصلی پیوست شد.واقعیت این است که در مورد کوروش اطلاع زیادی نداریم  کوروش هم یک جهانگشا بوده و گفته های مبالغه آمیز در خصوص او و او را پدر حقوق بشر خواندن صحت ندارد. ترجمه کنونی استوانه کوروش هم کار شاهزاده اشرف پهلوی و با کمک آقای شجاع الدین شفا بوده و این ترجمه واقعی نیست.ایشان، در سال ۱۳۵۰ رئیس هیئت نمایندگی ایران در مجمع عمومی سازمان ملل بود و نمونه‌ای از متن خودساخته کتیبه را همراه با نسخه بدلی از استوانه، که موزه بریتانیا آنرا ساخته بود، به اوتانت دبیرکل وقت سازمان ملل متحد تحویل دادند.یروینگ فینکل(استاد زبانهای باستانی) منشور کورش را از زبان بابلی به انگلیسی ترجمه کرده‌است. در ترجمه وی هیچ کدام از فضیلت‌های ادعایی در مورد کورش وجود ندارد.اگرچه گفته می‌شود وقتی قانون اساسی آمریکا را می‌نوشتند به پیشنهاد توماس جفرسون (که از طریق نوشته‌های گزنفون، کورش را می‌شناخت)، یکی از مدل‌هایی که مورد مطالعه قرار گرفت، تسامح کورشی بود.اگرچه سازمان ملل متحد برگردان (البته جَعَلی) منشور کورش را (که اشرف پهلوی به اوتانت داد) به شش زبان رسمی منتشر کرده و بَدل استوانه گِلی را هم در راهرو طبقه دوم مقّر خودش در نیویورک، جایی که نمونه‌هایی از آثار فرهنگی کشورهای دیگر هم نگهداری می‌شود، در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومیت، به معرض تماشا گذاشته‌،اگرچه «بان کی مون» از آن به عنوان نخستین بیانیه حقوق بشر یادکرده،اگرچه «نیل مک گرگور» (رییس موزه‌ی بریتانیا) منشور کورش را «یکی از بزرگ‌ترین اعلامیه‌های آرمانی انسان در تاریخ» توصیف نموده، و جورج دبلیو بوش و خیلی‌های دیگر هم آنرا ستوده‌اند،و اگرچه حق آزادی که کورُش برای همه انسان‌ها و آئین‌ها پذیرفته و نمود عملی آن (هم زیستی ملّت‌های گوناگون در امپراطوری بزرگ ایران)، آدمی را به تأمّل وامی دارد و وی به دلیل پیام انسانی و گامی که در عرصه ی خرد برداشته، زبانزد است امّا، مضمون منشور کورش با پلورالیسم سیاسی که امروزه می‌شناسیم، یکی نیست. کما اینکه دموکراسی آتن هم عین دموکراسی‌های امروزی نیست.

جمال عبدالناصر و خلیج فارس

تاریخ جهانشخصیت‌ها

جمال عبدالناصر و خلیج فارس

برای نخستین بارجمال عبدالناصر به عنوان رهبر ناسیونالیسم عرب،  در یک سخنرانی در سال ۱۹۵۱ با نامیدن خلیج فارس به نام خلیج عربی قصد تحریک احساسات توده عرب منطقه علیه ایران را داشت.اصولاً در دهه ۱۹۷۰ ملک خالد پادشاه عربستان سعودی با توجه به قدرت ایران و نیز نیاز‌های مشترک ایران و سعودی به یکدیگر، حاضر به حمایت از ادعا‌های ابوظبی در مورد جزایر سه گانه نشد.جمال عبدالناصر  یک شیاد حرفه‌ای بود. او با وقاحتی بی‌نظیر ادعا میکرد، نیروهای مسلح مصر  دو موشک دوربُرد «القاهر» و «الظافر» ساخته اند. عبدالناصر در سخنرانی‌های متعددش ادعا می‌کرد که برد القاهر ۶۰۰ کیلومتر و برد الظافر ۳۵۰ کیلومتر است؛ و این دو موشک قادرند به آسانی پایتخت اسرائیل یعنی تل‌آویو را هدف قرار داده و نابود کنند!!! حالا آنکه این گونه موشک‌ها اصلاً در مصر وجود خارجی نداشتند!!!! او از فلسطینیان می‌خواست که از اسرائیل خارج شوند تا در مسیر بلدوزرهایی که قرار است کلیه اسرائیلیان را به دریا بریزند قرار نگیرند!!! جمال عبدالناصرحتی در روز اول جنگ ۶ روزه که ضربات مرگباری از نیروی هوایی اسرائیل دریافت کرده بود به دروغ ادعا می‌کرد که نیروهای اسرائیل را شکست داده است !!! بدین طریق ملک حسین  پادشاه اردن را فریب داد و اردن علی رغم اخطارهای اسرائیل وارد جنگ ۱۹۶۷ شد که نتیجه آن از دست رفتن بیت المقدس و کرانه غربی رود اردن بود. آقای اسدالله علم وزیر دربار وقت ایران در خاطرات خود در مورد  جمال عبدالناصر چنین گفت: در عمرم چنین مادر ....‌‌ ندیده بودم

تراشیدن سر هیپی ها

سخنانی چند با خواننده

تراشیدن سر هیپی ها

تیمسار مبصر حدود ۶ سال رئیس شهربانی بود ولی به خاطر تراشیدن موهای سر چند نفر از درباریان از کار برکنار شد.محمد رضا شاه در بازدید هرساله از دانشگاه تهران و دادن دانشنامه به شاگرد اول های دوره های مختلف، از موی بلند فارغ التحصیلان عصبانی شد و زیر لب از این جلفی شکایت کرد.تیمسار  مبصر این مطلب را شنید. از فردا ماموران کلانتری ها، با استخدام سلمانی محل، موی سر  هیپی هایی را که از خیابان ها جمع آوری می شدند، می تراشیدند. دو سه روزبعد تیمسار  مبصر دست در سوراخ زنبور کرد. ماموران کلانتری دربند به «کی کلاب»- رستوران و دانسینگ شب زنده داران خصوصی درباری- حمله بردند. در آن جا، پشت دری که بر روی هر ناآشنایی باز نمی شد، درباریان و جوانان طبقه بالا حضور داشتند. آقای خسرو جهانبانی( که در آستانه ازدواج با والا حضرت شهناز دخترمحمد رضا شاه بود) آقای پرویز راجی( یکی از دوستان والا حضرت اشرف) و فرهاد مشکات( رهبر ارکستر سمفونیک ایران که اینک در آمریکا اقامت دارند) و حسین زنده رودی که هر دو راشهبانو فرح به اصرار از فرنگ به تهران آورده بود با موهای بلند حضور داشتند.(البته بعضی روایت کردند که پسر والاحضرت اشرف هم حضور داشته است و سر او را هم تراشیده‌ بودند) صبح زود به «شهبانو» خبر رسید که موهای این عزیز کردگان تراشیده شده است، ظهر سپهبد مبصر از ریاست شهربانی بر کنار شده بود و مشکات و زنده رودی برای دلجویی در ناهار دربار، در حضور شاه و ملکه بودند.

در خواست تحت الحمایگی امیر کبیر از انگلیس

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

در خواست تحت الحمایگی امیر کبیر از انگلیس

عباس امانت در کتاب خود قبله عالم، نوشته‌است که در محرم ۱۲۶۸ ق. امیرکبیر نامه‌ای به جاستین شیل (وزیر مختار بریتانیا) می‌دهد. وی در کتابش (صص ۲۲۹–۲۲۸) متن نامه را چنین نقل کرده‌است:آن جناب اغلب گفته‌اند که از جانب دولت انگلیس خاصه دستور دارند ضعفا و ستمدیدگان را معاضدت فرمایند. من امروزه در ایران احدی را نمی‌شناسم که از خود من ستمدیده‌تر و بی‌کس‌تر باشد. این مختصر را در دم آخر (پیش از عزیمت به تبعید کاشان) به شما می‌نویسم. من بدون هیچ تقصیری نه فقط از مقام و منصب خود معزول بلکه ساعت به ساعت در معرض مخاطرات تازه می‌باشم. افراد ذی‌نفع که دور شاه حلقه زده‌اند به این اکتفا ندارند که غضب همایونی تنها شامل حال من شود، بلکه اولیای دربار را چنان بر ضد من برانگیخته‌اند که دیگر امیدی به جان خود و عائله و برادرم ندارم. علی‌هذا من و خویشان و برادرم خود را به دامن حمایت دولت بریتانیا می‌اندازیم. اطمینان دارم که آن جناب به معاضدت اقدام می‌کنند و طبق قواعد انسانیت و شرافت به طرزی شایسته تاج و تخت بریتانیای کبیر و شأن ملت انگلیس در حق من و خانواده و برادرم عمل خواهید فرمود. فقدان هرگونه تقصیر این جانب از یادداشت رسمی وزیر امور خارجه [بریتانیا] به وزیر خارجه این دربار مشهود است. دیگر توان (یا مجال) نوشتن ندارم.امانت در نقل نامه به سند شماره F.O. 60/164 در آرشیو ملی بریتانیا استناد کرده‌است

رضا شاه

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

رضا شاه

سعه صدر رضا شاه
آقای منوچهر فرمانفرماییان خود شاهزاده قاجاری است. او پسر شاهزاده فرمانفرما و برادر مریم فیروز همسر اقای کیانوری دبیر کل حزب توده بود. بنظر من برخلاف نظریه رایج رضا شاه اصلا بیرحم نبود و حتی نسبت به زمان و مکان خود بسیار اهل مسامحه بود. همعصران رضا شاه در اروپا مانند هیتلر , موسولینی و یا استالین میلیونی ادم می کشتند. رضا شاه کجا چنین کشتار کرده است. اتفاقا به قدرت رسیدن رضا شاه تنها موردی در تاریخ ایران است که بدون هیچگونه خونریزی صورت گرفته است. او حتی به ولیعهد وقت (محمد حسن میرزا) پول داد و او را به خارج فرستاد.(مقایسه کنید با رفتار اقای خمینی با اعضای حکومت پهلوی در 53 سال بعد) هیچکدام از خاندان قاجار کشته که نشدند بلکه پست و مقام هم گرفتند.  احمد میرزا عضدالسلطنه پسر ناصرالدین شاه فرمانده ارتش در آذربایجان بود. آیا همچین چیزی در جمهوری اسلامی امکان دارد؟ همین آقای منوچهر فرمانفرماییان سمت سفارت در ونزوئلا را داشت.سید ضیا هم وقتی عزل شد رضا شاه به او پول داد و او را به خارج فرستاد. حتی حسین علا که به سلطنت رضا شاه رای منفی داد پست سفارت در فرانسه و بعدها هم به وزارت تجارت رسید. رضا شاه حتی در برخورد با یاغیانی مانند دوست محمد خان بلوچ و شیخ خزعل با سعه صدر برخورد کرد. رضا شاه حتی با دشمنان شخصی خود با رافت برخورد کرد. او در جوانی با قزاق دیگری به نام علیشاه زد و خورد کرد و وقتی رضا شاه به قدرت رسید علیشاه متواری شد و خود را مخفی کرد. رضا شاه از او خواست که به کار برگردد و حتی او را به مقام سرتیپی ارتقا داد. چند قتل سیاسی مانند مدرس, نصرت الدوله فیروز , دکتر آرانی و ..... را به رضا شاه نسبت می دهند که همگی دروغ است و آقای کسروی که وکیل سر پاس مختاری  بود با ادله کافی دروغ بودن این ادعاها را ثابت کرده است.

میخائیل شولوخوف

تاریخ جهانشخصیت‌ها

میخائیل شولوخوف

در محافل ادبی شوروی این ادعا مطرح شده است که کتاب دن آرام در واقع نوشته شولوخوف نیست و او این اثر را در حقیقت از یک افسر ارتش سفید دزدیده است. بسیاری از جمله آقای جان بارون در کتاب KGB ادعا کرده اند که شولوخوف بازجوی KGB بوده است و در هنگام باز جویی از افسر سفیدی بنام فیودور کریکوف به دستنوشته های او دست میابد و دن ارام را می‌نویسد. بعضی از نویسندگان روس از جمله الکساندر سولژنیتسین و روی مددوف هم بر همین عقیده اند. سولژنیتسین پا را از این هم فراتر گذاشت و علنی اعلام کرد «یک جوانک درس نخوانده و کم‌سواد با ریشه‌ای اوکراینی و روستایی، چگونه ممکن است در 23 سالگی چنین شاهکار ادبی‌ای بنویسد؟ دُن آرام از سطح نویسنده ضعیفی چون شولوخف خیلی بالاتر است.»سوتلانا استالین هم معتقد است که شولوخوف یک سارق ادبی بوده است.  آقای ایلسکی شاهد عینی ماجرا است. کار اصلی ایلسکی ثبت کارهای تازه نویسندگان روسی بود.یک روز در سال ۱۹۲۷  خانم آنا گرودسکایا دو قسمت نخست یک اثر تازه را برای ویراستاری در اختیار ایلسکی می‌گذارد (آنا گرودسکایا به عنوان «دشمن خلق» در سال ۱۹۳۸ اعدام شد).هر دو قسمت بسیار جذاب و تاثیرگذار بودند.پس از چندی آنا گرودسکایا گروه ویراستاران را به یک نشست فوری فرا می‌خواند و می‌گوید که از مقامات بالا دستور رسیده که این دو رمان تازه باید به نام «میخاییل شولوخف ۲۲ ساله» ثبت و نشرشود.دلیل این تصمیم آن بود که نویسنده اصلی رمان از نظرمقامات وابسته به «دشمن خلق» و یا به زبان دیگر «ضدانقلاب» بوده است!همزمان در آن دوران، دستگاه تبلیغاتی حزب نیاز به یک اثر ادبی پرولتری و بی‌همتا در نخستین سال برنامه ۵ ساله داشت که نوشته یک فرد خودی و قهرمان پرولتری باشد.ایلسکی می‌گوید که شولوخوف که زیاد به نشریه سر می‌زد مردی فروتن و خجالتی بود و زیاد وارد گفتگوهای ادبی نمی‌شد.کمی بعد هر دو بخش نخست و دوم رمان به نام او منتشر شد و پس از آن شولوخف به انجام نقش خود درآمد وبه بخشی از نمایش حکومتی شوروی تبدیل شد.سال ۱۹۳۲ و ۱۹۴۰ بخش سوم و چهارم «دن آرام» منتشر شد که بنا به گفته ایلسکی، شولوخف در تولید آن تلاش‌های ناموفقی انجام داد و برای همین یک گروه بزرگ از نویسندگان این کار مهم را به سرانجام رساندند.دو بخش پایانی از نظر تداوم سبک به کلی با دو بخش نخست ناهمخوانی دارندسال‌های ۱۹۲۸-۱۹۲۹ شولوخف بر روی رمان دیگری به نام «زمین نوآباد» کار می‌کرد. وی سرانجام اثر را به پایان رسانده و آن را تحویل گروه ویراستار داد. اما چنان ناکاستی‌هایی داشت که یک تیم متشکل از نویسندگان شامل یوری لیبدینسکی، الکساندر فادایف و ایلسکی ماموریت گرفتند که طی یک سال با شولوخف در آبادی قزاق‌نشین «ویوشنسکایا» که او درآنجا بسر می‌برد بروند تا رمان با همکاری شولوخف بازنویسی شده و قابل انتشار گردد.پس از «زمین نوآباد» که یک اثر به شدت تبلیغاتی در زمینه‌ی سازندگی‌های اتحاد شوروی است، شولوخوف جز چند نوشته کوتاه کار مهمی منتشر نکرد.

کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور

در سال‌های شکوفایی اقتصادی ایران پای دانشجویان ایرانی از طبقات کمتر مرفه هم به خارج باز شد. در حالی که ایرانیان مرفه‌تر جهت ادامه تحصیلات، بیشتر عازم ایالات متحده آمریکا می‌شدند، دانشجویان ایرانی با وسع مالی اندک به آلمان می‌آمدند. با توجه به اعتبار پاسپورت ایرانی در آن دوران تصمیم با ایرانیان بود که بر حسب واقعیت‌های زندگی‌شان کشوری را انتخاب کنند.ورود به کشور‌های اروپایی از راه‌های زمینی نیز توسط اتوبوس و قطار با هزینه بسیار مناسب‌تری نسبت به هزینه هواپیما میسر بود.اغلب دیپلمه‌های ناموفق در کنکور دانشگاه‌های ایران برای ادامه تحصیل از دورافتاده‌ترین نقاط ایران عازم اروپا می‌شدند.پاسپورت معتبر ایرانی، یک بلیت اتوبوس تی‌بی‌تی و چند صد واحد یک ارز خارجی (مثلاً ۷۰۰ مارک) در جیب برای آغاز کافی بود.در این خصوص دروغ‌ها و جعلیات کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور بسیار شرم آور است. قابل ذکر است که اعضای کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور همگی با «شاه» مخالف بودند، چون همگی «ضدامپریالیست» بودند. فقط فریاد طرفداران انور خوجه، مائو، استالین، لنین، تروتسکی بود که شنیده می‌شد.یکی از دبیران کنفدراسیون نقل می‌کرد که چگونه تعداد زندانیان سیاسی ایران یک جهش ناگهانی و اغراق‌آمیز یافت.در شهر ماینز آلمان در حال اعتصاب غذا علیه احکام اعدام افرادی از جمله مسعود رجوی بودیم که نماینده‌ای از سازمان عفو بین‌الملل  در مورد تعداد زندانیان سیاسی پرسید. یکی از اعضای کنفدراسیون تعداد «۲۵۰۰۰ زندانی سیاسی» را ذکر کرد! سازمان عفو بین‌الملل اعلامیه صادر کرد و تعداد زندانیان سیاسی ایران را ۲۵۰۰۰ تن اعلام نمود! از آن پس کنفدراسیون با استناد به سازمان عفو بین‌الملل این عدد را همه جا تکرار می‌کرد! (نقل به مضمون).قابل ذکر است که تعداد زندانیان سیاسی در ایران اندکی بعد توسط سازمان دانشجویی تحت کنترل مارکسیست- لنینیست‌های چینی در رقابت (که مثلاً اینها از بقیه رادیکال‌تر هستند) با سایر رقبا به صدهزار زندانی سیاسی افزایش یافت و در تمام تبلیغات گروه‌های مختلف کنفدراسیونی تکرار شد!کنفدراسیون دانشجویان خارج کشور تظاهرات گوناگون را بر علیه رژیم پهلوی ترتیب دادند که مهمترین آنها تظاهرات سال ۱۳۴۶ در جریان سفر محمدرضا شاه به آلمان و تظاهرات سال ۱۳۵۶ در جریان سفر محمدرضا شاه به آمریکا بود. آنها نمایش‌های اعدام خیابانی در اروپا به راه می‌انداختند و رژیم شاه را رژیمی سرکوبگر و و ضد بشری به افکار عمومی غرب نشان می‌دادند. کنفدراسیون دانشجویان با تحت تاثیر دادن افکارعمومی جوامع غربی سعی داشت که دولت‌های غربی را تحت فشار گذاشته تا علیه وضعیت حقوق بشر در ایران موضع‌گیری کنند. حال انکه کارنامه حقوق بشری کنفدراسیون نیز قابل دفاع نیست، چون از آن به صورت «ابزاری» و سودجویانه استفاده شده و  پر از دروغ و بهتان بوده است. کنفدراسیون دانشجویان جعلیات شیادانی چون رضا براهنی را به عنوان شواهدی از سرکوبگری و شکنجه رژیم پهلوی ذکر می‌کرد. متاسفانه تعدادی از نویسندگان و به اصطلاح روشنفکران غربی مانند ژان پل سارتر، میشل فوکو ،سیمون دوبوارو …. هم که کوچک‌ترین آشنایی با جامعه ایران نداشتند در نهایت بی‌مسئولیتی خزعبلات کنفدراسیون را تکرار می‌کردند و باعث به وجود آمدن چهره منفی از رژیم پهلوی در جهان غرب می‌شدند.

کتاب بر باد رفته

سخنانی چند با خواننده

کتاب بر باد رفته

نویسنده کتاب بر باد رفته یعنی خانم مارگارت میچل نژادپرست بود و کتاب بر باد رفته هم بسیار مورد انتقاد قرار گرفته است. در یک کلام کتاب بر باد رفته  از مزخرف‌ترین کتاب‌هایی بود که من در طول عمرم خوانده‌ام. توصیه می کنم اگر این داستان رو نخوندید اصلا سراغش نروید و  عمر عزیز رو صرف این صدها و هزار صفحه نکنید (ترجمه فارسی که من خواندم سه جلد بود)و به خوندن خلاصه ای چند صفحه ای از داستان کفایت کنید تا اگر اینجا و اونجا صحبتش میشه احساس بی سوادی ادبی بهتون دست ندهد.  فیلم اقتباس شده ازداستان بر باد رفته نژادپرستانه‌ترین فیلم تاریخ هالیوود است که در آن نه تنها ارباب و رعیت میان سفیدان و سیاهان وجود دارد که حتی سفیدان فیلم رسماً جزو فرقه کوکلاس کلانند!!!داستان بر باد رفته در مزرعه‌های ایالات جنوبی در دوران جنگ داخلی آمریکا روی می‌دهد. خط اصلی داستان فیلم را ماجراهای عاشقانه دختری به نام اسکارلت اوهارا استمسئله جنجالی فیلم نمایش زندگی اسکارلت و روابطش با برده‌هایی است که در کنار او و خانواده‌اش زندگی می‌کنند.، مشکل کتاب «بر باد رفته» نمایش تاریخ نیست. مشکل عادی‌سازی و حتی خوب جلوه دادن شر و پاک کردن وحشت برده‌داری است. در این فیلم جنوب پیش از جنگ داخلی آرمان‌شهر است و نیروهای شمال که برای لغو برده‌داری می‌جنگند، نقطه مقابل آن هستند که سعی می‌کنند زندگی آرام و خوش جنوب را به هم بزنند در این داستان برده‌ها انسان‌های مطیع و راضی‌ از شرایطی هستند و بیش از آن‌که به فکر دیگر برده‌ها باشند، نگران اربابانشان هستند، حتی تمایلی ندارند که پس از جنگ محل بردگی را ترک کنند. حتی بردگانی که آزاد شده‌اند، افرادی خطرناک و البته ساده‌لوح نمایش داده می‌شوند.

حزب توده و مواضع ضد ایرانی

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

حزب توده و مواضع ضد ایرانی

به کوشش حزب توده در مورخه ۱۳۲۵از طرف کارگران و دهقانان چالوس و کلارستاق، متینگ عظیمی تشکیل داده که تنها خواسته شرکت کنندگان متینگ، محکومیت ژنرال فرانکو در اسپانیا بوده و از دولت قوام السلطنه می‌خواهند که تمام روابط ایران را با حکومت اسپانیا قطع کند...! (تصویر سند را اینجا آورده ام) یعنی پس از اشغال ایران در1320ش که اصلی ترین مشکل کشور قحطی نان و گرسنگی بوده، دهقانان و کارگران چالوس، مشکل اصلی شان، ژنرال فرانکو در اسپانیا بوده، انترناسیولیست یعنی این! در دهه چهل در تهران مسابقه کشتی بین ایران و روسیه برگزار شد و از سوی حزب توده توصیه شد که بجای تشویق کشتی گیرهای ایران، کشتی گیران کشور رفیق روسیه را تشویق کنند!● آقای ایرج اسکندری در خاطراتش می نویسد که در ۱۳۳۰ش در باکو، حزب کمونیست آذربایجان یک شامی به افتخار رهبران حزب توده برپا کرده بود یکی از فعالان حزب توده بلند شد و همه را دعوت کرد که به افتخار معاهده ترکمنچای بنوشند که بخشی از ایران را جدا کرده و به روسیه واگذار کرده...! (خاطرات ایرج اسکندری...ج۳،ص۱۲۱)حزب توده چون تلاش می کرد قدرت را در ایران به زیر نفوذ سوسیال امپریالیسم شوروی بکشد و ناگزیز از تبعیّت از امام خمینی و پذیرفتن حکومت مذهبی بود و از گروههای مخالف نظام خبر جمع می کرد و به اطلاع مقامات حکومت می رساند.رهبران حزب توده چنین می پنداشتند که این حکومت مذهبی بیش از شش ماه دوام نخواهد یافت و بعد، نوبت به خود آنها خواهد رسید!پس از دستگیری قطب زاده که با تلاش حزب توده صورت گرفته بود «در حوزه حزبی رفیقی گفت: جانمی جان، زور ما به قطب زاده چربید، دیگر چیزی نمانده! یک کم دیگر جای پایمان را سفت کنیم، بعد یک کودتائی، چیزی،...بعدش هم شوروی را می گوئیم بیاید مثل افغانستان....به به!».(با گامهای فاجعه شیوا فرهمندراد)پرتوی در خاطراتش می گوید ارتش شوروی به تازگی افغانستان را اشغال کرده بود سرهنگ عطاریان در دیدارش با کیانوری گفت:«رفیق کیانوری ما چیزی از رفقای افغان مان کم نداریم!».(اندیشه پویا، شماره ۳۸، مورخه مهر و آبان ۱۳۹۵)فعالان توده‌ای، در رسانه‌ها و تجمعات حزب توده، استدلال‌های گوناگونی در دفاع از واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی، مطرح می‌کردند. یکی از استدلال‌های نویسندگان و سخنرانان توده‌ای این بود که ورود شوروی به صنعت نفت ایران از لحاظ اقتصادی و سیاسی، مفید است و محیط ایران را دموکراتیزه می‌کند!معروف‌ترین و پر سر و صداترین مقاله در دفاع از واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی را آقای احسان طبری، که به عنوان یک شخصیت تئوریک و ایدئولوگ در حزب توده شناخته می‌شد، نگاشت.آقای احسان طبری در زمستان سال ۱۳۲۳ پس از مشورت و هماهنگی با اعضای ارشد حزب توده، در مقاله‌ای که در روزنامه مردم (از نشریات حزب توده) منتشر شد به صراحت به دفاع از  واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی پرداخت. وی در این مقاله واگذاری نفت شمال به شوروی را برای تدوام سیاست موازنه مثبت، ضروری ارزیابی کرده و ورود شوروی به ایران را موجب تسهیل تکامل و ترقی ایران دانسته بود. طبری همچنین حضوری شوروی در ایران را در راستای انترناسیونالیسم پرولتری می‌دانست.

افکار یکی از نمایندگان مجلس در زمان مشروطه

سخنانی چند با خواننده

افکار یکی از نمایندگان مجلس در زمان مشروطه

مربوط است به نماینده دوره دوم مجلس مشروطه که پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان بوجود آمد.حسام الدوله  معزی در خاطراتش می نویسد:● جناب شیخ محمدتقی نماینده دویم ولایات ثلاث، سواد مختصری داشت و برای هر کاری استخاره می کرد. شنیدم بیمار است به عیادتش رفتم. معلوم شد دندانش پیله و ورم کرده. به حُکم استخاره با میخ طویله، اطراف دندان‌هایش را  سوراخ کرده و خون آمده بود و صورتش آماس کرده بود. می نالید و اشک می ریخت.گفتم برویم پزشک، زیرا خطرناک است. فورا تسبیح در دست گرفت استخاره برای اینکه کدام پزشک خوب است: دکتر مسعود خوب آمد...رفتیم پیش دکتر  مسعود. نسخه و دستوری نوشت. به درشکه چی دادم تا آنرا خریداری کند و شیخ محمدتقی را به منزل برساند. روز بعد به ديدنش رفتم وضعش بدتر شده و مانند کودکی سرش را زیر رختخواب کرده و پاهایش را به سرعت در هوا حرکت می داد و ناله می کرد. گفت: دواها را نخوردم چون برای خوردن دواها، استخاره کردم بد آمد، لذا از خوردن داروها خوداری کردم. متحیر شدم از سادگی شیخ.(به نقل از: خاطرات حسام الدوله معزی...ص۱۶۰) و آنوقت این آدم نماینده مجلس می گردد تا قوانین مترقی تصویب کرده و جامعه پیشرفت کند.

کریستف کلمب

تاریخ جهانشخصیت‌ها

کریستف کلمب

چهره واقعی کریستف کلمب
۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ در تقویم قاره آمریکا، ایتالیا و اسپانیا به نام جشن ملی روز کلمب (انگلیسی: Columbus Day‎)، ثبت شده است. روزی که کریستوف کلمب پا به آمریکا گذاشت. اخیراً این روز به نام روز میراث آمریکایی-ایتالیایی‌ها و بومیان آمریکا تغییر نام داده شده است.در بیش‌تر کلاس‌های تاریخ امروز، به کودکان آموخته می‌شود که در سال ۱۴۹۲ میلادی «کریستف کلمب» اقیانوس نیلگون را با کشتی طی و «آمریکا را کشف کرد». در این داستان کلمب کاشفی جسور، رهبری شجاع و قهرمانی ملیاست.در پی اعتراضات گسترده سرخ پوستان آمریکا از امسال نام روز کلمب به نام بومیان آمریکا تغییر پیدا کرده است.ژوئن ۲۰۲۰ ، تاریخی بود که ستایش کریستوف کلمب به پایان رسید و مجسمه او در شهر ریچموند ایالت ویرجینیا را آتش زده و به دریاچه انداخته شد. اولین مجسمه کلمب که در سال ۱۹۳۷ در ریچموند نصب شده بود با طنابی از پایه اش جدا شد و به جایش نوشته شد او نماد نسل کشی بود.سپس مجسمه های کریستوف کلمب، کسی که عامل کشتار و نسل کشی بومیان آمریکایی بود، در شهرهای مختلف به زیر کشیده می شود. مجسمه کلمب در شهر میامی خراب می شود و زن سیاه پوستی در مقابل مجسمه بی سر کلمب در بوستون دستش را به علامت پیروزی بالا می برد.کریستف کلمب فردی است که مسئول برخی از ترسناک‌ترین قساوت‌ها در تاریخ انسانی بوده است.کریسوف کلمب جمع آوری ثروت را با رستگاری هم‌تراز کرده و می‌نویسد: “طلا برترین است؛ طلا گنج است و هر کس صاحب آن باشد، هر کاری بخواهد در دنیا می‌تواند انجام دهد و حتی می‌تواند روح مردم را به بهشت ببرد”. «میخل دکان» در سفر ۱۴۹۴ کلمب همراه وی بود و گزارش زیر را نوشته است: “بعد از این که چندین روز در اقامتگاهمان استراحت کردیم، به نظر دریاسالار شاه رسید که زمان اجرا کردن خواسته‌اش برای جستجوی طلا فرا رسیده که دلیل اصلی ما برای شروع سفری این چنین عظیم و پر از خطرات بسیار بود.خشونت جنسی در مقابل بدن بومیان و خوار کردن و تحقیر بدن آن‌ها زمانی که کلمب زنان تاینو را به عنوان برده‌های جنسی و پاداش‌های جنسی برای سربازانش مورد استفاده قرار داد، مشخص می‌شود. کلمب با صادر کردن آن‌ها به بخش‌های دیگر جهان از تجارت برده‌های جنسی سود برد. در واقع بیش‌تر درآمدش از برده‌داری به دست می‌آمد.بارتولوم دلا کازاس» اسقف دومینیکنی «چیاپاس» که زاده اسپانیا بود، و هراس و وحشت مقهورسازی، برده‌داری و قتل عام بومیان را مشاهده کرده و مستند ساخت، نقل می کند: “آن‌چه ما در قبال بومیان آمریکا انجام دادیم به عنوان یکی از غیر قابل بخشش‌ترین جرائمی که در برابر خدا و مردم تا به حال انجام شده است و این تجارت [بردگان سرخپوست آمریکا] به عنوان یکی از ناعادلانه‌ترین، شیطانی‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین آن‌ها خودنمایی می‌کند.دلا کازاس به خاطر بی‌رحمی که مشاهده کرد، کاملاً رنجیده و شرمنده شده بود. در گزارشات بسیار او عنوان می‌کند که کلمب به سربازانش دستور می‌داد پاهای کودکانی که فرار می‌کردند را قطع کنند؛ اسپانیولی‌هایی که بومیان را برای تفریح شکار کرده و می‌کشتند؛ استعمارگرانی که برندگی شمشیرهایشان را روی بدن بومیانی که زنده بودند و نفس می‌کشیدند، امتحان می‌کردند؛ سربازان کلمب  سر این که چه کسی با یک رفت و برگشت شمشیرش می‌تواند فردی را به دو نیم تقسیم کند، شرط‌بندی می‌کردند. د لا کازاس نوشته: “این اعمال غیر انسانی و بربریت در مقابل چشمان من طوری انجام می‌شد که در هیچ عصری مشابهش یافت نخواهد شد. چشمان من آن قدر از این اعمال بسیار مخالف ماهیت بشر دیده است که اکنون که می‌نویسم، لرزه بر بدنم افتاده  است.

حقایق ناگفته‌ از تاریخ معاصر ایران

سخنانی چند با خواننده

حقایق ناگفته‌ از تاریخ معاصر ایران

هنگام مطالعه تاریخ ایران به افرادی برمی‌خوریم که بنا به مقاصد سیاسی که دارند برای فردی دلسوزی می‌کند و او را به عرش اعلا می‌برند . در عین حال از فرد دیگری هم بد گویی می‌کنند و او را به حضیض ذلت می‌برند. یکی از آنها امیرکبیر است که بعد از گذشت قریب ۱۷۵ سال از مرگ او عده‌ای هنوز عده‌ای ولکن معامله نیستند و بدون توجه به علل قتل امیرکبیر بنا به مطامع سیاسی خود مشغول مرثیه سرایی هستند . جالب اینجاست که پسر امیرکبیر همچین ادعایی نداشته و رابطه بسیار خوبی با ناصرالدین شاه داشته است.امیرکبیر دو بار ازدواج کرد. امیر کبیر خود برای چاپلوسی و نزدیک کردن خود به دربار و ناصر الدین شاه در همان ابتدای صدر اعظمی همسر خود(جان جان خانم) را با سه بچه طلاق داد و در سن 43 سالگی با خواهر 14 ساله ناصرالدین شاه(ملکزاده خانم) را ازدواج کرد تا دم خود را به خاندان سلطنتی گره بزند.پسر امیرکبیر از ازدواج اول احمد نام داشت.سیاح انگلیسی «بی نینگ» که با میرزا تقی‌خان در تهران ملاقات کرده می‌نویسد:«زمانی که امیر کشته شد (1268ق.) پسرش چهارده ساله بود» / R. Binning. Vol. 2. p. 434با فرض درستی این روایت، میرزا احمد‌خان در 1254 به دنیا آمده است.دکتر پولاک اتریشی می‌نویسد:«شاه درباره پسر امیر محبت فراوان روا داشت. هرچند او را از دربار دور نگاه می‌داشت، همواره مقامش را مراعات می‌کرد و ماموریت‌های شایسته‌ای به او می‌سپرد.» / J. Polak Vol. p. 320.احمدخان در سال 1276 به لقب «ساعدالملکی» سرافراز گردید(یعنی ۲۲ سالگی)مؤلف حقایق‌الاخبار ناصری درباره او می‌نویسد:«میرزا احمدخان که مرحوم میرزا تقی‌خان اتابک اعظم را ولد و ما صدق الشبل یخبر عن الاسد است و به منصب سرتیپی اول توپخانه مبارکه سرافراز و در این سفر (اشاره به مسافرت ناصرالدین شاه به آذربایجان در سال 1276ق.) نهضت همایون به آذربایجان خدماتش ملحوظ نظر معدلت گستر است، علیهذا مشارالیه را به لقب ساعدالملکی مفتخر و سرافراز گردانید.»یعنی ناصرالدین شاه ایشان را در سن ۲۲ سالگی به درجه سرتیپی رسانده بوددر سال 1277 ساعدالملک ریاست قشون آذربایجان را داشته چنان که مظفرالدین میرزا در سفرنامه خود به اروپا می‌نویسد:«در سنه 1277 که از تهران به سمت حکومت آذربایجان می‌رفتیم و هنوز منصب ولایتعهد داشتیم ... ساعدالملک پسر مرحوم میرزا تقی‌خان امیر نظام ریاست قشون آذربایجان را داشت» / سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ، ص9.در اینجا متوجه‌می شویم که در سال بعد یعنی در ۲۳ سالگی میرزا احمد خان ناصرالدین شاه او را فرمانده کل قشون آذربایجان کرده بود.در روزنامه دولت علیه ایران در باب میرزا احمدخان شرح زیر آمده:«میرزا احمدخان ساعدالملک همواره از تقدیم خدمات دیوانی خاطر مهر مظاهر همایون را راضی دارد و هرگونه خدمت که به او محول و مرجوع گردیده از انتظام عمل قشون آذربایجان و قورخانه آن جا نهایت دقت ظاهر ساخته حسن خدمات او مقتضی بذل عنایت از جانب سنی‌الجوانب شاهنشاهی شده این اوقات یک قطعه تمثال بی‌مثال مبارک مکلل به الماس در حق او مرحمت و عنایت گردید که از این موهبت عظمی بین اکفا سرافراز و مفتخر بوده و با کمال استظهار مشغول انجام خدمات گردد.» / روزنامه دولت علیه ایران، ش535، سوم رجب1279.پس می‌بینیم که در ۲۵ سالگی هم باز هم ایشان مورد لطف ناصرالدین شاه قرار می‌گیرند و یک تمثال ناصرالدین شاه با الماس را کادو گرفته و مورد تشویق قرار می‌گیرند.همان روزنامه نوشته شده که در سال 1280 به لقب امیر تومانی سرافراز گردید.یعنی احمد خان ساعد الملک در ۲۸ سالگی هم باز هم با لطف ناصرالدین شاه به درجه سرلشکری می‌رسند. بعد از 1280 اطلاعی از احوال میرزا احمدخان نداریم و ظاهرا باید بین 1280 و 1285 درگذشته باشد به دو دلیل؛ نخست این که مؤلف تاریخ دارالسلطنه تبریز می‌نویسد:ساعدالملک «به روزگار جوانی جهان بگذاشت» / تاریخ و جغرافیای تبریز، ص52.دیگر این که در سال 1285 لقب ساعدالملکی به میرزا عبدالرحیم خان سفیر ایران در پترزبورگ تفویض شده است یعنی اینکه در این تاریخ میرزاحمد خان درگذشته و لقب او به فرد دیگری داده شده است. ناصرالدین شاه در سفرنامه کربلای خود به سال 1287 می نویسد:«قبر میرزا تقی‌خان امیر مرحوم، ساعدالملک پسرش، میرزا حسین خان  برادرش هر سه در حجره‌ای از رواق است.» / روزنامه سفر کربلا، ص138.همانطور که می‌بینیم پسر امیرکبیر هیچ گونه ادعایی برای خونخواهی پدرش نداشته است و روابط بسیار خوبی با ناصرالدین شاه برقرار کرده بوده است . در خصوص همسر امیرکبیر وضع به همین ترتیب است. عزت الدوله(با نام واقعی ملک نسا خانم) یا ملک زاده خانم فرزند محمد شاه و مهد علیا و خواهر ناصرالدین شاه قاجار بود.در ۱۳سالگی با میرزا تقی‌خان امیرکبیر ازدواج کرد.
عزت الدوله پس از کشته شدن امیر کبیر ابتدا با میرزا کاظم نظام الملک پسر میرزا آقا خان نوری(دشمن سر سخت امیر کبیر) ازدواج کردو هفت سال خانه شوهر دوم بود(سال 1858). سپس با پسر خاله خود شیرخان اعتضاد الدوله ازدواج کرد و ده سال هم در خانه او بود. پس از مرگ شوهر سوم به ازدواج یحیی خان معتمد الملک برادر میرزا حسین خان مشیرالدوله در آمد و سراو را هم خورد(سال 1891) سپس با نوکر خانه خود میرزا نصرالله ازدواج کرد ویکسال قبل از مشروطه در سن 73 سالگی درگذشت و بهتر از هر کس به مشروطه خود رسیدمثال دیگر دکتر حسین فاطمی است که هنوز گروهی محمدرضا شاه را برای اعدام او سرزنش می‌کنند حال آنکه محمدرضا شاه نمی‌خواست دکتر فاطمی را اعدام کند و بنا بر گفته برادرزاده دکتر فاطمی( شاهین فاطمی ) محمد رضا شاه برای دکتر فاطمی احترام قائل بود(علی رغم فحاشی‌های مکرر دکتر فاطمی به شخص محمدرضا شاه) و تحت فشار انگلستان مجبور به اعدام دکتر فاطمی شد. محمدرضا شاه بدون اطلاع افکار عمومی پسر دکتر فاطمی (سیروس فاطمی) را به انگلستان فرستاد و هزینه تحصیل و زندگی او را در انگلستان تامین کرد. در هنگام عروسی پسر دکتر فاطمی محمدرضا شاه رییس مجلس سنا آقای شریف امامی  را با هدیه گرانبهایی بعنوان کادو به جشن عروسی فرستاد. عبدالناصر مهیمنی کارمند سفارت ایران در انگلستان نین می‌نویسد من دهها نامه از پریوش سطوتی( همسر دکتر فاطمی) دیدم که از محل سکونت‌اش در جایی در حومه لندن و یا در زمان‌های حضور و مراجعه به سفارت، خطاب به سفیر یا مقامات وقت سفارت ایران نوشته بود و وضعیت زندگی خودش و فرزندش و‌ مخارج زندگی و نگهداری و تحصیل و‌ مدرسه و معالجه خودش و فرزند نوشته و نسبتاً با تندی و اعتراض ‌و طلبکارانه کمک مالی و افزایش مقرری‌اش را درخواست می‌کرد.نکته جالب این بود که تقریباً تمام آن نامه‌ها با طی سلسله مراتب اداری در داخل سفارت یا کنسولگری به وزارت خارجه در تهران و از آنجا به وزارت دربار می‌رفت و با پاسخ مرتبط و متناسب (و تقریباً همگی به طور کامل با پاسخ مثبت) برمی‌گشت و معمولاً بین یک تا ۲ ماه طول می‌کشید.تا آنجا که به خاطر دارم مکاتبات خانم پریوش سطوتی تقریبا از حدود سال‌های آخر دهه  ۱۳۳۰ تا اوایل دهه ۱۳۵۰ و دوران کودکی و نوجوانی فرزند او را دربرمی‌گرفت. آنچه من در آن مکاتبات خواندم و دیدم بیشتر مسایل معیشتی و مالی بود و نیز یک نکته جالب دیگر این بود که هر بار که نامه‌ها و ضمایم آن به دربار می‌رفت، با نامه‌ها یا پاسخ‌هایی در حاشیه نامه‌ها بازمی‌گشت که حاوی عباراتی چون «به شرف‌عرض رسید» یا «به شرف‌عرض ملوکانه رسید» و «مرحمت فرمودند»، «موافقت فرمودند» که درخواست او اجابت و نیاز او تأمین شود، از دربار پهلوی برمی‌گشت، و البته تقریباً به تمامی اجابت می‌شد، و ظاهراً معمولاً از محل همان امکانات و بودجه مالی که در اختیار سفارت بوده پرداخت می‌شد. پسر دکتر فاطمی هم پس از انقلاب هیچگاه بر علیه شاه صحبتی نکرد و با آنکه وکیل بود علی رغم اصراربعضی از اعضای جبهه ملی و جمهوری اسلامی هیچگونه اقامه دعوا بر علیه شاه و یا خاندان پهلوی انجام نداد. او در ۶۵ سالگی در سال ۱۳۹۴ در انگلستان درگذشت.حالا مشخص نیست در حالی که بستگان درجه یک امیرکبیر و یا دکتر حسین فاطمی هیچگونه ادعایی بر علیه قآتلان پدر خود نداشتند یک سری از این کاسه‌های داغ‌تر آش چه می‌گویند و بعد ازگذشت دهه ها و به خاطر مطامع سیاسی خودهنوز مشغول مرثیه سرایی به خاطر قتل امیرکبیر و دکتر حسین فاطمی هستند.

علی نقی عالیخانی و ساواک

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

علی نقی عالیخانی و ساواک

در اینکه آقای علی نقی عالیخانی خدمات زیادی انجام داده است شکی وجود ندارد ولی معمولا به عضویت ایشان در ساواک اشاره‌ای نمی‌شود.بـدون شـک‌ همکاری‌ و عضویت وی در ساواک‌ نقش‌ تعیین‌کننده‌ای در رشد و ارتقای او داشته‌ است. چرا که در رژیـم شـاه، وابستگی به‌ ساواک‌ و یا تأیید و سفارش ایـن دسـتگاه در‌ ارتـقای‌ افراد مؤثر‌ بود‌.عالیخانی در اواسط سال 1336 به ایران برگشت و چندی بعد به عنوان کارمند بـه اسـتخدام‌ سـاواک‌ درآمد‌. سمت‌ او در ساواک مشاور‌ در‌ امور اقتصادی بود و گزارش‌های اقتصادی‌ هفتگی‌ ساواک را بـرای مـقامات عالی رتبه و به ویژه شاه تهیه می‌کرد. گفته می‌شود شاه‌ از‌ طریق همین گزارش‌ها با او‌آشنایی‌ یافت.نکته جالب  در حیات سیاسی عالیخانی این است که با وجود اطلاع ساواک از عضویت دو نفر از برادرانش در حزب توده، او به هیچ وجه مورد سوءظن دستگاه امنیتی رژیم شاه نبود و توانست مراتب ترقی را پشت سر هم و بی‌وقفه طی کند و به عالی‌ترین سطوح مدیریت کشور برسد. خود آقای عالیخانی در این خصوص چنین می‌گویدیک مقدار مخالفت‌هایی در داخل ساواک [با انتخاب من] بوده ولی با توجه به تحصیلات و تخصص من، ساواک چیزی نگفت.عالیخانی مدتی بعد از ساواک استعفا داده و از آن تشکیلات خارج می‌شود. خودش درباره علت استعفایش می‌گوید: «چون می‌دیدم آنجا فضا برای من بسته است. یعنی آزادی عمل نداشتم و کار نمی‌توانستم بکنم چون به همه کارها مدام حالت مخفی و سری و پنهانی و فلان دادند، کار آدم انجام نمی‌شد. می‌خواستم فضای بازتری داشته باشم.»ساواک در گزارشی‌، وی را چنین ارزیابی کرده است: «روحیه و افکار و عقاید نسبت به شاهنشاه‌، خوب ـ میهن‌، خوب ـ مذهب‌، عادی ـ خانواده و زن و فرزند، خوب ـ میزان علاقمندی به مقام و قدرت‌، زیاد. علاقه مندی به پول و زن عادی ـ به قمار توجهی ندارد 7ـ اعتیادات مضره: ندارد 8ـ نقاط ضعف: ندارد 9ـ صحت عمل و درستی: خوب 10ـ صفات برجسته: مؤدب و متین و مأخوذ به حیا. فعال و پشتکاردار 11ـ رازداری: خوب 12ـ سوابق خدمتی و مشاغل حساس قبلی: مشاور شورای عالی اقتصاد ـ مشاور شرکت ملی نفت و مدتی هم در ساواک مشغول خدمت بوده و فعلاً وزیر اقتصاد 13ـ سوابق و تمایلات سیاسی: طرفدار سیاست غرب 14ـ وابستگی به احزاب و دستجات سیاسی: ندارد 15ـ حسن شهرت و معروفیت: دارد 16ـ نظریه کلی زیردستان نسبت به او: مساعد است 17ـ اطلاعات متفرقه: حین خدمت در ساواک در چند کنفرانس کشورهای اروپائی و آسیائی و آفریقائی شرکت نموده و خدماتش مورد رضایت اولیاء امور بوده است

نسل کشی ارامنه

تاریخ جهانوقایع

نسل کشی ارامنه

تاريخ نويسانی نيز که در زمينه قتل عام ارامنه تحقيق کرده اند، هميشه از دشواری دسترسی به آرشيوهای دوران عثمانی شکايت داشته اند.واقعیتی که بر آن اتفاق نظر وجود دارد این است که در فاصله سال‌های ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ میلادی، ترک‌های عثمانی ارمنی‌ها را از آناتولی شرقی به صحرای شام و جاهای دیگر فرستادند. در این کوچ اجباری صدها هزار ارمنی از گرسنگی و بیماری مردند.تعداد کل تلفات محل مناقشه است. ارمنی‌ها می‌گویند یک و نیم میلیون نفر مردند. جمهوری ترکیه می‌گوید حدود ۳۰۰ هزار نفر بودند.جنبش "ترک‌های جوان" – که متشکل از افسران عثمانی بود – سال ۱۹۰۸ قدرت را در دست گرفت. جنگ جهانی اول که شروع شد، در میانه شکست‌هایی که امپراتوری عثمانی را به مرز فروپاشی کشانده بود، افسران به اقداماتی علیه جمعیت ارمنی دست زدند. "ترک‌های جوان" – که خودشان را کمیته اتحاد و پیشرفت می‌نامیدند – همان سال ۱۹۱۴ به هواداری از آلمان وارد جنگ شده بود.بخشی از تبلیغات جنگی ترک‌ها در این دوران علیه ارامنه بود، جمعیتی که خراب‌کار و "ستون پنجم" روسیه می‌خواندندشان.روز ۲۴ آوریل ۱۹۱۵ دولت عثمانی ۵۰ روشنفکر و چهره برجسته ارمنی را دستگیر کرد – این افراد مدتی بعد اعدام شدند. ارمنی‌ها این روز را نقطه آغاز جریانی می‌دانند که به گفته آن‌ها نسل‌کشی است. کمی بعد از این روز خلع سلاح و اعدام ارمنی‌های ارتش عثمانی آغاز شد، همین‌طور مصادره اموال ارامنه.جو بایدن رئیس جمهوری آمریکا کشتار ارامنه در جریان جنگ جهانی اول را 'نسل کشی' خواند. آقای بایدن اولین رئیس جمهوری آمریکا است که از این لفظ برای قتل عام یک و نیم میلیون ارمنی بدست حکومت عثمانی استفاده می‌کند.بیش از ۲۰ کشور رسما اعلام کرده‌اند کشتار ارامنه در میانه جنگ جهانی اول را نسل‌کشی می‌دانندمارس ۲۰۱۰، کمیته‌ای در کنگره آمریکا با اختلافی ناچیز به قطعنامه‌ای رأی داد که کشتار را "نسل‌کشی" می‌خواند. دولت ترکیه در اعتراض به این رأی، سفیرش را از واشنگتن فراخواند. با این حال – و به رغم مخالفت کاخ سفید، که درخواست کرده بود کنگره "اقدام نکند" – کمیته امور خارجی کنگره قطعنامه را تأیید کرد.
مشاهدات اقای جمال زاده از نسل کشی ارامنه
بعد از ظهری بود. به جايی رسيديم که ژاندارم ها به يک کاروان از اين مرده های متحرک در حدود چهار صد نفری قدری مهلت استراحت داده بودند. مرد و زن هر چه کهنه و کاغذ پاره پيدا کرده بودند با نخ و قاطمه [ريسمان کلفت] و طناب به جای کفش به پا های خود بسته بودند، بطوريکه هر پايی مانند يک طفل قنداقی به نظر می آمد.مرد و زن مشغول کاوش خاک و شن صحرا بودند تا مگر ريشه خار و علفی به دست آورده سد جوع [رفع گرسنگی] نمايند.زنی به من نزديک شد و دو دختر هيجده نوزده ساله خود را نشان داد که موی سر آن ها را برای اينکه جلب نظر مردان هوسباز را نکند تراشيده بودند و به زبان فرانسه گفت: “اين ها دخترهای منند و دارند از گرسنگی تلف می شوند، بيا محض خاطر خدا اين دو دانه الماس را از من بخر و چيزی به ما بده که بخوريم و از گرسنگی نميريم.”خجالت کشيدم و چون آذوقه خود ما هم سخت ته کشيده بود آنچه توانستم دادم و گفتم الماس هايتان مال خودتانمرد مسنی نزديک شد و با فرانسه بسيار عالی گفت: “من در دانشگاه استانبول معلم رياضيات بودم و حالا پسر ده ساله ام اين جا زير چشمم از گرسنگی می ميرد. ترا به خدا بگو اين جنگ [جنگ جهانی اول] کی به آخر می رسد؟”جوابی نداشتم به او بدهم ولی دردل می دانستم که با اين مردم گرگ صفت که اسم خود را اولاد آدم و اشرف مخلوقات گذاشته اند، هرگز جنگ پايان نخواهد يافت. لقمه نانی به او دادم. دو قسمت کرد يک قسمت را در بغلش پنهان کرد و قسمت ديگر را با ولع شديدی شروع به خوردن نهاد.گفت: “تعجب می کنی که اين نان را خودم می خورم و به بچه ام نميدهم ولی خوب می دانم که بچه ام مردنی است و همين يکی دو ساعت ديگر و بلکه زودتر خواهد مرد و در اين صورت فايده ای ندارد که اين نان را به او بدهم و بهتر است برايم خودم نگاه بدارم.”همان روز وقتی به نزديکی آبادی مختصری رسيديم همانجا پياده شديم. آذوقه ما تقريبا تمام شده بود و هر کجا ممکن بود باز هر چه به دست می آورديم می خريديم. آن شب جايی منزل کرده بوديم که باز گروهی از ارامنه را مثل گوسفند در صحرا ول کرده بودند. ما نيز توانستيم از عرب های ساکن آبادی گوسفندی بخريم. همانجا سر بريدند و آتش روشن کرديم که کباب حاضر کنيم.همينکه شکمبه گوسفند را خالی کردند مايعی نيم سفت و سبز رنگ که بخاری از آن بلند می شد، بر زمين ريخت. بلافاصله جمعی از ارمنی ها از زن و مرد خود را به روی آن انداخته با ولع عجيبی به خوردن آن مشغول شدند.

مریم فیروز شاهزاده سرخ

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

مریم فیروز شاهزاده سرخ

خانم فیروز مقطع دکترای زبان فرانسه از دانشگاه لایپزیک آلمان داشت  و رساله دکتری خود را در مورد ولتر، دیدرو و منتسکیو نوشتخانم فیروز از نخستین فعالان حقوق زنان بود.او همراه دیگر همفکرانش اقدام به تأسیس سازمان جنسیتی زنان در کنار حزب توده نمود و با هم نشریه «بیداری ما» را منتشر کردند. این سازمان جنسیتی خود را تشکیلاتی مستقل و دموکراتیک می‌دانست اما رویکرد عمده سیاسی این سازمان رنگ و بوی حزبی را بیشتر منتشر می‌کرد. وی دلیل تاسیس این سازمان را چنین توضیح می‌دهد: «این تشکیلات در سال 1322 توسط عده‌ای از زنان که وابسته به حزب توده ایران و یا از هوادران آن بودند تشکیل شد. هدف ما از ایجاد این سازمان متشکل کردن زنان برای فعالیت سیاسی و به خصوص برای مبارزه جهت بدست آوردن حقوق سیاسی اجتماعی و خانوادگی بود و بیش از همه حقوق خانوادگی و اجتماعی برای ما هدف بود.مریم فیروز افزون بر چند ترجمه و مقاله، کتابی به‌نام چهره‌های درخشان نگاشته‌است که شرحی است از فداکاری‌ها و حمایت مردم عادی از افراد سیاسی تحت تعقیب حکومت کودتا. او در این کتاب، از این چهره‌های گمنام و درخشان قدردانی می‌کند.ایشان از نخستین کسانی است که در خصوص پدیده فحشا تحقیق کرد و راههای کمک به این زنان آسیب پذیر را مورد بررسی قرار داد. بهمین دلیل در هنگام بازداشت در زندان جمهوری اسلامی انواع توهین و رکیک‌ترین ناسزاگویی‌ها را نثار او کردند(فاحشه، رئیس فاحشه‌ها و…) آن قدر سیلی و توسری به او زدند که گوش چپ او شنوایی‌اش را از دست داد. در ۷۰ سالگی بحدی با کابل به کف پای او زدند که تا زانوهایش او متورم و سیاه شده بود.بهر حال ایشان شاهزاده بود و دختر فرمانفرما. او میتوانست بهترین زندگی را داشته باشد.او از همه امکاناتی که به همه فرزندان متنعم فرمانفرما رسیده بود گذشت، خواهران و برادرانش در پست‌ها و موقعیت‌های معتبر ایران و جهان بودند، مریم که روزگاری لوموند به او شاهزاده سرخ لقب داده بود، نرمی و راحتی زندگی خانواده را بر خود حرام کرد، رفت تا جائی که این افتخار را نصیب خود کرد که اولین زنی بود که به خاطر فعالیت سیاسی از نظام پادشاهی حکم اعدام گرفت. بهر حال ۲۲ سال تبعید در شوروی و آلمان شرقی سابق، ۷ سال زندان در جمهوری اسلامی و ۱۷ سال حبس خانگی، چهره‌ای متفاوت از سایر مبارزان اجتماعی و سیاسی به او می‌دهد.کتاب دیگری به نام "خاطرات" مریم فیروز در اواخر دهه ۷۰منتشر شد که به نظر می‌رسد سفارش وزارت اطلاعات باشد.محمدعلی عمویی نقل می کند یکبار که من به صراحت انتقادهایم را به این کتاب مطرح کردم، به من گفت، عموجان مگر اینها نوشته‌های من هستند که انتقاد می‌کنی؟ این نوشته دیگران است به نام من..."

اسماعیل وفا یغمایی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

اسماعیل وفا یغمایی

اقای اسماعیل وفا یغمایی انسان صادقی است. فعالیت سیاسی را در زمان شاه با گروه والعصر شروع کرد و پس از اینکه اعضای این گروه به سازمان مجاهدین خلق پیوستند او هم عضو سازمان مجاهدین خلق شد( بعد از انقلاب او مدتی عضو مرکزیت سازمان مجاهدین خلق بود). او در آن هنگام دانشجوی الهیات دانشگاه مشهد بود. سپس در زمان محمدرضا شاه دستگیر و دو سال زندانی بود. بسیاری از سرودهای مجاهدین خلق توسط او سروده شده است(مانند سرود آزادی و یا موسی پیام داد) و می‌توان او را برای مدتی ملک الشعرای دربار مسعود رجوی نامید .اگر خاطرتان باشد من قبلاً به دیدار او با آقای مسعود رجوی در سال ۱۳۶۸ و نتایج رفراندوم احتمالی برای تعیین رژیم آینده اشاره کردم. به هر حال خاطرات او از نظر تاریخی ارزشمند است و روابط درونی مسموم سازمان مجاهدین خلق رابه روشنی بازگو می‌کند. من در اینجا به اختصار به چند قسمت از خاطرات او اشاره می‌کنم که به نظر من بسیار دردناک بود نکته اول این است که پس از اینکه آقای اسماعیل وفا یغمایی از زندان آزاد شد رژیم محمدرضا شاه کلیه کمک هزینه دانشجویی او را در زمانی که زندانی بوده است پرداخت کرده بود. او پس از آزادی از زندان با خانم اکرم حبیب خانی که دانشجوی زیست شناسی بود آشنا شد و تصمیم گرفت که ازدواج کند. جالب اینجاست که رژیم محمدرضا شاه به او وام دانشجویی هم برای ازدواج پرداخت کرد. اما نکته دردآور این بود که تمام دوستان هم دانشگاهی او در مشهد که به این ازدواج دعوت شدند در زمان حکومت جمهوری اسلامی به جز یک نفر اعدام شدند و از آن جشن عروسی که دهها نفر مهمان داشت تنها او و همسرش ویکی از دوستان و محضردار که برای عقد آمده بود زنده ماندند (یکی از کشته شدگان هم طه میرصادقی بود که بعدها با نام مستعار خسرو جنگلی از محافظان آقای موسی خیابانی بود و در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ به همراه موسی خیابانی کشته شد) نکته دوم در خاطرات ایشان این است که در زمان زندان پیش از انقلاب او با آخوند واعظ طبسی آشنا شد و داروهای آخوند واعظ طبسی را اقای اسماعیل وفا یغمایی تهیه می‌کرد. آخوند واعظ طبسی در زندان چنان به مجاهدین ارادت داشت که در پشت سر بچه‌های سازمان مجاهدین خلق نماز می‌خواند. ولی بعدا که حاکم شرع مشهد شد تمام اعضا و هواداران مجاهدین خلق را قتل عام کرد و حتی به برادر ۱۹ ساله دوست سابق خود آقای اسماعیل وفا یغمایی هم رحم نکرد و او را هم جلوی حرم مشهد به دار کشید.نکته جالب دیگر از آقای اسماعیل وفا یغمایی این است که ایشان نقل می‌کند در مراسم بزرگداشت شاپور بختیار شرکت کرده بود و ناگهان پیرمردی با ظاهر مرتب به سراغ او آمد و با او سلام علیک کرد از آقای وفا یغمایی پرسید آیا مرا می‌شناسی؟آقای وفا یغمایی او را به جا نمی‌آورد و بعد آن پیرمرد می‌گوید من رئیس تیم ساواک مشهد بودم که گروه شما را دستگیر کردم. آقای وفا یغمایی با او سلام علیک می‌کند و گرم صحبت می‌شود .او به آقای وفا یغمایی می‌گوید که مشکل ما این بود که محمدرضا شاه خود مذهبی بود و هرگاه می‌خواست با مقامات کشورهای دیگر گفتگو کند به مشهد می‌آمد . ساواک مشهد حرم امام رضا را به بهانه‌ای مثلاً تعمیرات و یا نظافت تعطیل می‌کرد . محمدرضا شاه تا صبح با امام رضا به راز و نیاز می‌پرداخت و سپس عازم محل گفتگو با مقامات خارجی می‌شد.نکته جالب دیگر در خاطرات ایشان در خصوص اخوندجعفر شجونی است که کلا ادم هوسبازی بود. در خاطرات آقای اسماعیل وفا یغمایی(از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق که بعدا از این سازمان جدا شد) امده است که آقای خلیل رضایی(پدر رضایی های مجاهد خلق) مدت کوتاهی پس از انقلاب حکم بازرسی از ایت الله خمینی داشته است و برای سرکشی به کاخ والاحضرت شمس خواهر محمدرضا شاه به انجا میرود. هنگام بازرسی از کاخ,چند تن از خدمه والاحضرت شمس که خارجی ( فیلیپینی)بودند با دیدن آقای رضایی متوجه می شوند که او احتمالا سمتی دارد. خود را روی پای آقای رضایی می اندازند و شروع به گریه و زاری می کنند. آقای رضایی که متعجب شده بود از آن خدمه سوال می کند که جریان چیست؟آنها شکایت می کنندکه آقای شجونی پاسپورت آنها را گرفته است و اجازه خروج از کاخ را به آنها نمی دهد و آنها هر شب باید لباسهای زیر والا حضرت شمس را بپوشند تا آقای شجونی به آنها تجاوز کند. آقای رضایی که بسیار خشمگین شده بود مطلب را به آیت الله خمینی گزارش میکند. آیت الله خمینی تنها می گوید پاسپورت آن زنان را پس دهند و آنها را بدون سر و صدا از ایران خارج کنند ولی آقای شجونی را مجازات نمی کند.
نکته جالب دیگر در خاطرات ایشان
ملاقات ایشان با آقای مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق بعد از عملیات فروغ جاویدان است. آقای اسماعیل وفا یغمایی آن ملاقات را چنین شرح می‌دهد در حدود سال ۱۳۶۸ در تحریریه روزنامه مجاهد  مشغول به کار بودم که مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق به بازدید آمد و ناگهان پرسید بچه‌ها فکر کنیم فردا رژیم سقوط می‌کند آیا فکر می‌کنید مردم به ما رای می‌دهند یا به رضا پهلوی؟ همه اعضای مجاهدین گفتند ما شهدای زیادی داده‌ایم مردم قطعاً به ما رای خواهند داد ولی آقای رجوی گفت خیر اتفاقا مردم به رضا پهلوی رای می‌دهند همه اعضای مجاهدین تعجب کردند و پرسیدن چطور؟ آقای رجوی پاسخ داد برای اینکه در زمان پدر آقای رضا پهلوی مردم تخم مرغ دانه یک قران می‌خوردند مردم آن دوران را فراموش نکردند و قطعاً به رضا پهلوی رای خواهند داد  ولی ما باید مدت طولانی کار کنیم و تا شاید مردم ما را بشناسند و به ما هم رای بدهند.

نقش روحانیت در جنگهای ایران و روس

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

نقش روحانیت در جنگهای ایران و روس

عموم مردم تصور می کنند که در سال 57 نخستین باری است که آخوندها ایران را بدبخت می کنند حال آنکه حتی نگاه سطحی به تاریخ ایران در 300 سال اخیر بارها نقش منفی روحانیون را در بدبخت کردن مردم ایران نشان میدهد. یکی از این موارد نقش منفی روحانیون در ایجاد جنگ دوم ایران و روس و تحمیل قرارداد ترکمنچای به ایرانیان است.قبل از آغاز دوره‌ی دوم جنگ‌های ایران و روس که منجر به معاهده‌ی ترکمانچای شد، فتحعلی‌شاه قاجار خود را آماده‌ی جنگ نمی‌دید، اما روحانیون او را برای جنگ با روسیه تحت فشار گذاشتند.موقعی که علما متوجه شدند که «فتحعلی‌شاه» تمایلی برای جنگ با روسیه ندارد، اعلام کردند که اگر فتحعلی‌شاه حاضر به جنگ با روسیه نیست، آن‌ها برای ورود به جنگ با کشور مذکور، حتی بدون تمایل و یا شرکت فتحعلی‌شاه نیز آمادگی دارند. آنچه مسلم است، این می‌باشد که طرف روسی هیچ تمایلی به شروعِ این جنگ را نداشته‌است.» به طوری که سعید نفیسی نیز می‌نویسد: «چنان‌که اسناد معتبر نشان می‌دهند، دولت روسیه به همان عهدنامه‌ی گلستان قانع شده‌بود و دیگر در اندیشه‌ی جنگ با ایران نبوده‌است.» حتی قبل از شروع جنگ، سفیر روس، خودش حاضر شد که با روحانیون دیدار کند، تا شاید آن‌ها را از اندیشه‌ی جنگ بازدارد، اما سودی نبخشید. در این‌باره نویسنده‌ی ناسخ‌التواریخ می‌نویسد: «مجتهدین که انجمن بودند، به اتفاق فتوا راندند که هرکس با جهاد از روسیان بازنشیند، از اطاعت یزدان سر بر تافته، متابعت شیطان کرده‌باشد، مرتد است! از آن‌سوی، سفیر روس نیز چندان که سخن از درِ صلح راند، سخنان او را نیز وقعی نگذاشتند. سفیر روس خواست تا با مجتهدین دیدار کند، بلکه ایشان را از اندیشه‌ی جدال فرود آورد و خویشتن بر گردن نهد که دست روسیان از حدود ایران را بازدارد و مجتهدین در پاسخ گفتند که در شریعت ما، با کفار از درِ مهر سخن‌کردن، گناهی بزرگ باشد! اگر روسیان از حدود ایرانیان بیرون شوند،جهاد با ایشان را واجب دانیم.واقع چنان عرصه بر فتحعلی‌شاه تنگ گشته بود که اگر بدین جنگِ بدفرجام تَن نمی‌داد، کارِ سلطنتش تمام می‌گشت.تعداد زیادی از روحانیون فتوای جهاد علیه روسها را صادر کردند که سر سلسله جنبان آنها سید محمد مجاهد بود  از علما ی دیگر که فتوای جهاد دادند می توان به محمد جعفر استرآبادی، ملا محمد تقی برغانی، میرزا عبدالوهاب قزوینی، ملا احمد نراقی، سید نصرالله استرآبادی، سید محمد قزوینی، سید عزیزالله مجتهد طالشی و آخوند ملا محمد مامقانیو..... نام برد. آنها همراه با مردم عوام و بی اطلاع برای جهاد علی رغم مخالفت فتحعلیشاه و عباس میرزا به سوی مرز روسیه حرکت کردند. تزار نیکلای دوم نامه ای به فتحعلیشاه نوشت که چه خبر است؟ اگر صلح است این افراد برای چه بسوی مرز روسیه می ایند؟اگر جنگ است دولت ایران باید صریحا اعلام جنگ کند. فتحعلیشاه هم ناچار سفیر روسیه(منشیکوف) را به روسیه پس فرستاد و اعلام جنگ کرد.البته پس از آغاز جنگ و انداختن ایران در هچل جنگ با روسیه همه آخوندها از جبهه فرار کردند و به سر خانه و زندگی خود برگشتند.
جنگ‌های دوره‌ی دوم ایران و روس چنان‌که از همان ابتدا، فاتح و مغلوب جنگ معلوم بود، به شکست ایران و قرارداد ترکمانچای (۲۲ فوریه ۱۸۲۸م) بین ایران و روسیه با پادرمیانیِ انگلیس منتهی گردید و ایرانیان سرسبزترین و آبادترین ولایات خود را در شمالِ رودِ اَرَس از دست دادند، اما پس از شروع جنگ در ماجرای سقوط تبریز، یکی از تأمل‌برانگیزترین وقایع تاریخ معاصر ایران رخ داد که مختصر آن چنین است «عباس‌میرزای» ولیعهد، در هنگام تَرک تبریز برای رفتن به جبهه‌ی جنگ، این شهر را به گروهی از سپاهیان مازندرانی و فرماندهیِ «اللهیار آصف‌الدوله» واگذار کرده‌بود. در بحبوحه‌ی پیروزیِ دشمنان و عبور قوای مهاجم از مرزهای کشور، آصف‌الدوله در امر مسلح‌کردن مردم برای دفاع از شهر، اصرار فراوان می‌نمود. وی در این امر تا آنجا پیش رفت که دستور داد تا گروهی از مردم را که برای مسلح‌شدن، آمادگی نشان نمی‌دادند، به انواع مجازات تنبیه نمایند. مردم تبریز از این اقدام عباس‌میرزا ناراضی بودند، ولذا «میرفتاح» مجتهد که به علت مرگ پدرش میرزا یوسف، مجتهد درجه‌اول تبریز، وارث مقام روحانیِ او شده‌بود، درصدد استفاده از نارضاییِ مردم و تصرف شهر با همکاریِ روس‌ها که تازه وارد آذربایجان شده‌بودند برآمد.میرفتاح با استفاده از شهرت و اعتبار پدر، در رأس بقیه‌ی علمای شهر، دست به شورش و بلوا زد و تا آنجا پیش رفت که پس از گشودن دروازه‌های شهر، روی مهاجمین دشمن، به همکاریِ تنگاتنگ با شخص «پاسکویج» فرمانده‌ی کل قوای روسیه پرداخت. وی برای به سقوط کشانیدن تبریز، به هر وسیله‌ای متوسل می‌گردید. طلاب و پیروان میرفتاح  بر فراز باروهای شهر تبریز رفتند تا مدافعان شهر را به زیر افکنند و توپ‌هایی را که به سوی دشمن نشانه رفته‌بود خاموش کنند.با نزدیک شدن سپاهیان روس به تبریز عده‌ی کثیری از روحانیان شهر با گروهی از مردم به پیشواز آمدند و هلهله کردند و استحکامات شهر تبریز و انبارهای اسلحه و کارخانه‌های اسلحه‌سازی را روس‌ها فوراً تصرف کردند و چند ساعت بعد همه‌ی آن سپاهیانِ روس با موزیک وارد شهر شدند. آن‌روز در تبریز پنجاه توپ و هزار تفنگ و مقدار کثیری از مهمات و لوازم توپخانه و یک کارخانه‌ی توپ‌ریزی که لوازم فراوانی داشت، به دست روس‌ها افتاد.
در جریان سقوط تبریز کلیه‌ی علمای تبریز (به جز میرزا احمد مجتهد) در این خیانت آلوده شدند! که به نقل از «هما ناطق»، جای شکرش باقی بود؛ چرا که فرهنگ اسلامی با مفهوم میهن‌پرستی بیگانه است و سر و کارش با امت است و نه ملت. میرفتاح بلافاصله از جانب روسها به حکومت آذربایجان منصوب و به‌نام تزار خطبه و برای سلامتیِ او نماز خواند! از این تاریخ به بعد میرفتاح به عنوان یکی از عوامل مهم خبررسانیِ ارتش روسیه به شمار می‌رفت و هر کجا که پاسکویچ لازم می‌دانست، از او جهت آگاهی از اخبار بر علیه کشور ایران استفاده می‌کرد.دردناک‌تر آن این است که همکاریِ روحانیون تبریز با روس‌ها بدین‌جا پایان نیافت؛ زیرا چندی پس از ورود سپاهیان روس به تبریز که مردم قیام کردند، میرفتاح سبب سرکوب آن قیام گردید.خدمات میرفتاح نسبت به دشمنانِ به اصطلاح کافرِ روسی، به اندازه‌ای صادقانه بود که پاسکویچ در خاطرات روزانه‌اش درباره‌ی وی می‌نویسد:ما آرامش تمام این ناحیه را مدیون «میرفتاح» هستیم و در اینجا به واسطه‌ی پرهیزکاری و کردار اسلامیِ خودش، نفوذ بسیاری دارد. هرچه ما برای همراهی‌های وی پاداش بدهیم، کافی نیست، اما نمی‌تواند در اینجا بماند. شاید در ولایات مسلمان‌نشین ما وجودش بسیار سودمند باشد…!پس از عقد معاهده‌ی ترکمانچای و ایجاد صلح بین روسیه و ایران، میرفتاح از بیم جان ایران را تَرک و به روس‌ها پناهنده و در تفلیس سکونت گزید. «ویل براهام» می‌نویسد: «هنگام سِیر و سیاحت در تفلیس با یک مجتهد ایرانی برخورد کرد که در یک منزل اشرافی به‌سر می‌برد. در بررسی‌هایی که وی درباره‌ی آخوند مذکور به عمل آورد، معلوم شد که وی یک مجتهد معروف ایرانی است به‌نام میرفتاح که به علت خدماتی که به روس‌ها در جنگ بین ایران و روسیه نموده است، ماهیانه مبلغ هنگفتی از دولت روس دریافت می‌کند.»
میر فتاح تبریزی بعد از عمری خیانت به ایران درگذشت ولی خاندان او همچنان در تبریز عزیز و گرامی نزد مردم عامی باقی ماندند.آقای احمد کسروی هم‌دوره‌ی نوه‌ی میرفتاح بوده و او را در تبریز دیده‌است.کسروی در کتاب «زندگانی من» می‌نویسد:در سال ۱۳۲۲ ه.ق (۱۹۰۴م) وبای مهلکی در تبریز ظهور و کشتار بسیاری کرد. مردم به شیوه‌ی آن‌زمان از کوچه‌ها قرآن آویزان کردند که هر کسی از زیر آن بگذرد، از وبا در امان باشد. در بندها و سرِ کوچه‌ها فرش گستردند و روضه‌خوانی‌ها برپا کردند. یک‌روز هم یکی از نوه‌های آقا میرفتاح را سوار الاغ کردند و به آن کوی آوردند و در کوچه‌ها گردانیدند که مردان و زنان دست و دامنش را ببوسند و در نتیجه؛ تبرک وجود او، وبا از تبریز رخت بربندند.مردم برای خانواده‌ میر فتاح نذرها می‌کردند و ارمغان‌ها نزد وی می‌بردند و در هنگام شیوع وبا و دیگر پیش‌آمدها، دست به دامان او و بازماندگانش می‌شدند. پیش‌تر هم در سال ۱۲۸۴ ه.ق (۱۸۶۷م) که مجدداً وبا در تبریز شیوع پیدا کرد، مردم یکی از پسرهای میرفتاح را در کوی‌ها گردانیدند، تا بلای وبا از آن سامان رخت بربندد، اما پسر میرفتاح خودش به وبا دچار شد و مُرد! برخلاف تصور، پس از مُردن پسر میرفتاح، بین مردم شایع شد که «آقا برای نجات مردم، بلا را به تَن خودش خرید!» این موضوع باعث شد که ایمان و اعتقاد مردم به آن خاندان زیادتر شود!
جنگهای ایران و روس در واقع جنگ مدرنیته و سنت بود و نتیجه این تخاصم از پیش معلوم بود ولی روحانیون بدون توجه به واقعیاتایران را به جنگ با روسها کشیدند. ناصرالدین شاه که اصلاحات او با مخالفت آخوندها مواجه شده بود در نامه ای به پسرش کامران میرزابه نقش منفی روحانیون در جنگ با روسیه اشاره می کند.پس از تحریک فتحعلی‌شاه قاجار و شروع جنگ دوم ایران و روس، از تمام علمایی که کفن‌پوش به تهران رفته‌بودند، تنها سیدمحمد مجاهد برای جنگ به سمت جبهه رفت و هنوز به اردوگاه ایران نرسیده‌بود که ترس بر وی غالب شد! در نتیجه؛ بازگشت و در مسیر به مرض اسهال دچار شد و مُرد.فتحعلیشاه پس از شکست از روسهابشدت افسرده شده بود و طبق نوشته های قائم مقام فراهانی مرتب آرزوی مرگ می کرد. عباس میرزا هم در نامه ای به قائم مقام فراهانی آزردگی خود را از آخوندها بوضوح بیان می کندعباس‌میرزا به میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام نوشته است که: «برادر، فراموش نکن، علمای اسلام مانند گَرد و خاکی هستند که به لباس می‌نشینند و وجود انسان را آلوده می‌کنند، سعی کن وجود خود را از این گَرد و خاک نجات دهی و به‌جای آن‌ها، از افراد لایق، صلاحیت‌دار و وطن‌دوست استفاده نمایی. باید بدانی آن‌ها همانند اسب‌های پُرخوری هستند، که از پُرخوری وظیفه‌ی دویدن را فراموش کرده‌اند…!»

تراشیدن سر هیپی ها

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

تراشیدن سر هیپی ها

تیمسار مبصر حدود ۶ سال رئیس شهربانی بود ولی به خاطر تراشیدن موهای سر چند نفر از درباریان از کار برکنار شد.محمد رضا شاه در بازدید هرساله از دانشگاه تهران و دادن دانشنامه به شاگرد اول های دوره های مختلف، از موی بلند فارغ التحصیلان عصبانی شد و زیر لب از این جلفی شکایت کرد.تیمسار  مبصر این مطلب را شنید. از فردا ماموران کلانتری ها، با استخدام سلمانی محل، موی سر  هیپی هایی را که از خیابان ها جمع آوری می شدند، می تراشیدند. دو سه روزبعد تیمسار  مبصر دست در سوراخ زنبور کرد. ماموران کلانتری دربند به «کی کلاب»- رستوران و دانسینگ شب زنده داران خصوصی درباری- حمله بردند. در آن جا، پشت دری که بر روی هر ناآشنایی باز نمی شد، درباریان و جوانان طبقه بالا حضور داشتند. آقای خسرو جهانبانی( که در آستانه ازدواج با والا حضرت شهناز دخترمحمد رضا شاه بود) آقای پرویز راجی( یکی از دوستان والا حضرت اشرف) و فرهاد مشکات( رهبر ارکستر سمفونیک ایران که اینک در آمریکا اقامت دارند) و حسین زنده رودی که هر دو راشهبانو فرح به اصرار از فرنگ به تهران آورده بود با موهای بلند حضور داشتند.(البته بعضی روایت کردند که پسر والاحضرت اشرف هم حضور داشته است و سر او را هم تراشیده‌ بودند) صبح زود به «شهبانو» خبر رسید که موهای این عزیز کردگان تراشیده شده است، ظهر سپهبد مبصر از ریاست شهربانی بر کنار شده بود و مشکات و زنده رودی برای دلجویی در ناهار دربار، در حضور شاه و ملکه بودند.

خمرهای سرخ

تاریخ جهانوقایع

خمرهای سرخ

خمرهای سرخ جنایات زیاد و غیر قابل باوری کردند. طبق یک گزارش مجله هفتگی شپیگل یک خانم وکیل آلمانی نیز در یک دادگاه بین‌المللی از زنان و مردهایی دفاع می‌کرد که قربانی جنایات جنسی اعضای خمر سرخ شده بودند. این وکیل آلمانی به شپیگل گفته است که رژیم خمرهای سرخ با ازدواج‌های اجباری مصمم بود که انقلابیون نوینی را پرورش دهد.افسران خمر به پسران تجاوز می‌کردند و سینۀ زنان زندانی را با اسید می‌سوزاندند و آنها را مورد تجاوز جنسی قرار می‌دادند.۴۲ درصد از اطفال کامبوج در سال ۱۹۷۹ یتیم بودند، به نسبت سه برابر پدران بیشتر از مادران اعدام شده بودند. هفت درصد از کودکان هم پدر و هم مادر خود را از دست داده بودند. سال‌ها بعد از پایان دیکتاتوری خمرهای سرخ زخم‌های اجتماعی هنوز بسیار بودند. اطمینان و امنیت خانوادگی طی سال‌های متمادی از بین رفته بود و یک نسل بدون امنیت خانوادگی با افسردگی روحی و بدون احساس همبستگی با نزدیکان در کشور خود رشد کرد. هزاران نفر از کشور فرار کردند. حداقل ۱۵۰ هزار شهروند کامبوج به ایالات متحده پناه بردند.نون چه‌آ از رهبران حزب حاکم کمونیست که از مسئولان حکومت ترور خمرهای سرخ بود، و جانشین پل پوت و برادر شماره ۲ محسوب می‌شد، در یک دادگاه بین‌المللی که در آن قاضیان کامبوجی هم شرکت کردند، به حبس ابد محکوم شد.یکی از همدستان دیگر او به نام کینگ گوک ایف، در سال ۲۰۱۰ محکوم به حبس ابد شده بود. او رئیس زندان بود و مسئولیت شکنجه و کشتار هزاران نفر را به دوش خود داشت و البته او نیز هیچوقت ابراز پشیمانی نکرد. خیو سامفان، هم که از رهبران حزب کمونیست کامبوج بود که به حبس ابد محکوم شد. هر دوی این افراد در دوران محکومیت همچون نون چه‌آ بیش از ۸۰ سال داشتند.خمرهای سرخ جنایات زیاد و غیر قابل باوری کردند. طبق یک گزارش مجله هفتگی شپیگل یک خانم وکیل آلمانی نیز در یک دادگاه بین‌المللی از زنان و مردهایی دفاع می‌کرد که قربانی جنایات جنسی اعضای خمر سرخ شده بودند. این وکیل آلمانی به شپیگل گفته است که رژیم خمرهای سرخ با ازدواج‌های اجباری مصمم بود که انقلابیون نوینی را پرورش دهد.افسران خمر به پسران تجاوز می‌کردند و سینۀ زنان زندانی را با اسید می‌سوزاندند و آنها را مورد تجاوز جنسی قرار می‌دادند.۴۲ درصد از اطفال کامبوج در سال ۱۹۷۹ یتیم بودند، به نسبت سه برابر پدران بیشتر از مادران اعدام شده بودند. هفت درصد از کودکان هم پدر و هم مادر خود را از دست داده بودند. سال‌ها بعد از پایان دیکتاتوری خمرهای سرخ زخم‌های اجتماعی هنوز بسیار بودند. اطمینان و امنیت خانوادگی طی سال‌های متمادی از بین رفته بود و یک نسل بدون امنیت خانوادگی با افسردگی روحی و بدون احساس همبستگی با نزدیکان در کشور خود رشد کرد. هزاران نفر از کشور فرار کردند. حداقل ۱۵۰ هزار شهروند کامبوج به ایالات متحده پناه بردند.نون چه‌آ از رهبران حزب حاکم کمونیست که از مسئولان حکومت ترور خمرهای سرخ بود، و جانشین پل پوت و برادر شماره ۲ محسوب می‌شد، در یک دادگاه بین‌المللی که در آن قاضیان کامبوجی هم شرکت کردند، به حبس ابد محکوم شد.یکی از همدستان دیگر او به نام کینگ گوک ایف، در سال ۲۰۱۰ محکوم به حبس ابد شده بود. او رئیس زندان بود و مسئولیت شکنجه و کشتار هزاران نفر را به دوش خود داشت و البته او نیز هیچوقت ابراز پشیمانی نکرد. خیو سامفان، هم که از رهبران حزب کمونیست کامبوج بود که به حبس ابد محکوم شد. هر دوی این افراد در دوران محکومیت همچون نون چه‌آ بیش از ۸۰ سال داشتند.

نقش روحانیت در سقوط صفویه و حمله افغانها به ایران

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

نقش روحانیت در سقوط صفویه و حمله افغانها به ایران

در ۵۰۰ سال اخیر در هر فاجعه  تاریخی که در ایران  رخ داده است می توان  جا پای آخوندها را در آن فاجعه دید.متاسفانه انقلابیون سال ۵۷ بدون مطالعه تاریخی و بدون توجه به نقش مخرب روحانیون در ۵۰۰ سال اخیر  به دنبال عقب افتاده ترین قشر جامعه یعنی آخوندها  افتادند.یکی از فجایعی که در ایران رخ داد شورش افغانها در قرن 18 بود که حدود 75 سال تا ظهور آقا محمدخان قاجار ایران را در هرج و مرج فرو برد. در این مدت ایران حکومت واحدی نداشت(بجز ۱۲ سال حکومت نادر شاه) و در هر گوشه ایران یک پادشاه محلی حکومت می کرد. وانگهی به نوشته لکهارت(پژوهشگر انگلیسی) اوضاع مردم ایران در زمان حکومت افشاریه به خاطر جنگ‌ها، شورش‌ها، قحطی، طاعون و انهدام خانه‌ها و معیشت، «وحشتناک» بوده است.سلسله افشار بعد از کشته شدن نادر شاه متلاشی شد و قادر به ایجاد حکومت مرکزی نبودند. سلسله زندیه هم حتی در دوران حیات کریم خان تسلطی بر قفقاز , خراسان  و بخشهایی از سیستان و بلوچستان نداشتند. در این دوران تولید ناخالص ملی ایران به شدت در حال سقوط بود . حال آنکه اروپا در این دوران بشدت در حال پیشرفت بود . در همین دوران انقلاب صنعتی اروپا شروع شد و فاصله اروپا با ایران روز به روز افزایش یافت.روابط گسترده سیاسی و تجاری که ایران عصر صفویه با همسایگان و قدرت‌های اروپایی برقرار کرده بود از هم پاشیده شد، همانگونه که اقتصاد داخلی ایران بر اثر هجوم و حکومت افغان‌ها به طور قاطع دچار از هم گسیختگی گردید,.دوره اشغال ایران به دست افغان‌ها را می‌توان دوره وقفه تقریبا کامل فعالیت‌های بازرگانی خارجی به حساب آورد.جای شگفتی و نگرانی است که در نوشته‌ها و تحقیقات محققان ایرانی، درباره علل و زمینه‌های بروز این رویداد شوم و پیامدهای مخرب آن برای وطن و مردم این کشور، هیچ مطلب جدی و منابع دست اول و مهمی به صورت کامل تاکنون یافت نشده است.افغانان بخصوص در زمان ملاباشی شیخ محمدباقر مجلسی که شخص دوم کشور به لحاظ قدرت محسوب می شد، آزار و سرکوب دینی زیادی را متحمل شدند. گرگین خان گرجی که پس از شکست در استقلال خواهی گرجستان بخشیده شده بود به خدمت دولت به اصفهان آمد و با پشتیبانی برادرش در دربار، توانست نماینده دولت مرکزی و حاکم منطقه قندهار گردد که در آن جامیرویس (پدر محمود افغان)کلانتر نامدار و محبوب افغانان بود. شدت عمل گرگین خان در کسب مالیات، تبعیض دینی و آزار نوامیس مردم قندهار میرویس را واداشت که برای دادخواهی به اصفهان و دربار شاه سلطان حسین برود.
دادخواهی میرویس به رغم دلسوزی و پذیرایی شاه سلطان حسین از او، و خشمگین شدن پادشاه از وزیر اعظم خود، به خاطر بی توجهی او نسبت به روا داشتن ظلم به سنیان افغان در حضور میرویس موجب می شود که وزیر اعظم از میرویس کینه می گیرد و با حیله ی دعوت او به خانه اش، او را مورد آزار و شکنجه قرار می دهد و درنهایت به مامورانش دستور می دهد با تجاوز جنسی او را تنبیه کنند( الان هم ماموران جمهوری اسلامی در زندان به زندانیان تجاوز جنسی می کنند و این رسم سرداران قزلباش بوده است)میرویس”پس از آشنایی با فتاوی علمای سنی برای قیام علیه پادشاهی صفوی و ایرانی های رافضی در بازگشت به قندهار، گرگین خان حاکم دولت مرکزی – و به روایتی او و همراهانش- را در یک گرمابه به قتل می رساند. پس از مرگ میرویس خان, یورش افغانها به سمت کرمان و اصفهان توسط پسر میرویس خان یعنی محمود افغان آغاز میشود.در این حال ملایان صاحب کتاب و نظر، برای آن که بتوانند فاصله خود با مردم را حفظ کنند متن های خود را درآمیخته به کلمات فراوان عربی در هاله ای از تقدس قرآنی می چیدند تا احتمال رمزگشایی از گفته های مغشوش خود را با ارعاب و ترس همراه سازند. از این رو بود که “ترجمه فارسی قرآن گناه و ممنوع ” دانسته می شد.یکی از مهم ترین ملایانی که در عهد صفویه، در دوره پادشاهی شاه عباس اول و جانشین او، شاه صفی، زیسته و توانسته تئوری شرعی سرکوب اقلیت های دینی و جزیه از اهل ذمه را علنی و عملی کند، ملامحمد تقی مجلسی، پدر شیخ محمد باقر مجلسی معروف است که در جزوه ” احکام اهل ذمه” از جمله با خارج کردن اقلیت مهم و اصیل ایرانی، زرتشتیان را از امان و ضمانت و”ذمه”، حکم به قتل آنان داد. پس از آن گروهی از زرتشتیان از ترس جان به شیعه گرویدند و بسیاری به مناطق کویری و یا به مناطقی در خارج از حکمرانی شیعه متواری شده و بدین طریق اراضی کشاورزی و اموال و احیانا زنانشان که ” کنیز” خوانده می شدند، به دست محمدتقی مجلسی و دیگر ملایان و پادشاه شیعه می افتادند. آخوند محمدتقی مجلسی (مجلسی اول) در رساله “احکام اهل ذمه”، که امروزه تنها مرور چند مورد آن بیش از هر چیز بیماری دیگرآزاری و سادیسم این شیخ صاحب قدرت را بر ما آشکار می سازد.مجلسی هم چنین در خصوص نحوه اخذ جزیه از اهل ذمّه سفارش می کند «مستوفی که می‌باید جزیه بگیرد نشسته باشد و ذمّی ایستاده دست خود را از گریبان پیراهن درآورد و زر را در نزد او بریزد تا امام گوید که بس و مستوفی که اخذ می‌کند ریش ذمّی را می‌گیرد، بعد از آن سیلی محکمی بر بناگوش او می‌زند و قولی هست که از پشت سر نیز شخصی پس گردنی می‌زند و تفسیر کلام الهی بر این نحو کرده‌اند که در وقت دادن ذلیل باشند».در چنین بستری، ظهور ملامحمدباقر مجلسی، که نظریات فلسفی و شرعی او چون پدرش – که شاگرد وی بوده – فاقد عقلانیت و مدارا بود، توانست احکام سنی کشی و اختلاف دینی و قومی را به شدت دامن زند، چنان که ظلم و کشتار و تصاحب مال زرتشتیان چنان بالا گرفته بود که در زمان هجوم محمود افغان، طبق روایات مختلف، زرتشتیان کرمان به آنان گرایش یافتند و افغان ها را نجات بخش می دانستند. نصر الله خان زرتشتی سردار بزرگ محمود افغان بود که نقش کلیدی در فتح اصفهان بازی کرد. سه هزار سرباز زرتشتی به فرماندهی نصرالله خان در سپاه محمود افغان حضور داشتند و در نبرد سرنوشت ساز گلون آباد نصر الله خان زرتشتی فرمانده جناح چپ محمود افغان بود.پایان کار نصرالله نیز در رکاب محمود افغان رقم خورد آنجا که در تابستان ۱۷۲۳ گشایش شیراز به او سپرده شد. نصرالله در این نبرد از نخستین کسانی بود که آماج تیر مدافعین شیراز قرار گرفت و کشته شد. درگذشت او را محمود ضایعهٔ جبران ناپذیر خواند چه او از پیروزمندترین سرداران سپاهش بود. با مرگ نصرالله ارمنیان و به ویژه زرتشتیان پشتیبان بزرگ خود را از دست دادند. حتی مردم اصفهان او را مردی مهربان و بردبار می‌شناختند و از مرگ او افسوس خوردند
درتمام مدت محاصره اصفهان شاه سلطان حسين و مشاوران او که تحت تعلیمات عقب مانده روحانیون قرار داشتند کوشيدند تا از راه نذر و نيازو چله نشينى و دعاهاى صغير و کبير براى دفع بلايا و فتنه ها و بيماريهاى مختلف که در کتابهاى حديث گردآورى شده بود، و خواندن روضه صاحب الزمان ويا از طريق طلسم و جادو و احضار زعفر جـنى پادشاه اجـنه براى بميدان آمدن سپاه جنيان و يا از راه فرستادن اجل معلق براى بزرگان افغان از راه کرامات ملاباشى، کفارملعون را ازادامه محاصره اصفهان باز دارند، اما به گزارش ماموران شرکت هند شرقى هلند در اصفهان با عنوان «روزنامه وقايع اصفهان» : « با اين همه تدابيرکارى از پيش نرفت و شهرچنان گرفتار قحط و غلا شد که يک من گندم به ٢٠ هزار درهم رسيد، و پس از آنکه ديگر گندمى باقى نماند و نه جو و برنج و ارزنى ، کار به خوردن گوشت خر و سگ و شترو موش و سرانجام لاشه هاى مردگان رسيد.حاکمیت افغان ها در ایران سبب از هم پاشیدن نهادهای اجتماعی گردید که در طول حکومت صفویه شکل گرفته بود. درعین حال ، سبب تنفرو انزجارعمومی از افغان ها شد . بسیاری از مردم در اثر جنگ های پی در پی و شورش ، قتل عام گردیدند. حاکمیت افغان ها هم چنین سبب تعطیلی مدارس و مراکز علمی ( به مفهوم آن زمان)نیز گردید. گرچه ایران حتی قبل از صفویه هم از اروپا عقب تر بود ولی حمله افغان ایران را با سرعت زیادتری به قهقرا برد.اگر حمله افغان‌ها در نیمه نخست قرن ۱۸ میلادی به ایران رخ نمی‌داد یا شاه سلطان حسین می‌توانست آنرا دفع کند  وضعیت ایران در آینده بسیار متفاوت می‌بود. هرج و مرج۸۰ ساله پس از سقوط صفویان و عدم وجود دولت مرکزی تا ظهور آقا محمد خان قاجار, سلطه روحانیون و مخالفت جدی آنان با هرگونه علم و دانش جدید و وقوع انقلاب صنعتی در اروپا در همین هنگام باعث شد که ایران با وضع بسیار متزلزلی پا به قرن نوزده بگذارد. گرچه بعد از قتل آقامحمد خان قاجار در انتهای قرن ۱۸، فتحعلیشاه توانست دولت مرکزی ایران را حفظ کند و مانند سه دوره قبلی مرگ شاه سلطان حسین , نادر شاه و یا کریم خان زند ایران دچار هرج و مرج نشد ولی تردیدی نیست که ایران در محاصره سه امپراطوری قدرتمند انگلیس در شرق, روسیه در شمال و عثمانی در غرب در موقعیت بسیار ضعیف تری بود

آخوندها و دورویی در زمینه مهاجرت

سخنانی چند با خواننده

آخوندها و دورویی در زمینه مهاجرت

خوندها و اذنابشان افرادی مانند خانم سارا خادم الشریعه و یا آقای علیرضا فیروزجا را متهم به وطن فروشی و خیانت می‌کنند. اما سوال اینجاست آیا کسانی که در مخالفت با سیاست‌های نادرست و ضد ملی و ضد مردمی و مملکت برباد ده، با نظام حاکم همراهی و همگامی نکرده و ناگزیر، همه‌ی هستی و گذشته‌ی خود را وامی گذارند و تن به مهاجرت و زندگی در غربت می‌دهند، وطن فروشند یا کسانی که در وطن مانده‌اند و - به هر دلیل و انگیزه‌ای - با سیاست‌های حاکم همراهی و همگامی می‌کنند و آن را تحکیم می‌بخشند؟ آیا کسانی که برای نجات زندگی خود و خانواده‌ی خود به اجبار وطن را رها می‌کنند، وطن فروشند یا کسانی که با نظام سرکوب در سطح‌ها، حوزه‌ها و کیفیت‌های مختلف همراهی و همکاری کرده و دیگران را وادار به ترک وطن می‌کنند؟ و آیا اساساً مهاجرت برای حفظ عزت، حرمت و کرامت انسانی و فرار از اسارت و بندگی و زندگی بهتر وطن فروشی است؟و دردناک تر از همه این که، اخوندها در چنین شرایطی دَم از وطن دوستی می‌زنند و مهاجران را به وطن فروشی متهم می‌کنند که وطن در جهان بینی و اعتقادات آنان هیچ نقش و اهمیتی نداشته و تنها سکو و ابزاری بوده برای رسیدن به اهداف سیاسی و ایدئولوژیک آنان؛ ولایتمدارانی که سرمایه‌های مملکت را به آسانی در راه اعتقادات دینی و یا اهداف سیاسی خود برای کشورها و مردم دیگر هزینه و مردم خود را به حال خود رها می‌کنند. این‌ها حتی یا از فقه خود بی خبرند یا آن را به عمد نادیده می‌گیرند؛ چرا که در فقه شیعی در کنار "وطن اصلی" که زادگاه و محل اقامت فرد است، از "وطن اختیاری یا اتخاذی" نیز سخن می‌رود که شخص برای زندگی انتخاب می‌کند و حتی اصطلاحی چون "اعراض از وطن" و یا "داشتن چند وطن" نیز وجود دارد که بر اساس آن، فرد می‌تواند از وطن اصلی و عرفی خود روی‌گردان شود و تصمیم بگیرد که هیچ‌گاه برای سکونت به وطن خود بازنگردد و یا دو یا سه وطن دیگر داشته باشد (توضیح المسائل آیت الله بروجردی).به نظر می‌رسد که وطن دوستی چنین افرادی جنبه‌ی ابزاری دارد و فقط برای تخریب دیگران، توجیه عملکردها و پوشاندن ستم‌ها و جنایت‌های خود به کار می‌رود، نه برای وطن و مردمانش

مهاجرت در گردباد

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

مهاجرت در گردباد

چهار نسل ایرانی آرمانگرا، خواسته یا ناخواسته از زادگاه خود به امید بهشت آرمانی به شوروی پرتاب شدند. جایی که نه آبی برای شنا کردن داشتند، نه کسی سخن شان را می فهمید و نه ستاره ای در هفت آسمان داشتند و همزمان از همه حقوق انسانی خود همچون پناهنده یا مهاجر سیاسی بی بهره بودند. اما در دنیای ذهنی و آرمانی شان رسالت بزرگی برای خود قائل بودند.آنها از نظر احساسات رمانتیک و جستجوی رهایی از طریق آرمانگرایی، رادیکالیسم، احساسات تند و بلند پروازی سیاسی سیر و سلوک مشترکی داشتند. همین خصوصیت مشترک ذهنی است که "مهاجرت سوسیالیستی" را به یک تراژدی تبدیل می کند. دگرگونی از یک دنیای ذهنی رمانتیک به سرزمینی که "قهرمان" را به اسیری از یاد رفته، فرو می کاهد، یک عذاب جانکاه در جهنم واقعی این دنیاستنسل اول کمونیست‌های ایرانی در سالهای اولیه پیروزی انقلاب بلشویکی روسیه به شوروی پناه بردند. پس از انقلاب اکتبر تا دوران مخوف استالین، کمونیست‌های ایرانی در شوروی مشکلی نداشتند. افزون بر آن تعدادی از کمونیست‌های ایرانی نظیر اردشیر آوانسیان و رضا روستا توسط کمینترن به ایران فرستاده شدند. اما با روی کار آمدن استالین،  اکثریت کمونیست‌های ایرانی در اردوگاه ها و زندان‌ها نابود شدند. از این نسل ایرانیان کمونیست کسی زنده نماند، تقریبا همه را کشتند..چنانکه بعد‌ها میرزا جعفر پیشه‌وری با اشاره به کشتار استالینی رهبران حزب کمونیست ایران در شوروی گفته بود: «خدا پدر رضاشاه را بیامرزد که در سال‌های ١٩٣٠ ما را در ایران به زندان انداخت. چرا که اگر در شوروی مانده بودیم بی‌هیچ تردید به جوخۀ تیرباران سپرده شده بودیم.»حزب توده ایران نیز که در سال ۱۳۲۰ به عنوان جانشین و ادامه دهنده راه حزب کمونیست تشکیل شد، ترجیح داد این گم شدگان را به فراموشی بسپارد. بعضی از رهبران حزب توده در مواردی نادر از مسئولان شوروی جویای سرنوشت بعضی از رهبران حزب کمونیست ایران میشدند، ولی به آنها تذکر داده میشد این پرونده را از بیخ و بن فراموش کنند و «پیگیر موضوع» نباشند.در پی کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و افشای جنایات استالین از سوی خروشچف، مشخصات معدودی از کمونیست‌های ایرانی اعدام شده در اختیار دستگاه رهبری حزب توده قرار میگیردشیوه سخن گفتن از این «گم شده ها»، در نشریات حزبی معمولا چنین بود : متاسفانه در دوران مهاجرت، چند تنی از کمونیست‌های ایرانی به اتهام‌های نادرست قربانی «کیش شخصیت» شدند و از میان رفتند و اکنون باید از آنها رفع اتهام بشود.
بزودی معلوم شد که شمار کمونیست‌های ایرانی نابود شده در شوروی بسیار بیشتر از «چند نفری» است که در نشریات حزب توده از آنها نام برده میشود. به نوشته بابک امیر خسروی، بعد از کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و اعاده حیثیت از میلیون‌ها نفر قربانی ترور، مقام‌های مسکو فهرستی مرکب از ۱۵۰ نفر از رهبران و کادر‌ها و اعضای نابود شده حزب کمونیست ایران را در اختیار حزب توده ایران قرار دادند.اگر سرنوشت شوم نسل نخست کمونیست‌های ایرانی به آگاهی مردم ایران میرسید، آیا نسل‌های بعدی با آنهمه شور و شوق به کمونیسم و شوروی ایمان میاوردند و با اعتقادی چنین راسخ، هستی خود را بر سر آن می نهادند؟ چگونه بود که فریاد جانخراش هزاران ایرانی در دوزخ استالینی، که می توانست آنهمه هشدار دهنده باشد، به گوش کسی نرسید؟به هر حال در دهه ۱۳۲۰ نسل تازه‌ای از مهاجران کمونیست بعد از فرو ریختن حکومت فرقه دموکرات آذربایجان راهی شوروی شدند، همانگونه که در سال‌های ۱۳۳۰ بعد از شکست حزب توده و در اویل دهه ۱۳۶۰ بعد از ضربات مرگباری که از سوی جمهوری اسلامی بر کمونیست‌های ایرانی هوادار شوروی (توده ای‌ها و سازمان فداییان اکثریت) وارد آمد، شمار زیادی از کمونیستها عازم بهشت کمونیسم!!!!! شدند.نسل آخر به سرنوشت مرگبار نسل اول دچار نشد. به هنگام ورود توده ای‌ها و فداییان سال‌های بعد از انقلاب اسلامی به شوروی، نظام بر آمده از «انقلاب» اکتبر به آخرین سال‌های بقای خود نزدیک میشد و دیگر توان کشتار را از دست داده بود.  نسل آخر گرفتار «گولاگ» نشد و در برابر جوخه‌های اعدام جلادان شوروی قرار نگرفت. ولی همین نسل نیز، از آنچه در «بهشت کمونیسم» به چشم میدید، از لحاظ روانی به محض ورود به شوروی، به جای جامعه‌ای آرمانی که مورد انتظارش بود، با دنیایی حقیر و کثیف روبرو میشود.صد‌ها جوان ایرانی واقعیات بسیار تلخ را در برابر خود دیدند و شماری از آنها، از این که زندگی‌شان را در راه دستیابی به چنین فاجعه‌ای بر باد داده اند، تعادل روانی خودرا از دست دادند و حتی دست به خودکشی زدند.محسن حیدریان، یکی دیگر از کمونیست‌های ایرانی نسل آخر که در همان سال‌ها به شوروی پناهنده شده، در پایان کتاب مشترکش با بابک امیر خسروی (مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان)، احساس خود را چنین بیان میکند: «کمونیسم شوروی و جاذبه افسونی ایدئولوژیک آن مانند دختر زیبایی بود که در جوانی با همه وجود دل به آن داده بودی... سال‌ها درد و حسرت و تجربه و سفر لازم بود تا دریابی که در پشت آن دلداده محبوب، عجوزه‌ای بی‌رحم پنهان بوده که هرگز ارزش آن همه عشق و فداکاری و درد و رنج را نداشته است.
به نظر من خیانت بزرگ حزب توده در این بود که رهبران حزب توده که بلافاصله بعد از انقلاب به ایران بازگشتند مردم ایران و هواداران خود یا دیگر نیروهای سیاسی چپ را از شرایط زندگی واقعا موجود در “سوسیالیسم واقعا موجود” مطلع نکردند و زندگی دهها هزار جوان ایرانی را تباه کردند.آنها از واقعیت زندگی در شوروی و دیگر کشورهای اردوگاه سوسیالیسم خبر داشتند اما راز زندگی در پشت دیوار آهنین را برای خود نگه داشتند. انتقاداتی که اینجا و آنجا به کشورهای کمونیستی وارد می‌شد را به سیاق خود آن کشورها تبلیغات امپریالیسم، غرب و یا نظام سرمایه‌داری جهانی یا “عناصر ضد شوروی” و ضد کمونیسم نامیدند.اکثر رهبران حزب توده که قبل یا بعد از کودتای ۲۸ مرداد تحت تعقیب یا فراری بودند به مسکو رفتند، اما از سال ۱۳۴۳ که روابط اقتصادی ایران و شوروی گسترش یافت، حکومت شوروی برای نشان دادن نوعی حس‌نیت به حکومت شاه، رهبران حزب توده را مجبور کرد مسکو را ترک کنند و به برلین شرقی کوچ کنند.جوانان پر شور و اشتیاق چپ طرفدار شوروی گرچه در آن دوران به دمکراسی اهمیت نمی‌دادند، اما به برابری و امکانات مادی جامعه سوسیالیستی اهمیت می‌دادند و بخشی از آنها این جوامع را الگوی خود محسوب می‌کردند. آنها اگر از آزادی رقبای سیاسی خود دفاع نمی‌کردند، اما آزادی را برای خود، رفقای خویش و همفکران و طیف سیاسی خود می‌خواستند. حال تصور کنید این طرفداران پر شور حزب توده و دیگر نیروهای چپ که کم‌وبیش هوادار شوروی بودند مطلع می‌شدند که در کشور شوراها برخلاف بمباران تبلیغاتی که از سوی انجمن فرهنگی ایران و شوروی از جمله مجله تبلیغاتی “اخبار” صورت می‌گرفت و یا از رادیو مسکو پخش می‌شد، سطح اقتصادی و امکانات مادی مردم و زیرساخت‌ها در بسیاری موارد پایین‌تر از ایران است. تصور کنید این هواداران پر شور و عشق کشور شوراها یا حداقل تا حدی علاقمند به این کشور باخبر می‌شدند که در آنجا آزادی‌های سیاسی یا آزادی رفت و آمد حتی برای همه کمونیست‌ها هم وجود ندارد. فرض کنید مطلع می‌شدند کافی است منتقد سیاست‌های حزب کمونیست شوروی باشید تا با شما مانند طاعون‌زده‌ها رفتار شود، شما را ایزوله کنند و انگ “عنصر ضد شوروی” و مشکوک به شما بزنند. تصور کنید باخبر می‌شدند ورود به شوروی یعنی وارد شدن به یک زندان بزرگ؛ زندان بزرگی که شهروندانش نه تنها به خارج کشور نمی‌توانند مسافرت کنند، بلکه برای مسافرت از این استان به آن استان هم باید اجازه مقامات را داشته باشد و رفیق کمونیست و شوروی‌دوستی که به کشور محبوبش پناهنده شده هم شامل همان محدودیت‌های مسافرتی می‌شود. او حتی حق تلفن زدن به خانواده‌اش در کشور خود را ندارد.سکوت خاوری، کیانوری، ایرج اسکندری و دیگر رهبران از خارج برگشته حزب در این مورد به چند دلیل بود. اول اینکه احتمالا به دلایل ایدئولوژیک و اعتقادی آنها نمی‌خواستند بدی‌ها یا کمبودهای زندگی “انسان تراز نوین” و سیستم کمونیستی شوروی و کشورهای مشابه را آشکار کنند و با چشم خطاپوش به ایرادات آنها می‌نگریستند. دوم اینکه دارا بودن صندلی “حزب برادر” از ایران و روابط طولانی حزبی یا فردی که رهبران حزب توده با حزب کمونیست شوروی و دیگر مقامات آن کشور داشتند، منافع مادی و‌ معنوی مختلفی برای آنها داشت. آنها نمی‌خواستند این موقعیت را با روشنگری در مورد واقعیات تلخ شوروی ‌و دیگر کشورهای اردوگاه به خطر بیندازند. حزب کمونیست شوروی نیز به رابطه و اعتماد متقابل و طولانی مدتی که بین این حزب و حزب توده به‌وجود آمده بود اهمیت می‌داد. حتی بعد از سرکوب شدید حزب در سال ۶۱ باز هم همچنان سالخوردگان حزب توده درهم‌شکسته و ضربه‌خورده را به عنوان حزب برادر قبول داشتند و حاضر نشدند این جایگاه را به فدائیان اکثریت که هم علیرغم ضربه‌های سال ۶۲ تا ۶۵ هنوز تشکیلات بزرگ‌تر و منسجم‌تری از حزب توده در ایران داشتند، هم جوان‌تر بودند، هم سابقه بهتری در مبارزه و فعالیت‌های میدانی داشتند و‌ اعتقاد و وفاداری خود به شوروی و خط مشی‌های حزب کمونیست آن کشور را نیز نشان داده بودند، بدهند.دلیل دیگر این بود که اگر جوانان آرمان‌گرا و پر شور و عشق چپ که شیفته شوروی و اردوگاه سوسیالیسم بودند و یا علیرغم انتقاداتی که به دلایل ایدئولوژیک به شوروی داشتند، دل‌شان بیشتر با شوروی و اردوگاه بود ناگهان درمی‌یافتند که قبله آمال‌شان چنان نیست که آنها می‌پنداشتند، چگونه حاضر بودند برای راه انداختن و پیش بردن فعالیت‌های سیاسی حزب وارد میدان شوند و از وقت، انرژی و امکانات خود در این راه مایه بگذارند؟ چگونه می‌شد چپ‌های مردد به سیاست‌های شوروی و حزب توده را به سوی خود جذب کرد؟

ترور محمد مسعود و نقش سازمان نظامی حزب توده

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

ترور محمد مسعود و نقش سازمان نظامی حزب توده

اردیبهشت ۱۳۳۷ سروان توپخانه خسرو روزبه، یکی از شاخص‌ترین چهره‌های حزب توده و از مؤسسان سازمان نظامی حزب در قزل قلعه تیرباران شد؛ اعدامی که خود مجالی برای تشکیلات حزب توده فراهم آورد تا او را به‌عنوان «قهرمان ملی ایران» در نشریات و گردهمایی‌های خود معرفی کنند و به ستایش او بپردازند، شاعران مَدحش کنند و او را هم ردیف افراد سرشناسی هم چون دکتر تقی ارانی قرار دهند؛ گرچه این قهرمانی، یا به تعبیر دیگر قهرمان سازی، دیری نپایید و پس از چند دهه با روشن‌تر شدن اقدامات روزبه که بیشتر معلول اقاریر او پیش از اعدام بود، چهره دقیق تری از حزب توده و اقدامات آنها در تاریخ معاصر ایران ترسیم شد. سروان خسرو روزبه از شخصیت‌های معروف حزب توده و از مؤسسان سازمان نظامی حزب توده در کنار سرهنگ عزت الله سیامک و عبدالصمد کامبخش بود؛ این سازمان نظامی که در سال ۱۳۲۳ پدید آمد، پس از وقایع آذر ۱۳۲۵ و کناره‌گیری بعضی اعضای آن، تضعیف شد و بتدریج بعد از حادثه ترور شاه در بهمن ۱۳۲۷ گسترش و استحکام یافت و تشکیلات اختفایی آن استوارتر شد به نحوی که بعدها حزب توده از وجود این سازمان در جهت عملیات‌های خاص که از عهده افراد غیر نظامی حزب خارج بود استفاده می‌کرد؛ کارهایی مثل قتل و ترور اشخاص، خرابکاری و...؛ اگر چه حزب توده توانسته بود افراد زیادی از پایگاه‌های اجتماعی گوناگون از جمله مهندسان، استادان دانشگاه، نویسندگان، شاعران، روشنفکران و... را به خود جذب کند، نفوذ آنها در میان افسران ارتش شگفت انگیز بود؛ حزبی که وابستگی‌اش به بیگانه طی جریان‌های گوناگون سیاسی مورد شک و تردید فراوان بود، در میان قشری نفوذ داشت که قرار بود حافظ سلطنت و کیان مملکت باشد!یکی از نقاط تاریک تاریخ معاصر ایران که حزب توده و شخص خسرو روزبه در آن دخیل بودند، ترور اقای محمد مسعود، روزنامه نگار و مدیر نشریه معروف «مرد امروز» در بهمن ۱۳۲۶ بود که شخصیت جنجالی دهه بیست در حرفه روزنامه نگاری به حساب می‌آمد اگرچه تا سال‌ها بیشتر رهبران حزب توده از این ترور اظهار بی‌اطلاعی  کردند اما تردیدی نیست تمام کسانی که در این جنایت دست داشتند از اعضای حزب توده به حساب می‌آمدند.
پس از شهریور ۱۳۲۰ و آزاد شدن فضای سیاسی که شماره نخست نشریه مرد امروز در سال ۲۱ منتشر شد، از همان آغاز و نخستین شماره‌اش تیر قلم آقای محمد  مسعود به سوی دربار و آنچه او فضای فاسد در دربار می‌خواند نشانه رفت و بعدها به احمد قوام السلطنه، حزب توده و اشرف پهلوی نیز تاخت؛ چنانکه با دادن امتیاز نفت شمال به شوروی که توسط حزب توده زمینه چینی می‌شد مخالفت کرد و عکس اشرف را با پالتو پوست بیست و پنج هزار دلاری‌اش به نشانه فساد در دربار منتشر کرد! پالتویی که بعدها مشخص شد اشرف آن را نخریده و استالین در کاخ کرملین و در مسافرت مسکو به او بخشیده است. اقای مسعود با شجاعت عجیبی به شاه و خاندان سلطنت حمله می‌کرد و به این واسطه در اندک زمانی خوانندگان و طرفداران بسیاری در میان مردم یافت؛ آنچنان که به قول فریدون کشاورز «روزنامه مرد امروز محمد مسعود را مردم از هم می‌قاپیدند و چند ساعت بعد از انتشار آن قیمتش به ۱۰ برابر و بیشتر از آن می‌رسید».اما انگیزه اصلی ترور مسعود توسط حزب توده، بدنام کردن دربار و شاه بود؛ با این توضیح که چون مسعود در روزنامه‌اش بیش از همه به دربار می‌تاخت، در میان مردم این تصور مسلم فرض می‌شد که قاتل مسعود دربار و شاه است.این ترور آنچنان با دقت صورت گرفت که نشانگر این بود که یک تیم تروریستی خبره انجام آن را به عهده داشته است!  چنانکه گویا هیچ یک از اطرافیان محل حادثه، حتی صدای گلوله را هم نشنیده بودند و این نشان می دهد که قاتل سلاح خود را به صدا خفه کن مجهز ساخته و همین عامل امکان فرار را راحت‌تر کرده بود.
مرحوم استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی در مطلبی به مناسبت هشتاد سالگی‌اش در مجله بخارا روایت می‌کند که در جوانی خود و پس از قتل محمد مسعود شعری در مرگ او سروده بود و در یک بیت از آن شعر برای قاتل مسعود آرزو کرده بود:خرمن عمر تو را آن کس که آتش زد، الهیآتش بدبختی‌اش یک باره در دامن بگیرددر همان روزها خسرو روزبه را در دادگاه نظامی محکوم کرده بودند و ایشان هم شعری درباره روزبه سروده و در یک بیت آن گفته بود:با حبس روزبه به جهان عرضه داشتندکائنان عدوی مردم فهل و گزیده اندمرحوم باستانی پاریزی با شگفتی نقل می‌کند که: «درست چهل سال لازم بود تا بگذرد و من دکتر فریدون کشاورز، عضو قدیم کمیته مرکزی حزب توده ایران را شبی در سوئیس ملاقات کنم و او بگوید: شب در کمیته حزب تصمیم گرفته شد که یکی از مخالفین معروف شاه را بکشیم و گناه را به گردن دربار بیندازیم و قرار شد خسرو روزبه به همراه یک تیم، محمد مسعود را به قتل برساند که همان روزها درباره پالتو پوست والاحضرت اشرف مطلب تندی نوشته بود». همچنین بنابر روایت رضا براهنی (از اعضای برجسته کانون نویسندگان)، در واقع سال‌های سال، هم محمد مسعود و هم خسرو روزبه جزو قهرمان‌های دو نسل از جوانان این مملکت بودند، به‌دلیل اینکه گفته می‌شد محمد مسعود را اشرف پهلوی کشته و خسرو روزبه را شاه اعدام کرده است! براهنی که خلق قهرمان‌های اسطوره‌ای حزب توده را نتیجه «رمانتیسم سوسیالیستی» می‌داند نقل می‌کند: «ایا اگر به من بچه سال در زمان ترور محمد مسعود گفته می‌شد که آدمی که قرار است در دهه بعد قهرمان من شود، عملاً در قتل نویسنده محبوب دوران بچه سالی من شرکت کرده است و طراح این قتل هم حزب طراز نوین طبقه کارگر بوده است. آیا من تسلیم این حس همدلی که نسل ما در ارتباط با روزبه شد، می‌شدم؟»
اما نکته شگفت انگیز دیگر که ما را با تعصبات ایدئولوژیک حزب توده و شخص خسرو روزبه بیشتر آگاه می‌کند، قتل حسام لنکرانی، از اعضای حزب توده و از عوامل ترور محمد مسعود، به دستور خسرو روزبه و به‌دست ابوالحسن عباسی در شهریور ۱۳۳۱ است و نشان می‌دهد که روزبه و حزب توده نه تنها برای بدنام کردن شاه و اشرف از ترور محمد مسعود دریغ نمی‌کنند که حتی «رفیق کشی» نیز بخشی از مرام آنهاست؛ ناگفته نماند که حسام لنکرانی به همراه ابوالحسن عباسی و صفیه حاتمی (همسر حسام لنکرانی) نامشان با ترور محمد مسعود گره خورده است، بنابر گفته کیانوری این سه نفر با ماشین حسام لنکرانی سر چهارراهی جلوی ماشین محمد مسعود را می‌گیرند و ابوالحسن عباسی با شلیک گلوله‌ای او را به قتل می‌رساند و در نهایت خود حسام لنکرانی بنابر گفته رفقای او، به خاطر اعتیاد به مشروب، تریاک و مرفین و احساس خطر حزب از ناحیه او، بنابر گفته کیانوری و اعترافات خسرو روزبه، به‌دست روزبه، عباسی و آرسن آوانسیان به قتل می‌رسد و جسد او را در خانه‌ای در قلهک به خاک می‌سپارند؛ از سویی دیگر هفته نامه تهران مصور در شماره ۶۷۲ روز جمعه ۲۳ تیر ۱۳۳۵ نیز خبری از جزئیات کشف جسد لنکرانی در خانه‌ای در قلهک می‌دهد که آرسن آوانسیان مدعی بود جسد حسام را در زیر باغچه و در کنار یک درخت هلو دفن کرده‌اند. اما بهانه قتل لنکرانی و چند جوان دیگر بنابر روایت دکتر انور خامه‌ای،«...اتهام واهی خبرچینی برای دولت یا حزب‌ها و سازمان‌های مخالف حزب توده بود؛ واهی به این معنا که اتهام وارده بر آنها با روشی عادلانه ثبت نشده بود. مدعی، گزارش‌کننده و قاضی همه یک تن بودند. هیچ توضیحی از این متهمان نخواستند و حق دفاع به آنها ندادند.»
از انگیزه‌های این ترور که بگذریم، چیزی که شگفت انگیز می‌نماید قهرمان سازی‌هایی است که حزب توده بنابر مقاصد خود پیگیر آن بود.بنابراین قهرمان پردازی‌های رمانتیک یکی از راهکارهای حزب توده جهت جلب توجه مردم به خود بود چنانکه در مورد خسرو روزبه نیز تا حدود زیادی موفق بود.ناگفته نماند که شاعران طرفدار حزب توده در این قهرمان سازی فعال بودند چنانکه امیر هوشنگ ابتهاج هم در اسفند ۱۳۵۸ شعری به نام «خون بلبل» در ستایش خسرو روزبه سرود که در بهار ۱۳۵۹ و به مناسبت سالگرد درگذشت روزبه در مجله دنیا که نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران بود منتشر شد. ابتهاج در این منظومه به چهره‌پردازی از خسرو روزبه دست می‌زند و به ذکر نام او در میانه شعر می‌پردازد:گل سرخ نو می‌کند یاد دوستکه رنگ گل سرخ از خون اوستبهارا، گل تازه را یاد دهز سرو کهن خسرو روزبهاگرچه قتل‌ آقای محمد مسعود در زمان خودش فاش نشد و جز چند تنِ محدود از این جریان‌ها کس دیگری با خبر نبود، پروژه قهرمان سازی‌های حزب توده کمابیش با موفقیت و کامیابی پیش می‌رفت! چنانکه ماجرای قتل مسعود تا سال‌ها برای مردم پوشیده ماند و خسرو روزبه به‌عنوان یک شخصیت پاک و منزه ستوده می‌شد. شاید بتوان ماجرای قتل مسعود به وسیله حزب توده و خسرو روزبه را به قول محمد صنعتی بخشی از خاصیت دهه بیست دانست که بیشتر از آنکه دهه آزادی پس از دیکتاتوری رضاشاهی باشد، «بیشتر دوره هرج و مرج بود» چنانچه «سازمان‌های سیاسی آدم می‌کشتند و به حساب حکومت می‌گذاشتند و جالب اینکه این کار توسط کسانی که خود را روشنفکر، یا مبارز راه آزادی می‌پنداشتند صورت می‌گرفت» در حالی که «این درست برخلاف مباحث روشنفکری است، چون روشنفکری بنیادش بر صداقت و حقیقت است».آقای احمد شاملو  شعر خطابه تدفین را که به خسرو روزبه تقدیم کرده بود ولی وقتی متوجه شد که خسرو روزبه در قتل آقای محمد مسعود دست داشته است این شعر را پس گرفتشاملو در يادداشتي كه ضميمه شعر «خطابه تدفين» كرده بود، نوشت:«مناسبت اين شعراعدام خسرو روزبه – براي هميشه منتفي است. «بشر اوليه‌»‌اي كه تنها براي ايجاد بهره‌برداري سياسي حاضر شود در مقام جلادي فاقداحساس، دست به قتل نفس موجودي حتي بي‌ارج‌تر از خود (منظور شاملو «محمد مسعود» است) بيالايد تنها يك جنايتكار است و بس. تاييد او، به هر دليل كه باشد، تاييد همه جلادان تاريخ است. متاسفانه بسيار دير به اقارير اين شخص دست يافتم.

عقده کور به پهلوی

سخنانی چند با خواننده

عقده کور به پهلوی

تعدادی از روشنفکران ایرانی هستند که عقده کور نسبت به خاندان پهلوی دارند. یکی از آنها رضا براهنی بود که معتقد بود حتی با مرده شاه هم باید مبارزه کرد.دکتر غلامحسین ساعدی بیش از پنج سال بعد از انقلاب با انتقاد از رژیم جمهوری اسلامی،ناراحت بود که چرا همه اعضای خانواده پهلوی (شامل کودکان), مثل خانواده رومانوف نیکلای دوم امپراتور روسیه اعدام (تیرباران) نشدند (ویدیو ضمیمه). رومانوف به همراه همسرش الکساندرا فئودورونا، و پنج فرزندشان اولگا، تاتیانا، ماریا، آناستازیا، و الکسی به همراه پزشک دربار و مستخدمین در شب ۱۷ ژوئیه ۱۹۱۸توسط انقلابیون بلشویک ظاهرا به دستور لنین تیرباران شدند و روز بعد (۱۸ ژوئیه) بقیه قوم و خویشان رومانوف نیز اعدام شدند تا نسل آنها کاملا "منقرض" گردد. ساعدی که هم ولایتی خلخالی جلاد است بعنوان یک "پزشک انقلابی" بی محابا دقیقا همین نسخه خونریزی سفاکانه و بیرحمانه را برای خانواده پهلوی و کودکان و دور و اطرافیان آنها تجویز می کند؛ بدون آن که به اعدام های اول انقلاب اعتراضی بکند.حتی شیخ صادق خلخالی هم خواهان اینگونه سفاکی و خونریزی برای همه اعضای خانواده پهلوی از جمله کودکان نبود. حتی برخی از اعضای خانواده پهلوی مثل حمیدرضا پهلوی برادر شاه, و عصمت الملوک همسر رضاشاه نیز در ایران ماندند و بر خلاف "خواسته رومانوفی" غلامحسین ساعدی تیرباران نشدند و در اوایل دهه هفتاد در ایران درگذشتند.یکی از چپول‌های ایرانی به نام مهرداد درویش‌پور درویش‌پور در برگه فیسبوک خود گناه دوخته شدن لبان فرخی یزدی را به گردن رضا شاه می‌اندازد. “لب دوختنی” که به گفته انور خامه‌ای از بیخ دروغ بوده است و اگر هم راست بوده باشد، بروزگار والی‌گری ضیغم‌الدوله قشقایی در شیراز و بسال 1290 (9 سال پیش از کودتای 3 اسفند) رخ داده است. هدایت سلطان‌زاده پا را از این هم فراتر می‌نهد و گذشته از این داستان “لب دوختگی”، کشتن میرزا آقاخان کرمانی (1275) و خیابانی (شهریور 1299) را نیز کار پهلویها می‌داند.محمدرضا نیکفر که هوادارانش او را “فیلسوف و نظریه‌پرداز چپ” می‌دانند، کار آن تسخیرشدگی را به پهنه زیست‌شناسی می‌کشاند و در توئیتی شاهزاده رضا پهلوی را “دشمن ژنتیک حاکمیت مردم” می‌نامدو اینچنین یک انگاشت فلسفی نوین می‌آفریند که برپایه آن اندیشه آزادیخواهی یا خودکامگی نیز بمانند رنگ چشمان یا اندازه بینی و فرم گوشها از پدر به پسر می‌رسد. بدینگونه هر کسی که نامش “پهلوی” باشد، گزیر و گریزی از اینکه “دشمن حاکمیت مردم” شود، نخواهد داشت.

اعدام تزار نیکلای دوم و خانواده اش

تاریخ جهانوقایع

اعدام تزار نیکلای دوم و خانواده اش

خانواده رومانوف امپراتور روسیه (نیکلای دوم روسیه، همسرش الکساندرا فئودورونا، و پنج فرزندشان: اولگا، تاتیانا، ماریا، آناستازیا، و الکسی) توسط انقلابیون بلشویک بدون محاکمه در زیرزمین خانه‌ای که در آن محبوس بودند تحت رهبری یاکوف یوروفسکی  در یکاترینبورگ در شب ۱۶–۱۷ ژوئیهٔ ۱۹۱۸ تیرباران وتعدادی  با سرنیزه کشته شدند. در آن شب، همچنین همراهان آن‌ها، یوجین بوتکین پزشک دربار، آنا دمیدوا، الکسی تروپ، و سرآشپز، ایوان خاریتونوف،حتی سگ خانواده تزار نیز به قتل رسیدند. اجساد آن‌ها سپس به جنگل کوپتیاکی برده شد و جسد آنها به‌وسیلهٔ نارنجک، آتش و اسید، مثله، متلاشی و دفن شدند تا از شناسایی آن‌ها جلوگیری شود. در سال ۲۰۰۷ با آزمایش دی‌ان‌ای اجساد کلیه قربانیان که در سه گور مجزا دفن شده بودند شناسایی شد و معلوم گردید که اعضای خاندان رومانوف جدا از خدمه دفن شدند.جالب توجه این است که دو تن از فرزندان تزار نیکولای دوم در هنگام اهدام حتی به ۱۸ سالگی هم نرسیده بودند. (آناستازیا ۱۷ساله)و پسر ( الکسی ۱۴ ساله) که ولیعهد بود و از بیماری هموفیلی رنج می‌بردروایت یکی از شاهدان عینی از این واقعه در پی می‌آید:حدود ساعت ۷ یا ۸ شب شانزدهم ژانویه، وقتی نوبت کشیک من رسید فرمانده‌ام یوروسکی سرکرده نگهبانان به من دستور داد تمام اسلحه‌های کمری نگهبانان را جمع کنم و پیش او ببرم. بوروسکی به من گفت: باید همه را اعدام کنیم؛ همین امشب! تو به محافظان بگو اگر صدای تیر شنیدند نترسند.حدود نیمه شب بوروسکی همه اعضای خانواده تزار را بیدار کرد. نمی دانم بوروسکی به آنها گفته بود چه تصمیمی دارد و کجا می بردشان یا نه؟ یک ساعتی طول کشید تا همه بیدار شدند و لباس پوشیدند.ساعت حدود یک صبح بود که تزار، ملکه، چهار دختر آنها، ندیمه، پزشک، آشپز و مستخدم مخصوص از اتاق ها بیرون آمدند. تزار بازوی ولیعهد را گرفته بود. این دو لباس فرم نظامی بر تن و کلاه بر سر داشتند. ملکه و دختران لباس کامل داشتند اما سر آنها باز بود.امپراتور به همراه ولیعهد پیشاپیش قدم برمی‌داشت و دیگران با متانت آن دو را همراهی می کردند.تا زمانی که من با گروه بودم هیچ یکی از اعضای خانواده تزار چیزی نپرسید و نه گریه و نه التماس کرد. در تالار طبقه اول بوروسکی دستور داد صندلی بیاورند. معاون او رفت و سه صندلی آورد. یک صندلی به تزار، یکی به ملکه و دیگری به ولیعهد رسید. ملکه کنار دیوار و مجاور پنجره قرار گرفت که به ستون طاق نما چسبیده بود. پشت سر او در ردیف دختران و ردیف پشتی بقیه ایستادند.معلوم بود که می دانند به آخر خط رسیده‌اند اما هیچ یک حتی کلمه‌ای به زبان نیاوردند.اینجا بود که یوروسکی و ده نفر دیگر وارد تالار شدند. یوروسکی به من دستور داد تالار را ترک کنم.از تالار خارج شدم. هنوز وارد خیابان نشدم که صدای شلیک گلوله های زیادی را شنیدم. فوری به داخل ساختمان برگشتم. کار اعدام تمام شده بود. همه اعدام شده ها روی زمین افتاده بودند. هر کدام جای چندین گلوله روی بدن داشتند. باریکه ای از خون از هر جسد بیرون می زد. ندیمه و پیشخدمت هم اعدام شده بودند. ولیعهد(۱۴ ساله) هنوز جان داشت و به خود می پیچید. یوروسکی پیش رفت و با اسلحه کمری به او شلیک کرد. کار تمام شد و همه آرام گرفتند.

ترور‌کچویی- نقبی به تاریخ

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

ترور‌کچویی- نقبی به تاریخ

زمانی که جنایتکارانی چون رازینی و مقیسه کشته شدند در واقع به نوعی تاریخ تکرار شد. مشابه این اقدام در روز ۸ تیر ماه ۱۳۶۰ رخ داده بود. در آن روز محمد کاظم افجه ای از اعضای سازمان مجاهدین خلق که به عنوان پاسدار در زندان اوین کار می‌کرد سعی کرد آیت الله گیلانی، محمد کچویی رئیس زندان و اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب را به قتل برساند که تنها موفق شد محمد کچویی را بکشد. صبح روز هشتم تیر ماه ۱۳۶۰ آیت الله محمدی گیلانی و چندین نفر از حکام شرع دیگر در دادسرای اوین تشکیل جلسه داده بودند. کاظم افجه‌ای که متوجه قضیه شده بود با سلاح کلاشینکف که آن را روی رگبار گذاشته بود، پشت در جلسه قرار گرفت.  احمدرضا کریمی عنصر خودفروخته دستگاه امنیتی رژیم که به تواب دو نظام معروف بود به نوع رابطه‌ی بین کاظم افجه‌ای  با محمدرضا سعادتی (از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق) مشکوک شده و به مقامات زندان اطلاع داده بود بنابراین آقای محمد میرآبی مسئول دفتر آقای گیلانی متوجه او شد و از او پرسید: «این‌جا چه می‌کنی؟» افجه‌ای در جواب گفت: «یک سؤال دارم و می‌خواهم از آقای گیلانی بپرسم.» در واقع او برای قتل‌عام اعضای آن جلسه آمده بود؛ آقای میرآبی و آقای غفارپور معاون قضایی، او را از آن‌جا بیرون کرده و او را خلع سلاح کردند و سلاح کلاشنیکف‌اش را گرفتند. محمد کاظم افجه ای که مستقیماً زیر نظر محمد ضابطی مسئول بخش اجتماعی مجاهدین (او در اردیبهشت ۱۳۶۱ در درگیری با پاسداران رژیم کشته شد) کار می‌کرد جریان را گزارش می‌کند. آقای محمدرضا ضابطی هم اسلحه کمری به کاظم افجه ای می‌دهد و فرمان انجام عملیات در اوین و قتل کچویی و لاجوردی و حکام شرع از جمله آیت الله گیلانی را صادر می‌کند.به خاطر برخورداری از هوای آزاد و استفاده از محیط فرح‌بخش محوطه‌ی اوین،آیت الله گیلانی و لاجوردی و کچویی دادگاه را به زیر درخت‌های چنار تنومند و سایه گستر آورده بودند و تعدادی از زندانیان را محاکمه می‌کردند. کاظم افجه‌ای هنگامی که به آن‌ها نزدیک می‌شود، دچار هیجان شده و با سر دادن شعار و گفتن به نام خدا و به نام خلق قهرمان، توجه‌ی آنها را به خود جلب می‌کند و هریک به گوشه‌ای می‌خزند و او تنها کچویی را هدف قرار می‌دهد.محمد کاظم افجه ای پس از این عملیات خودکشی کرد تا زنده به دست پاسداران رژیم نیفتد.

انقلاب فرهنگی چین

تاریخ جهانوقایع

انقلاب فرهنگی چین

در سال ۱۹۶۶ مائو تسه تونگ، رهبر حزب کمونيست چين به بهانه سپردن قدرت به دست طبقۀ کارگر و محو طبقه ثروتمند، انقلاب فرهنگی را آغاز کرد. در واقع انقلاب فرهنگی یک جدال سیاسی پرهیاهو بود که چین را برای یک دهه به خونریزی، شکنجه و آشوب کشاند و کشور را برای همیشه تغییر داد. در بیانیهٔ مائو حزب کمونیست چین و ارتش و دولت محکوم می‌شدند که به «نمایندگان بورژوازی» و «متجددان ضدانقلابی» اجازهٔ نفوذ داده‌اند. انقلاب فرهنگی در واقع برای پوشاندن خطاهای آشکار سیاست اقتصادی مائو  به نام جهش به جلوبود که منجر به قحطی بزرگ و مرگ میلیون ها نفرشده بود. در نتیجه مائو در ضعیف ترین موقعیتش پس از جنگ جهانی دوم قرار داشت‌.مائو با صدور بیانیهٔ ای در  ۱۶ ماه می ۱۹۶۶ سعی داشت تا از قدرت مردم علیه دشمنان خود در داخل حکومت بهره بگیرد. آنچه که از دانشگاه‌های پکن آغاز شد به سرعت در کل جامعه شیوع یافت: مائو شخصاً پوستری را آماده کرد که در آن نوشته شده بود «مراکز اصلی را بمباران کنید» و از مردم درخواست می‌کرد که به سمت «مراکز فرماندهی ضد انقلابیون» حمله کنند.در ۱۸ آگوست ۱۹۶۶ بیش از یک میلیون نفر از اعضای گارد سرخ از تمامی کشور در میدان تیان‌آن‌من پکن گردهم آمدند. در این گردهمایی، لین بیائو وزیر دفاع که از یاران مائو محسوب می‌شد از شرکت‌کنندگان خواست که به «ضد انقلابیون» حمله کنند و چهار رکن عادات، فرهنگ، رسوم و ایده‌های کهن را در هم بکوبند.مقامات حزب تنها کسانی نبودند که هدف حملات گارد سرخ و شهروندان تازه به قدرت رسیده قرار گرفتند. بسیاری از مردم عادی انگ ضد انقلابی و دشمن طبقاتی خوردند و مورد آزار، شکنجه و قتل قرار گرفتند. بسیاری به «گاودانی» رانده شدند - زندان‌هایی که به اردوگاه کار بدل شده بودند - تا کار اجباری انجام دهند و رسالات مائو را از حفظ کرده و به طور مرتب مورد ضرب و شتم قرار بگیرند. جی ژانلین، استاد دانشگاه پکن در کتاب خاطرات خود «گاودانی» می‌نویسد: «پس از چند ماه اسارت در گاودانی می‌دیدم که احساساتم را از دست داده‌ام و هر روز احمق‌تر از پیش می‌شوم.» او تجربهٔ خود را اینگونه توصیف می‌کند: «سقوطی سرگیجه‌آور به داخل جهنم». اما این تجربه بسیار معمول بود. جی و بسیاری دیگر از افراد سالخورده، آموزگاران و اساتید مورد ضرب و شتم، توهین و شکنجه قرار گرفته و به جلسات بازجویی چندین ساعته برده می‌شدند
کمیته‌های محلی در محلهٔ داژینگ در حومهٔ پکن، دستور نابودی تمام مالکین و «عناصر نامطلوب» را صادر کردند. «برخی را با ضربات چماق و داس به قتل رساندند و برخی دیگر را با سیم حلق‌آویز کردند. بسیاری را با جریان الکتریسته کشتند. کودکان را از پاهایشان آویزان کرده و شلاق می‌زدند.» بیش از ۳۰۰ نفر کشته شدند و اجساد آن‌ها به داخل چاه‌های بی‌مصرف یا گورهای جمعی انداخته شد.انقلاب فرهنگی چين، دانشگاه ها را به تعطيلی کشاند، و بيش از يک ميليون و نيم قربانی گرفت.مائو یک چرخهٔ وحشت‌آور ایجاد کرده بود که در آن «مردم در تلاشی بی‌پایان، سعی داشتند که وفاداری خود به «رئیس بزرگ» اثبات کنند.» از دیدگاه مائو، انقلاب فرهنگی یک موفقیت تمام‌عیار بود. مقامات بلندپایهٔ حزب که نافرمانی می‌کردند را حذف کرده و متحدانش، به طور خاص گروه چهار نفره به سرکردگی همسر مائو، جیانگ کینگ، قدرت را در دست گرفتند.در جریان انقلاب فرهنگی بود که کیش پرستش «مائو» در چین (و بخش مهمی از جنبش کمونیستی جهان) ابعادی یافت که در تاریخ معاصر دنیا بی‌سابقه است. صدها میلیون نسخه «کتاب کوچک سرخ» مرکب از جملات قصار «مائو»، علاوه بر چین، در ده‌ها زبان به سراسر جهان صادر شد و صدها میلیون جوان در کشورهای گوناگون این جملات را به همراه اشعار رهبر چین همچون آیات اسمانی زمزمه می‌کردند.انقلاب فرهنگی با مرگ مائو در ۹ سپتامبر ۱۹۷۶ پایان پذیرفت. جانشین مائو، هوآ گوفنگ که از طرف ارتش پشتیبانی می‌شد، دستور داد تا گروه چهار نفره را دستگیر کنند و افراد معتدلی را وارد میدان کرد.برجسته‌ترین شخصیت در میان رهبران تازه چین، دنگ شیائو پینگ بود که از پایان سال ۱۹۷۸ بر کرسی فرمانروایی «امپراتوری زرد» تکیه زد. نبوغ او در آن بود که توانست با حفظ و حتی تحکیم سلطه حزب کمونیست و پرستیژ مائوتسه تونگ، جمهوری خلق چین را به راه تازه‌ای بکشاند که با ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم و اندیشه مائوتسه تونگ چندین سال نوری فاصله داشت.
انقلاب فرهنگی چین به الگويی برای ديکتاتوری ها مبدل شد، به بهانه مبارزه با سرمايه داری و تجمل پرستی بسياری از آثار فرهنگی ارزشمند چين را از بين برد.بعضی از تحليلگران، انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی ايران در سال ۱۳۵۷ را بسيار نزديک به انقلاب فرهنگی چين می دانند و در بسياری از زمينه ها آن را الگو برداری از انقلاب فرهنگی چين در ابعاد کوچکتر می دانند.مسئله بسیار تاسف بار برخورد گروههای سیاسی ایران با انقلاب چین بود. سازمانهایی چون انقلابیون کمونیست( به رهبری آقای سیامک زعیم), گروه فلسطین و بعدها گروه پویا( به رهبری حسین تاج میر ریاحی), سازمان انقلابی حزب توده که پس از انقلاب به حزب رنجبران تغییر نام داد، اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق در دادگاه در سال ۱۳۵۰ همگی از انقلاب فرهنگی چین دفاع کردند و آنرا موجب از بین رفتن فاصله طبقاتی و پیشرفت چین دانستند. بعنوان مثال نظر اتحادیه کمونیستهای ایران در خصوص چین اینگونه بوددر مورد چین، اتحادیه معتقد بود که چین تا قبل از مرگ مائو به‌عنوان یک پایگاه انقلاب جهانی به شمار می‌رفته است، اما  با مرگ مائو و کودتای تنگ شیائوپنیگ و هواکوفنگ به مرحله‌ی جدیدی وارد گردید، لذا چین توده‌ای، از این پس به‌عنوان یک کشور رویزیونیستی و ضد انقلابی و همکار امپریالیسم امریکا معرفی گشت.این گروههای سیاسی که با دمکراسی و حقوق بشر بیگانه بودند و حتی درک درستی از شرایط جامعه ایران  نداشتند این از اعدامهای ناعادلانه اول انقلاب دفاع کردند و هیولایی به نام حاکم شرع آفریدند که بعدها به جان خودشان افتاد. بسیاری از رهبران و اعضای گروههای سیاسی که در دهه ۵۰ از انقلاب فرهنگی چین حمایت می کردند خود در دهه ۶۰ توسط حکومت اسلامی قتل عام شدند. بعنوان مثال اتحادیه کمونیستهای ایران که با تکیه بر عقاید مائو مبنی بر محاصره شهرها از طریق روستاها در سال ۶۰ در جنگلهای امل جمع شده بودند و پنجم بهمن ۶۰ با حدود ۱۰۰ نفر از اعضای خود به آمل حمله کردند ۸۱ نفرشان توسط حکومت اسلامی کشته شدند و بقیه هم به خارج کشور متواری شدند.

یاکوف جوگاشوویلی( پسر استالین)

تاریخ جهانشخصیت‌ها

یاکوف جوگاشوویلی( پسر استالین)

کمونیستهای ایرانی که مرتبا به شاهان ایران حمله می کردند هیچ اشاره ای به جنایات ژوزف استالین نمی کنند( فامیلی واقعی استالین جوگاشوویلی است). بدنیست نگاهی به سرنوشت پسر  استالین(یاکوف جوگاشوویلی) بیاندازیمیاکوف جوگاشویلی در ۱۸ مارس ۱۹۰۷ در گرجستان به‌دنیا آمد و چند ماهه بود که مادرش «یکاتیرینا سوانیدزه» در تفلیس پایتخت گرجستان درگذشت. استالین در مراسم خاکسپاری همسرش گفته بود: «با مرگ او من هم آخرین احساسات خود به همه موجودات بشری را از دست دادم.» و پسرش را نزد اقوام مادری رها کرد!یاکوف در دروه‌ی جوانی یعنی اواسط دهه‌ی ۱۹۲۰ نزد پدرش رفت، اما استالین از او بیزار بود.بدرفتاری استالین با فرزندش چنان بی‌وقفه‌ بود که او دست به خودکشی زد؛ ولی ناکام ماند و فقط خود را مجروح ساخت. استالین وقتی خبر را شنید گفت: «او حتی عرضه ندارد که به‌خودش شلیک کند.» در دوره‌ی جنگ یاکوف هم مانند برادر ناتنی‌اش واسیلی به ارتش پیوست، وی سروان بود و با تمام قوا مقابل قوای آلمانی جنگید تا آنکه واحدش اسیر شد. این اتفاق استالین را از دو جهت در وضع ناراحت کننده‌ای قرار داد؛ زیرا قانونی مصوب اکتبر ۱۹۴۱ تصویب شده بود که هر سرباز اسیر را «خائن بدخواه» می‌دانست و خانواده‌اش را هم در «معرض بازداشت» قرار می‌داد. بدین ترتیب، یاکوف مشمول فقر‌ه‌ی اول بود و استالین مشمول فقر‌ه‌ی دوم. استالین راهی بینابینی اندیشید و همسر یاکوف را توقیف کرد. همچنین نازی‌ها کوشیدند مبادله‌ای انجام دهند و پسر استالین را با فیلد مارشال پائولوس مبادله کنند ولی استالین امتناع کرد و گفت «من پسری به نام یاکوف ندارم و یک سروان را هم با یک فیلد مارشال تعویض نمی کنم».یاکوف از سه اردوگاه کار اجباری – «هاملبورگ»، «لوبک» و «زاخن‌هازن» گذر کرد و در برابر تمامی تهدیدات و شکنجه‌ها مقاومت به خرج داد؛ و به‌اعتقاد «ولکو گونف» دقیقا برای گریز از تسلیم شدن بود که یاکوف دست به حرکت سرنوشت سازش زد. در بازداشتگاه‌های آلمانی مطمئن ترین راه خودکشی دویدن به‌سوی سیم خاردار بود. یاکوف در ۱۴ آوریل سال ۱۹۴۳ دویدو ناگهان خطاب به نگهبانان فریاد زد: شلیک کنید.» البته تیر نگهبانان هم خطا نرفت و پایان زندگی یاکوف جوگاشوویلی

سید محمد عربی(بعدها کیاوش و بعدتر ها علوی تبار)

تاریخ ایرانشخصیت‌هاجمهوری اسلامی

سید محمد عربی(بعدها کیاوش و بعدتر ها علوی تبار)

این فرد قبل از انقلاب نام خانوادگیش عربی بود که به کیاوش تغییر داد و بعد از انقلاب هم دوباره نام خانوادگیش را به علوی تبار تغییر داد. قبل از انقلاب آموزگار بود و بعد از انقلاب فرماندار آبادان , دو بار نماینده مجلس شورا(یکبار از اهواز و یکبار از ابادان) و سپس نماینده مجلس خبرگان و مشاور رییس جمهور شد. او نه تنها نقش کلیدی در آتش زدن سینما رکس آبادان داشت بلکه شخصا در جوخه های اعدام اول انقلاب در زندان کمپلو اهواز شرکت میکرد. آقای نسیم خاکسار در خاطرات از بازداشت غیر قانونی خود در تیر ماه 58 در مورد او توضیحاتی. به شرح زیر داده استهمان چند هفته‌ای که در زندان کمپلو بودم حادثه غریبی هم رخ داد. یک شب، بعد از آن که تیرباران‌های توی حیاط تمام شده بود و سکوت مرگباری توی اتاق بود، یکباره در باز شد و جوانی را که موهای بلند و ریخت و قیافه‌ی هیپی واری داشت، آش و لاش، پرتاب کردند توی اتاق. هرکس بنا به وضع و حالش به پرستاری از او برخاست. حالش که جا آمد و خودش را معرفی کرد همه جا خوردند. و از همه بیشتر، من. او پسر کیاوش، دبیر ادبیات دبیرستانهای امیر کبیر و فرخی در سالهای ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۰ در آبادان بود. البته آنوقتها اسمش سید عربی بود. دبیری که به دلیل بیان مهربان و صمیمی‌ و دفاعش از محرومان و ستمدیدگان جامعه حرمتی عمیق بین دانش‌آموزان داشت. و کلاسهای درسش همیشه شلوغ بود. در یاد دارم روزی یکی از نامه‌های خودش را که به برادرش نوشته بود سر کلاس انشاء برایمان خواند. در آن نامه به برادرش که گویا شغل آب و نان داری پیدا کرده بود، هشدار می‌داد که یادش باشد روزهائی را که می‌داد که یادش باشد روزهائی را که آنها آرزوی داشتن یک مداد رنگی داشتند. و وقتی موفق به داشتن آن شدند چه جور شبها در آغوشش می‌گرفتند و تا صبح به عشق داشتن آن نمی‌خوابیدند. صحبت از صدای گرم او و موضوع این نامه برای مدتها ورد زبان ما بود. بعد از انقلاب برای خودش کاره‌ای شده بود. و در زندان کمپلو زندانیان هم سلولم با وحشت اسم او را می‌بردند. به نقل از آنها گویا علاقه فراوانی داشت که خودش تیر خلاص به محکومان به مرگ را بزند. به همین دلیل هر غروب که پیدایش می‌شد در زندان و یا به بندها سر می‌زد، زندانیان به وحشت می‌افتادند.پسرش برای ما گفت چون او با گروه‌های چپی معاشرت دارد و روش پدرش را در زندگی قبول ندارد، پدرش دستور بازداشت و شکنجه او را داده بود تا او را سر عقل بیاورند

داستان غرانیق یا آیه های شیطانی

تاریخ اسلاموقایع

داستان غرانیق یا آیه های شیطانی

داستان غرانیق و یا آیه های شیطانی چیست؟ این واقعه در بسیاری از کتب تاریخ اسلام از جمله تاریخ طبری و سیره ابن هشام نقل شده است.شرح واقعه به این صورت است که  محمد هنگام خواندن سوره نجم، دو آیه را که شیطان به وی القا کرده بود خواند و وجود سه خدای مکه — که دختران الله خوانده می‌شدند — را پذیرفت، آن‌ها را ستایش کرد، و شفاعتشان را وارد دانست، در این سوره (آیه‌های ۱۹ و ۲۰) اشاره‌ای به سه بت معروف اعراب جاهلیت (لات، عزی و منات) هست. طبق داستان غرانیق محمد دو آیهٔ دیگر در ادامهٔ این دو آیه خوانده‌است که بعدها به عنوان اینکه این آیه‌ها را شیطان بر زبان محمد جاری ساخته‌است و محمد از ابراز آن پشیمان شده‌است از متن قرآن حذف شده‌است. متن دو آیهٔ ادعا شده چنین است:«فاِنّهُن الغرانیقُ العُلی و اِنّ شفاعتَهُنّ لَتُرتَجی»[۶]معنی آن به فارسی چنین است: «ایشان مرغان بلندپروازند که بر شفاعتشان امید می‌رود». نام ماجرا از همین واژهٔ غرانیق که در متن عربی دیده می‌شود گرفته شده‌است. ادامهٔ ماجرا چنین است که سرانجام محمد آیهٔ سجده را خواند و مسلمانان و نامسلمانان به سجده افتادند. این رفتارها و گفتارها نوعی سازش با نامسلمانان تلقی می‌شد. مسلمانان مهاجر پس از شنیدن این خبر به مکه بازگشتند. در ادامه این روایت‌ها نقل می‌کنند، پس از نازل شدن جبرییل بر محمد و آگاه ساختن او، وی این آیه‌ها را پس گرفت.

کتاب آیات شیطانی که اینهمه جنجال ایجاد کرده ست در مقایسه با کتاب کمدی الهی دانته اثر تند و تیزی نیست.در سال ۱۳۳۵ کمدی الهی اثر دانته توسط آقای شجاع الدین شفا ترجمه و توسط انتشارات امیر کبیر چاپ شد. در آن محمد و علی در جهنم هستند و بخاطر آوردن دین قلابی و تفرقه و کشتار مردم در جهنم شکنجه می شوند. هیچ آخوندی هم صدا از ندایش در نیامد و حکم تکفیر و قتل مترجم و رییس انتشارات هم صادر نشد. البته در چاپهای بعدی این کتاب پس از انقلاب این قسمت محمد و علی در جهنم سانسور شد.کمدی الهی اثر دانته سرود ۲۸دانته و ویرجیل (شاعر رومی است که چند سده پیش از دانته زندگی می‌کرده )به طبقه (دایره) هشتم جهنم و گودال مخصوص منافقان و تفرقه اندازان میروند و دانته مشاهدات خودش را اینگونه شرح می‌دهد.بشکه ای که سر یا بدنه اش از بین رفته باشد، هیچگاه به اندازه آن کسی که دیدم از چانه تا آنجایی که باد در می‌کنیم، دریده شده بود، از هم شکسته نشده است.امعاء و احشایش بین پاهایش آویزان بود، دل و جگرش و آنچه که هرچیزی را که می‌خوریم به مدفوع تبدیل می‌کند، نیز نمایان بود.زمانی که تمام توجه ام به او جلب شده بود، به من نگاه کرد، و با دستانش سینه اش را از هم باز کرد و گفت: «ببین چگونه خود را پاره می‌کنم!ببین چگونه بدن محمد از هم دریده شده! جلوی من علی است که گریه می‌کند، صورتش از فرق سر تا چانه دونیم شده.و تمام کسانی که تو اینجا می‌بینی، هنگامی که زنده بودند، تخم نفاق و کینه را پراکندند، به همین دلیل است که اینچنین تکه تکه شده اند.پشت ما دیوی است،که با شمشیر بی‌رحمانه ما را می‌درد، این کار ادامه می‌یابد،زیرا وقتی ما این دور غم بار را می‌زنیم، زخم ها دوباره بسته می‌شود و ما دوباره به او می‌رسیم.این کلمات را محمد وقتی برای رفتن پایش را بلند کرد، به من گفت. رفت تا دوباره دونیم شود.

چیگین

تاریخ ایرانشخصیت‌هاگذشته تا پایان قاجار

چیگین

مجازاتهای مورد علاقه شاه عباس بسیار متنوع بود که نشانه ذوق و ابتکار ایشان بود مانند در آب جوش انداختن,دست و پا بریدن و قطعه قطعه کردن, کباب کردن, در پوست گاو کشیدن, سرب داغ در گلو ریختن.حالا یک چیز جالب برایتان می نویسم. اول حواستون باشد که پس نیفتید. اگر هم تنها هستید و کسی نیست تا آب تربت حلقتان بریزد بهتر است بقیه نوشته من را نخوانید.شاه عباس یک دسته جلاد داشت به نام چیگین. کار این جلادان این بود که مقصران را به فرمان شاه جنت مکان زنده زنده می خوردند یعنی اینکه گناهکاران واجب التعذیر را از یکدیگر می ربودند و ایشان را به دندان قطع می کردند و بلع می فرمودند تا حیات از آنان مسلوب شود. این جلادان لباس مخصوص داشتند و پر جغد به کلاهشان می زدند و رییس آنان ملک علی سلطان جارچی باشی نام داشت .شاه عباس مغضوبان را با فرمانی ملاطفت آمیز و شاعرانه به این جلادان چیگین می سپارد و با تبسم و مهربانی به زبان ترکی می گفت یخشی سخله یعنی از او خوب نگهداری کنید و سپس جلادان چیگین دست به کار می شدند

سخنان خانم حجازی پور(استاد بزرگ شطرنج ایران) بعد از مهاجرت به فرانسه

تاریخ ایرانشخصیت‌هاجمهوری اسلامی

سخنان خانم حجازی پور(استاد بزرگ شطرنج ایران) بعد از مهاجرت به فرانسه

زندگی من تحت سلطه حجاب اجباری در سن 6 سالگی با جمله "عموجان بهتر نیست روسری بگذاری" آغاز شد .از آن پس همواره حتی در محیط خانواده ملزم به رعایت حجاب بودم .آنقدر همرنگ جماعت شده بودم ،تا جایی که گاها مرا الگویی برای سایرین می پنداشتند.هنوز هم گاهی خاطرات اولین سفر خارجی ام در قالب تیم ملی را به یاد می اورم .کودکی نه ساله بودم .مبهوت موبلوند های آلمانی که چطور خیره وحیرت زده سر تا پای ما را می نگریستند و از حراست چادری تیم که نه در گوشه که در وسط فرودگاه مشغول اقامه نماز بود فاصله می گرفتند.همه ما متعجب،آنها از طرز پوشش ما و من از نگاههای خیره و بی امان.خاطره دوست کوچک آلمانی که برای تبریک به سمتم دست دراز کرد اما سرپرست تیم با اشاره ای به من فهماند که مبادا دست بدهی و با جمله " مسلم نو تاچ مِن" او را ترساند ،عکس های با مقنعه و مانتوهای بلند که به تنمان زار می زد و به سبب بی قوارگی توجه هر کسی را جلب می کرد..در ادامه فعالیتم در سال های بعد از آن، روالی را که در اعماق ذهنم رخنه کرده بود ادامه می دادم .سالهای سال نمی فهمیدم ،اما حال خوب می فهمم که چطور ما را از کودکی وارد بازی دلخواهشان می کنند و بی آنکه خود بدانیم از ما عروسک هایی می سازند برای توسعه افکار و آرمانهایشان.از کتاب های دینی دوران ابتدایی تا دانشگاه،از عکس ها و نوشته های روی در و دیوار، بروشور ها، تقویم، برنامه های تلویزیون ، تا اسم خیابان ها ،در لحظه لحظه ی زندگی ما حضور دارند و اگر خوب بنگرید، خواهید دید که نقش تک تک خود ما مردم نیز در اشاعه این تبلیغات کمرنگ نیست . هرکدام از ما با قرار دادن خشت هایی هرچند کوچک و ناچیز از نظر خودمان، سنگ بنای آنچه به سر مان آمده است را گذاشته ایم و خود با دستان خودمان این هیولا را نان و ابش داده ایم، هیولایی .... به هر روی، هر چند دیر، اما من تصمیم گرفته ام که دیگر در ساخت و پرداخت این جرثومه ی هولناک سهمی نداشته باشم و دیگر در بازیِ "ما عاشق حجاب هستیم و با آن مشکلی نداریم" شرکت نکنم.به عقیده ی من حجاب اجباری نماد بارز مسلکیست که در آن زن، جنس دوم محسوب می‌شود. انبوه محدودیت ها را برای یک زن ایجاد و او را از داشتن حقوق اولیه خود محروم می کند. آیا این مصونیت است؟ قاطع می گویم، خیر، این ‌تنها و تنها محدودیت است

جعلیات ترور آیت الله خمینی توسط آقای قطب زاده

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

جعلیات ترور آیت الله خمینی توسط آقای قطب زاده

اخیرا آقای احمد کریم پور مسئول کمیته چک و خنثی سپاه پاسداران در دهه ۶۰  ادعاهایی در خصوص کشف بمب در منزلی مجاور منزل آیت الله خمینی مطرح کرده است حجت الاسلام و المسلمین سید سراج الدین موسوی از اعضای دفتر امام و فرمانده حفاظت ایشان، طی یادداشتی به این ادعاها پاسخ داد و به شرح ماوقع اصلی پرداخت.تفصیل جواب ایشان:۱- آقای کریم پور در توصیف حادثه مذکورمی گوید، «-اشاره به مکانی می کند-اگراین بیت حضرت امام باشد، بغلش خانه مرحوم حاج احمدآقابود، وسط اینها(بغلش) خالی بود که صادق قطب زاده آن را اجاره کرده بود، بغل آن، یک خانه دیگری بود، وخانه های دیگرمردم.»جواب: اصلا موقعیت منزل مذکور با منزل حضرت امام  اینگونه نبوده است و منزل مورد نظر که مدعی شده اند مرحوم قطب زاده در آن بمب کار گذاشته بود حداقل ۵۰ متر با منزل امام فاصله دارد و اصلا در همسایگی امام نیست. ۲- وی می گوید، «درآن روز-صاحب خانه چهارم- یک مراسم تولد برای بچه اش می گیرد، آنها یک سگ داشتند، این حیوان می آید، توی آن سالنی که در تدراک  مراسم بودند، ادرار می کند، معمولاً سگ های تربیت شده این کار را نمی کنند.وقتی سگ ادرار می کند، صاحب خانه عصبانی می شود و سگ را شلاق می زند، حیوان فرار می کند، می رود حیاط منزل و می رود روی دیوار و می پرد توی آن خانه خالی.مراسم -تولد-وقتی تمام می شود، این صاحب سگ می آید به بچه های کمیته می گوید: این سگ ما یک اشتباهی کرده بود و ماهم زده بودیم و رفته توی این خونه بغلی، اگربشه (اجازه بدهید) ما بریم بیارمش»جواب: در حفاظت امام کمیته های انقلاب نقش نداشتند و آن محوطه تماما در محدوده حفاظتی سپاه بود و برادران سپاه هم هیچ مسئولیتی برای پیداکردن آن سگ نداشته اند.۳-کریم پور می گوید، «بچه های کمیته میگن، ماخودمان میریم میاریم. میرن می گردند، سگی نمی بینن. صاحب سگ می گوید، یک قناتی از بین این خونه-آن محیط وجوددارد، آنجا را بگردین».آقای کریم پور توضیح می دهد، در سابق یک تفرجگاهی درست می کردند، پله میذاشتند و می رفتند توی آن قنات می نشستند و حال(تفریح) می‌کردند!»جواب: منزل مورد ادعا دارای قنات نیست و از آن قناتی نمی گذرد.۴- وی می گوید، «بچه های کمیته طبق این نشانی ها می روند نگاه می کنند، می بینند، سگ روی تعدادی جعبه، پُر ازمواد-تی ان تی(TNT) و C۴ نشسته.که بعداً ما متوجه شدیم که اگر(کودتاچیان) نتوانستند، بیت حضرت امام را بمباران بکنند، این مواد منفجره را ببرند زیرخانه امام».جواب: هرگز در منزل مورد ادعا مواد منفجره یافت نشد و بنده به عنوان مسئول حفاظت بیت امام از وجود این مطلب بی اطلاع هستم و وجود آن را تکذیب می کنم. نه در قنات و نه در منزل مذکور بمب و مواد منفجره وجود نداشت.۵-ایشان در بخش آخر می گوید، «چون این قنات می آمد در حوض حضرت امام می ریخت و من رفتم همه جا را گشتم و چک کردم و رفتم از آن «تونل» به خانه قطب زاده رسیدم. نزدیک ظهر بود امام گفتند به فلانی بگوید من می خوام بروم بالا...من درآن لحظه شلوارم رازده بودم تا بالا زانو چون در آب بودم.»جواب: قنات منزل امام به هیچ عنوان به منزل مربوط به مرحوم آقای قطب زاده راه ندارد و اساسا به هیچ منزل دیگری هم مربوط نیست. و من هیچ به یاد ندارم که در آن ایام کسی برای یافتن بمب به داخل آن قنات رفته باشد چه برسد به آنکه این کار در حضور حضرت امام بوده باشد.

ماجرای دیدار الکساندر پوشکین و فاضل خان گروسی

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

ماجرای دیدار الکساندر پوشکین و فاضل خان گروسی

در سال ۱۲۴۵ق و ۱۸۲۹م که گریبایدوف ـ نویسنده بزرگ و وزیر مختار روسیه در تهران ـ پس از عهدنامه‌ ترکمانچاى در نتیجه تحریکات اخوندها(میرزا مسیح مجتهد) کشته شد، فتحعلى شاه نوه خود خسرو میرزا پسر عباس‌میرزا نایب ‏السلطنه را که شاهزاده جوان و خوش قامت و خوش سیمایى بود، با هیأتى براى عذرخواهى به روسیه فرستاد و این هیأت از راه تفلیس به پترزبورگ رفت.‏ در میان اعضاى هیأت، میرزاتقى‏خان (امیرکبیر اینده)و و فاضل خان گروسى (شاعر و نویسنده معروف آن زمان)  هم بودند.‏الکساندر پوشکین  او در ضمن سفرى که به «ارزروم» کرده است به هیأت سفارت ایران در راه برخورد و فاضل ‏خان گروسی را که با ایشان بود، دید و در سفرنامه ارزروم خود در این زمینه چنین مى ‏نویسد:‌‏«منتظر ورود شاهزاده ایرانى بودند. در اندک فاصله از کازبک، چند کالسکه رو به ما مى‏ آمد و راه تنگ را گرفته و رفت و آمد را دشوار کرده بود. در ضمن آنکه کالسکه‏ ها را عبور مى ‏دادند، افسر فرمانده پاسبانان به ما خبر داد که شاعر دربارى ایران را مشایعت مى ‏کند و به خواهش من، مرا به فاضل‏ خان معرفى کرد. من به یارى مترجم آغاز کردم با طمطراق و عبارت‏پردازى به روش مردم شرق به او خوشامد بگویم؛ اما وقتى که فاضل‏ خان به لفاظى بى ‏جاى من، با ادب ساده و خردمندانه‏ اى که سزاوار مرد حسابى بود پاسخ داد، من شرمنده شدم! امیدوار بود در پترزبورگ مرا ببیند، متأسف بود که آشنایى طولانى نخواهد بود و از این‏گونه سخنان مى ‏گفت، شرمسار شدم و ناچار لحن باابهت آمیخته به مزاح را‌ترک کردم و به سخنان عادى اروپایى پرداختم. این هم درس عبرتى براى مسخرگى روسى ما بود. از این پس دیگر درباره هیچ کس براى آنکه کلاه پوست بر سر دارد و انگشت‏هاى خود را رنگ کرده، قضاوت نخواهم کرد.»‏پیداست که این رفتار فاضل‏ خان با پوشکین کاملاً در ذهن او اثر کرده و در قطعه شعرى بار دیگر یاد از این برخورد کرده و گفته است:‏‏«اى خوش آن روز و ساعتى که در کوههاى قفقازر سرنوشتْ ما را به هم رسانیدراه تازه‏اى که در پیش گرفته ‏اى، بر تو مبارک باد!راه تو به سرزمین شمالى سهمگین ماستکه مدت پادشاهى بهار در آن کوتاه استاما در آنجا نام حافظ و سعدى معروف است.‏تو به سرزمین نیمه‌شب خواهى رفتپس اثرى از آن در سخنان خود بگذارگلهاى اندیشه شرقى رار به روى برفهاى شمال بپاش.»‏

رابطه خانم فروغ فرخزاد و آقای ابراهیم گلستان

سخنانی چند با خواننده

رابطه خانم فروغ فرخزاد و آقای ابراهیم گلستان

بعد از انتشار این شعر گناه خانم فروغ فرخزاد مورد هجمه بسیاری قرار گرفت که او را فاحشه نامیدند. شایع است که خانم فروغ فرخزاد پس از طلاق از همسرش(آقای پرویز شاپور) با چندین مرد رابطه عاشقانه داشته است که مهمترین آنها آقای ابراهیم گلستان است.خانم پوران فرخزاد خواهر فروغ فرخزاد معتقد است که آقای گلستان خیلی فروغ را اذیت کرده است و ظاهراًرابطه عاشقانه بی دردسری نبوده است. خانم پوران فرخزاد این چنین ادامه می‌دهدفروغ از عشق به گلستان تلخی‌های زیادی متحمل شد، او هرگز دوست نداشت جای خانم گلستان را بگیرد، از این رو همراه در مواجهه با پیشنهاد ازدواج دست رد به سینه گلستان می‌زد. من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر برای عقد برد اما خواهرم  فروغ در لحظه‌های آخر بشدت از این تصمیم منصرف می‌شد و گلستان را که تا حد مرگ می‌پرستید سخت می‌رنجاند.( البته آقای مسعود بهنود معتقد است که آنها ازدواج کردند ولی آقای بهنود منبع قابل اعتباری نیست)اگر چه خانم گلستان با آنکه بسیار با تدبیر و مهربان بوده و حضور فروغ را در زندگی همسرش کاملا پذیرفته بود اما بارها و بارها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود. و فروغ همواره از این عشق و شوریدگی سرخورده و متاسف بود. دختر گلستان در آزار و اذیت فروغ از هیچ‌کاری دریغ نمی‌کرد فروغ دختر و پسر گلستان را می‌پرستید. یک روز به من گفت : ” خواهر من آنها را می‌پرستم اما این دختراز من بشدت متنفر است ” پسر گلستان رابطه‌ی صمیمانه‌ای با فروغ داشت حتی وقتی کاوه در لندن بسر می‌برد نیز همواره با فروغ مکاتبه می‌کرد، میان آنها حسن تفاهم کاملی بر خوردار بود.یک روز بخوبی به یاد دارم برای دیدن فروغ رفتم به استودیو گلستان، گلستان آنروز‌ها در سفر اروپاییش بود. فروغ را بشدت ناراحت و گریان دیدم. چشمانش سرخ و ورم کرده بود. در مقابل اصرار و ناراحتی‌هایم گفت داشتم در کشوی گلستان به دنبال چیزی می‌گشتم که چند تا کاغذ به دست خط او دیدم. نامه‌هایی بود که در سفر قبلی خطاب به زنش نوشته بود. در این نامه‌ها به زنش نوشته است که آنچه در زندگی تنها برایش مهم است تنها اوست، مرا برای سرگرمی و تفنن می‌خواهد، که من هرگز در زندگی‌اش مهم نبوده‌ام، و در نامه‌هایش به زنش این اطمینان را می‌دهد که: ” که این زن برای من کوچکترین ارزشی ندارد. ”وجود من برای او هیچ هست هر چه هست تنها تویی که زن من و مادر فرزندانم هستی .) فروغ می‌گفت و با شدت می‌گریست. بعد گفت: به محض اینکه گلستان برگردد برای همیشه از او جدا خواهد شدالبته وقتی گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلکه رابطه عمیق‌تری بین آنها بوجود آمد بی‌شک گلستان برای نوشتن آن‌چیزها دلایل قابل قبولی برای فروغ آورده بود. فروغ با گلستان ماند تا یک بار بر سر عشق گلستان و ناراحتی‌های تلخی که این مرد همواره برایش فراهم می‌آورد دست به خودکشی بزند. یک جعبه قرص گاردنال را یک جا بلعید، حوالی غروب کلفتش متوجه این مسئله می‌شه و او را به بیمارستان البرز می‌برند. و قتی من خودم را به بیمارستان می‌رسانم فروغ بی‌هوش بود. پس از آن هر‌چه کردم او چرا قصد چنین کاری داشت؟ هرگز یک کلمه در این رابطه با من حرف نزد، اما کلفتش گفت: آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با یکدیگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود که فروغ قرص‌ها را خورد

نظر دکتر کریم سنجابی در خصوص آیت الله خمینی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاجمهوری اسلامی

نظر دکتر کریم سنجابی در خصوص آیت الله خمینی

آقای کریم سنجابی دبیرکل جبهۀ ملی معتقد بود باید با امام خمینی همکاری کامل کرد. سنجابی ستایش‌آمیزترین تعابیر را دربارۀ آیت‌الله خمینی می‌گفت.او در مصاحبه با بی‌بی‌سی گفت:« آیت الله خمینی شخصیتی است که شاید صدها سال لازم باشد تا مردی به عظمت و بزرگی ایشان در یک جامعه ظاهر بشود.ما با نظریات آیت‌الله خمینی که در واقع منعکس‌کنندۀ آمال و آرزوهای ملت ایران هست کاملاً موافق هستیم.من به عنوان نمایندۀ یک جبهه‌ای از ملت ایران کمال تأسف و تألم را دارم که قدر این بزرگوار را آنچنان که باید نشناختند و گوش به حرف‌های او ندادند و وضعیت به اینجا رسیده است.»

محمدرضا شاه و بحرین

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

محمدرضا شاه و بحرین

از نظر محمدرضا شاه، بحرین ارزش اقتصادی یا استراتژیک کمی برای ایران داشت. همانطور که شاه به امیرخسرو افشار، دبیر دائمی وقت وزارت امور خارجه ایران توضیح داد، ذخایر نفت بحرین اندک بود و صنعت پر رونق مروارید رو به افول بود. این مجمع الجزایر در منتهی الیه جنوب خلیج فارس قرار داشت، بنابراین برای تأمین امنیت تنگه هرمز که دغدغۀ اصلی ایران بود، ارزش چندانی نداشت. علاوه بر این، هرگونه مداخلۀ نظامی ایران در بحرین، احتمالاً، منجر به خشونت و درگیری داخلی خواهد شد.تنها مخالفت از درونِ حلقۀ درونی شاه از جانبِ آقای اردشیر زاهدی بود که به طور گسترده با نخبگان سیاسی و نظامی ایران مشورت کرد تا ببیند، آیا هیچ گزینۀ نظامی برای حفظ بحرین، امکان پذیر است، یا خیر .اقای اردشیر زاهدی، وزیر امور خارجه، یکی از تندروترین صداها در تهران در مورد مسئله بحرین بود. او در یک پذیرایی در سفارت بریتانیا در تهران در ۱۱ نوامبر ۱۹۶۷، زمانی که گورونوی رابرتز حمایت خود را از عضویت بحرین در برخی از آژانس های تخصصی سازمان ملل متحد ابراز کرده بود، بسیار خشمگین شده بود. اردشیر زاهدی به رابرتز هشدار داد که «اگر می‌ خواهی این گونه رفتار کنی، من استعفا می‌ دهم، اسلحه برمی‌ دارم.البته شاه هم در ته دلش نگران بود که در آینده او را به خاطر واگذاری بحرین شماتت کنند.پس از پایان مذاکرات بحرین، در ۵ فوریه ۱۹۷۰، در سنت موریتز، شاه در تعطیلات سالانه اسکی به دوست نزدیک و مشاورش اسدالله علم پیوست. در مسیر پیست اسکی، دو دوست قدیمی در مورد مذاکراتی که به تازگی به نتیجه رسیده بود، صحبت کردند. شاه صریحاً از اسدالله علم پرسید: «بین خودمان باشد، آیا فکر می‌ کنی که با ادامۀ حل و فصل بحرین، به کشور خود خیانت می کنیم؟

شاه اسماعیل و جنازه شیبک خان

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

شاه اسماعیل و جنازه شیبک خان

شاه اسماعیل اول پس از آنکه بر شیبک خان ازبک غلبه کرد و او را کشت (جنازه اش را به میان مومنین و متدینین صوفی انداخت) و به صوفیان گفت هر که سر مرا دوست دارد از گوشت این دشمن بخورد (تازه این صوفیان جزو علمای دینی دربار بودند ونه آن آدمخوران رسمی که چیگیین ها باشند!). خواجه محمود ساغرچی که در آن معرکه حاضر بوده گفته است که پس از فرمان شاه ازدحام صوفیان برای خوردن جسد شیبک خان به جایی رسید که جمعی تیغ کشیدند و (برای خوردن آن جسد) به جان یکدیگر افتادند و آن مردهء به خاک و خون آغشته را مانند لاشه خواران از دست یکدیگر می ربودند و می خوردند.همچنین شاه اسماعیل فرمان داد که پوست سرش را پر از کاه کرده برای سلطان بایزید دوم عثمانی فرستادند( همین امر باعث شد که پسر سلطان بایزید یعنی سلیم پس از رسیدن به سلطنت به ایران لشکر کشی کرد و شاه اسماعیل را در جنگ چالدران شکست داد) و دست راست شیبک خان را نزد رستم بیگ روزافزون والی ساری و علی‌آباد مازندران ببرند. درویش بیگ یساول مأمور بردن آن شد و هنگامی که پیش رستم رسید آن دست را بر دامن او انداخت و گفت: «شاه می‌فرمایند گفته بودی که دست من است و دامن دولت شیبک خان. چون دست تو به دامن او نرسید، اینک دست شیبک خان و دامن نکبت تو» رستم بیک هم که متوجه شد شاه اسماعیل چه بلایی بر سر می آورد از ترس سکته کرد و مرد

ترور محمدرضا شاه سال ۱۳۴۴

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

ترور محمدرضا شاه سال ۱۳۴۴

ترور دوم محمدرضا شاه در ۲۱فروردین۱۳۴۴ در کاخ مرمر رخ داد. در این روز، سرباز وظیفه‌ای به نام رضا شمس‌آبادی یکی از افراد گارد سلطنتی که در کاخ مرمر مأمور نگهبانی بود،  شاهنشاه محمدرضا پهلوی را هنگامی که از اتومبیل در مقابل سرسرای کاخ پیاده شد به رگبار مسلسل بست. محمدرضا شاه با شتاب خود را به داخل ساختمان رساند اما ۲ تن از درجه‌داران محافظ او به نام‌های استوار محمدعلی باباییان و آیت لشکری، مورد گلوله رضا شمس‌آبادی قرار گرفتند و کشته شدند. خود شمس‌آبادی نیز با گلوله درجه‌داری به نام گروهبان ساری اصلانی کشته شد.( بعد از انقلاب سال ۵۷ دستگیر و اعدام شد)شدت این تیراندازی آنقدر زیاد بود که محمدرضا پهلوی بعدها در گفت وگویی با خبرنگار فرانسوی لوموند گفت: «احساس من این بود که پنجاه نفر به طرف من تیر می‌انداختند. زیرا تیراندازی واقعاً شدید بود.»آقای احمد کامرانی با گروه مائوییستی سازمان انقلابی حزب توده در ارتباط بود و طبق اسناد ساواک اصلا با این ترور مخالف بود و هیچ نقشی در حمله به محمد رضا شاه بازی نکرده بود.اسناد ساواک سازمان انقلابی حزب توده را طراح و محرک رضا شمس آبادی معرفی می کند. ولی بعضی معتقدند آقای شمس آبادی  علی رغم مخالفت سازمان انقلابی به صورت خود جوش این کار را کرده است.سازمان‌ انقلابي‌ حزب‌ توده‌ ايران‌ در آذر 1343 در تيرانا پايتخت‌ آلباني‌، فعاليت‌ خود را اعلام‌ كرد. اين‌ سازمان‌ ايدئولوژي‌ خود را ماركسيسم‌ - مائوئيسم‌ و خط‌مشي‌ خود را مبارزه‌ قهرآميز اعلام‌ نمود. تشكيل‌ سازمان‌ در واقع‌ اعتراض‌ نيروهاي‌ جوان‌ به‌ حزب‌ توده‌ بود كه‌ مشيي‌ سازشكارانه‌ برگزيده‌ بود.اولين‌ اقدام‌ عملي‌ سازمان، اعزام‌ يك‌ گروه‌ به‌ رهبري‌ پرويز نيك‌خواه به‌ ايران‌ بود. پرويز يك‌ دانشجوي‌ ايراني‌ در انگليس‌ بود كه‌ از طرف‌ سازمان مأمور شد تا براي‌ مطالعه‌ و تهيه‌ برنامه‌ براي‌ شورش‌هاي‌ دهقاني‌ و جنگ‌هاي ‌پارتيزاني‌ به‌ سبك‌ كاسترو به‌ همراه‌ چند تن‌ ديگر به‌ ايران‌ سفر كند. پرويز همراه‌ فيروز شيروانلو به‌ ايران‌ آمد و مهندس‌ احمد منصوري‌ و منصور پوركاشاني‌ نيز به‌ آنها پيوستند.اولين‌ اقدام‌ گروه،‌ برنامه‌ريزي‌ يك‌ كوهنوردي‌ براي‌ شناسايي‌ روستاها براي ‌عمليات‌ پارتيزاني‌ بود. اعضاي‌ گروه‌ هر كدام‌ به‌ شغلي‌ مشغول‌ و با افراد مخالف‌ رژيم‌ آشنا مي‌شوند. مهندس‌ منصوري‌ با فردي‌ به‌ نام‌ احمد كامراني‌ آشنا مي‌شود. كامراني‌، در دوران‌ مدرسه‌ خود با شخصي‌ به‌ نام‌ رضا شمس‌آبادي‌ دوست‌ شده‌ بود كه‌ در آن ‌زمان‌ سرباز گارد و از محافظين‌ كاخ‌ مرمر بود. رضا كه‌ در يك‌ خانواده‌ مذهبي‌، ولي ‌بسيار فقير بزرگ‌ شده‌ بود، كينه‌اي‌ وصف‌ناشدني‌ از شاه‌ در دل‌ داشت‌ و تصميم‌ گرفته ‌بود كه‌ از موقعيت‌ خود استفاده‌ كند و شاه‌ را به‌ قتل‌ برساند. رضا تصميم‌ خود را با كامراني‌ در ميان‌ مي‌گذارد. كامراني‌ اين‌ خبر را به‌ نيك‌خواه‌ و منصوري‌ مي‌دهد و ظاهراً هر دو با آن‌ مخالفت‌ مي‌كنند؛ زيرا پيامد اين‌ عمل‌ را هرج‌ و مرج‌ مي‌دانستند؛ امّا چون ‌شمس‌آبادي‌ عضو گروه‌ نبود، تصميم‌خود را در صبح‌ 21 فروردین 1344 عملي‌ كرد. شاه‌ از اين‌ حادثه‌ جان‌ سالم‌ به‌ در برد.به‌ دنبال‌ پيگيري‌ نيروهاي‌ امنيتي‌ پيرامون‌ رفت‌ و آمدهاي‌ شمس‌آبادي‌، كامراني ‌بازداشت‌ مي‌شد و سپس‌ اعضاي‌ گروه‌ نيك‌خواه‌ دستگير گرديدند. رژيم‌ شاه‌ كه‌ سعي ‌داشت‌ همه‌ اقدامات‌ ضد رژيم‌ را به‌ گروه‌هاي‌ كمونيست‌ نسبت‌ دهد، بهانه‌ خوبي‌ به‌دست‌ آورد و با تبليغات‌ پرسروصدا خبر دستگيري‌ يك‌ گروه‌ ماركسيست‌ـ مائوئيست ‌را اعلام‌ كرد. متهمين‌ در دادگاه‌ نظامي‌ محاكمه‌ شدند و سرانجام‌ دادگاه‌ تجديدنظر در آذر1344 پرويز نيك‌خواه‌ را به‌ ده‌ سال‌، منصور پوركاشاني‌ را به‌ هشت‌ سال‌ و فيروزشيروانلو را به‌ پنج‌ سال‌ زندان‌ و احمد منصوري‌ و احمد كامراني‌ را به‌ اعدام‌ محكوم ‌كرد. منصوري‌ و كامراني‌ بعداً مورد عفو قرار گرفتند‌.شيروانلو پس‌ از يك‌ سال‌ و نيم‌ زندان‌ مورد عفو قرار گرفت‌ و در دفتر هنري‌ ملکه فرح ‌مشغول‌ به‌ كار شد. پرويز نيك‌خواه‌ پس‌ از پنج‌ سال‌ حبس‌ با نوشتن‌ نامه‌، مقاله و مصاحبه راديو تلويزيوني‌ به‌ يكي‌ از مهره‌هاي‌ رژيم‌ تبديل‌ و مسئول‌ برنامه‌ريزي‌ تلويزيون‌ ايران‌ شد و پس از انقلاب ۵۷ دستگیر و اعدام شد

کمدی الهی و مقایسه با کتاب آیات شیطانی

سخنانی چند با خواننده

کمدی الهی و مقایسه با کتاب آیات شیطانی

کتاب آیات شیطانی که اینهمه جنجال ایجاد کرده ست در مقایسه با کتاب کمدی الهی دانته اثر تند و تیزی نیست.در سال ۱۳۳۵ کمدی الهی اثر دانته توسط آقای شجاع الدین شفا ترجمه و توسط انتشارات امیر کبیر چاپ شد. در آن محمد و علی در جهنم هستند و بخاطر آوردن دین قلابی و تفرقه و کشتار مردم در جهنم شکنجه می شوند. هیچ آخوندی هم صدا از ندایش در نیامد و حکم تکفیر و قتل مترجم و رییس انتشارات هم صادر نشد. البته در چاپهای بعدی این کتاب پس از انقلاب این قسمت محمد و علی در جهنم سانسور شد.کمدی الهی اثر دانته سرود ۲۸دانته و ویرجیل (شاعر رومی است که چند سده پیش از دانته زندگی می‌کرده )به طبقه (دایره) هشتم جهنم و گودال مخصوص منافقان و تفرقه اندازان میروند و دانته مشاهدات خودش را اینگونه شرح می‌دهد.بشکه ای که سر یا بدنه اش از بین رفته باشد، هیچگاه به اندازه آن کسی که دیدم از چانه تا آنجایی که باد در می‌کنیم، دریده شده بود، از هم شکسته نشده است.امعاء و احشایش بین پاهایش آویزان بود، دل و جگرش و آنچه که هرچیزی را که می‌خوریم به مدفوع تبدیل می‌کند، نیز نمایان بود.زمانی که تمام توجه ام به او جلب شده بود، به من نگاه کرد، و با دستانش سینه اش را از هم باز کرد و گفت: «ببین چگونه خود را پاره می‌کنم!ببین چگونه بدن محمد از هم دریده شده! جلوی من علی است که گریه می‌کند، صورتش از فرق سر تا چانه دونیم شده.و تمام کسانی که تو اینجا می‌بینی، هنگامی که زنده بودند، تخم نفاق و کینه را پراکندند، به همین دلیل است که اینچنین تکه تکه شده اند.پشت ما دیوی است،که با شمشیر بی‌رحمانه ما را می‌درد، این کار ادامه می‌یابد،زیرا وقتی ما این دور غم بار را می‌زنیم، زخم ها دوباره بسته می‌شود و ما دوباره به او می‌رسیم.این کلمات را محمد وقتی برای رفتن پایش را بلند کرد، به من گفت. رفت تا دوباره دونیم شود.

دکتر پرویز ناتل خانلری

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

دکتر پرویز ناتل خانلری

دکتر خانلری در سال ۱۳۴۱ تا بهمن‌ماه ۱۳۴۲ در کابینه اسدالله علم وزیر فرهنگ بود. شاه در جریان تظاهرات ۱۵ خرداد ۴۲ طبق معمول ترسیده بود و قادر به هیچگونه تصمیم گیری نبود و همانطور که در مقاله آقای علم توضیح دادم آقای اسدالله علم با قاطعیت ایستاد و این تظاهرات ارتجاعی را سرکوب کرد. دکتر خانلری قیام ۱۵ خرداد سال۱۳۴۲ را حرکتی ارتجاعی ارزیابی و در جلسه هیات وزیران از سرکوب قیام هواداری کرد.خانلری واژه «ناتل»، نام قدیمی شهری در مازندران، را به پیشنهاد پسرخاله مادر خود، نیما یوشیج، به نام خانوادگی خود اضافه کرد.پرویز ناتل خانلری از نخستین کسانی بود که دکترای زبان و ادبیات فارسی را در سال ۱۳۲۲ از دانشگاه تهران دریافت کرد. استاد راهنمای رساله دکتری او ملک‌الشعراء بهار و عنوان رساله او «تحول غزل در شعر فارسی» بود. این رساله بعدتر با عنوان «تحقیق انتقادی در عروض و قافیه و چگونگی تحول اوزان غزل فارسی» منتشر شد.خانلری کرسی تاریخ زبان فارسی را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بنیان نهاد و تا سال ۱۳۵۷ استاد این کرسی بود. انتشارات دانشگاه تهران را نیز همو در سال ۱۳۲۵ بنیان نهاد و پنج سال مدیر آن بود.ناتل خانلری به روزگار جوانی شعرها و نوشته‌های خود را در مجله مهر چاپ می‌کرد و نخستین شماره مجله ادبی سخن را در خرداد ۱۳۲۲ منتشر کرد.سخن که تا سال ۱۳۵۷ منتشر می‌شد به عرصه‌ای معتبر برای معرفی ادبیات معاصر ایران و جهان بدل شد و بسیاری از نویسندگان ایران نخستین آثار خود را در این مجله منتشر کردند.خانلری در سال ۱۳۵۹ منقح‌ترین و معتبرترین نسخه دیوان حافظ را منتشر کرد. ۴۸۶ غزل این دیوان با روش علمی و بر مبنای مقایسه ۱۴ نسخه خطی مهم تنطیم شده‌اند.تصحیح و شرح کتاب «سمک عیار» از ارزنده‌ترین گام‌ها در ادبیات داستانی مردمی است، و او همچنین مجموعه‌ای شعر با عنوان «ماه در مرداب» نیز منتشر کرد.خانلری در سال ۱۳۱۰ کتاب دختر سروان پوشکین را به فارسی ترجمه کرد. همچنین داستانی در این کتاب( پوگاچف انقلابی قرن ۱۸ روسیه) به دستمایه شعر «عقاب» خانلری بدل شد که معروف‌ترین شعر اوست.خانلری و دوست او آندره مالرو، روشنفکر چپ‌گرا و از بزرگ‌ترین نویسندگان فرانسه، که جامه وزارت ژنرال دوگل بر تن کرد.مالرو تا پایان عمر با عزت زیست و خانلری را برخورد فرهنگ‌کش و غیرانسانی جمهوری اسلامی به دوران پیری زخمی کرد.آن که دکتر خانلری را زندانی کرد اما جز بدنامی نصیب نبرد و دکتر خانلری تا زبان و ادب فارسی زنده است بر کرسی عزت خواهد ماند.

قتل صفی میرزا پسر شاه عباس

تاریخ ایرانوقایعگذشته تا پایان قاجار

قتل صفی میرزا پسر شاه عباس

شاه عباس به بهبود خان چرکسی دستور داد که پسرش محمد باقر میرزا معروف به صفی میرزا را بکشد و او هم چنین کرد بعد به بهبود خان دستور داد پسر خود را بکشد و سرش را برای شاه عباس بیاورد. بهبود خان هم چنین کرد  و شاه عباس به او گفت می خواستم بفهمی که از دست دادن فرزند چه مزه ای دارد!!!!!!مسجد صفی تاریخی ترین مسجد رشت است. بعضی از تاریخ نویسان این مسجد را قبر محمدباقر صفی میرزا پسر بزرگ شاه عباس اول می‌دانند که با بدخواهی اطرافیان شاه عباس  به دستور او کشته شده‌است و در آن محل دفن شده‌است. برخی باور دارند علت نامگذاری این مسجد به شهیدیه قتل ناحق صفی میرزا است.

مهر انگیز منوچهریان نخستین سناتور زن

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

مهر انگیز منوچهریان نخستین سناتور زن

خانم مهرانگیز منوچهریان، یکی از فعالان سیاسی و از فمینیست های لیبرال معروف ایران است. وی در طول حیات نود ساله خود فعالیت های اجتماعی بی شماری داشت و مقالات زیادی از خود به جای گذاشت که بررسی همه آنها در این مختصر نمی گنجد.مهرانگیز، فرزند درة التاج و منوچهر منوچهریان بود. زندگی مادرش تحت تأثیر تربیت یک زن مسیحی ـ روسی به نام ماریوان که در خانه آنها زندگی می کرد، قرار داشت. درة التاج از چهار سالگی به مدت 28 سال تحت تربیت ماریوان قرار داشت، به طوری که حتی بعد از ازدواج نیز دل بستگی خاصی به او داشت. منوچهر (شوهر درة التاج) نیز در زمان ازدواج با وی به یاری ماریوان زبان فرانسه را آموخت.مهرانگیز، دختر دوم و فرزند دوم خانواده، در سال 1285 هجری شمسی در مشهد به دنیا آمد. هنگام تولد او، ماریوان روسی در خانه آنها به سر می برد. مهر انگیز خط فارسی را از مادر بزرگ و الفبای لاتین را از مادرش آموخت. خانواده مهر انگیز در هشت سالگی او به تهران آمدند و او در نُه سالگی، تحصیل را در مدرسه ژاندارک که از سوی مبلّغه های مسیحی (خواهران «سن ونسان دوپل») تأسیس شده بود، از کلاس ششم شروع کرد.او دوره متوسطه را در مدرسه «فرانکو پرسان» گذراند. این مدرسه از سوی یوسف خان مؤدب الملک که پدری فرانسوی داشت، تأسیس شده بود. مهرانگیز منوچهریان در این مدرسه دوره سه ساله درس فرانسه را طی کرد. او که از دوره کودکی زبان فرانسه را تحت تعلیم مادام ماریوان روسی در خانه آموخته بود، توانست این دوره را دو ساله طی کند. وی به فراگیری زبان فرانسه بسیار علاقه مند بود، به طوری که در این درس بیشترین نمره ها را دریافت می کرد؛ ولی به همان اندازه به دروس شرعیات و زبان عربی بی علاقگی نشان می داد، به طوری که پایین ترین نمره را از این درس ها می گرفت. او در پایان دوره متوسطه، در درس شرعیات نمره (10) و در درس عربی نمره (12) گرفت.مهرانگیز، معلمی را در سال 1311 هجری شمسی با تدریس زبان فرانسه در مدرسه ژاندارک آغاز کرد و در سال 1313 ه ش بنا به سفارش شخص رضا شاه، بدون گذراندن کنکور مقدماتی، وارد دانشسرای عالی (دانشکده فلسفه و علوم تربیتی) شد. در شهریور 1317  تحصیلاتش را در دانشسرای عالی با اخذ مدرک لیسانس به پایان رساند. وی همزمان با تحصیل، به فراگیری موسیقی مشغول بود و در سال 1325 وارد دانشکده حقوق شد و در سال 1327  از آن دانشکده فارغ التحصیل شد .او برای گرفتن پروانه وکالت، دوره کارورزی وکالتِ دادگستری را به راهنمایی محمود سرشار شروع کرد. او در سال 1332  برای خود دفتر وکالت باز کرد. وی در سال 1334 در کنکور دکتری حقوق قبول شد . در سال 1338 موفق به اخذ درجه دکتری حقوق گردید.  او در دوره چهارم مجلس سنا با انتصاب شاه به آن راه یافت. مهم ترین آثار قلمی وی عبارت اند از: 1 ـ انتقاد از قوانین اساسی و مدنی و کیفری ایران از نظر حقوق زن 2 ـ طرح قانون خانواده بر مبنای اصل تساوی حقوق زن و مرد 3 ـ وضع حقوقی زن در جهان4 ـ نابرابری های حقوقی زن و مرد در ایران و راه اصلاح آن، سال 2537 شاهنشاهی 5 ـ مسئله جرائم اطفال 6 ـ وحشیگری قصاص در حقوق اسلام . خانم منوچهریان در بعضی از مجامع از جمله: انجمن آمریکایی حقوق بین الملل ، کمیته مکاتبات وابسته به شورای ملی زنان آمریکا، اتحادیه بین المجالس، اتحادیه بین المللی زنان حقوقدان، عضویت داشتخانم منوچهریان قوانین جاری کشور را در زمینه مرتبط با بحث زنان مورد نقد قرار می‌داد. از جمله آن‌که از یکی از شرایط انتخاب وليعهد در ايران – یعنی مردبودن – انتقاد کرد و خواستار آن شد که در انتخاب ولیعهد به جنسیت شاهزاده توجهی نشود و حقوق زن و مرد در این زمینه مساوی باشد. او در انتقاد از اصل مردبودن ولیعهد، بسیار ثابت‌قدم بود و در سالیان بعد نیز آن را پیگیری کرد اگرچه این تلاش او به جایی نرسید، اما با این حال موفق شد با تلاش قانونی و به عنوان نماینده مجلس سنا، «نیابت سلطنت» را برای ملکه کشور، قانونی کند و تا حدی حق زنان را در این زمینه محقق کند.خانم منوچهریان در انتقاد از نابرابری ارث زن و مرد نیز اصرار بسیار داشت. در یک سخنرانی این‌گونه گفت: «اگر پيغمبری برحضرت محمد ختم شده باشد، بايد دانست كه اصلاحات اجتماعی كه مسيری مداوم و تكاملی دارد، نمی‌تواند بر او ختم شده باشد. و در جهان امروز و شرايط حاضر دختران و پسران هر دو از نظر تعليم و تربيت به يك نوع وسايل مادی احتياج دارند (مدرسه، درس، خواندن، بازی و تفريح و آموزش) بدين خاطر، ارث بايد براي زن و مرد مساوی باشد.» او از جمله کسانی بود که در همان موقع اصل مهریه را نقد کرد و آن را مبلغی برای خرید و فروش دختر و زن در ایران دانست و به جای آن پیشنهاد کرد که زن به صورت مساوی در دارایی خانواده شریک باشد و یا از حقوق بازنشستگی بهره‌مند شود.
از جمله مسائلی که خانم منوچهریان به طور جدی به آن پرداخت، بحث «طفل خارج از ازدواج» بود. او در یکی از مجامع بین‌المللی به قوانین بسیاری از کشور‌ها درباره اطفالی که در چارچوبی خارج از ازدواج به دنیا آمده‌اند، انتقاد می‌کند و می‌گوید: «در قانون بسیاری از کـشور‌ها، آنان را به‌ناحق "فرزندان نامشروع، حرام‌زاده یا ولدالزنا" می‌نامند در حالی که کلیه اطفالی که به دنیا می‌آیند خواه از نکاح، خواه به خارج از نکاح، مشروع‌اند. طفل نامشروع نمی‌تواند وجود داشته باشد و کلمات موهن ولدالزنا، حرام‌زاده و نامشروع باید از کلیه قوانین حذف شود.یکی دیگر از اقدامات بسیار مهم منوچهریان، تاسیس «اتحادیه زنان حقوق‌دان ایران» بود. او خود سال‌ها رییس این اتحادیه بود. درواقع این یک اتحادیه بین المللی بود که منوچهریان در راه اندازی شعبه ایران آن نقشی به یادماندنی و منحصر به فرد ایفا کرد.طرح مترقی «قانون خانواده» که از طرف منوچهریان مطرح شده بود، با تلاش‌ها و کوشش خستگی ناپذیر او بود که بالاخره در مجلس شورا تصویب شد. قانونی که از جهات بسیار زیادی، در راستای برابری حقوقی زن و مرد حرکت می‌کرد. این طرح خواهان بررسي، حذف و اصلاح مواد مربوط به ارث، تابعيت، اقامتگاه، ازدواج، طلاق و ... در راستای پاسداری از حقوق زنان و با الهام از گزارشی بود که دبير‌كل وقت سازمان ملل متحد درباره حقوق زن و مرد ارائه کرده بود.متن ابتدایی این قانون ابتدا از طرف منوچهریان در سال ۱۳۴۲ به نگارش در آمد تا اینکه نهایتا در سال ۱۳۴۶ تصویب شد و در سال ۱۳۵۳ نیز باز به نفع زنان دگرباره تغییر یافت. «آیت‌الله خمینی» از کسانی بود که به شدت با این قانون مخالفت کرد. او تصویب این قانون را «نابودی زندگی خانواده‌ مسلمان» توصیف کرد و گفت: « هم صادرکنندگان و هم اجراکنندگان این قانون در برابر شریعت گناه‌کارند.»مهرانگیز منوچهریان در سال ۱۳۵۱ در اعتراض به قانون گذرنامه در مجلس سنا، از سناتوری استعفا کرد و با وجود اصرار مقامات و خواست دربار، حاضر به بازپس گیری آن نشد. قانون گذرنامه مسافرت زنان به خارج از کشور را مشروط به اجازه همسر می‌دانست و مهرانگیز منوچهریان، در اعتراض خود به این قانون، آن را با ماده ۱۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر – که دولت ایران آن را امضا کرده بود – در تعارض می‌دانست. او پس از استعفا، با پیشنهاداتی چون وزارت دادگستری، آموزش و پرورش، و ریاست دانشکده حقوق دانشگاه تهران رو به رو شد که همه را رد کرد.متاسفانه خانم منوچهریان علی رغم سابقه درخشانی که داشت در زمان انقلاب فریب آیت الله خمینی را خورد. خانم مهر انگیز کار ملاقات خود با خانم منوچهریان را در زمان انقلاب چنین توصیف می کندروزی که از فرط استیصال راه دفتر مهرانگیز منوچهریان را پیدا کردم و به دیدارش شتافتم، دیدم که زیر عکس بزرگی از آیت الله خمینی پشت میزش نشسته است. تعجبی نداشت و من هم شگفت زده نشدم. دکتر مهرانگیز منوچهریان از حکومت شاه راضی نبود و به خصوص در دوران بازنگری در قوانین ناظر بر خانواده، در جای سناتور با اکثریت مجلس سنا وارد منازعه شد. این بانوی شجاع به اصلاحات مندرج در قانون حمایت خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ قانع نبود و به کمتر از “برابری” و بخصوص لغو کامل چند همسری مردان رضایت نمی داد. مقام سناتوری را رها کرد و در دل بسیاری از درس خوانده های آن زمان جا گرفت. بنابراین احترام او نسبت به آیت الله خمینی از نگاه من عجیب نبود. با وی وارد بحث شدم و گفتم آمده ام به دیدارش تا از او بخواهم رهبری زنان تحصیلکرده انقلابی را بپذیرد و فراخوان بدهد با یک هدف مشخص. از او خواستم با استفادهفضای باز سیاسی برنامه ای تدوین کند و مطالبات حقوقی زنان را مانند مرامنامه یک تشکل زنانه مستقل و برابرخواه انتشار دهد. همچنین توضیح دادم در وضع موجود احتمال دارد زنان همان حقوقی را که در زمان شاه کسب کرده اند، از دست بدهند. تاکید کردم ایشان بیش از دیگران شانس دارد تا از سوی جمع بزرگی از زنان و حتا مردان پذیرفته بشود و بتواند سازمان مستقل و توانمندی را با رویکرد حقوق زن پایه گذاری کند. در ضمن یادآور شدم که “اتحادیه زنان حقوقدان” به مدیریت ایشان سالهاست برقرار است و وکلای زن همکار با این اتحادیه ظرفیت بالقوه ای هستند که در اختیارند و عموما نگران آینده ای که در مه و غبار گم شده است.دکترمهرانگیز منوچهریان با شکیبایی نظرات من را شنید، پس از آن دست خود را به سوی تصویر آیت الله خمینی که بالای سرش بود بالا برد و با صدایی سرشار از شور و امید گفت:“چون که صد آمد نود هم پیش ماست.”پرسیدم منظورش چیست. با اطمینان گفت:
“وقتی یک مقام اسلامی در طول زندگی اش به یک زن قناعت می کند و با وجود جواز شرعی چند همسری، زنان دیگری را به حرم راه نمی دهد، کافی است تا باور کنیم که او به برابری زنان و ضرورت رفع تبعیض از آنان اعتقاد دارد. چرا باید در برابرش هنوز چیزی نشده، صف آرایی کرد؟”بقیه حرف هایم را قورت دادم. دم فرو بستم، خداحافظی کردم و رفتم.خانم منوچهریان زمانی به اشتباه خود پی برد که دیگر دیر شده بود.اما یکی از معدود افرادی بود که فعالانه با اعدام‌های اول انقلاب مخالفت کرد. در رفراندوم جمهوری اسلامی نیز شرکت نکرد و به قوانینی چون لغو قضاوت زنان نیز اعتراض کرد. او بار‌ها به دادگاه‌های حکومت اسلامی احضار شد و در یکی از این احضار‌ها نیز، در سال ۱۳۶۱، پروانه وکالت او برای همیشه لغو می‌شود.وقتی در سال ۶۷ او را دوباره احضار می‌کنند و این بار تصمیم می‌گیرند، حقوق‌های دریافتی‌اش در زمان سناتوری مجلس سنا را از او پس بگیرند.زنی که پس از انقلاب اسلامی یک عمر دستاوردهای حقوقی خود را از دست رفته می‌دید، در چهاردهم تیر ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در تهران درگذشت و در قطعه ۷۴ بهشت زهرا و در ردیف ۱۱۸ به خاک سپرده شد.

اتحاد چپ با اخوند

تاریخ ایرانوقایعپهلوی

اتحاد چپ با اخوند

اتحاد چپ با اخوند

تقریباً ۱۳۰ سال از زمانی می‌گذرد که سید جمال‌الدین اسدآبادی این اندیشه را مطرح کرد که می‌توان از مراجع تقلید شیعه به‌عنوان رهبران انقلابی و سیاسی استفاده کرد.

سید جمال توانست «میرزای شیرازی»، از مراجع تقلید آن زمان، را قانع کند که با استفاده از نفوذ مذهبی خود در میان مردم، علیه قرارداد تنباکو فتوا صادر کند. .

این نگاه به روحانیت شیعه به‌عنوان نیروی رهبری سیاسی، بعدها در میان برخی جریان‌های سوسیالیستی و چپِ متأثر از انقلاب روسیه نیز نفوذ پیدا کرد؛ روندی که به باور منتقدان، مردم ایران تا امروز بهای آن را می پردازند . 

این رویکرد بعدها تا حزب توده ایران نیز ادامه یافت؛ حزبی که از بدو تأسیس خود در سال ۱۳۲۰، این ایده را به‌نوعی چراغ راه سیاسی خویش قرار داد

اعضای حزب توده حتی از اعمال تروریستی گروه‌های اسلامی حمایت می‌کردند. 

فریدون توللی، شاعر عضو حزب توده‌ی ایران نیز با سرودن قصیده‌ی «طپانچه» به ستایش از خلیل طهماسبی دست زد.

 قصیده‌ای که سرآغازی این چنین داشت. 

جان به قریان تو ای روح فداکار ای خلیل

کز اسارت وارهاندی جان احرار ای خلیل

ناز آن سرپنجه رویین و عزم آهنین

کاتش غم زدبه جان هر تبهکار ای خلیل

کشتی و جان جهانی زنده کردی از امید

آفرین بر آن روان و مغز بیدار ای خلیل

 در یکی از نشریات وابسته به حزب توده، درس‌هایی درباره نهج‌البلاغه منتشر می‌شد و برخی از اعضا و نظریه‌پردازان آن بر این باور بودند که می‌توان از مذهب به‌عنوان ابزاری برای گسترش سوسیالیسم استفاده کرد.

نمونه‌ای از این رویکرد را می‌توان در سخنان خسرو گلسرخی در دادگاهش مشاهده کرد؛ جایی که او با بهره‌گیری ازنمادهای مذهبی، برای بیان دیدگاه‌های سیاسی خود به مفاهیم و نمادهای دینی متوسل شد.

موضع‌گیری جریان‌های چپ و سوسیالیستی در حمایت از انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز ادامه همان نگاه سیاسی بود.

این رفتار نشان می‌داد که بخش مهمی از نیروهای چپ و سوسیالیست، در عمل بیش از آنکه به اصول آزادی‌خواهانه و عدالت‌طلبانه پایبند باشند، در پی نزدیکی به قدرت بودند

#اتحاد‌چپ‌با‌اخوند

اتوبوس ارمنستان

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اتوبوس ارمنستان

شماری از نویسندگان ایرانی به دعوت اتحادیه نویسندگان ارمنستان مرداد ۱۳۷۵ برای برگزاری شب شعری راهی این کشور می‌شوند. شاعرانی مانند آقای غفار حسینی از ابتدا به این سفر مشکوک بوده و هشدار می‌دهند که وزارت اطلاعات می‌خواهد همه‌تان را به ته دره بفرستد. غفار حسینی بعدها توسط تیم وزارت اطلاعات، با تزریق سیانور در آپارتمانش کشته شد. در گردنه‌ی حیران راننده( خسرو براتی) 8دو بار تلاش می‌کند اتوبوس را به دره بیندازد اما موفق نمی‌شود. فقط دخالت سریع و هشیارانه مسعود توفان و شهریار مندنی‌پور بود که جلوی این واقعه را گرفت. این‌ گونه بود که جان ۲۱ شخصیت فرهنگی، که بسیاری‌شان از شاخص‌ترین ادیبان ایران بودند، نجات پیدا کرد، از محمد علی سپانلو و جواد مجابی تا امیرحسن چهلتن و فرشته ساری و بیژن نجدی.سرنشینان اتوبوس توسط ماموران امنیتی به دستور فردی به نام هاشمی( مصطفی کاظمی )بازداشت می‌شوند و بعد از بازجویی و دادن تعهد که ماجرا را برای کسی بازگو نکنند. بی‌شک برخی از نویسندگان در این توطئه «شریک» بوده‌اند، ولی این بدین معنا نیست که از کل ماجرا خبر داشته‌اند. شاید آگاهی آنان در همین حد بود که از سفر انصراف بدهند و سوار اتوبوس نشوند. شاید هم بیشتردر خصوص این سفر نکات زیر قابل تامل است علی صدیقی روزنامه‌نگار گیلانی، خبر دعوت «اتحادیه‌ی نویسندگان ارمنستان» از نویسندگان عضو کانون نویسندگان ایران را به کوشان می‌دهد تا برای آن برنامه‌ریزی کند. میزبان که دانشگاه ایروان است خبر می‌دهد که تعداد نویسندگانی که به ارمنستان می‌روند 30  نفر باشد (تقریبا به اندازه‌ی گنجایش یک اتوبوس!!). علی صدیقی هم پیشنهاد می‌کند که با اتوبوس به ارمنستان بروند: تا هزینه‌ها کمتر شود. علی صدیقی در مقام مسئول تدارکات سفر، به عوض کرایه‌ی اتوبوس از ترمینال بیهقی (چنان که قرار بود)، از تعاونی 17 ترمینال غرب اتوبوس کرایه می‌کند. همین علی صدیقی یک روز قبل از سفر خبر تغییر مسیر سفر را به مسافران می‌دهد (سفر از جاده‌ی خطرناک آستارا به جلفا) با این بهانه که نویسندگان ساکن شمال را هم سوار اتوبوس کنند. در حالی که از ابتدا قرار بود که نویسندگان شمالی به تهران بیایند! همین علی صدیقی است که مقداری تریاک و دلار در یخ‌دان اتوبوس جاساز می‌کند!! اما متاسفانه این‌همه بی‌نظمی و تغییر و تحولات در آخرین روزها و بعضا آخرین لحظات آغاز سفر هیچیک از نویسندگان را نسبت به اوضاع مشکوک نمی‌کند! علی صدیقی هم‌اکنون ساکن نروژ است. آندرانیک سیمونیان واسطه‌ی انجام این سفر بین اتحادیه‌ی نویسندگان ارمنستان و نویسندگان ایران بود که در ابتدا از فقر کشورش گفته بود، چنان‌که حتی هزینه‌ی اتوبوس را هم نمی‌توانند تامین کنند، دست آخر نه تنها هزینه‌ی سفر و مبلغ بلیط‌های اتوبوس را می‌پردازد بلکه هزینه‌ی روادید سفارت را هم خودش پرداخت می‌کند. فرامرزی ـ از روزنامه‌ی سلام که سردبیر آن عباس عبدی( از مدیران اسبق وزارت اطلاعات) بود. فرامرزی تماس می‌گیرد و می‌گوید آقای عباس عبدی اجازه سفر نداده‌اند! ملکی (دبیر صفحه فرهنگی روزنامه‌ی ابرار) با کوشان تماس می‌گیرد و می‌پرسد: اشکالی دارد به جای او، آقای دکتر قندی که سردبیر است، خودش بیاید؟ و در روز آخر هم از دفتر روزنامه ابرار اطلاع می‌دهند که دکتر قندی به این سفر نخواهد آمد.امروز، از ۲۱ سرنشین آن اتوبوس، سه نفر دیگر زنده نیستند: محمد علی سپانلو، بیژن نجدی و منصور کوشان که اصلی‌ترین برنامه ریز این سفر بود و مفصل‌ترین شرح منتشر شده ماجرا تا امروز را در کتابش، حدیث تشنه و آب، به دست داده است.آنها هرگز نتوانستند از ابعاد اصلی ماجرایی که می‌توانست سال ها زودتر به زندگیشان پایان دهد، آگاه شوند. هرگز امکان و اجازه آن را نیافتند و دیگر نخواهند یافت که شکایتی به دادگاه ببرند و کسانی را شناسایی کنند که قصد جانشان را کرده بودند.از ۱۸ نفر دیگر، دست کم هفت نفر هم یا ناگزیر ایران را ترک کرده‌اند یا دیگر در ایران زندگی نمی کنند: مسعود بهنود، مسعود توفان، بیژن بیجاری، شهریار مندنی‌پور، فرج سرکوهی، علی صدیقی و محمد محمد علی که اولین مطلب درباره ماجرای اتوبوس مرگ را اوایل دهه ۸۰ خورشیدی در ایران منتشر کرد.ناصر زرافشان، عضو وقت هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران و شیرین عبادی، به عنوان دو وکیل خانواده قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای، به صورتی محدود اجازه یافتند مقداری از پرونده تشکیل شده و اعترافات بازداشت شدگان را بخوانند. مشکل اصلی اینجا بود که این دو، نه قبلا چهره خسرو براتی یا مصطفی کاظمی را دیده بودند، نه تصویری از کسانی را که با این نام بازداشت شده بودند، به آنها نشان می‌دادند.  در جریان دادگاهی غیرعلنی متهمان هرگز از هیچ از یک ۲۱ سرنشین اتوبوس خواسته نشد در دادگاه حاضر شوند تا دست کم فقط متهمان، از جمله خسرو براتی و مصطفی کاظمی را شناسایی کنند و شهادت دهند که در روز ۱۶ مرداد ۱۳۷۵ بر آنها چه رفته است.بسیاری از این نویسندگان می‌گویند اطمینان خاطری ندارند که همان کسانی که طراح و مجری واقعی بوده‌اند، بازداشت و دادگاهی شده‌اند. آنها اگر از هویت و نام واقعی این افراد بی خبرند، دست کم می توانستند شهادت دهند و خود نیز اطمینان خاطر یابند که خسرو براتی همان راننده، و مصطفی کاظمی، همان آقای هاشمی است.

آرامش دوستدار

تاریخ ایرانشخصیت‌هاجمهوری اسلامی

آرامش دوستدار

آقای آرامش دوستدار، فیلسوف ایرانی است که با آثاری چون "ملاحظات فلسفی در دین و علم" و "درخشش های تیره" شناخته می شود.آرامش دوستدار سال ۱۳۱۰ در خانواده‌ای بهایی به دنیا آمد و در سال ۱۳۳۷ برای تحصیل فلسفه به آلمان رفت و در دانشگاه بُن به تحصیل پرداخت.او برادرزاده احسان‌الله خان دوستدار (ملقب به «رفیق سرخ»، از همراهان میرزا کوچک خان در جنبش جنگل و رهبر جناح رادیکال آن) بود.اگرچه در خانواده‌ای بهایی به دنیا آمد و رشد یافت اما بعدها بویژه پس از تحصیل در آلمان و آشنایی با آثار و اندیشه نیچه، دین ناباور شد.آقای دوستدار زمانی گفت که نیچه باعث شد که او «تکلیفش را با دین روشن کند».او تحصیلاتش را در تهران آغاز کرد و سپس به آلمان رفت و در آنجا به مطالعه فلسفه پرداخت. او توانست در سال ۱۳۵۰ خورشیدی، مدرک دکترای خود را در رشته فلسفه و روانشناسی و دین‌شناسی تطبیقی از دانشگاه بن دریافت کند.او در سال ۱۳۴۱ از جامعه بهایی خارج شد و در دهه ۴۰ خورشیدی و به مدت هشت سال در بخش فارسی رادیو دویچه وله گوینده و مترجم بود.آرامش دوستدار در سال ۱۳۵۰ در مقطع دکتری رشته فلسفه فارغ التحصیل شد و با انتشار اندیشه‌ها و آثارش به یکی از روشنفکران بحث‌برانگیز ایرانی تبدیل شد.. او سپس به ایران برگشت و تا سال ۱۳۵۸ به تدریس فلسفه در دانشگاه تهران مشغول شد. اما با آغاز انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاههای ایران و درنهایت اخراج او، تهران را به مقصد آلمان ترک کرد و برای همیشه در کنار همسر آلمانی و دو فرزندش در آن کشور سکنی گزیدمفاهیمی چون «دین‌خویی» و «امتناع تفکر»، از مفاهیم کلیدی است که آرامش دوستدار در آثار خود به آنان پرداخت.آقای دوستدار معتقد بود در یک فرهنگ دینی، چنانکه در "توضیح المسائل" دیده می‌شود، به پرسش مؤمنان "پاسخ" نمی‌دهد، بلکه تنها جواب‌هایی حاضر و آماده را از ذخیره شرعیات بیرون می‌کشد و به پیروان دین "اخبار" می‌دهد یا به آنها "توصیه" می‌کند. هیچ چون و چرایی در این "پاسخ" روا نیست. به گفته دوستدار این "پرسندگی" دروغین است، زیرا نه بر پایه چالش فکری بلکه تنها برای اطمینان از داوری‌ها و ارزش‌ها و باورهای پیشین انجام می‌گیرد. دین چونان انباری از نظرات ثابت و باورهای کهنه تنها برای تأیید و ابرام عقاید "پرسنده" می‌آید و نه برای اقناع فکری او.شناخت علمی با تردید در باورهای پیشینی و به دنبال آن، با پرسش و کاوش بی‌قید و بند فراچنگ می‌آید، اما انسان متدین یا باورمند همه چیز را پیشاپیش "می‌داند" و بنابرین خود را از خردورزی و کندوکاو علمی بی‌نیاز می‌بیند.آرامش دوستدار در کتاب «خویشاوندی پنهان» در بخشی با عنوان «شاخص‌های فرهنگ دینی» بعد نخست «فرهنگ دینی» را عدم پرسش‌گری عنوان کرد و معتقد بود آنچه در فرهنگ دینی وجود دارد نه پرسش که «استخبار» است.اندیشه‌های اقای دوستدار، به ویژه در فضای ملتهب کشمکش‌های نظری در میان تبعیدیان ایرانی، بازتابی گسترده یافت. گروهی از او و افکارش پشتیبانی کردند و گروهی دیگر به نقد او، تا حد تهمت و فحاشی، پیش رفتند؛ باید گفت که خود او نیز در جدال با مخالفانش چندان مهربان و مداراجو نبود، مثلا نوشته او درباره عبدالکریم سروش سرشار از طعن و تمسخر استنخستین مقاله انتقادی دوستدار به عنوان "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" با نام مستعار "بابک بامدادان" در سال ۱۳۶۱ در نشریه "الفبا"، چاپ پاریس به سردبیری غلامحسین ساعدی، منتشر شد و نام او را به عنوان اندیشمندی نوجو، صاحب‌نظر و جسور بر سر زبان‌ها انداخت. او جامعه روشنفکری را با مفاهیم تازه‌ای مانند فرهنگ دینی و پدیده دین‌خویی آشنا کرد. در کنار دلیری و تهور این پژوهشگر در نقد باورهای دینی و تفکرات سنتی، لحن جسورانه و زبان بی‌پرده و تا حدی پرخاشجوی او نیز در نفوذ نوشته‌هایش در میان اهل فکر و اندیشه مؤثر بود. اندیشه دوستدار در نزدیک به چهار دهه تغییر چندانی نکرد، الا آن که او در جستارها و کتاب‌های بعدی به تبیین و توضیح بیشتر اندیشه‌های خود همت گماشت. او فرهنگ ایران را از گذشته تا به امروز "فرهنگی دین خو" می دانست؛ دینی که "امکان پرسیدن را از آدم ها می گیرد و از آن ها بنده هایی می سازد تا با توسل به مرجع دینی، به پاسخ دست یابند.تسلط دین بر هستی تاریخی یک ملت، فرهنگ آن جامعه به مصیبت دین‌خویی دچار می‌شود، که پیامد فوری آن حذف یا نابودی اندیشه آزاد و مستقل است به گونه‌ای که زیر تسلط دین اصل تفکر ممتنع یا محال می‌گردد. بدین سان جامعه فکر و نظر خود را نه به یاری اندیشه و خردورزی بلکه با الهام یا پیروی از منابع و مراجع مسلط (یا تعبدی) دریافت می‌کند.

در مقابل دین‌خویی جامعه ایران، دوستدار بر عقلانیت و پرسشگری تمدن غرب تاکید می‌کند. او با تمجید از یونان، فرهنگ آتنی را زمینه‌ساز تولد فلسفه و عقلانیت پرسشگر می‌داند. به اعتقاد دوستدار یونانیان از «هیچ» فلسفه و تفکر عقلانی ساخته‌اند. بعدتر این غربی‌ها/اروپاییان بودند که توانستند در مسیر اندیشه یونان قدم بردارند و به تقویت بنیادهای عقلانی جامعه مدرن دست بزنند. در واقع به زعم دوستدار تنها غربی‌ها توانستند –نه اقوام دیگر- سنت عقلانی میراث یونانیان را حفظ کنند و امکان ایجاد تمدن مدرن را فراهم سازند. این غرب است که به تنهایی توانسته است بقای تمدن مدرن را تضمین کند، اقوام و فرهنگ‌های دیگر نیز برای دست‌یابی به عقلانیت جدید، باید تنها در مسیری گام بردارند که غرب پیش روی آنها می‌گذارد. برای دوستدار مانند بسیاری دیگر از منورالفکران مشروطه، تحقق پیشرفت و ترقی تنها در مسیری امکان‌پذیر است که «غربی‌شدن» هدف نهایی آن باشد.دوستدار به جریان فکری تعلق داشت که دگردیسی حوزه فکر و اندیشه را پیش‌شرط تغییر سیاسی و اجتماعی می‌دانست، همین امر سبب می‌شد نسبت به هرگونه تغییر اجتماعی و سیاسی از پایین که نسبتی با دگردیسی آگاهی از بالا نداشته باشد، بدگمان باشدآقای دوستدار معتقد بودحتی انقلاب مشروطه نیز با تمام دستاوردهای سیاسی از جمله دفع استبداد و تولد حکومت قانون متکی بر مجلس نمایندگان، نتوانست تغییری در بنیاد فرهنگی و یا به زعم دوستدار فرهنگ دین‌خویی ایرانیان بدهد.این فیلسوف و نظریه پرداز نامدار ایرانی، عصر روز چهارشنبه، پنجم آبان ماه سال ۱۴۰۰، در سن ۹۰ سالگی در شهر کلن آلمان درگذشت.یکی از اولین واکنش‌ها به انتشار خبر درگذشت آقای دوستدار را فرج سرکوهی، منتقد ادبی و بنیانگذار «مجله آدینه» داشت.او آرامش دوستدار را «یکی از خلاق‌ترین و درخشان‌ترین ذهن‌های تاریخ معاصر» توصیف کرد و نوشت: «خلق مفاهیم نو، چندان که این مفاهیم دریافت و شناختی تازه به دست داده و به کلیدواژهای تفکر خلاق و راهگشای چشم‌اندازهای نو فکری بدل شوند، شاخصۀ مهم “متفکر” است. در تاریخ معاصر ما به ندرت به چهره‌هائی برمی‌خوریم که از ترجمه و شرح و توضیح و تفسیر و تکرار مفاهیم موجود یا گذشته، برگذشته و با خلق مفاهیم نو و راهگشا، مصداق صفت “متفکر” باشند.»او در ادامه می‌نویسد: «آرامش دوستدار با طرح تحلیلی “امتناع تفکر در فرهنگ دینی” و خلق مفاهیمی چون “فرهنگ دین‌خو” و “دین‌خوئی” از مصداق‌های “متفکر” در تاریخ معاصر ما بود. نشان دادن سلطۀ “دین‌خویی” و “فرهنگ دینی” بر ذهنیت دینداران و بسیاری از دین‌ناباوران ایرانی و نقد ریشه‌ای نظری این فرهنگ، از درخشان‌ترین دستاوردهای او است..دکتر بابک مینا، نویسنده و استاد دانشگاه در واکنش به درگذشت آرامش دوستدار به تأثیرپذیری او از نیچه اشاره کرده است:«دوستدار کم و بیش تحت تأثیر نقد نیچه به تاریخ فرهنگ غربی بود و با همان نگاه فرهنگ ایرانی – اسلامی را نقد می‌کرد.باید بگویم خوانش او از متون فرهنگی ما اغلب دقیق و موشکافانه بود. جای شایستهٔ او کرسی فلسفه دانشگاه تهران بود نه خانه‌نشینی در کلن.دکتر محمد رضا نیکفر، نویسنده و دانش آموخته فلسفه در مقاله‌ای در رادیو زمانه درباره اهمیت کار دوستدار یادآوری می‌کند که در سال‌های نخست بعد از انقلاب روشنفکران به ارتجاع می‌تاختند اما به دین کاری نداشتند. در این وضعیت، آرامش دوستدار با مقالاتی در مجله‌ی «الفبا» (۱۳۶۳-۱۳۶۱، شماره ۱ تا ۵) که در پاریس منتشر می‌شد، موضوع ضرورت نقد فرهنگ دینی را پیش کشید. بر این پایه توضیح انقلاب ۱۳۵۷ به‌عنوان انقلاب اسلامی از دیدگاه آرامش دوستدار بغرنجی خاصی نداشت: این رخداد از فرهنگی دینی برخاسته بود که دوره‌ تجدد چیزی از دین‌خویی آن نکاسته بود. او کل روشنفکری ایران را هم دین‌خو و ناپرسا و نااندیش می‌دانست.پرسیدن یا طرح پرسش ممکن است، و این چیزی است که با منع ایمان دینی روبرو می‌شود

احمد توکلی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاجمهوری اسلامی

احمد توکلی

اقای احمد توکلی پس از انقلاب ابتدا رییس شهربانی سپس رییس کمیته انقلاب اسلامی و دادیار و دادستان انقلاب در بهشهر شد وی در هنگام دادستانی انقلاب دست به هر جنایتی میزد و اموال زیادی را مصادره و احکام قصاص مثل قطع دست دزد و حد زنا را به وفور جاری کرد و نخستین اعدام به جرم زنای محصنه در جمهوری اسلامی را او در خصوص خانم نرگس جباری( به طرز فجیعی با شلیک به تهیگاه برای زجر کش کردن) اجرا. کردآقای توکلی در سال ۶۴ روزنامه رسالت را انتشار داد که «رسالتش» مخالفت با برنامه‌های دولت موسوی بود. پس از مدتی ایت الله خمینی پخش آن را در جبهه‌های جنگ ممنوع کرد. وی دو بار در دوران آقایان  رفسنجانی و خاتمی خود را کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری کردوی پس از شکست ازاقای رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری برای ادامه تحصیل به «ام‌القرای» حضرات یعنی لندن رفت و پس از بازگشت در دوران اقای خاتمی با استفاده از رانت صدها میلیونی که اقای خاتمی بطور غیرقانونی و به بهانه چاپ روزنامه در اختیار او قرار داد صاحب چاپخانه بزرگی در تهران شد. پس ازمدت کوتاهی روزنامه از فعالیت باز ایستاد و چاپخانه به پسر اقای توکلی رسید. آقای توکلی در مجالس هفتم و هشتم با امدادهای غیبی شورای نگهبان به مجلس شورای اسلامی راه یافت و به سمت ریاست مرکز پژوهشهای مجلس منصوب شد.

اخوندها و دورویی در زمینه مهاجرت

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اخوندها و دورویی در زمینه مهاجرت

آخوندها و اذنابشان افرادی مانند خانم سارا خادم الشریعه و یا آقای علیرضا فیروزجا را متهم به وطن فروشی و خیانت می‌کنند. اما سوال اینجاست آیا کسانی که در مخالفت با سیاست‌های نادرست و ضد ملی و ضد مردمی و مملکت برباد ده، با نظاکم همراهی و همگامی نکرده و ناگزیر، همه‌ی هستی و گذشته‌ی خود را وامی گذارند و تن به مهاجرت و زندگی در غربت می‌دهند، وطن فروشند یا کسانی که در وطن مانده‌اند و - به هر دلیل و انگیزه‌ای - با سیاست‌های حاکم همراهی و همگامی می‌کنند و آن را تحکیم می‌بخشند؟ آیا کسانی که برای نجات زندگی خود و خانواده‌ی خود به اجبار وطن را رها می‌کنند، وطن فروشند یا کسانی که با نظام سرکوب در سطح‌ها، حوزه‌ها و کیفیت‌های مختلف همراهی و همکاری کرده و دیگران را وادار به ترک وطن می‌کنند؟ و آیا اساساً مهاجرت برای حفظ عزت، حرمت و کرامت انسانی و فرار از اسارت و بندگی و زندگی بهتر وطن فروشی است؟و دردناک تر از همه این که، اخوندها در چنین شرایطی دَم از وطن دوستی می‌زنند و مهاجران را به وطن فروشی متهم می‌کنند که وطن در جهان بینی و اعتقادات آنان هیچ نقش و اهمیتی نداشته و تنها سکو و ابزاری بوده برای رسیدن به اهداف سیاسی و ایدئولوژیک آنان؛ ولایتمدارانی که سرمایه‌های مملکت را به آسانی در راه اعتقادات دینی و یا اهداف سیاسی خود برای کشورها و مردم دیگر هزینه و مردم خود را به حال خود رها می‌کنند. این‌ها حتی یا از فقه خود بی خبرند یا آن را به عمد نادیده می‌گیرند؛ چرا که در فقه شیعی در کنار "وطن اصلی" که زادگاه و محل اقامت فرد است، از "وطن اختیاری یا اتخاذی" نیز سخن می‌رود که شخص برای زندگی انتخاب می‌کند و حتی اصطلاحی چون "اعراض از وطن" و یا "داشتن چند وطن" نیز وجود دارد که بر اساس آن، فرد می‌تواند از وطن اصلی و عرفی خود روی‌گردان شود و تصمیم بگیرد که هیچ‌گاه برای سکونت به وطن خود بازنگردد و یا دو یا سه وطن دیگر داشته باشد (توضیح المسائل آیت الله بروجردی).به نظر می‌رسد که وطن دوستی چنین افرادی جنبه‌ی ابزاری دارد و فقط برای تخریب دیگران، توجیه عملکردها و پوشاندن ستم‌ها و جنایت‌های خود به کار می‌رود، نه برای وطن و مردمانش

نظر آقای احمد شاملو راجع به عید نوروز

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

نظر آقای احمد شاملو راجع به عید نوروز

من هرگز به این آیین [=نوروز] توجّه نداشته‌ام؛ یعنی جزو مسایل قابل توجّه زندگی من نبوده است و نه تنها با این مراسم، بلکه به طور کلی با هر گونه مراسم و تشریفاتی “دشمن” هستم. مطلقا این‌که در مورد تحویل سال و آغاز سال جدید در خانه باشم و پای سفرۀ هفت سین بنشینم، کار من نیست. حتا برای دیدوبازدید هم خود را مقیّد نمی‌دانم. (دربارۀ مقید نبودن به مراسم نوروز نک: بام بلند هم‌چراغی، ص۳۶۳)نوروز برای من یکی از روزهای معمولی است. یک تشریفات خسته‌کننده و بدونِ‌منطق و گرفتاری‌های وحشتناک که سایه‌اش را همواره در تمام نوروزهای کودکی در قیافۀ بزرگ‌ترها احساس می‌کردم و جملۀ احمقانه‌ای که از دهان همه شنیده می شد که: “از دو ماه دیگر عید است “، “پول نیست”، “چون شب عید است اجناس گران است”. چون شب عید بود، پیشانی‌ها چین‌خورده، چشم‌ها گودرفته، افکار درهم، قیافه‌ها خسته بود و درعین‌حال همه می‌کوشیدند چهرۀ غمزده و درهم‌رفتۀ خود را شاد نشان دهند چون عید در پیش بود. این تظاهرهای تلخ را به یاد دارم عید است و باید زندگی را تغییر داد. خلاصه بگویم: هیاهوی بسیار برای هیچ و هنوز هم از سه ماه قبل از عید گرفتاری‌های مربوط به نوروز آغاز می‌شود. من با هر سنّت دست‌وپاگیری مخالفم به‌خصوص سنتی که منطق کودکانه داشته باشد و خواه‌ناخواه به دلیل بی‌منطق‌بودن، به صورت یک مسئلۀ زاید تشریفاتی دربیاید.مردم در تمام سال اغلب در کثافت غوطه می‌خورند ولی شب عید جلو حمام‌ها صف می‌بندند.خلاصه می‌گویم: به نظر من مراسم نوروز کاریکاتوری‌ترین مراسم دنیاست. به من احساس ریشخندآمیزی دست می‌دهد (سندباد در سفر٬ چشمه٬ صص۲۰۰-۲۰۲)

ارتش آزادی بخش ملی ایران( وابسته به سازمان مجاهدین خلق)

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

ارتش آزادی بخش ملی ایران( وابسته به سازمان مجاهدین خلق)

سازمان مجاهدین خلق، از خرداد ۱۳۶۳ و بنا به تصمیم مسعود رجوی رهبر این سازمان در عراق مستقر شد.ورود سازمان مجاهدین به عراق انتقادهای زیادی را درمیان اپوزیسون ایرانی برانگیخت، اما این سازمان پس از استقرار در آن کشور، به زمینه سازی مبارزه مسلحانه جدی تر با حکومت ایران پرداخت و این اقدامات را، توجیه مشخص حضور در عراق دانست.انتقال نیروهای مجاهدین به عراق، از سال ۱۳۶۳ تا یک سال بعد طول کشید و این نیروها پس از آموزش های اولیه آماده اقدامات نظامی شدند.براساس اطلاعاتی منابع نزدیک به حکومت ایران منتشر کرده است، از اواخر سال ۱۳۶۴ تا اوایل سال ۱۳۶۶ سازمان مجاهدین ۱۰۴ مورد اقدام نظامی علیه مواضع نیروهای ایرانی انجام داده است. همچنین بر اساس همان اطلاعات، در این مدت ۱۱۲۷ نفر از اسرای ایرانی در عراق جذب سازمان مجاهدین خلق ایران شدند.اواخر خرداد ۱۳۶۶، سازمان مجاهدین خلق تشکیل "ارتش آزادیبخش ملی" را اعلام کرد. از این زمان عملیات های نظامی آنان گسترش بیشتری یافت.بر اساس آمار رسمی منابع نزدیک به حکومت ایران، طی چهار ماه پس از تشکیل ارتش آزادیبخش ملی، ۸۴ عملیات کوچک توسط این سازمان انجام شده استتحرکات نظامی مجاهدین در سال پایانی جنگ و به موازات تضعیف قدرت نظامی ایران در جنگ با عراق اوج گرفت.هجدهم فروردین ۱۳۶۷ اولین اقدام نظامی بزرگ مجاهدین با کمک ارتش عراق به نام عملیات "آفتاب" انجام شد. در جریان این عملیات، نیروهای ایرانی در گردان ۳۰۷ ژاندارمری و لشکر ۷۷ خراسان غافلگیر شدند و طبق آمار رسمی، ۴۵۰ نفر اسیر و تعدای تانک و نفربر به دست نیروهای مجاهدین افتاد.دو ماه بعد، در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۶۷ عملیات دیگری با نام "چلچراغ" توسط نیروهای مجاهدین انجام شد که تا عمق دو کیلومتری ایران پیش رفت و در ادامه، شهر مهران توسط آنان تسخیر شد.در این عملیات، که یک ماه پیش از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران انجام شد، ۱۵۰۰ تن از نیروهای ایرانی اسیر شدند و چندین دستگاه تانک و نفربر به دست مجاهدین افتاد.در همین زمان بود که علاوه بر تحرک محسوس مجاهدین، تحولات چشمگیر دیگری هم در وضعیت جنگ به وجود آمد. با حمله گسترده عراق که با تسلیحات پیشرفته وارداتی انجام می گرفت، تمامی مناطق اشغال شده خاک عراق توسط ایران، از جمله جزیره مجنون از دست ایران خارج شد.درگیری های چشمگیری نیز میان نیروی دریایی ایران و آمریکا به وقوع پیوست که بخشی از نیروی دریایی ایران را نابود کرد. حتی در دوازدهم تیرماه ۱۳۶۷ یک هواپیمای مسافربری ایران مورد حمله موشکی یک ناو امریکایی قرار گرفت که به کشته شدن ۲۹۰ مسافر آن منجر شد.دو هفته بعد، در ساعت ۲ بعد از ظهر بیست و هفتم تیرماه ۱۳۶۷ رادیو تهران در خبری غیرمنتظره اعلام کرد که آیت الله خمینی قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته است. از این روز تا ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ که آتش بس رسمی میان ایران و عراق آغاز شد، حدود یک ماه طول کشید و جنگ در این ماه گسترش غیرمنتظره ای یافت.عراقی ها برای اینکه بتوانند در مذاکرات صلح دست بالا داشته باشد، بار دیگر حمله گسترده ای را به ایران آغاز کرد و تا نزدیکی آبادان پیش رفتند، اما نیروهای ایران موفق به عقب راندن آنان شدند.در چنین شرایطی، سازمان مجاهدین خلق، آخرین عملیات گسترده خود با نام فروغ جاویدان را آغاز کرد.هدف از این عملیات، تسخیر تهران و ساقط کردن حکومت ایران اعلام شد. مسعود رجوی در شب عملیات، پیش بینی کرد که نیروهای سازمان مجاهدین ظرف ۴۸ ساعت به تهران خواهند رسید. روزشمار عملیات فروغ جاویدان به شرح زیر استروز نخست: شنبه 1 مرداد، مجاهدین پس از جلسه توجیهی مسعود رجوی با تمام قوا مشغول کارِ آماده سازی جنگ افزارها و آموزش دیدن برخی جنگ افزارهای جدید شدند تا فرمان پیشروی صادر شود.روز دوم: یکشنبه 2 مرداد، فرماندهان تیپ پس از یک روز طولانی و طاقت فرسا، شبانگاه همه نیروهای خود را در سالن غذاخوری گرد آوردند و برای شروع پیشروی توجیه نمودند.روز سوم: دوشنبه 3 مرداد 1367، مجاهدین با تمام امکانات، سوار خودروها و زرهی ها شدند و با دستور فرماندهان تیپ بسوی مرز خسروی حرکت کردند. مجاهدین در نقطه واسط که اردوگاهی نزدیک مرز بود، برای چندین ساعت متوقف شدند تا ضمن تحویل گرفتن یک وعده غذای گرم، آماده فرا رسیدن غروب شوند. در آن تابستان داغ، ایستادن در دل آفتاب و نداشتن حداقل امکانات رفاهی، بر شدت خستگی نیروها می افزود. بالاخره 5 بعد از ظهر فرمان پیشروی از سوی مریم رجوی به فرماندهان ابلاغ شد و همگی بسوی مرز حرکت کردند. عبور از گردنه پاتاق و شهرهای کرند و اسلام آباد چندان مشکل نبود، اما دژ محکمی در برابر مجاهدین قرار داشت که مسعود هرگز به آن فکر نکرده بود. این دژ طبیعی، تنگه چارزبر نام داشت که ورودی آن با خاکریز بسته شده بود و ستون ها پشت آن قفل شدند.

روز چهارم: سه شنبه 4 مرداد، بخشی از نیروها در گردنه حسن آباد منتظر باز شدن مسیر بودند، بخشی هم در دشت حسن آباد زیر آتش شدید هواپیماها و کاتیوشاها قرار داشتند و بمباران و موشکباران می شدند. زمان به کندی می گذشت. ساعاتی بعد کامیون های اجساد و زخمی ها از خط مقدم به گردنه رسیدند که این اثر مخربی بر روحیه مجاهدین و بویژه نیروهای جدید که تاکنون با جنگ و درگیری مواجه نشده بودند داشت. شادی رسیدن به یک پیروزی 72 ساعته، جای خود را به اندوه و دل نگرانی از آینده داده بود. در چنین وضعیتی فرمان دومین حمله به سمت تنگه داده شد و بخش زیادی از نیروهای تازه نفس وارد میدان شدند، با حرکت آنها به سمت چارزبر، باز هم غرش هواپیما و بمب های خوشه ای، در دشت طنین انداز شد و پیشروی را متوقف کرد و نیروها به عقب بازگشتند.روز پنجم: چهارشنبه 5 مرداد، فرمان سومین حمله صادر شد و اینبار مجاهدین که تمامی خودروها و زرهپوش های خود را از دست داده بودند، به صورت ستون های پیاده به سمت تنگه حرکت کردند. دشت حسن آباد مبدل به یک جهنم سراسر بمب و موشک شده بود. از میانه دشت تا یال های چارزبر پر از اجساد تکه پاره و زخمی ها بود اما مجاهدین هنوز کوتاه نیامده بودند و می خواستند آخرین شانس خود را بیازماید. ورودی تنگه تسخیر شد اما بجز یال سمت راست، مابقی ارتفاعات خارج از کنترل مجاهدین بود. شب به آرامی نزدیک می شد. دیگر از مهمات و جنگ افزار هم خبری نبود. همه افراد بشدت گرسنه و تشنه، و خسته از بی خوابی های سه روز نبرد بودند. هیچکس نمی دانست چه خبر است. بسیاری از فرماندهان کشته و نیروهای آنها عمدتا از هم پاشیده بودند. شیرازه تشکیلات از هم گسسته بود و دیگر امیدی برای بسیاری از نیروها نمانده بود.روز ششم: پنجشنبه 6 مرداد، در آن شرایط مبهم و بی چشم انداز، بناگاه از سوی مسعود رجوی فرمان عقب نشینی به سمت اشرف ابلاغ شد. این فرمان، بیش از هر شکستی به روحیه مجاهدین ضربه وارد کرد. چرا که با وجود انبوه کشته و مجروح و از بین رفتن جنگ افزارها، هنوز رویای رسیدن به تهران کورسوی امیدی برایشان ایجاد می کرد که آنان را سرپا نگه دارد و از ناامیدی برهاند. اما عقب نشینی به سمت اشرف، به معنای شکست پروژه سرنگونی 3 روزه و راه بی بازگشت بود. هرکس موظف بود به هرشکل خود را به قرارگاه اشرف برساند. اما بازگشت هم ساده نبود… بازماندگان دشتِ کشتار، که موفق شده بودند خود را به گردنه حسن آباد برسانند و با یک سازماندهی موقت به عقب حرکت کنند، در منطقه سیاهخور به کمین بزرگی افتادند که گذار به سلامت از آن راحت نبود و بسیاری کشته و زخمی و یا پراکنده شدند. ششمین روز، یکی از سخت ترین روزهای تاریخ ارتش آزادیبخش برای مجاهدین بود که نه تنها برای همیشه با “فتح تهران” خداحافظی کردند، که باید داغ عزیزان از دست رفته خود را نیز تا ابد بر دوش می نهادند و برای دورانی آماده می شدند که دهها کودک یتیم و دهها زن و مرد، همسران خود را از دست داده باشند.در تلفات کمین سیاهخور، نام پرستاری به نام “آنی ازبرت” نیز به چشم می خورد که تابعیت ایرانی نداشت و یک زن فرانسوی بود که سالها پیش از آن با یک هوادار مجاهدین به اسم “حسن حبیبی” آشنا و با وی ازدواج کرده بود. همین نسبت خانوادگی باعث شد که در پروژه انتقال نیرو از اروپا به فروغ جاویدان،  با شوهرش به عراق منتقل گردد و به بهانه پرستاری به جبهه اعزام شود. آنی مثل چند اتباع خارجی دیگر همچون “سو فان چان مان از چین” و “سمینا اقبال میرزا از پاکستان در این کمین کشته و یا آنگونه که مجاهدین حکایت کردند اسیر و در نهایت اعدام شد (البته جمهوری اسلامی چنین خبری را تکذیب نمود در نوار آقای منتظری در دیدار با اعضای هیئت مرگ در سال ۶۷ این مطلب تایید شد که این افراد اعدام شدند)روز هفتم: جمعه 7 مرداد، قرارگاه اشرف غرق در ماتم و اندوه بازماندگان عملیات شکست خورده ای بود که هیچ امکانی برای بازسازی تشکیلات به شکل پیشین نداشتند و تاریخ هم این واقعیت تلخ مجاهدین را به اثبات رساند. این موضوع به حدی حاد و آشکار بود که در نشست جمعبندی، یکی از مجاهدین به نام “میرزا آغا” برخاست و خطاب به مسعود گفت که دیگر سازمان مثل گذشته نخواهد شد چون تمام فرماندهان مجرب ما کشته شدند. هرچند مسعود از این سخن ناراحت شد و آنرا برنتافت و به ردّ این سخن پرداخت، اما بسیاری از مجاهدین می دانستند که از دست دادن صدها کادر و فرمانده عملیاتیِ مجرب، و جایگزین کردن آنها با گروهی از هواداران اعزامی از اروپا و آمریکا که نه پیوند ایدئولوژیک با سازمان داشتند، نه تشکیلات پذیر بودند و نه حتی تجربه نظامی داشتند، چه معنایی دارد و سازمان مجاهدین دیگر هرگز مثل گذشته نخواهد شد.

پس از پایان جنگ ایران و عراق عملاً ارتش آزادی‌بخش در پشت مرزهای ایران قفل شد و دیگر قادر به انجام عملیات بزرگ در ایران نبود. پس از پایان جنگ اول خلیج فارس و آزاد سازی کویت از عراق، نیروهای رژیم تصمیم گرفتند که در فروردین 1370 مجدداً به پایگاه‌های مجاهدین در عراق حمله کنند ولی شکست سختی خوردند و با تلفات سنگین به ایران عقب نشینی کردند. سرانجام پس از جنگ دوم خلیج فارس در سال ۲۰۰۳و نابودی رژیم صدام حسین اعضای ارتش آزادی بخش ملی ایران خلع سلاح شده و به آلبانی فرستاده شدند.

مهدی بلیغ( ارسن لوپن ایران)

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

مهدی بلیغ( ارسن لوپن ایران)

مهدی بليغ از باهوش‌ترين، زبده ترين و جسورترين سارقين و كلاهبرداران ايران بود و در طراری و كلاهبرداری تا آنجا پيش رفت كه يكبار ساختمان كاخ دادگستری تهران را به يک شيخ عرب فروخت و كلاهش را برداشت.  او قوانین مالی و مالیاتی را خوب می‌دانسته و امکان محکوم کردن او نبوده‌است و به عنوان نمونه برای ندادن گمرکی و سود بارزگانی، برای واردات کفش از ایتالیا، لنگه پای راست را از مرز بازرگانی و لنگه پای چپ را از مرز خرمشهر وارد می‌کند بدون آنکه یکشاهی حق گمرکی بدهد"اقای بلیغ قبل از فروش کاخ دادگستری و نشستن بر صندلی وزیر دادگستری به عنوان مالک ساختمان، "کلاهبرداری‌های" دیگری هم در پرونده‌اش داشت، از "کلاهبرداری" از اعضای خانواده دربار تا ماجرای سرقت او از یک جواھر فروشی در کوچه برلن "هر خواننده‌ای را انگشت به دهان می‌کند."مهدی بلیغ متولد شهریار بود و سوادی نداشت اما از هوش سرشاری برخوردار بود؛ جسارت و ذکاوت سرشار او در راه کلاهبرداری قرار گرفت و از "تخم‌مرغ دزدی" شروع کرد اما چیزی فراتر از "شتر دزد" شد و شبیه سارق حرفه‌ای داستان‌های پلیسی-جنایی فرانسوی شد و او را "آرسن لوپن" ایران خواندند. يكبار زمانی كه در كويت به جرم کلاهبرداری دستگير و به ايران منتقل ميشد وسط خليج فارس خود را به دريا انداخت و موفق شد بطرز معجزه آسا از دست شرطه‌های كويتی و كوسه ها بگريزد.او به زبانهای عربی و انگليسی كاملا مسلط و از نبوغ و هوش سرشاری برخوردار بود. در اعمال کلاهبرداری و دزدی از ترفند های فوق‌العاده زیرکانه و ابتکاری استفاده ميكرد و ميگفت: از انجام دزدیها و كلاهبرداريهای پيچيده و برنامه‌ريزی شده لذت ميبرد. درواقع اينكارها را برای ارضا روحی خود انجام ميداد.بر اساس روایت‌هایی که از زندگی او وجود دارد، حوزه تخصصش به کلاهبرداری ختم نمی‌شود. او سال‌ها بعد برای گسترش حیطه کار و حفظ امنیت‌اش رو به فعالیت باندی آورد؛ با دو دوست دیگرش (مهدی نظری وهوشنگ مجتبایی) باندی برای سرقت تشکیل داد اما  به دام پلیس افتاد و گرفتار زندان ‌شد. وقتی از زندان آزاد شد یکی از همدستانش را کشت و در شعبه دوم دیوان‌عالی جنایی آن زمان به دوازده فقره جرم از جمله قتل دوستش محاکمه شد اما از یازده اتهام تبرئه شد و به جرم قتل حبس ابد گرفت ولی در زندان هم دست از کلاهبرداری برنداشت و حتی تلویزیون زندان را به قیمت ۱۰۰ تومان به یک زندانی فروخت. بليغ سالهای زيادی از عمرش را در نوبتهای مختلف در زندان بسر برد.او اهل مطالعه و خواندن بود و به قوانین کشور از جمله قضایی و دادرسی تسلط کامل داشت و به زندانی‌ها مشاوره می‌داد و وکیل‌شان می‌شد و از این راه درآمد داشت و در زندان قصر با زندانی‌های تبهکار همنشین نمی‌شد و برای خودش کلاس و مرتبه دیگری قایل بود و می‌گفت جرم من کشتن یک "نارفیق" بوده و با بقیه جرم‌ها فرق دارد و بیشتر ترجیح می‌داد با زندانی‌های سیاسی و جرایم دیگر همنشین باشد. آقای کیمیایی کارگردان نام آشنای سینما ایران در سی‌امین فیلم بلندش به سراغ قصه زندگی او رفت و  فیلم "خائن‌کشی" را ساختاقای بلیغ پس از انقلاب از زندان آزاد شد و در خانه محقری در خیابان امیریه تهران زیست. تا اینکه پس از انقلاب، به اتهام اعتیاد و به همراه داشتن مواد مخدر دستگیر و 30 فروردین 60 در تهران توسط ایت الله خلخالی اعدام گردید.

اسماعیل خویی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاپهلوی

اسماعیل خویی

آقای خویی متولد 1317 در مشهد بود. و در دانشسرای عالی تهران آغاز به تحصیل کرد و سپس برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه به بریتانیا رفت و سپس در سال 1344 با مدرک دکترا به ایران بازگشت و مشغول تدریس در دانشگاه های تهران شد.اسماعیل خویی از بنیانگذاران و فعالین کانون نویسندگان ایران و همچنین از بنیان گذاران کانون نویسندگان در تبعید و انجمن قلم در تبعید بود.خویی پیش از انقلاب از هواداران چریک‌های فدایی خلق بود و با بعضی از رهبران آنها از جمله مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان دوستی نزدیک و همکاری داشت. او از مخالفین چپگرا و منتقدین حکومت پهلوی بود و پس از انقلاب نیز از مخالفین جمهوری اسلامی بود.خویی پیش از انقلاب روی هم رفته چهار کتاب شعر منتشر کرد و با بحرانی شدن فضای سیاسی مشغول مبارزه با رژیم شاه شد.اقای خویی و هم‌قطارانش نسبت به رویداد‌های انقلابی خوشبین بودند و انتظار ظهور حکومتی دموکراتیک و جامعه‌ای برابر را داشتند، اما نتایج حاصل از انقلاب خیلی زود آن‌ها را دلسرد کرد.اقای خویی دوستی و رفاقتی نزدیک با سعید سلطانپور داشت و اعدام سعید سلطانپور در سال ۱۳۶۰ خویی را بر آن داشت که ایران را ترک کند و تا پایان عمر در لندن زندگی کند. خویی در دهه شصت به لندن رفت و به فعالیت‌های ادبی و سیاسی خود ادامه داد.اسماعیل خویی در مصاحبه ای با بی بی سی فارسی به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب 57 از اینکه از دولت بختیار حمایت نکرد پشیمان بود و گفت:از اینکه به هشدار شاپور بختیار نخست وزیر وقت مبنی بر خطر ایجاد یک “دیکتاتوری مذهبی”، توجه نکردم، ابراز تاسف میکنم.دکتر اسماعیل خویی در میان هنرمندان چپگرا از جمله هنرمندانی بود که بارها با صدای بلند پشیمانی خود را نسبت به دیدگاهش در دوران پهلوی و مخالفت با خاندان پهلوی بیان داشت. او در اظهاراتی خطاب به مردم ضمن پورزش از خاندان پهلوی به دلیل منحرف کردن افکار عمومی نسبت به خانواده شاه گفت:در پیشگاه ملت بزرگ ایران، از بدی هایی که در حق خانواده پهلوی کردم، صمیمانه عذر می خواهم. همچنین از شهبانو فرح، از شاهزاده رضا پهلوی، و خانواده پهلوی بارها و بارها معذرت می خواهم. لطفا مرا ببخشید و حلالم کنید. خاندان پهلوی میهن پرست بودند، برخلاف خاندان خمینی و روحانیت که عرب پرست هستند و جوانان ایران و جان و مال و ثروت ملی ایران را فدای فلسطین و یمن و سوریه و عراق و حزب الله کرده اند. به بهانه رفتن به بهشت جان جوانان ایران را گرفته اند بدون اینکه خامنه ای از چهار پسرش یکی را به جنگ بفرستدآقای خویی در سال‌های پایانی حیات خویش به وضوح از مشی مسلحانه و انقلابی خود در سال‌های پیش از انقلاب انتقاد می‌کرد و جنبش چپ را در وضعیت کنونی ایران مقصر می دانست

اسماعیل وفا یغمایی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاجمهوری اسلامی

اسماعیل وفا یغمایی

اسماعیل وفا یغمایی اقای اسماعیل وفا یغمایی انسان صادقی است. فعالیت سیاسی را در زمان شاه با گروه والعصر شروع کرد و پس از اینکه اعضای این گروه به سازمان مجاهدین خلق پیوستند او هم عضو سازمان مجاهدین خلق شد( بعد از انقلاب او مدتی عضو مرکزیت سازمان مجاهدین خلق بود). او در آن هنگام دانشجوی الهیات دانشگاه مشهد بود. سپس در زمان محمدرضا شاه دستگیر و دو سال زندانی بود. بسیاری از سرودهای مجاهدین خلق توسط او سروده شده است(مانند سرود آزادی و یا موسی پیام داد) و می‌توان او را برای مدتی ملک الشعرای دربار مسعود رجوی نامید .اگر خاطرتان باشد من قبلاً به دیدار او با آقای مسعود رجوی در سال ۱۳۶۸ و نتایج رفراندوم احتمالی برای تعیین رژیم آینده اشاره کردم. به هر حال خاطرات او از نظر تاریخی ارزشمند است و روابط درونی مسموم سازمان مجاهدین خلق رابه روشنی بازگو می‌کند. من در اینجا به اختصار به چند قسمت از خاطرات او اشاره می‌کنم که به نظر من بسیار دردناک بود نکته اول این است که پس از اینکه آقای اسماعیل وفا یغمایی از زندان آزاد شد رژیم محمدرضا شاه کلیه کمک هزینه دانشجویی او را در زمانی که زندانی بوده است پرداخت کرده بود. او پس از آزادی از زندان با خانم اکرم حبیب خانی که دانشجوی زیست شناسی بود آشنا شد و تصمیم گرفت که ازدواج کند. جالب اینجاست که رژیم محمدرضا شاه به او وام دانشجویی هم برای ازدواج پرداخت کرد. اما نکته دردآور این بود که تمام دوستان هم دانشگاهی او در مشهد که به این ازدواج دعوت شدند در زمان حکومت جمهوری اسلامی به جز یک نفر اعدام شدند و از آن جشن عروسی که دهها نفر مهمان داشت تنها او و همسرش ویکی از دوستان و محضردار که برای عقد آمده بود زنده ماندند (یکی از کشته شدگان هم طه میرصادقی بود که بعدها با نام مستعار خسرو جنگلی از محافظان آقای موسی خیابانی بود و در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ به همراه موسی خیابانی کشته شد) نکته دوم در خاطرات ایشان این است که در زمان زندان پیش از انقلاب او با آخوند واعظ طبسی آشنا شد و داروهای آخوند واعظ طبسی را اقای اسماعیل وفا یغمایی تهیه می‌کرد. آخوند واعظ طبسی در زندان چنان به مجاهدین ارادت داشت که در پشت سر بچه‌های سازمان مجاهدین خلق نماز می‌خواند. ولی بعدا که حاکم شرع مشهد شد تمام اعضا و هواداران مجاهدین خلق را قتل عام کرد و حتی به برادر ۱۹ ساله دوست سابق خود آقای اسماعیل وفا یغمایی هم رحم نکرد و او را هم جلوی حرم مشهد به دار کشید.نکته جالب دیگر از آقای اسماعیل وفا یغمایی این است که ایشان نقل می‌کند در مراسم بزرگداشت شاپور بختیار شرکت کرده بود و ناگهان پیرمردی با ظاهر مرتب به سراغ او آمد و با او سلام علیک کرد از آقای وفا یغمایی پرسید آیا مرا می‌شناسی؟آقای وفا یغمایی او را به جا نمی‌آورد و بعد آن پیرمرد می‌گوید من رئیس تیم ساواک مشهد بودم که گروه شما را دستگیر کردم. آقای وفا یغمایی با او سلام علیک می‌کند و گرم صحبت می‌شود .او به آقای وفا یغمایی می‌گوید که مشکل ما این بود که محمدرضا شاه خود مذهبی بود و هرگاه می‌خواست با مقامات کشورهای دیگر گفتگو کند به مشهد می‌آمد . ساواک مشهد حرم امام رضا را به بهانه‌ای مثلاً تعمیرات و یا نظافت تعطیل می‌کرد . محمدرضا شاه تا صبح با امام رضا به راز و نیاز می‌پرداخت و سپس عازم محل گفتگو با مقامات خارجی می‌شد.نکته جالب دیگر در خاطرات ایشان در خصوص اخوندجعفر شجونی است که کلا ادم هوسبازی بود. در خاطرات آقای اسماعیل وفا یغمایی(از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق که بعدا از این سازمان جدا شد) امده است که آقای خلیل رضایی(پدر رضایی های مجاهد خلق) مدت کوتاهی پس از انقلاب حکم بازرسی از ایت الله خمینی داشته است و برای سرکشی به کاخ والاحضرت شمس خواهر محمدرضا شاه به انجا میرود. هنگام بازرسی از کاخ,چند تن از خدمه والاحضرت شمس که خارجی ( فیلیپینی)بودند با دیدن آقای رضایی متوجه می شوند که او احتمالا سمتی دارد. خود را روی پای آقای رضایی می اندازند و شروع به گریه و زاری می کنند. آقای رضایی که متعجب شده بود از آن خدمه سوال می کند که جریان چیست؟آنها شکایت می کنندکه آقای شجونی پاسپورت آنها را گرفته است و اجازه خروج از کاخ را به آنها نمی دهد و آنها هر شب باید لباسهای زیر والا حضرت شمس را بپوشند تا آقای شجونی به آنها تجاوز کند. آقای رضایی که بسیار خشمگین شده بود مطلب را به آیت الله خمینی گزارش میکند. آیت الله خمینی تنها می گوید پاسپورت آن زنان را پس دهند و آنها را بدون سر و صدا از ایران خارج کنند ولی آقای شجونی را مجازات نمی کند

نکته جالب دیگر در خاطرات ایشان ملاقات ایشان با آقای مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق بعد از عملیات فروغ جاویدان است. آقای اسماعیل وفا یغمایی آن ملاقات را چنین شرح می‌دهد در حدود سال ۱۳۶۸ در تحریریه روزنامه مجاهد  مشغول به کار بودم که مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق به بازدید آمد و ناگهان پرسید بچه‌ها فکر کنیم فردا رژیم سقوط می‌کند آیا فکر می‌کنید مردم به ما رای می‌دهند یا به رضا پهلوی؟ همه اعضای مجاهدین گفتند ما شهدای زیادی داده‌ایم مردم قطعاً به ما رای خواهند داد ولی آقای رجوی گفت خیر اتفاقا مردم به رضا پهلوی رای می‌دهند همه اعضای مجاهدین تعجب کردند و پرسیدن چطور؟ آقای رجوی پاسخ داد برای اینکه در زمان پدر آقای رضا پهلوی مردم تخم مرغ دانه یک قران می‌خوردند مردم آن دوران را فراموش نکردند و قطعاً به رضا پهلوی رای خواهند داد  ولی ما باید مدت طولانی کار کنیم و تا شاید مردم ما را بشناسند و به ما هم رای بدهند.

یهود ستیزی

تاریخ جهانوقایع

یهود ستیزی

یهودستیزی یک تعصب قدیمی است که در طول تاریخ، شکل‌های مختلفی به خود گرفته است. قدمت ضدیت با یهودیان در اروپا به دوران باستان بازمی‌گردد. تعصبات علیه یهودیان در قرون وسطی (۵۰۰-۱۴۰۰) اساسا مبتنی بر عقاید و افکار اولیه مسیحیت بود؛ به طور مشخص، این افسانه که یهودیان مسئول مرگ عیسی مسیح بودند. در اوایل دوره مدرن در تاریخ اروپا (۱۸۰۰-۱۴۰۰)، سوءظن و تبعیض که ریشه در تعصبات مذهبی داشت، امری متداول به شمار می‌رفت. شمار زیادی از رهبران اروپای مسیحی، یهودیان را از بیشتر جنبه‌های زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به حاشیه می‌راندند. این محرومیت البته به ایجاد کلیشه‌هایی در مورد یهودیان به عنوان افراد بیگانه کمک می‌کرد. همزمان با سکولارتر شدن اروپا و جدایی دین از سیاست، بیشتر محدودیت‌های قانونی برای یهودیان در بسیاری از جاها لغو شد، اما این به معنای پایان یهودستیزی نبود. علاوه بر یهودستیزی مذهبی، انواع دیگری از یهودستیزی نیز در قرون ۱۸ و ۱۹ در اروپا رایج شد. این گونه‌های جدید شامل یهودستیزی‌های اقتصادی، ملی‌گرایانه و نژادی بود. یهودستیزان در قرن نوزدهم به دروغ ادعا می‌کردند که یهودیان، عامل بسیاری از آسیب‌های اجتماعی و سیاسی در جامعه مدرن و صنعتی هستند. .در قرون وسطی، مقامات مختلف اروپا محدودیت‌هایی متعددی بر یهودیان اعمال می‌کردند. این محدودیت‌ها از طریق قوانین، احکام و سیاست‌های رسمی به اجرا درمی‌آمدند. نمونه‌هایی از این محدودیت‌ها عبارتند از: • محدود کردن  انواع مشاغلی که یهودیان مجاز به انجام آن‌ها بودند • محدود کردن محل زندگی یهودیان، مانند الزام آنها به سکونت در مناطق خاص شهر به نام گتوها (محلات یهودی‌نشین) • اخراج یهودیان از برخی کشورها یا سرزمین‌ها؛ • غیر قانونی کردن مالکیت زمین برای یهودیان؛ • اجبار یهودیان به پرداخت مالیات اضافی؛ • االزام یهودیان به داشتن علامت‌های متمایز بر روی لباس‌هایشان (مانند دایره‌های زرد یا ستاره‌های زرد یهودی) یا پویشیدن لباس‌های متمایز (مانند لباس‌های زرد یا کلاه‌های ویژه).یهودستیزی در بسیاری از موارد به اعمال خشونت علیه افراد و اماکن متعلق به جامعه یهودی منجر می‌شد. این خشونت‌ها شامل موارد زیر بود: • تخریب عبادتگاه‌های یهودیان (کنیسه‌ها)، قبرستان‌های یهودیان یا مدارس یهودیان؛ • ضرب و شتم، حمله یا کشتن افراد صرفاً به دلیل یهودی بودن آنها؛ و • یورش به جوامع یهودی در جریان شورش‌های ضد یهودی (که گاه پوگروم pogrom  نامیده می‌شوند) که اغلب منجر به مرگ شمار زیادی از افراد می‌شد. آدولف هیتلر و حزب نازی یهودستیز بودند، بدین معنا که نفرت شدیدی نسبت به یهودیان داشتند. یهودستیزی نازی‌ها بسیار افراطی بود و بر پایه‌ی باورهای نادرستی شکل گرفته بود که یهودیان را نژادی جداگانه و پست می‌دانستند. این باورهای کذب، نازی‌ها را به مورد هدف قرار دادن یهودیان و انجام نسل‌کشی سوق داد، رویدادی که امروز با نام هولوکاست شناخته می‌شود. هولوکاست (۱۹۴۵-۱۹۳۳) آزار و شکنجه و کشتار سازمان‌یافته‌ی شش میلیون یهودی اروپایی توسط دولت آلمان نازی و کشورهای متحد و همدستانش بود.پوگروم واژه ای روسی به معنای حمله یا فتنه و آشوب است. معنی ضمنی این واژه از نظر تاریخی، حمله خشونت آمیز ساکنان محلی علیه یهودیان در امپراتوری روسیه و سایر نقاط جهان است. در عصر مدرن، خشم و كینه اقتصادی و سیاسی علیه یهودیان، و همچنین سنت قدیمی یهودستیزی مذهبی میان برخی از مسیحیان، دستاویزهایی برای این شورش های خشونت آمیز و ناشی از نفرت و انزجار بوده است. جمعیت مسیحی روسیه تزاری بین سالهای ١٨٨١ و ١٩١٧ پوگروم های پیاپی به راه انداختند. مرتکبین پوگروم ها- که در سطح مناطق با حمایت دولت و پلیس سازمان دهی شده بودند- قربانیان یهودی خود را مورد تجاوز جنسی قرار می دادند، آنها را به قتل می رساندند و اموال و دارایی آنان را غارت می کردند. طی جنگ داخلی که به دنبال انقلاب بلشویک ها در ١٩١٧ رخ داد، دهها هزار یهودی دراثر خشونت پوگروم ها در منطقه اوکراین و شرق لهستان (بین سالهای ١٩١٨ و ١٩٢٠) کشته شدند.در حقیقت حزب نازی گونه‌ای به‌خصوص مخرب از یهودستیزی نژادی را ترویج می‌کرد؛ نوعی از یهودستیزی که در مرکزیت جهان‌بینی نژادمحور این حزب قرار داشت. نازی‌ها معتقد بودند که جهان به نژادهای متمایز تقسیم شده است و برخی از این نژادها بر دیگران برتری دارند. آن‌ها آلمانی‌ها را اعضای نژاد برتر «آریایی» می‌پنداشتند و مدعی بودند که «آریایی‌ها» برای حفظ موجودیت خود است که با نژادهای دیگر مبارزه می‌کنند. نازی‌ها علاوه بر این معتقد بودند که نژاد یهودی از همه نژادها پست‌تر و خطرناک‌تر است. به گفته نازی‌ها، یهودیان تهدیدی بودند که باید از جامعه آلمان حذف می‌شدند. آن‌ها مصرانه تاکید می‌کردند که در غیر این صورت، «نژاد یهودی» مردم آلمان را برای همیشه فاسد و نابود می‌کند.

البته تعریف نژادمحور نازی‌ها از یهودیان، شامل بسیاری از افرادی می‌شد که یا خود را مسیحی می‌دانستند و یا مکلف به مذهب یهودیت نبودند.نازی‌ها، نظریه‌های توطئه‌ی یهودستیزانه را نیز گسترش می‌دادند. آنها رسم نادرست نسبت دادن مشکلات جامعه، به یهودیان را ادامه دادند. نازی‌ها, یهودیان را مسئول شکست آلمان در جنگ جهانی اول (۱۹۱۸-۱۹۱۴)، گسترش کمونیسم و بحران‌های اقتصادی آلمان می‌دانستند. آنها ادعا می‌کردند که همه‌ی یهودیان تهدیدی برای آلمان هستند و باید نابود شوند.دولت آلمان نازی از همان لحظه‌ی به قدرت رسیدن آدولف هیتلر در سال ۱۹۳۳، تبعیض علیه یهودیان را آغاز کرد. سیاست‌های یهودستیزانه‌ی نازی‌ها با گذشت زمان به طور فزاینده‌ای رادیکال و خشن‌تر شد. در طول جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵-۱۹۳۹)، نازی‌ها میلیون‌ها یهودی را در سراسر اروپا مورد آزار و اذیت قرار دادند و به قتل رساندند.  در تمام دوران نازی‌ها، آن‌ها و همدستان‌شان، یهودیان را به شیوه‌های گوناگون منزوی و طرد کردند. آنها اغلب از شیوه‌های دیرینه‌ی یهودستیزانه مانند مواردی که پیش‌تر ذکر شد استفاده می‌کردند. نسخه‌ی نازی این اقدامات شامل موارد زیر بود: •  استفاده از روزنامه‌ها، رادیو و سایر رسانه‌ها برای انتشار دروغ درباره‌ی یهودیان؛ • تصویب قوانینی که یهودیان را از اشتغال در بسیاری از مشاغل محروم می‌کرد؛ • سلب حقوق کامل شهروندی آلمان از یهودیان؛ • سازماندهی تحریم کسب و کارهای متعلق به یهودیان؛ • اخراج دانش‌آموزان یهودی از مدارس؛ • به آتش کشیدن عبادتگاه‌های یهودیان (کنیسه‌ها)؛ • تصرف اموال یهودیان، از جمله خانه‌ها و مشاغل آنها؛ • حمله‌ی فیزیکی به یهودیان؛ • ملزم کردن یهودیان به پوشیدن نشان‌های ویژه، اغلب یک ستاره زرد؛ • اخراج یهودیان از خانه‌هایشان؛ و • وادار کردن یهودیان به زندگی در مناطق جداگانه‌ای از شهرها یا شهرستان‌ها، موسوم به گتوها (محلات یهودی‌نشین).  اما نازی‌ها یهودستیزی را به سطح کاملاً تازه‌ای رساندند. در طول جنگ جهانی دوم، آنها دست به نسل‌کشی‌ای سازمان‌یافته و مورد حمایت دولت زدند و در مقیاسی بی‌سابقه، جنایات بی‌رحمانه‌ای علیه یهودیان در سراسر اروپا مرتکب شدند. این جنایات شامل موارد زیر بودند: • زندانی کردن کل جوامع یهودی و قرار دادن آنها در شرایط وحشیانه و غیربهداشتی که منجر به مرگ براثر گرسنگی، بیماری، سرمازدگی و خستگی می‌شد؛ • تیرباران یهودیان در اعدام‌های دسته‌جمعی؛ و • کشتار یهودیان با گاز سمی در اردوگاه‌های مرگ. در طول هولوکاست، نازی‌ها از یهودستیزی دیرینه در آلمان و سراسر اروپا سوءاستفاده کردند. آنها در سراسر قاره، از میان کشورهای متحد، تا سازمان‌ها و همدستان فردی، افرادی مشتاق را برای همکاری پیدا کردند. احتمالاً یهودستیزی، بسیاری را ترغیب می‌کرد که در کنار نازی‌ها بایستند یا به آنها بپیوندند، در حالی که نازی‌ها اهداف جنایتکارانه‌ی خود را دنبال می‌کردند. نازی‌ها و کشورهای متحد و همدستانشان، دو سوم از یهودیان اروپایی را به قتل رساندند.گزارش سالانه کارگروه اتحادیه ضد افترا که روز چهارشنبه منتشر شد، نشان می‌دهد که حملات خشونت‌آمیز یهودستیزانه در هفت کشور با بزرگ‌ترین جوامع یهودی خارج از اسرائیل، شامل آلمان، فرانسه، بریتانیا، آمریکا، کانادا، استرالیا و آرژانتین، به طور قابل توجهی افزایش یافته است.این کارگروه نسبت به تشدید حملات به جوامع یهودی، به ویژه پس از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به جنوب اسرائیل که حدود ۱۲۰۰ کشته، عمدتاً غیرنظامی به جا گذاشت، به شدت ابراز نگرانی کرده و هشدار داده است. این گزارش تأکید می‌کند که حملات به مدارس یهودی، کنیسه‌ها، کسب‌وکارها و افراد یهودی به طور چشمگیری افزایش یافته و در برخی موارد در سال ۲۰۲۳ بیش از دو برابر شده است.خشونت‌های یهودستیزانه هم از سوی راست افراطی و هم از سوی بخش‌هایی از جامعه مسلمانان و حامیان فلسطین هستند، افزایش یافته است.

هولوکاست

تاریخ جهانوقایع

هولوکاست

هولوکاست فاجعه‌ای تاریخی است که در آن میلیون ها یهودی و صدها هزار رومایی (کولی)، همجنس‌گرا، اسلاو، سوسیالیست، کمونیست، افراد معلول و میلیون‌ها فرد بی‌گناه دیگر کشته شدند. حکومت ایران همواره این جنایت تاریخی را افسانه خوانده و آن را انکار کرده است. دوران هولوکاست در ژانویه ۱۹۳۳ و با به قدرت رسیدن آدولف هیتلر و حزب نازی در آلمان آغاز شد. این‌گونه نبود که نازی‌ها با در دست گرفتن قدرت در آلمان، بلافاصله دست به کشتار جمعی بزنند؛ بلکه آن‌ها به کمک قوانین دولتی، با سرعت زیادی برای هدف قرار دادن و حذف یهودیان از جامعه آلمان اقدام کردند. رژیم آلمان نازی در میان دیگر اقدامات یهودستیزانه خود، قوانینی تبعیض‌آمیز را علیه یهودیان وضع و خشونت زیادی را علیه آنان سازماندهی کرد. آزار و شکنجه یهودیان توسط نازی‌ها بین سال‌های ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ به طور چشمگیری رادیکال و افراطی شد. نقطه اوج این رادیکالیزه شدن نیز طرحی بود که رهبران نازی از آن با عنوان «راه حل نهایی مسئله یهود» نام می‌بردند. برنامه «راه حل نهایی» در حقیقت کشتار دسته‌جمعی، سازمان‌یافته و نظام‌مند یهودیان اروپایی بود. رژیم آلمان نازی این نسل‌کشی را بین سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ اجرا کرد. نازی‌ها به خاطر یهودستیزی افراطی خود بود که یهودیان را مورد هدف قرار دادند. نازی‌ها نسبت به یهودیان تعصب داشتند و از آن‌ها متنفر بودند. در واقع، یهودستیزی اصل اساسی ایدئولوژی نازی‌ها بود و شالوده جهان‌بینی آن‌ها محسوب می‌شد. نازی‌ها به دروغ یهودیان را متهم اصلی مشکلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آلمان می‌دانستند. آن‌ها به طور مشخص یهودیان را مقصر شکست آلمان در جنگ جهانی اول (۱۹۱۸-۱۹۱۴) برمی‌شمردند. شماری از آلمانی‌ها نیز این ادعاهای نازی‌ها را قبول کرده بودند. خشم و عصبانیت از شکست خوردن در جنگ جهانی اول و همچنین بحران‌های اقتصادی و سیاسی پس از آن، به افزایش یهودستیزی در جامعه آلمان کمک می‌کرد. از دیگر دلایلی که باعث می‌شد بسیاری از آلمانی‌ها افکار نازی‌ها از جمله یهودستیزی را بپذیرند، می‌توان به بی‌ثباتی آلمان تحت جمهوری وایمار (۱۹۳۳-۱۹۱۸)، ترس از کمونیسم و شوک‌های اقتصادی رکود بزرگ نیز اشاره کرد.اما آزار و شکنجه یهودیان توسط نازی‌ها فراتر از مرزهای آلمان نیز گسترش یافت. سیاست خارجی آلمان نازی در طول دهه ۱۹۳۰ تهاجمی بود. این امر در جنگ جهانی دوم که در سال ۱۹۳۹ در اروپا آغاز شد، به اوج خود رسید. تعداد یهودیانی که تحت سلطه آلمان نازی قرار گرفتند، هم پیش از جنگ و هم به هنگام توسعه قلمرو آلمان در زمان جنگ، میلیون‌ها نفر برآورد می‌شود.می‌توان گفت که همه یهودیان، هولوکاست را به یک شکل تجربه نکردند. اما در تمامی موارد، میلیون‌ها نفر تنها به دلیل یهودی بودن مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.آزار و شکنجه یهودیان در سرزمین‌های تحت کنترل آلمان، به شکل‌های مختلفی انجام می‌شد:تبعیض قانونی در قالب قوانین یهودستیزانه؛این موارد شامل قوانین نژادی نورنبرگ و قوانین تبعیض‌آمیز متعدد دیگری نیز می‌شد.گونه‌های مختلفی از شناسایی و حذف عمومی؛این موارد شامل تبلیغات یهودستیزانه، تحریم مشاغل متعلق به یهودیان، تحقیر عمومی و همچنین علامت‌گذاری اجباری (مانند الحاق نشان ستاره داوود بر روی لباس) بود.خشونت سازمان یافته؛که بارزترین نمونه آن کریستال‌ناخت یا شب شیشه‌های شکسته است. البته حوادث جداگانه و پوگروم‌ها (شورش‌های خشونت‌آمیز) دیگری نیز وجود داشت.جابه‌جایی فیزیکی؛ناز‌ی‌ها برای جابه‌جایی فیزیکی افراد و جوامع یهودی از مهاجرت اجباری، اسکان مجدد، اخراج، تبعید و ایجاد محله‌های یهودی‌نشین (گتو) استفاده می‌کردند.بازداشت؛نازی‌ها یهودیان را در گتوهای پرجمعیت و اردوگاه‌های کار اجباری زندانی می‌کردند. بسیاری از یهودیان در این اردوگاه‌ها بر اثر گرسنگی، بیماری و سایر شرایط غیرانسانی جان باختند.دزدی و غارت گسترده؛مصادره دارایی‌ها، اموال شخصی و اشیاء قیمتی یهودیان، بخش مهمی از هولوکاست بود.کار اجباری؛یهودیان مجبور بودند تا در خدمت تلاش‌های جنگی متحدین و یا برای تقویت سازمان‌ها و نهادهای نازی، ارتش و مشاغل خصوصی، کار اجباری انجام دهند.شمار زیادی از یهودیان در نتیجه این سیاست‌ها جان خود را از دست دادند. اما تا پیش از سال ۱۹۴۱، کشتار دسته‌جمعی و نظام‌مند تمامی یهودیان، سیاست نازی‌ها به شمار نمی‌رفت.اواخر سال ۱۹۴۱ بود که رژیم نازی در لهستان اشغالی شروع به ساخت مراکز کشتار با طراحی خاص و ثابت کرد. این مراکز کشتار را در زبان انگلیسی «اردوگاه‌های نابودی» یا «اردوگاه‌های مرگ» می‌نامند. آلمان نازی پنج مرکز کشتار را راه‌اندازی کرد: «خلمنو، بلزک، سوبیبور، تربلینکا و آشویتس-بیرکنائو». نازی‌ها این مراکز کشتار را تنها با هدف کشتار موثر یهودیان در مقیاس دسته‌جمعی ساختند.

وسیله اصلی قتل در این مراکز کشتار، گازی سمی بود که در اتاقک‌های ثابت گاز و یا اتاقک‌های سیارِ مهر و موم شده منتشر می‌شد.شرایط حمل و نقل در فرایند جابجایی یهودیان بسیار وحشتناک بود. مقامات آلمانی و همکاران محلی آنان، یهودیان را در هر سن و سالی که بودند، به سوار شدن در واگن‌های مملو از جمعیت مجبور می‌کردند. آن‌ها اغلب مجبور بودند که تا هنگام رسیدن قطار به مقصد، گاه حتی تا چند روز سرپا باشند. آن‌ها از غذا، آب، حمام، گرما و مراقبت‌های پزشکی محروم بودند. شماری از یهودیان نیز غالبا در طول مسیر و به خاطر شرایط غیرانسانی، جان خود را از دست می‌دادند.اکثریت قریب به اتفاق یهودیانی که به مراکز کشتار تبعید شده بودند، تقریبا بلافاصله پس از ورود به اتاقک‌های گاز فرستاده شدند. برخی از یهودیانی که از نظر مقامات آلمانی سالم و قوی بودند نیز برای کار اجباری انتخاب می‌شدند.مقامات آلمانی در همه این پنج مرکز کشتار، شماری از زندانیان یهودی را مجبور می‌کردند تا در روند کشتار کمک کنند. مرتب کردن وسایل قربانیان و خارج کردن اجساد قربانیان از اتاقک‌های گاز از جمله وظایف دیگر زندانیان یهودی بود. در این میان یگان‌های ویژه نیز اجساد میلیون‌ها تن از قربانیان را یا به صورت دسته‌جمعی دفن کردند و یا در کوره‌های بزرگی که مخصوص همین کار طراحی شده بود، سوزاندند. نزدیک به ۲.۷ میلیون مرد، زن و کودک یهودی در پنج مرکز کشتار به قتل رسیدند.شمار زیادی از افراد، مسئول انجام هولوکاست و برنامه راه حل نهایی بودند.در بالاترین سطح، «آدولف هیتلر» منبع الهام و مسئول صدور دستور، تایید و پشتیبانی از نسل‌کشی یهودیان اروپا بود. با این حال، هیتلر به تنهایی عمل نکرد. او حتی برنامه دقیقی نیز برای اجرای راه حل نهایی ارائه نکرد. دیگر رهبران نازی کسانی بودند که به طور مستقیم این کشتار جمعی را هماهنگی، برنامه‌ریزی و اجرا کردند. «هرمان گورینگ»، «هاینریش هیملر»، «راینهارد هایدریش» و «آدولف آیشمن» از جمله این افراد بودند. با این حال، میلیون‌ها آلمانی و دیگر اروپایی‌ها نیز در وقوع هولوکاست شرکت داشتند. نسل‌کشی یهودیان در اروپا بدون دخالت آن‌ها عملا امکان‌پذیر نبود. در حقیقت رهبران نازی به کمک نهادها و سازمان‌های آلمانی، دیگر قدرت‌های جبهه متحدین، بوروکراسی‌ها و نهادهای محلی و همچنین افراد مجزا و منفرد تکیه داشتند.نازی‌ها در عین این که یهودیان را «دشمنِ» دارای اولویت طبقه‌بندی کردند، با این حال گروه‌های دیگری را نیز به عنوان تهدیدی برای سلامت، وحدت و امنیت مردم آلمان هدف قرار دادند. مخالفان سیاسی، نخستین گروهی بودند که توسط رژیم نازی مورد هدف قرار گرفتند. این افراد در حقیقت مقامات و اعضای دیگر احزاب سیاسی و فعالان سندیکایی بودند. همچنین افرادی که صرفا مظنون به مخالفت یا انتقاد از رژیم نازی بودند، در زمره مخالفان سیاسی جای می‌گرفتند. دشمنان سیاسی، نخستین کسانی بودند که در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها زندانی شدند. همچنین گروه مذهبی «شاهدان یهوه» نیز در زندان‌ها و اردوگاه‌های کار اجباری زندانی بودند. علت بازداشت اعضای گروه شاهدان یهوه این بود که آنان از سوگند وفاداری به دولت یا خدمت در ارتش آلمان سر باز زدند.از دیگر گروه‌های هدف رژیم نازی می‌توان به آلمانی‌هایی اشاره کرد که فعالیت‌های آنان برای جامعه آلمان مضر تلقی می‌شد. از جمله این افراد نیز می‌توان به مردان متهم به همجنس‌گرایی، مجرمان حرفه‌ای و یا معمولی، افراد به اصطلاح غیراجتماعی (مانند کسانی که به عنوان ولگرد، گدا، فاحشه، دلال محبت و الکلی شناخته می‌شوند) اشاره کرد. ده‌ها هزار نفر از این قربانیان در زندان‌ها و اردوگاه‌های کار اجباری زندانی شدند. رژیم نازی همچنین آفریقایی-آلمانی‌ها را به زور عقیم می‌کرد و آن‌ها را در معرض آزار و اذیت قرار می‌داد.افراد معلول نیز قربانی رژیم نازی بودند. آلمانی‌هایی که تصور می‌شد شرایط موروثی ناسالمی دارند، پیش از جنگ جهانی دوم به زور عقیم شدند. با شروع جنگ، سیاست نازی‌ها افراطی‌تر شد. افراد معلول، به ویژه آن‌هایی که در موسسات مراقبتی زندگی می‌کردند، هم به عنوان یک بارِ ژنتیکی و هم بارِ مالی برای آلمان تلقی می‌شدند. این افراد در برنامه موسوم به «اتانازی» هدف قتل قرار گرفتند.رژیم نازی همچنین اقداماتی افراطی را علیه گروه‌هایی که به عنوان دشمنان نژادی، تمدنی یا ایدئولوژیک در نظر گرفته می‌شدند، به کار گرفت. این گروه‌ها شامل روماها (کولی‌ها)، لهستانی‌ها (به ویژه روشنفکران و نخبگان لهستانی)، مقامات شوروی و اسیران جنگی شوروی بودند. این گروه‌ها نیز توسط نازی‌ها قتل عام شدند.

پایان هولوکاست در ماه مه ۱۹۴۵ و زمانی رخ داد که قدرت‌های بزرگ متفقین (بریتانیا، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی) آلمان نازی را در جنگ جهانی دوم شکست دادند. نیروهای متفقین همان‌طور که در حملات خود در سراسر اروپا پیش‌روی می‌کردند، همزمان اردوگاه‌های کار اجباری را نیز تسخیر می‌کردند. زندانیانی که جان به در برده بودند و البته بسیاری از آن‌ها نیز یهودی بودند، در این شرایط آزاد شدند.

اشغال سفارت آمریکا

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اشغال سفارت آمریکا

فاجعه اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلمات‌های آمریکایی در سال ۱۳۵۸ 

گروگانگیری و اشغال سفارت آمریکا به یکی از فاجعه بارترین حوادث بعد از انقلاب برای ملت ایران و همچنین به مهترین عامل و عصای دست آقای خمینی جهت حذف ملیون و آزادیخواهان و استقرار دیکتاتوری تمام عیار تبدل گشت. علاوه بر خسارت‌های اقتصادی هنگفت، کمتر خانواده ایرانیست که تحت تاثیر این عمل ننگین قرار نگرفته باشد. چه بسیار جوانان ایرانی که از رفتن به آمریکا محروم شدند و یا رفتن آنها با مشکلات بسیار بیشتری مواجه شد و  چه بسیار خانواده‌هایی که بعد از رفتن عزیزانشان برای گرفتن ویزا دچار مشکل شدند. 

گروگان نگاهداشتن اعضاء سفارت کشوری را مدتی طولانی؛ یعنی۴۴۴ روز، بمانند آنچه در ایران اتفاق افتاد - در تاریخ جهان بی سابقه است.

حل مسئله و فرجام آن نیز بصورتی که واقع شد هم منحصر بفرد است چرا که معمولا  گروگان گیری برای رسیدن به ‏هدفی به نفع کشور خودی صورت می‌گرفته است این بار اشغال سفارت و گروگانگیری دیپلمات‌های آمریکایی خسارت عظیم وبهای سنگینی ‏برای کشور ببار آورد که همچنان بعد از چند دهه هنوز ادامه دارد.

‏در روز ۲۴ بهمن ۱۳۵۷ سفارت آمریکا توسط  هواداران سازمان چریکهای فدایی خلق اشغال و اعضاء آن به گروگان گرفته شدند که این گروگان گیری با ‏دخالت دکتر یزدی معاون نخست وزیر وقت خاتمه یافت و از این تاریخ جهت تأمین امنیت سفارت کمیته‌ای به سرپرستی ماشاءالله کاشانی خواه، معروف به ماشاءالله قصاب در ‏سفارت ایجاد شد.بعد ازمشخص شدن اینکه دستگیری بعضی از افراد(از جمله آقای محمدرضا سعادتی از اعضای سازمان مجاهدین خلق) با کمک اداره هشتم ساواک توسط کمیته سفارت آمریکا و ماشاءالله قصاب صورت گرفته است،در ۲۱ مرداد ۵۸ آقای مهدوی کنی اعلام‏ کرد که کمیته سفارت آمریکا منحل گردیده است.

بعد از انحلال کمیته سفارت آمریکا،ماشاالله قصاب با گروه ضربت خود، همکاری خود را آشکارا با آقای خلخالی در اداره مواد مخدر شروع کرد( بعدها معلوم شد که از اول با او رابطه داشته و امرای ارتش را که دستگیر می‌کرده تحویل آقای خلخالی می‌داده است )و بگیر و ببندها توسط وی بیش از پیش آشکار شد که در دستگیری افراد و امرای ارتش در کمیته سفارت و... دست داشته است و چون علیه اعمال وی موضع گیری شد. آقای خلخالی هم در حمایت و پشتیبانی از وی گفت:

«ماشاءالله قصاب چوب آمریکایی‌ها را می‌خورد و این هم به خاطر ‏این است که ایشان بعد از انقلاب سرپرست کمیته مستقر در سفارت آمریکا بوده است و این آقای ماشاالله قصاب ۳۰۰ نفر از سران رژیم ‏را دستگیر و تحویل ما داده است.

آیت الله محمدرضا مهدوی کنی که سرپرست کمیته‌های انقلاب اسلامی بود، تصریح می‌کند که «تیمی از نیروهای کمیته حدود ۶۰ نفر از آنجا حفاظت می‌کردند. در داخل خود سفارت هم جا گرفته بودند و مسئولین سفارت هم مایل بودند که اینها برای حفاظت آنجا بمانند. حتی امکان ماشین در اختیار بچه‌ها گذاشته بودند وما به دستور شخص امام، سفارت آمریکا را محافظت می‌کردیم. هم قبل از اشغال سفارت و هم به هنگام اشغال سفارت آمریکا وتا یکی دو روزبعد از اشغال سفارت، ما به دستور آقای خمینی از سوی احمد خمینی، نیروهای کمیته را از آنجا بیرون کشیدیم و آنجا را در اختیار دانشجویان قرار دادیم.از کلام حاج احمد آقا معلوم شد که از پیش در این کار همآهنگی صورت گرفته بود، ولی آیا این همآهنگی به این صورت بوده که کار را انجام دادند و سپس اجازه گرفتند یا از قبل اجازه داشتند، اینها را من نمی‌دانم، شاید هم از قبل بوده است. آقای کنی تلویحا و به نحوی که برایش مشکل ایجاد نکند، می‌گوید که همآهنگی اشغال سفارت از قبل صورت گرفته است.

آقای خمینی ۲۴ ساعت بعد در سخنرانی خود در جمع کارکنان صدا و سیما، در ۱۴ آبان نه تنها گروگان گیرها را تأیید کرد بلکه عمل آنها را «انقلابی بزرگتر از انقلاب اول» نامید. مهندس بازرگان هم در همان روز و بعد از سخنرانی آقای خمینی به قم رفت واستعفای دولت موقت را تقدیم آقای خمینی کرد و در ۱۵ آبان شورای انقلاب طی حکمی مأمور تشکیل دولت گردید.

طبیعی بود که دولت موقت مخالف عمل آنها باشد چون بنابه زعم خود گروگانگیرها و کارگزارانشان این عمل در واقع کودتایی بود برای ‏سقوط دولت موقت. وآقای محسن میردامادی «یکی از سران گروگانگیر در مصاحبه‌ای با نشریه عصر ما ‏گفت ما می‌دانستیم که وقتی سفارت آمریکا را تصرف می‌کنیم دولت موقت استعفا می‌دهد.

ایران با اشغال سفارت آمریکا و به گروگان گرفتن کارکنان آن، قدم به قدم در گیر بحرانی شده بود که گروگان گیرها بوجود آورده و با ‏پشتیبانی آقای خمینی و روحانیت حاکم بصورت بحرانی همه جانبه وجهانی ادامه پیدا کرد، که در ابتدا با بلوکه کردن دارائی‌های کشورو ‏تحریم اقتصادی و سپس انزوای کامل سیاسی، کشور را بطرف جنگی همه جانبه و ناخواسته می‌کشانید.

هر راه حلی برای خاتمه یافتن ‏گروگان گیری که منافع ایران را در بر می‌گرفت، از روی جهالت و یا طرح از پیش تدارک دیده شده توسط دانشجویان و در نهایت با حمایت و پشتیبانی آقای خمینی از گروگانگیرها ‏نقش برآب می‌شد.

حوادث در رابطه با بحران گروگان گیری و رابطه خصمانه ایران و آمریکا چنان سریع و غیر مترقبه بود که هر روز وقایعی بوقوع می‌‏پیوست و بحران گروگان گیری عملا  به یک بحران جهانی تبدیل وایران در سطح کشورهای جهان بطرف انزوای سیاسی سوق داده می‌شد. بدون استثنا نگهداشتن گروگان‌ها و محاکمه آنها به عنوان جاسوس را تمامی کشورهای جهان محکوم می‌کردند.

آقای خمینی مثل کسیکه چشم و گوش خود را نسبت به حقایق بسته باشد کارتر و شورای امنیت  را مورد حمله ‏قرار داد. ‏ و همه دنیا رابطرف حمایت آمریکا سوق ‏داد و حتی بلوک شرق نیز ناچار گروگان گیری را تقبیح کردند. و بدینسان ایران را در سطح کشورهای جهان بطرف انزوای سیاسی سوق داد و به دنیا نشان داد جز با زبان زور نمی‌شود با وی طرف شد و این است که پی آمد آن حمله عراق به ایران و امضاء ‏بیانه الجزایر شد. ‏

البته از رهبری نظیر آقای خمینی که انقلاب سال ۵۷ را که همه اقشار ملت در آن شرکت داشته با گروگان گرفتن۵۰ کارمند سفارت که بر اساس میثاقهای بین المللی، مصونیت سیاسی دارند و با اجازه دولت در داخل کشور ‏هستند و سهل و ساده می‌شود آنها را گروگان گرفت، «آنرا انقلابی بزرگتر از انقلاب اول خواند» که توهین به کشور و ملت است، چنین ‏اعمال ضد منافع ملی غیر ممکن نبود. اما آنچه مایه شگفتی است، اینستکه آزادی خواهان، ملی‌ها، ملی مذهبی‌ها با تجربه کردن چنین اعمالی از آقای ‏خمینی و روحانیون به خود نمی‌آمدند تا با اتحاد، انسجام و وحدت نظر بتوانند پیشروی روحانیون طالب قدرت راـ که زیر چتر اسلام و آقای ‏خمینی عمل می‌کردند، را در جهت استقرار دیکتاتوری سد کنند. ‏ با داده‌های مسلم که تا به حال عنوان شده برای افراد بی غرض و مرض باید روشن شده باشدکه:

۱- به دستور شخص خمینی، کمیته، سفارت را محافظت می‌کرده. و به هنگام اشغال سفارت آمریکا، تیمی حدود ۶۰ نفر در داخل سفارت بوده و تا یکی دو روزبعد از اشغال هم،، کمیته ۶۰ نفری در سفارت مستقر بوده و به دستور آقای خمینی از سوی احمد خمینی، نیروهای کمیته از آنجا بیرون می‌روند و در اختیار دانشجویان گذاشته می‌شود.

۲- در داستان گروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا همآهنگی از قبل صورت گرفته است.

۳- دستهایی که از پشت به آقای خمینی وصل شده است، گروگانگیرها را هدایت می‌کند و نه دانشجویان خط امام 

۴- در حل بحران ‏گروگان گیری همه امور در دست اداره کنندگان پشت پرده است که به نوعی وصل به آقای خمینی هستند و نه دانشجویان پیرو خط امام.

آقای خمینی عامدانه به چند دلیل مهم از گروگانگیری دیپلمات‌های آمریکایی حمایت می‌کرد:

۱-اسناد رابطه اش با آمریکائی و حمایت آمریکا از وی رو نشود

۲-با وسیله قراردادن آمریکا، و اتهام آمریکائی بودن، بخش مهمی از مخالفین خود را حذف و قدرت خود را قدم به قدم تثبیت کند.

۳-معلوم نشود که آمریکا در حمایت از انقلاب گام برداشته و حد اقل به قول آیت الله منتظری باعث شده که انقلاب زودتر به ثمر برسد؟

۴-به ثمر رسیدن انقلاب ۵۷، نتیجه درایت منحصر به فرد و مطلق آقای خمینی تلقی شود.

حزب جمهوری اسلامی با رهبری دکتر بهشتی تحت عنوان دانشجویان پیرو خط امام، که در حقیقت یک گروگانگیری حکومتی بود، هر کسی را که می خواستند از صحنه سیاست حذف کنند و صحنه را به قول بهشتی برای «دیکتاتوری صلحا» ‏ و یا دیکتاتوری ملی و یا ولایت مطلقه فقیه خمینی جهت قبضه ‏کردن تمامی ارکان قدرت، آماده سازند، از آن به عنوان آتو و اهرم حذف استفاده می کردند. غالب ملی ها، نهضت آزادی، بعضی از روحانیون مزاحم، بعضی از سران ارتش و دیگران از طریق انتشار چند سند باصطلاح دست و پا شکسته توسط دانشجویان پیرو خط امام بدون هیچ تحقیق و دادگاهی از حیز انتفاع انداخته می شد.

آقای خمینی در تمامی دوران از هر اهرم و یا اتویی که در دست داشت و یا به دستش می افتاد، برای از بین بردن مخالفین خود و یا کسانی که برایش مسلم می شد در قبضه کردن قدرت با وی همراهی نمی کنند، از آن استفادحزبه می کرد. خطراتی که آزاد نکردن گروگانها برای کشور ایجاد می کرد، بارها به آقای خمینی هشدارها داده می شد ولی گوشش بدهکار اینها نبود. اقای خمینی آدم نادانی نبود که بگوئیم از روی نادانی عمل می کرد، بلکه او هدفمند عمل می کرد.

مدتی قبل از شروع جنگ هم آقای صادق قطب زاده وزیر امور خارجه طی نامه ای به آیت الله خمینی اطلاع داد که براساس اطلاعات واصله ‏از چند منبع، چنانچه بحران گروگان گیری حل نشود، کشور با یکی از همسایگانش درگیر جنگی فرساینده و خانمانسوزی خواهد شد که ‏عواقب وخیمی برای کشور در بر خواهد داشت. عراق زمانی به ایران حمله کرد که تمام شرایط جهانی علیه ایران آماده بود

در بین ‏تمام کشورهای روی زمین تنها کشور آلبانی در سازمان ملل از عمل گروگان گیری ایران حمایت کرد. در رابطه با گروگان گیری ‏کارکنان سفارت و اشغال سفارت آقای رفسنجانی نیز اذعان دارد که «نگهداری اینها اشغال سفارت آمریکا که در حقیقت خاکش بوده.‏یک اجماع جهانی علیه ایران بوجود آورد.‏ در یک چنین شرایطی لازم نبود که آمریکا خود طراح جنگ باشد، کافی بود که چراغ سبز به عراق داده شود و روسیه شوروی نیز جبهه ‏مخالف نگیرد و این هر دو با بحران گروگان گیری حاصل شد و باعث خوشحالی صدام در حمله به ایران گردید.

در هر حال آیت الله خمینی با وجود هشدارهای مکرر رئیس ‏جمهور، آقایان منتظری، مهندس بازرگان، قطب زاده، مهندس سحابی، دکتر سحابی و دیگران حاضر نشد که مسئله به موقع و به نفع ایران حل شود، خود این به تنهایی آشکار می کند که دست آیت‌الله خمینی هم از ابتدا تا انتها در جریان بود.

شواهد موجود حکایت از این داشت که حکومت اخوندی درآزادی گروگان ها تعلل های عمدی داشته زیرا که حزب جمهوری اسلامی  با ریگان و جمهوری خواهان قرار گذاشته بودند که به نحوی شرایط آزادی گروگان ها را اعلام کنند تا کارتر قادر نشود  به موقع آن ها را آزاد کند و در نتیجه در کارزار تبلیعاتی قادر به استفاده از آن نشود و در این صورت بعد از پیروزی جمهوری خواهان به آنها درجنگ ‏اسلحه و لوازم ‏یدکی می رسانند و وعده داده بودند که نمی گذارند عراق در جنگ علیه ایران پیروز شود.  اما آنچه را که آخوندها متوجه نشده بودند این ‏بود وقتی وعده داده بودند که نمی ‏گذارند عراق پیروز بشود، معنایش این نبود که یعنی ایران پیروز می شود بلکه معنایش این بود که نه ‏ایران و نه عراق هیچکدام در این جنگ ‏پیروز نخواهند شد و آنچه که به حقیقت پیوست هم این بود که جنگ پیروز نداشت و در نهایت هم آقای خمینی در حال شکست جام زهر را سر کشید و قطعنامه سازمان ملل را با سلام و صلوات پذیرفت.

 حکومت اسلامی که اینک با وقوع جنگ نیاز مبرمی به تسلیحات آمریکایی داشت مجبور شد که بیانیه الجزایر را برای خاتمه ماجرای گروگانگیری و اشغال سفارت آمریکا بپذیرد.

از گفته های آقایان رجایی و بهزاد نبوی که  امضاء ‏کننده ‏بیانیه الجزایر هستند شان می‌دهد که ایرانی ها هیچ کاره بوده و فقط بیانیه را امضاء کرده اند و ریش و قیچی دست آمریکا بوده که از طریق ‏الجزایر، ایرانی ها ‏آن را امضاء کرده ا ند و خود الجزایر نه چیزی را تعهد کرده و نه تضمینی داده است و امضاء این گونه توافقنامه ها، ‏نهایت خفت و خواری، ‏ناتوانی و وحشت و ترس از آشکار شدن قرارپنهانی را با دولت بیگانه ای می رساند.‏

بیاایه الجزایر به حدی خفت بار و به ضرر منافع ملی ایران بود که از زبان خود آقای بهزاد نبوی بارها گفته شد که بعدها خواهند گفت قرارداد وثوق الدوله را امضا کردم

 آقای بنی صدر ٢۴ ساعت قبل از امضای قرارداد از طریق رئیس کل بانک مرکزی از محتوای موافقتنامه خفت بار با خبر می شود و ‏فورأ طی نامه ای در تاریخ ۱۳۵۹/۱۰/۲۹به آقای خمینی نامه ای می نویسد واز وی می خواهد که مانع از انجام امضای این قرار داد خیانت بار شود.

آقای بنی صدر رئیس جمهور به دلیل اینکه امضاء قرارداد الجزایر از ‏جانب دولت که آن نقض قانون اساسی و استقلال کشور بود، وی در تاریخ ١٩/١١/۱۳۵۹ و ١١/١/١٣۶۰ علیه امضاء کنندگان بیانیه الجزایر آقایان بهزاد نبوی و رجائی به دلایل ارتکاب جرائم ‏مختلفی اعلام جرم کرد و آن را همراه با اسناد و مدارک مختلف و نامه های رئیس کل بانک مرکزی به دو نفر ذکر شده برای پی گیری و ‏به جریان انداختن آن به دادسرای عمومی تهران ارسال کرد.

آقای نبوی برای پاسخ به ‏سئوال نمایندگان و توضیح قرارداد برای نمایندگان در جلسه سری مجلس حاضر شده و از جمله گفت در آینده خواهند گفت که ما قرارداد وثوق الدوله را امضاء ‏کرده ایم و این ‏که آقای بنی صدر ریاست جمهوری علیه دولت و من اعلام جرم کرده است، در حقیقت اعلام جرم علیه روحانیت و آقای ‏خمینی است چرا که من ‏تنها به خواست و نظر امام  تن به این مسئولیت دادم و اگر بگذاریم که این مسئله تعقیب بشود نه تنها من بلکه ‏روحانیت و دولت و آقای ‏خمینی باید بروند.

آقای بهزاد نبوی در سالهای بعد هم به این مسئله اشاره کرد که دولت شهید رجائی و حقیر به رغم میل باطنی خود، پای در این ورطه هولناک نهاده و می‌دانستیم که اگر ما داوطلب چنین کاری ‏نشویم، ‏ممکن است ماجرا به صورت لاینحل باقی مانده حتی خطرات احتمالی بعدی انقلاب و کشور را تهدید کند. افکار عمومی غالب دولت‌ها در سطح بین المللی (به ‏پیروی از مواضع ‏ابرقدرت ها و قدرت های بزرگ) برای انجام چنین اقداماتی به مراتب آماده تر از شرایط اقدام علیه عراق بود.اقای بهزاد نبوی آشکارا اعلان کرد که ایت الله خمینی در جریان پیشرفت مذاکرات (و کم و کیف آن) بود و رهنمود‌های لازم از ایشان دریافت می شد.

واضح است که آقای بهزاد نبوی حقیقت را می‌گوید زیرا اگر ‏غیر از این می‌بود، هرگز حزب جمهوری و آقای بهشتی چنین جرأت و جسارتی به خود نمی‌دادند که بدون اطلاع آایت الله خمینی دست به ‏یک چنین ریسک بزرگی بزنند چون نیک می‌دانستند که با یک اشاره وی همه آنها بر کنار و از هستی ساقط خواهند شد.‏

برای کارتر که با حربه دفاع از حقوق بشر، به شاه فشار وارد کرده بود تا فضای باز سیاسی درست کند و در نتیجه شاه به سرعت به ورطه سقوط ‌‏کشیده شده بود، گروگانگیری غیر مترقبه و غیر قابل هضم بود، به ویژه این که وی برای آزادی مخالفان شاه به هر نوع وسیله و ‌‏واسطه ای تمسک جسته بود. ولی وقتی آایت الله خمینی حاضر به آزادی گروگانها نشد و در نهایت علیه وی با جمهوری خواهان وارد معامله شد کارتر دچار شوک شد.‏ روشن است کارتر که بر اثر این معامله ‏پنهانی میان جمهوری خواهان و کمپین ریگان با ایرانیان، ‏انتخابات را باخته بود، از همان روز بعد از انتخابات کینه ای از ایرانیان بدل گرفته و ابتدا ‏تمام قولهای مشروط خود را پس گرفت و همچنانکه ‏بعدا  گفت: «درسی به گروگان‌گیرها دادم که هرگز آن را فراموش نخواهند کرد.» ‏آن درس چه بود؟ 

یکی اش این بود که ملت ایران هنوز دارد بهای آن را می پردازد؛ همه سیاست داخلی و خارجی یک ملت گروگان مسائل در آمریکا شده است. نظربه اینکه نه تنها برای مردم ایران و کارشناسان آمریکا، بلکه برای عموم مردم دنیا آشکار شده بود که گروگانها نه در اختیار دانشجویان بلکه در اختیار آقای خمینی و حفاظت و نگهداری آنها هم بر عهده همان سپاه پاسدارانی است که محافظ خود آقای خمینی است، گروگانگیری و بویژه نگهداری آنها توسط همان نیروهای اصلی تحت رهبری اقای خمینی به عنوان رهبر کشور، عمل دولت ایران به حساب آورده شده و دولت به عنوان یک کل مسئول خسارت ها شناخته شد. بند ۱۱ بیانیه الجزایر هم موید همین برداشت شد. آنجا که می گوید: « صدمات وارده به اتباع ایالات متحده و یا اموال آنها تا آنجا که در نتیجه جنبش های مردمی در جریان انقلاب اسلامی ایران به شرطی که ناشی از عمل دولت ایران نبوده است….» بر همین اساس بود که تمامی قربانیان عملیات تروریستی گروه‌های جهادی مورد حمایت جمهوری اسلامی  ،علیه ایران شکایت و ادعای خسارت کرده و از پولهای ایران خسارت آنان پرداخت گردید. زیرا در بستن قرارداد ریش و قیچی در دست آمریکائی ها قرار گرفته بود و هنوز هم با ادعاهای مختلف وبه بهانه های مختلف پول ملت ایران به آمریکا پرداخت می شود.

گرچه بنا بر خاطرات آقای محمد رضا مهدوی کنی، آقای خمینی به نوعی در جریان گروگانگیری بوده است، اما فرض را بر این می گذاریم که آقای خمینی قبلاً از گروگانگیری اطلاعی نداشته است و گروگانگیرها بدون نوعی اطلاع از وی دست به چنین عملی زده اند. اما آقای خمینی در آن سن و سال و با ادعای مرجعیت مطلقه شیعه که نمی تواند آدمی ساده لوح و بی علم و اطلاع از عواقب کاری قلمداد شود که آشکارا خلاف عرف و شرع، و قوانین بین المللی است و حتی درتمامی ادیان و شرایع، سفارتخانه ها و کارکنانشان از مصونیت برخواردار هستند.او خوبی از همان درسهای فقه سنتی اش می دانست که ایران میزبان آنها است و باز می‌دانست، اگر بنا به هر دلایلی، بودن آنها مضر به حال کشور دانسته شود، باز هم بنا بر همان قوانین بین الملی، عرفی، و دینی در بین تمام شرایع، باید عذر آنها خواسته شود که خاک کشور را ترک کنند. اما آقای خمینی عکس همه اینها را انجام داد و بعد از ۴۸ ساعت گفته که این عمل گروگانگیری از انقلاب اول هم مهمتر است. آقای خمینی مطلع بود که به گروگان گرفتن کارمندن سفارت حتی اگر جاسوس هم باشند، طبق موازین و قوانین بین الملل مردود است و هیچ دولتی به این عمل صحه نمی گذارد. حتی این عمل در دنیای قدیم نادرست بود، چه رسد به امروز که با طبق کنوانسیونهای بین المللی کارمندان سفارت در داخل خاک کشور ها از مصونیت کامل برخوردار هستند و اگر عنصری از عناصر آنان نامطلوب تلقی شد، می توانند عذر عنصر نامطلوب را بخواهند تا خاک کشور را ترک کند و یا اینکه رسماً قطع رابطه کنند.

این هم به کنار باز فرض می کنیم که وی اصلاً از عواقب این عمل و قوانین بین المللی و شرع و عرف بین تمامی شرایع و ادیان و مصونیت داشتن سفارتخانه ها سفرا و کارکنانشان بی اطلاع بوده است. وقتی آمریکا ایران را مورد تحریم سیاسی و اقتصادی قرار داد و اموال ایران را بلوکه کرد و ایران را به سمت انزوای سیاسی برد و یک اجماع جهانی علیه ایران تشکیل شد و کشور را به طرف جنگ همه جانبه و ناخواسته کشیده می شد، باز هم متوجه نبود.

آیت الله خمینی از ابتدا تا انتها در جریان گروگانگیری بود و نقش اساسی در این خصوص را به دلایلی که قبلاً ذکر شدایفا کرد و اصولاً چند تا دانشجو بدون اجازه آیت الله خمینی جرات انجام همچین کاری را نداشتند؟ 

آایت الله خمینی آدمی ساده لوح و بی علم و اطلاع از عواقب بعضی از اعمال برای کشور نبود، وی سیاستمداری زیرک و هوشیار بود که دست ماکیاول را از پشت می بست، و برای رسیدن به آنچه در نظر داشت، هر خسارت و کشتار عظیمی برایش چیزی به حساب نمی آمد.

مجدداً باید یادآوری کرد که شماری از انگیزه‌های آیت الله خمینی در حمایت از اشغال سفارت آمریکا به شرح زیر است

۱- او به جد می خواست اسناد رابطه اش با آمریکائیها و نمایندگان حلقه اسرارش و حمایت آمریکا از وی قبل از انقلاب و در جریان ورود به تهران رو نشود.

۲- او با همین هوش بازاری اش فهمیده بود که می تواند با وسیله قراردادن آمریکا، و طرح دشمنی با استکبار جهانی بخش مهمی از مخالفین خود را در داخل حذف و قدرت خود را قدم به قدم یک کاسه کند.

۳- او در عین حال دوست داشت معلوم نشود که آمریکا حد اقل در حمایت از انقلاب گام برداشته ودرایجاد فضای باز سیاسی در کشور که منجر به سقوط شاه شد نقش مهمی داشته است.

۴- حذف و حاشیه ای کردن همه رهبران و کسانی که در پیروزی انقلاب نقش جدی داشتند، در جهت دادن نقش خدایگانی به خمینی.

۵-مهمتر از همه اینکه وی می ترسید قراداد پنهانی با جمهوریخواهان و ریگانیان افشا شود و این است هنوز که هنوز است مجموعه قرار داد الجزایر که شامل سه قرارداد مختلف و ضمائم آن و اسناد و مدارک حکمیت و دیوان لاهه است، سری و از ملت ایران پنهان است.

۶-آیت الله خمینی به نحوی عمل می کرد که معلوم نشود که خود مستقیم در جریان امور است تا هر گاه مشکلی پیش آمد، به گردن این و آن گذارده شود و نه آیت الله خمینی.

۷. و در نهایت هموارکردن زمینه برای ایجاد حکومت مطلقه فقیه در مرحله بعدی که آرزوی اصلی اش از همان سالهای دوران نجف و درس ولایت فقیه اش بود.

اگر آقای خمینی عمل گروگان گیرها را « انقلاب دوم و بزرگتر از انقلاب اول» ننامیده بود و از دانشجویان پیرو خط امام در تمامی مراحل حمایت و پشتیبانی همه جانبه ای نمی کرد، کسی جرات می کرد کار این نیروهای حمله کننده به سفارت را تایید کند؟ حداکثر کارشان می شد مثل اشغال سفارت بوسیلۀ چریکای فدائی خلق می شد که ظرف کمتر از یک روز آنها را از سفارت بیرون ریختند. بدون شک از ابتدا تا انتهای این فاجعه خسارت بار عظیم دست خمینی در پشت آن قرار داشت. چرا که هر راه حلی که برای خاتمه دادن بحران گروگانگیری که منافع ایران را در برداشت و تأمین می کرد، در نهایت از جانب شخص آقای خمینی نقش بر آب می شد.

«با توجه به مطالب ذکر شده می توان نتیجه گرفت که مسأله اشغال سفارت آمریکا و به گروگان گرفتن و نگهداری کارکنان آن به مدت ‌‏۴۴۴ روز در زیر پوشش دانشجویان پیرو خط امام، به مثابه سنگ عظیمی بود که از آسمان به اقیانوس رها شد و طوفانی مهیب آفرید که پی در پی موج ‏ها را به اطراف فرستاد و به هر کجا که می‌رسید با خود تخریب می کرد و خرابی به بار می آورد.‏ اولین دامنه موج، انسداد دارائی های ایران و سپس تحریم اقتصادی و نظامی را در پی داشت و پس از آن جنگ را به ایران تحمیل نمود که ‏علاوه بر خسارت عظیم نیروی انسانی،به قول خود حکومت اسلامی بیش از هزارمیلیارد دلار خسارت مادی برای ایران در بر داشت.‏خسارات ناشی از اشغال سفارت آمریکا که منجر به تحریم‌های گسترده اقتصادی علیه ایران شده است همچنان گریبان ملت ایران را گرفته و کماکان ادامه دارد.

اصلاحات امان الله خان پادشاه مترقی افغانستان و تاثیرات آن بر رضاشاه

اصلاحات امان الله خان پادشاه مترقی افغانستان و تاثیرات آن بر رضاشاه

افعانستان توسط شاهان مستبدی از تبار «احمدخان درانی» اداره می‌شد که اغلب دارای گرایش‌های افراطی مذهبی بودند و با اقوام و ادیان دیگر سر ستیز داشتند. ایده اصلی آن‌ها تشکیل یک امپراتوری اسلامی مبتنی بر «سروری قوم پشتون بر دیگر اقوام» بود ولی همسایگانی چون روسیه و ایران قدرتمندتر از آن بودند که درانی‌ها توان چنین کاری را داشته باشند.

سرانجام نیز قدرت‌طلبی درانی‌ها باعث اشغال افغانستان شد و بریتانیا در واکنش به سودای درانی‌ها برای حمله به هند و قتل عام سیک‌ها، به افغانستان حمله کرد و سراسر قلمرو درانی‌ها و رویای اسلامی‌سازی قلمروشان بر باد رفت.

با از بین رفتن امپراطوری درانی، افکار و تعصبات قبیله‌ای و مذهبی که توسط آن‌ها در سراسر افعانستان رشد کرده بود از بین نرفت و قوم‌گرایی و رادیکالیسم مذهبی، دو عنصر ماندگار در تاریخ افغانستان شدند و رنج بسیاری را بر مردم این کشور تحمیل کردند. در این میان پادشاهانی مدرنیست وجود داشتند که تلاش می‌کردند به نوعی مدرنیسم از بالا دست بزنند و امان الله شاه یکی از آن‌ها بود.

بریتانیایی‌ها در سال ۱۸۷۸ تصمیم گرفتند از افغانستان خارج شوند و «عبدالرحمان خان» یکی از معتمدان خود را به پادشاهی افغانستان گماشتند. عبدالرحمن خان و جانشینان وی پادشاهانی بودند که به دلیل گرایش به غرب از سیاست‌های قومی و اسلام‌گرایانه دوری می‌کردند و سعی در مدرن کردن کشور خود داشتند.

عبدالرحمن‌خان با کمک بریتانیا سعی داشت قبایل سرکش و خواستار استقلال را سرکوب کند و افغانستان را به یک دولت-ملت مدرن تبدیل کند. پس از مرگ وی پسرش «حبیب‌الله خان» به سلطنت رسید و او نیز راه پدر را ادامه داد. از جمله اقدامات مهم وی لغو برده‌داری و آموزش پزشکی مدرن در کشور بود. وی در سال ۱۹۱۹ به قتل رسید و امان‌الله خان که سومین فرزند وی بود به سلطنت رسید.

امان‌الله پس از رسیدن به قدرت، چند سالی درگیر نزاع افغانستان و بریتانیا بود و نهایتا در سال ۱۹۲۱ موفق شد استقلال افغانستان را به دست آورد. همزمان با کشور‌های ایران و ایتالیا نیز پیمان دوستی بست.

او پس از این پیروزی توجه خود را به داخل کشور معطوف کرد و دست به مدرن‌سازی افغانستان زد. در درجه اول لقب خود را از «امیر» که بر خلافت دلالت داشت به «پادشاه» که بر سلطنت غیردینی دلالت می‌کرد تغییر داد. تعدادی از وزرایش را نیز برای مذاکره به شوروی فرستاد و با دولت انقلابی قرارداد‌هایی برای افتتاح تلگراف در افغانستان بست.

تابستان ۱۳۰۷ در ایران، با سلطنت رضاشاه دور جدیدی از اصلاحات و مدرنیته در ایران آغاز شده بود و امان‌الله خان، پادشاه جوان افغانستان هم با خیالات بزرگ در سر، راهی اروپا شده و شیفته مظاهر تمدن اروپایی.

دیدار رضاشاه پهلوی و امان‌الله خان در سال ۱۳۰۷ رخ داد. امان‌الله ابتدا به اروپا رفت و در راه بازگشت از ایران دیدار کرد.

در این موقعیت، شاه جوان افغانستان با لباس فرنگی و کلاه لبه کج، به اتفاق ملکه ثریا، سربرهنه و شیک، که نوشته‌اند ۶ رولزرویس مجهز هم خریده بود، در راه بازگشت از سفر به اروپا، وارد تهران شد. در ایران کشف حجاب نشده بود

سفر او به ایران و دیدار با رضاشاه پهلوی برای هر دوی آن‌ها بسیار مهم بود و تاثیر فراوانی در دو کشور داشت. امان‌الله پس از سفر به ایران، تحت تاثیر ارتش و قوای دولتی ایران قرار گرفت و رضاشاه نیز با دیدن ظاهر و رفتار مدرن خانواده امان‌الله شگفت‌زده شد و به فکر کشف حجاب در ایران افتاد.

نکته جالب اینست که افغانستان کشف حجاب را زودتر از ایران آغاز کرد.در سال ۱۳۰۸ وقتی امان‌الله خان پادشاه افغانستان به ایران سفر کرد، روحانیون ایران خواستار رعایت حجاب همسر او(ملکه ثریا) شدند اما رضا شاه این درخواست را رد کرد و شیخ محمد نقی بهلول در سبزوار مهمانی ملکه ثریا و امان الله خان رابرهم میزند.

نقل شده است که در دیدار خصوصی ملکه ثریا با ملکه پهلوی، از آن جا که خانم تاج الملوک مادر ولیعهد، چادرنمازی بر سر داشت، روگرفته و ساده بود، ملکه ثریا در ورود متوجه سرورالسلطنه همسر تیمورتاش شد، به خیال این که ملکه اوست و این باعث کدورتی هم شده بود. پس ازاین واقعه رسم شد که در دیدارهای رسمی جواهراتی از خزانه سلطنتی به عنوان امانت به همسر و دختران رضاشاه داده شود.

در این روزگار در تهران، به جز ایران دختر بزرگ عبدالحسین تیمورتاش وزیر دربار که لباس فرنگی می‌پوشید و بدون حجاب می‌گشت، و فعالیت‌های اجتماعی مانند گاردن پارتی و آوازخوانی قمر در کنسرت عمومی را ترتیب داده بود، حتی فرنگیان هم به طور علنی بی‌حجاب نبودند. اما چنین پیداست که سفر امان الله خان و ملکه ثریا به تهران، به روشنفکران اطراف رضاشاه میدان داد تا وی را تشویق به سرعت بخشیدن به تحولات کنند

برای انجام اصلاحات تیمورتاش بیش از همه بر رضاشاه اثر گذاشت و با مقایسه ایران و افغانستان رضا شاه را برای عقب نماندن از قافله تجدد اجباری تحریک کرد.

امان‌الله خان که در سفر به اروپا و ایران، اصلاحات آتاتورک را دیده بود، در بازگشت دست به اقدامات رادیکال‌تری زد و دستور داد مدارسی زیر نظر معلمان آلمانی و فرانسوی در کابل دایر شود. همچنین حکومت خود را مشروطه اعلام کرد تا بنیان‌های سیاست جدید را در افغانستان پی‌ریزی کند.

وقتی امان‌الله خان مدرسه‌ای برای زنان تاسیس کرد و تعدادی از دختران افغانستانی را برای تحصیل به اروپا فرستاد، شورش اسلام‌گرایان اوج گرفت. حق تحصیل زنان خشم مرتجعان را برانگیخت و اتحادی مذهبی علیه حکومت ایجاد کرد.

شخصی به نام «ملای لنگ» علیه دولت امان‌الله فتوای جهاد داد اما نیرو‌های دولتی موفق شدند شورش را موقتا کنترل کنند. رسیدن خبر همین شورش به رضاشاه بود که باعث شد قانون کشف حجاب در سال ۱۳۰۸ اجرا نشود.

امان‌الله به تعلیم زنان اهمیت داد و مدرسه‌ای به نام «مکتب مستورات» در کابل دایر کرد و دسته‌ای از دوشیزگان را برای تحصیلات عالی به اروپا فرستاد. فاطمه صادقی در کتاب کشف حجاب می‌نویسد: «توقف امان‌الله خان در خرداد ۱۳۰۷ تاثیر بسیاری بر رضاشاه داشت و چنانچه امان‌الله خان در بازگشت به افغانستان با شورش عمومی روبه‌رو نمی‌شد و تخت خود را از دست نمی‌داد، کشف حجاب در همان زمان در ایران نیز به وقوع می‌پیوست. احتمالا سرنوشت امان‌الله خان مانع از اعلام آن شد. برادر امان‌الله خان، رضاشاه را از این امر بر حذر داشت. اما در این سفر عاملیت زنانه بود که بر رضاشاه اثر گذاشت، رضاشاه از اینکه می‌دید ملکه افغانستان بدون پوشش صورت و با لباس امروزی ظاهر می‌شود و هیچ ابایی از شرکت در بحث ندارد، متحیر شد و این تاثیرگذاری تا مدت‌ها بعد بر او ماند.»

امان‌الله خان دولت قدرتمند مرکزی نداشت و افغانستان هم مانند ایران دارای طبقه مشروطه‌خواه و مدرنیست نبود. در فقدان دولت مرکزی قدرتمند و طبقه نخبگان، هر لحظه انتظار می‌رفت حکومت امان‌الله توسط تندرو‌های مذهبی ویران شود.

پس از کنترل شورش ملای لنگ توسط دولت امان‌الله، طلبه جوانی بنام حبیب‌الله کلکانی معروف به بچه سقا به کمک روحانیون که لقب خادم دین رسول‌الله را به وی اعطا کردند، موفق شد شورشیان را متحد کند و با لشکر خود به سوی کابل راه بیفتد تا حکومت شرک را سرنگون کند.

حبیب‌الله خان کلکانی(معروف به بچه سقا) به وعده‌اش در هنگام تصرف شهر کابل عمل کرد؛ آنجا که گفت: «من اوضاع کفر و بی‌دینی و لاتی‌گری حکومت سابقه را دیده، و برای خدمت دین رسول‌الله کمر جهاد بسته کردم تا شما برادرها را از کفر و لاتی‌گری نجات بدهم. من بعد از این پول بیت‌المال را به تعمیر مکتب خرج نخواهم کرد؛ بلکه همه را به عسکر خود می‌دهم که چای و قند و پلو بخورند، و به ملاها می‌دهم که عبادت کنند. من مالیات صفایی و محصول گمرگ نمی‌گیرم، همه را بخشیدم و دیگر [اینکه] من پادشاه شما هستم، و شما رعیت من می‌باشید.».

امان‌الله خان نیز بدون اینکه درگیر جنگ شود سریعا به هند فرار کرد و تا پایان عمر آنجا ماند. با فرار امان‌الله خان، نیرو‌های حبیب‌الله کلکانی در سال ۱۹۲۹ وارد کابل شدند و حکومت را به دست گرفتند. حکومت آن‌ها نوعی استبداد بود که تمام دستاورد‌های مدنیت و مدرنیته را در افغانستان ویران کرد.

همزمان با فرونشستن شورش علیه اصلاحات امان‌الله خان، و به سلطنت رسیدن محمدنادر خان، نگرانی از تکرار آن حوادث در ایران، از دل رضاشاه بیرون رفت. و این بار فروغی و اطرافیان نواندیش شاه ایران با ترتیب سفری به ترکیه، و تماشای اصلاحات آتاتورک از نزدیک، امکان کشف حجاب و اصلاحات دیگر را فراهم آوردند.

افغانستان معاصر عمدتا تکرار و جابجایی قدرت بین دو گروه بود؛ شاهان نوگرا در برابر مذهبیون تندرو. در این میان کمونیست‌ها نیز حضور داشتند که طبعا ضد هر دو بودند، ولی اختلاف بین نوگرایان طرفدار سلطنت و چپ‌گرایان، راه را بر ظهور و قدرت‌گیری تندرو‌ها باز کرد.

ترکیه به‌واسطه همان آشنایی‌ها و ارتباطاتی که برای سده‌ها در قالب امپراطوری عثمانی با اروپا داشت، آمادگی لازم برای تغییرات اجتماعی و فرهنگی را یافته بود. مردمان سرزمین عثمانی که روزگاری اروپاییان از قدرت‌شان به لرزه در می‌آمدند، از سده ۱۹ میلادی دیگر برای خودشان هم آشکار شده بود که از اروپا عقب افتاده‌اند و بنابراین اشتیاق قابل توجهی برای برون رفتن از این وضعیت داشتند.

ایرانیان پس از شکستهای پی در پی از «کفار روسی»، با جایگاهی متفاوت در دنیای جدید روبرو شده و همانند عثمانی‌ها در پی فهم راز تمدن غرب و رسیدن به جایگاه خویش بر آمدند. حتی در بحث مشروطه، بسیاری از روحانیون برجسته کشور نیز در گروه طرفداران مشروطه قرار گرفته و نشان دادند که لزوم تغییر و برون‌رفت از این وضعیت، برای آنان نیز احساس شده است.

ایران و ترکیه/عثمانی علیرغم آنکه در طول تاریخ چندصد ساله اخیر قدرتهای بزرگ منطقه‌ای و عموماً رقیب بوده‌اند، در بحث مدرنیزاسیون ارتباطات‌شان نه تنها میان دو رهبر (رضاشاه و آتاترک) برقرار بود، بلکه ارتباطات گسترده‌ای بین روشنفکران دو کشور نیز برقرار بود. آنچنانکه در دوره‌هایی استانبول یکی از پایگاههای روشنفکران ایرانی منتقد قاجار شده بود. اما با وجود ارتباطات عمیق‌تر زبانی، فرهنگی، تاریخی و تا حدودی مذهبی بین ایران و افغانستان، نه ایران توانست پایگاهی برای جریان اندیشه افغانستانی‌ها شود و نه عثمانی/ترکیه .

افغانستان در سالهایی که به‌عنوان یک کشور مستقل در حال شکل‌گیری بود، برخلاف ایران در جنگهایش با نیروهای بیگانه، عموماً پیروز می‌شد. برای نمونه در سه نبرد با نیروهای متجاوز بریتانیایی، موفق به شکست آنها شد. بنابراین پرسش «چرا به اینجا رسیدیم؟» به شکلی که در ایران طرح شد، برای آنان مطرح نبود. در این سالها افغانستان بیش از آنکه به فکر مسائل روشنفکری و... باشد، به عنوان یک کشور تازه تأسیس در فکر تعیین حدود مرزی بود.

اصلاح طلبان حکومتی

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اصلاح طلبان حکومتی

آیا جنایات گذشته اصلاح طلبان حکومتی مشمول مرور زمان می شود؟

روز ۲۰ دسامبر ۲۰۲۲ دادگاه ایالتی «ایتزِهو» در ایالت «شلزویگ-هولشتاین» در شمال آلمان یک زن ۹۷ ساله به نام «ایرمگارد ف.» را که در سال‌های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵ به عنوان منشی در اردوگاه کار اجباری و اردوگاه مرگ «اِشتوتهوف» کار می‌کرد به دلیل «مشارکت در قتل» بیش از ۱۰هزار و ۵۰۵ نفر مجرم شناخت. بر اساس حکم دادگاه این زن به دو سال زندان تعلیقی محکوم شد. از آنجا که او در زمان  وقوع جنایت هجده نوزده ساله بوده، شعبه جوانان دادگاه بر اساس قوانین مرتبط با جوانان به اتهامات او رسیدگی و حکم صادر کرد.

توماس ویل یکی از کارشناسان حقوقی تأکید می‌کند: «جنایت شامل مرور زمان نمی‌شود. این دادگاه نشان می‌دهد که نمی‌توان سررسید زمانی مشخصی برای رسیدگی به جنایتی که در گذشته انجام شده تعیین کرد.»

حال در کشور ما مشتی جنایتکار که در دهه ۶۰ جنایات هولناکی انجام داده اند پس از آنکه از حلقه قدرت بیرون افتادند ناگهان اصلاح طلب شدند و تعدادی هم از مردم می گویند گذشته افراد مهم نیست ملاک حال حاضر افراد است!!!

باید توجه داشت جنایت شامل مرور زمان نمی‌شود.مشارکت و مباشرت در جنایت شامل همه افرادی می‌شود که در به حرکت درآمدن ماشین جنایت همکاری کرده‌اند. گذشت زمان دلیلی بر پاسخگو نبودن و یا عدم حضور او در دادگاه نمی‌شود

اصلاح طلبان شکنجه گر

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اصلاح طلبان شکنجه گر

نمایندگان مجلس حکومت اسلامی برای تقرب و اثبات وفاداری به خمینی و راهش، برای زدن تیرخلاص در زندان حاضر می‌شدند. گاه افراد خانواده، برای تقرب‌جویی به دستگاه و یافتن جایگاهی برتر، به معرفی بستگان و آشنایان خود دست می‌زدند. برای مثال بازجویانی بودند که افتخار می‌کردند خواهر و یا برادر خود را به جوخه‌ی اعدام سپرده‌اند و یا به زیر کابل برده‌اند. گفته می‌شد محسن آرمین، از رهبران “اصلاح‌طلب”، برادر خویش( محمود ارمین)را شخصاً کابل زده بود. 

حسین فدایی همکار قدیمی اقای محسن ارمین که خود از بازجویان و شکنجه‌گران ۲۰۹ اوین بود و مدتی مدیریت این بخش را نیز به عهده داشت نقل می کند

«اداره بخش اصلی بند ۲۰۹ زندان که بند منافقین بود زیرنظر دادستانی و سپاه بود و کارهای اصلی را بچه‌های سازمان( منظور سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی است )بر عهده داشتند من و آقای آرمین و آقای ذوالقدر و دیگر بچه‌ها با هم بودیم. افراد دیگری هم دورادور در جریان بودند. آقای تاج زاده به صورت غیرمستقیم و از دور نقش داشت. آقای بهزاد نبوی هم بود.

محسن آرمین با زرنگی‌ای که در مکتب آخوندی آموخته هرگز  به چند سؤال پاسخ نداد:

 آیا برادرش محمود دستگیر و اعدام شده است یا نه؟

 آیا محل دفن برادرش محمود مشخص شده یا نه؟ اگر نه چرا؟ چه کسی مسئول است؟

تاریخ دقیق اعدام برادرش چه زمانی بوده است؟‌

آیا محسن آرمین در مورد مشخص شدن محل دفن برادرش پیگیری کرده یا نه؟

حسن یوسفی اشکوری نماینده سابق مجلس در خاطرات خود چنین ذکر می‌کند 

 هادی خامنه‌ای در یک گفتگوی شخصی از «تعزیر» در اوین دفاع کرده و «با افتخار گفت: من خودم در اوین تعزیر می‌کنم». اشکوری افزوده است: «تازه دانستم که آقای هادی خامنه‌ای خود یکی از شکنجه‌گران اوین است»

حسین ابیات و همایون ایوانی در مقاله "منحنی کشتار ۱۳۶۰" با یادآوری خاطره ای از دیدار هادی خامنه ای از زندان می‌نویسند: «هادی خامنه ای با اعضای هیئت بازرسی در سلول های بند، داوود مداین را دید، داوود با هادی خامنه ای در زمان شاه هم‌بند بود و به دلیل آنکه تا آن لحظه در زندان شناسایی نشده بود سعی کرد خودش را پنهان کند. هادی خامنه ای با لبخند گفت: آقا داوود سلام عرض کردم، داوود مداین هم جواب سلامش را داد. هادی خامنه ای رو کرد به سایر زندانیان و گفت خدمت آقا داوود در زندان شاه ارادت داریم ما پشت سر ایشان ورزش می کردیم. چند روز بعد داوود مداین را صدا و اعدام کردند. 

اعدامهای‌گنبد‌توسط‌خلخالی

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اعدامهای‌گنبد‌توسط‌خلخالی

کشتار چهار چریک فدایی خلق در سال 58 در گنبد (آقایان توماج, واحدی, مختوم و جرجانی)

محسن رفیق‌دوست، اولین وزیر سپاه پاسداران و از فرماندهان اولیه سپاه پاسداران، در خاطراتش در مورد چگونگی به قتل رسیدن این چهار چریک فدایی در گنبد با افتخار می‌نویسد:‌

«اولین سالگرد انقلاب ‌۲۲ بهمن ۱۳۵۸، در شمال میدان آزادی، خیابان محمدعلی جناح جایگاهی درست کرده بودند. تانک‌ها می‌خواستند از جلوی جایگاه رژه بروند. عرفات روی جایگاه ایستاده بود. مردم آن‌قدر به عرفات علاقه داشتند که وقتی او را دیدند، به سمت جایگاه هجوم بردند. یک قسمت از جایگاه ریخت و چهار نفر شهید شدند. من و برادر منصوری، فرمانده وقت سپاه، روی جایگاه بودیم، آقای خلخالی هم آن‌جا بود، آن روز‌ها ضد انقلاب در ترکمن‌صحرا شورش کرده بودند. بچه‌های سپاه با آن‌ها درگیر شده و سرانشان را گرفتند. من از خلخالی پرسیدم: "با سران خلق ترکمن چه کنیم؟ " چهار نفر را اسم بردم. گفت : "این‌ها را همین الان اعدام کنید." گفتم: "حکم اعدام است؟ " گفت: "بله". من هم زنگ زدم پادگان ولی عصر عج و آن‌ها را اعدام کردند

خلخالی شخصاً در جلسه علنی مجلس شورای اسلامی شهریور ۱۳۶۳ ضمن برشمردن جنایاتش می‌گوید:‌

من با قاطعیت در گنبد وارد شدم و یكی از كارهای برجسته و انقلابی‌ام در گنبد بود. ما دستور دادیم هر كسی را كه مسلّح باشد، بیاورند، كه آوردند. یكی، دو تا، سه تا، پنج تا. هركسی را كه مسلّح آوردند، ما اعدام كردیم. این جریان را كه می‌گویم شاهد زنده دارم: آقای مُصحَف، استاندار آن زمان مازندران، دادستان كل و آقای درویش، رئیس سپاه پاسداران گنبد، آقای درازگیسو، كه چندی پیش سفیر جمهوری اسلامی ایران در آلمان شرقی بود، آقای نوروزی اصفهانی... آقای بنفشه، رئیس سپاه پاسداران ایلام... و چه بگویم برای شما. آقای هاشمی [رفسنجانی], حاج احمدآقا [خمینی]، شخص حضرت امام، خود آقای منتظری و همه مسئولین، آقای دكتر بهشتی و آقای قدّوسی... همه می‌دانستند؛ آقای رفیقدوست هم می‌داند. ۹۴ نفر، منجمله، توماج، واحدی، مخدوم، جرجانی، اینها را بنده اعدام كردم؛ ۹۴ نفر را اعدام كردم نه یك نفر را... من با قاطعیت اسلامی در گنبد وارد جریان شدم و خلق تركمن را در آن جا كوبیدم

رفسنجانی در مجلس هنگام سخنرانی خلخالی حاضر بود و سخنان او را تکذیب نکرد. خمینی و فرزندش احمد و آیت‌الله منتظری نیز موضوع را تکذیب نکردند.

اعدام‌‌نو‌جوانان‌در‌حکومت‌اسلامی

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اعدام‌‌نو‌جوانان‌در‌حکومت‌اسلامی

خدا می داند رژیم نکبت اسلامی چقدر نوجوان زیر ۱۸ سال را اعدام کرده است. جمهوری اسلامی نوبر است چون پسران را با 15 سال قمری و دختران را با 9سال قمری بالغ محسوب می کنند.  شاید بخاطر داشته باشیددر سال 60 بسیاری از مخالفان رژیم که تنها اعلامیه پخش کرده بودند در سنین 13-14 سالگی اعدام شدند. مثلا از خانواده مصباح در سال 1360 نه نفر اعدام شدند که سه نفر آنها زیر 18 سال بودند

فاطمه مصباح 13 ساله

خدیجه (عزت) مصباح 15 ساله

اصغر مصباح 17 ساله

اغاز جنگ ایران و عراق 

تاریخ ایرانوقایعجمهوری اسلامی

اغاز جنگ ایران و عراق 

پس از پیروزی انقلاب درگیری لفظی و مرزی بین دو کشور ایران و عراق بالا گرفت. حسن‌البکر چند روز پس از رفراندوم جمهوری اسلامی پیام تبریکی برای آیت‌الله خمینی فرستاد و ایشان در جواب از پیام البکر تشکر کرد و به زبانی کنایی به البکر نوشت: «نهضت انفجاری ایران در اثر دیکتاتوری و اختناق و فشار رژیم پهلوی هشداری بود برای همه مستکبرین در مقابل مستضعفین... عاقبت اختناق‌ها انفجار است.

آیت‌الله خمینی چند ماه بعد و در آذرماه سال ۱۳۵۸ با خبرنگاران خارجی مصاحبه کرد و درباره دولت عراق گفت: «اگر سرنیزه را از این ملت‌ها بردارند، از عراق بردارند، از نمی‌دانم ترکیه بردارند، از جا‌های دیگر بردارند، همه یک‌صدا با ما موافقند. سرنیزه جلو را گرفته است. منتها ایران سرنیزه را شکست. ایران ایستاد.»

این سخنان زمانی گفته شدند که صدام حسین در ابتدای سال ۵۸ به ریاست جمهوری رسیده و قدرت مطلق را به دست گرفته بود و دیگر حسن البکر در سیاست عراق جایی نداشت. «ابوالحسن بنی‌صدر» در خاطراتش می‌گوید وقتی صدام به قدرت رسید، توسط نواده سید ابوالحسن اصفهانی پیامی برای آیت‎الله خمینی ارسال کرد و بابت رفتار دولت عراق در زمان تبعید از ایشان عذرخواهی کرد.

بنی‌صدر درباره واکنش آیت الله خمینی به این پیام می‌نویسد: «آقای خمینی گفت صدام شش ماه هم در عراق دوام نمی‌آورد و امواج مردم عراق برمی خیزد و او را هم با خود می‌برد آنجا که شاه را برد. صدام به التماس افتاده و می‌خواهد از ما مشروعیت بگیرد.»

بنی‌صدر این اظهارات را دلیل آغاز جنگ می‌داند. 

این مقطع تهدید‌های لفظی و درگیری‌های مرزی میان دو کشور بالا گرفت و دولت عراق شیعیان ایرانی مقیم عراق را از کشور اخراج کرد. آیت‌الله خمینی در واکنش به این اقدام گفت: «امیدواریم که نابودی سرسپردگانی مثل سادات و صدام‌حسین به زودی انجام گیرد. ملت شریف عراق شما اخلاف آنان هستید که انگلیس را از عراق راندند؛ بپا خیزید‌‎ ‏و قبل از آنکه این رژیم فاسد همه‌چیز شما را تباه کند، دست جنایتکار او را از کشور‌‎ ‏اسلامی خود قطع کنید...‌ای ارتش عراق! اطاعت از این مخالف اسلام و قرآن نکنید و به ملت بگرایید و دست‌‎ ‏امریکا را که از آستین صدام بیرون آمده است قطع کنید.»

این مسائل صدام حسین را که ارتش تازه تجهیز شده‌ای داشت به رویارویی نظامی با ایران ترغیب می‌کرد. آنچه صدام را در این عمل گستاخ کرد فروپاشی ارتش ایران به واسطه تصفیه‌های انقلابی بود. صدام به مشاوران خود می‌گفت ارتش آن‌ها اکنون از هم پاشیده و توان دفاعی ندارند.

سید محمود دعایی سفیر وقت ایران در عراق درباره پیشنهاد مذاکره از طرف دولت عراق پس از بالا گرفتن تنش‌های لفطی می‌نویسد: «آقا گفتند به هیچ وجه مذاکره نمی‌کنیم. با این اقدام توده مردم عراق را از دست می‌دهیم. سازش با حزب بعث و تفاهم با آن عقب گشت از مواضع بنیادین انقلاب است.»

این اظهار نظر مربوط به ایام ابتدایی سال ۵۹ بود. اوج اختلاف مربوط به زمانی بود که در فروردین ماه سال ۱۳۵۹، یعنی پنج ماه پیش از آغاز جنگ، در اظهار نظری خطاب به ارتش عراق چنین گفته شد: «ارتش عراق باید مثل ارتش ایران که وقتی فهمیدند این دارد جنگ می‌کند با اسلام، جنگ با نهضت اسلامی می‌کند، همانطور که این‌ها قیام کردند و ارتش به مردم ملحق شد و کلک این‌ها را کندند، ارتش عراق نیز باید همین کار را بکند. این جنگ با اسلام است، ارتش عراق حاضر است با اسلام جنگ بکند؟ ملت عراق و ارتش عراق لازم است که پشت بکند به این دولت غیر اسلامی.»

مسئولیت روزنامه کیهان در سال‌های سال‌های ۵۸ و ۵۹ با ابراهیم یزدی بود که در همان دوره وزیر امور خارجه ایران نیز بود. او به جای مشاوره صحیح و استفاده از دیپلماسی، فضا را بیشتر تنش‌آلود کرد و در تاریخ ۳۰ فروردین در تیتر صفحه یک خود نوشت «امام ارتش عراق را به قیام دعوت کرد

صدام حسین از اوایل سال ۵۹ تهدیدهایش علیه ایران را آغاز کرد. ادعای او این بود که ایران به تعهداتش در قرارداد الجزایر پایبند نبوده و خواستار تملک جزایر سه‌گانه ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک و همچنین تسخیر مناطقی چون میمک بود.

صدام در شهریور ماه ۱۳۵۹ در تلویزیون عراق حاضر شد و گفت ایران زمین‌هایی را که در قرارداد الجزایر به دست آورده است باید پس بدهد. صدام اعلام کرد که اروندرود به مالکیت عراق درمی‌آید و از این پس هر کشتی ایرانی نیز که بخواهد از آنجا عبور کند باید با پرچم‌های عراق این کار را انجام بدهد.

طبیعی بود ایران چنین درخواستی را نپذیرفت و تنش‌های مرزی دوباره آغاز شد. هر چه بیش‌تر می‌گذشت، درگیری‌ها بیشتر می‌شد. در ۱۹ شهریور، عراق میمک را تصرف کرد و آیت‌الله‌خمینی هرچند از رویایی نظامی ابا داشت، اما تلاش کرد با سخنان خودش عراق را ادامه کارش منصرف کند. ایشان در پیامش به حجاج آن سال به شدت به آمریکا و حزب بعث حمله کرد.

ارتش و نیروی اطلاعات ارتش گزارش دقیقی از آرایش نیرو‌های عراقی در مرز‌های ایران به مقامات ارشد ایران داده بودند، ولی آن‌ها باور نکردند که جنگی در حال رخ دادن است. در ۲۶ شهریور ماه، صدام حسین قرارداد الجزایر را به صورت یک‌جانبه لغو کرد و چند روز پس از آن نیز درگیری‌ها ادامه پیدا کرد.

عراقی‌ها در روز‌های آخرِ شهریور، هجوم خود را آغاز کردند. الگوی صدام برای حمله به ایران، الگوی «جنگ‌های شش روزه اعراب و اسرائیل» بود، که طبق آن عراقی‌ها می‌خواستند تمامِ ناوگان هوایی ایران را در فرودگاه‌ها نابود کنند تا با نابودی ناوگان هوایی، راه برای ورود ارتش زمینی و سپاه زرهی باز شود.

صدام حسین روز ۳۱ شهریور ماه، جنگ با ایران را آغاز کرد

ابوبکر محمد بن زکریای رازی

تاریخ ایرانشخصیت‌هاگذشته تا پایان قاجار

ابوبکر محمد بن زکریای رازی

شاید بتوان رازی را خردگرا ترین فرد در تاریخ ایران نامید. او به هیچ عنوان تقلید را نمی پذیرفت و بر همین اساس نظریات برخی از فلاسفه بزرگ را نقد و رد میکرد در صورتی که این فلاسفه نزد متفکران معاصر رازی اعتباری خداگونه داشتند.  در پزشکی هم اهل تقلید و حفظ میراث گذشتگان نبود و این میراث را ابتدا با روش تجربی خود آزمایش میکرد. به خاطر همین روش کار او بود که مهمترین کتابهای پزشکی را در زمان خود و حتی مدتها پس از خود به یادگار گذاشت. مورد دیگری که باعث شهرت رازی شده است، دین ستیزی او است. برخی قصد دارند این بخش از زندگی رازی را پنهان نگه دارند. رازی چند کتاب کفرآمیز  داشته است که دو کتاب از بقیه معروفترند. به هر کدام از این کتابها دو نام داده‌اند: في النبوات / نقض الادیان (=درباره‌ی پیامبری‌ها / دین‌ستیزی) و في حیل المتنبئین / مخاریق الانبیاء (=در نیرنگ‌های پیامبرنمایان / ترفندهای پیامبران) . این دو کتاب توسط متعصبین از بین رفته و نابود شده است، اما مورخان زیادی از این دو کتاب یاد کرده‌اند و همچنین افراد زیادی بر این دو کتاب ردیه نوشته‌اند. ابوحاتم رازی در کتاب اعلام النبوه نوشته است که این ملحد با عقل معیوب و نفس و رای ضعیف خود کلامی در ابطال نبوت تصنیف  کرده است.  ابوریحان بیرونی از کتاب نبوات او یاد کرده است. بنمایه دیگر در این زمینه کتاب آفرینش و تاریخ نوشته مطهر بن طاهر مقدسی (م 381) است که فاصله زمانی کمی با رازی داشته است. او در کتاب خود در مورد کتاب رازی چنین نوشته است:و بدان كه محمد ابن زكريا را كتابى است كه آن را مخاريق الانبياء خوانده و نقل كردن از مطالب آن روا نيست و هيچ دين باورى و صاحب مروّتى گوش فرا دادن بدان را رخصت نمى‏دهد، چرا كه مايه تباهى دل و از ميان برنده دين و نابودكننده مروت است و انگيزنده خشم بر پيامبران صلوات الله عليهم اجمعين و پيروان ايشان است. و ما آنچه را كه در حدود گنجايش خردمان نباشد بر خرد خويش تحميل نمى‏كنيم، چرا كه خرد در نظر ما آفريده‏اى است محدود و متناهى.افراد زیادی بر باورهای رازی ردیه نوشته اند و برخی از باورهای رازی را در این ردیه ها نقل کرده اند. دکتر ذبیح الله صفا از 12 نفر که بر آرای رازی ردیه نوشته اند نام میبرد. قدیمی ترین دلیل در مورد باورهای دین ستیزانه رازی کتاب اعلام النبوه ابوحاتم رازی (م322) از دعات بزرگ اسماعیلی که معاصر و همشهری رازی بوده، است. بخش اول کتاب مناظره ای است که ابوحاتم رازی با محمد بن زکریای رازی انجام میدهد و در بخشهای بعدی کتاب مطالبی را از کتابهای رازی در مورد ادیان، امامان، پیامبران و قرآن نقل میکند و به آنها پاسخ میدهد. در نسخه های موجود از اعلام النبوه نام محمد بن زکریای رازی در آن نیست و همه جا از او با عنوان ملحد یاد شده است. برخی از از پژوهشگران بر این باورند که نام زکریای رازی در مقدمه کتاب موجود بوده ولی چون مقدمه از بین رفته است به دست ما نرسیده است.با این حال شواهد موجود در متن کتاب و شواهد دیگر به طور قطع ثابت میکنند که این ملحد کسی جز محمد بن زکریای رازی نمیتواند باشد و کسی از پژوهشگران در این موضوع تردید نکرده است. ابوحاتم در جایی این ملحد را پزشکی ماهر معرفی میکند. در جایی دیگر باور به قدمای خمسه را در باورهای او نشان میدهد. باور به قدمای خمسه از باورهای خاص زکریای رازی است که هم معاصران او و هم افراد مختلفی پس از مرگ او آن را نقد کرده اند. از دیگر شواهد این است که احمد حمیدالدین کرمانی در کتاب الاقوال الذهبیه خود، از کتاب ابوحاتم رازی و مناظره وی با زکریای رازی در ری در حضور مرداویج، پیرامون نبوت و مناسک شرعی یاد میکند.دلیل دیگر دیگر کتاب طب روحانی نوشته رازی است که خوشبختانه به دست ما رسیده است. او کتاب خود را با ستایش خرد آغاز میکند و در حالی که موضوع کتاب پیرامون دین نیست، در چند جا – به صورت کنایه – انتقاداتی به دین وارد میکند و در جایی به صراحت دین را پدیده ای هوایی و غیر عقلی معرفی میکند. همانطورکه اشاره شد کتاب‌ها ی کفرآمیز زکریای رازی از بین رفته است ولی در اینجا قسمتی از اندیشه‌های زکریای در جریان مباحثه با ابوحاتم رازی  ذکر می‌کنم تا با اندیشه‌های رازی بیشتر آشنا شوید

رازی پیرامون خرد و خردگرایی چنین مینویسد: با ابزار خرد است که ساختن کشتی‌ها و کاربردن آنها را یافته‌ایم، چندان که هم بدانها سرزمین‌های دور دست آن سوی دریاها را درنوردیده‌ایم. دانش پزشکی را هم با خرد حاصل کرده‌ایم، که چندان صلاح و سود برای تن‌های ما دارد، و دیگر علوم و فنون که ما را بهره‌رسان‌اند، و هم بدان امور بس پیچیده و پنهان از دیده را شناخته‌ایم، چنان که شکل زمین و سپهر و بزرگی خور و ماه و دیگر اختران، فواصل و حرکات آنها را دریافته‌ایم، و نیز بدان خود به شناخت آفریدگار گرامی نائل شده‌ایم، یعنی بزرگترین و سودمندترین چیزها که بدانرسیده‌ایم. بر روی هم، خرد چیزی است که اگر نبود، وضع ما همچون حال چارپایان و کودکان و دیوانگان را می‌مانست، چه هم بدان است که ما اعمال عقلی خود را پیش از ظهور حسی آنها به تصور می‌آریم، پس آنها را چنان درمی‌یابیم که گویی احساسشان کرده‌ایم، آنگاه صورت‌های آنها را با افعال حسی خود می‌نمایانیم، تا مطابق با آنچه تخیل و تصور کرده‌ایم – پدیدار شوند. رازی نبوت را در تعارض با خلقت متساوی انسانها میداند و آنرا خلاف حکمت یک خدای حکیم میداند:از کجا و به چه دلیل شما این سخن را واجب شمرده اید که خداوند یک دسته ی خاص را به مقام نبوت ویژه ساخته و دیگران را نه؟ چرا پیامبران را بر سایر مردم فضیلت داده است؟ و فقط اینان را به راهنمایی مردم معین کرده است؟ و همه مردم را محتاج ایشان قرار داده است؟ و از کجا به خود اینچنین اجازه داده اید در حکمت حکیم که چنین کاری را برای مردم اختیار کند؟ و این کار مشقت بار و دور از انصاف را بر بعضی از مردم بار کند…؟ تا بدین وسیله بین مردم دشمنی ها برانگیزاند، و جنگهای (عقیدتی و دینی) فراوان ایجاد شود و بدین وسیله مردم هلاک شوند…رازی: به حکمت حکیم و رحمت رحیم، اینگونه سزاوار بود که بندگان خود را بوسیله الهام به فرد، فرد آنان، تمام سودها، و همه زیانها را، در نزدیک و دور به ایشان بیاموزد و هیچیک از بندگان را بر دیگری فضیلتی ندهد، و بین بندگان نزاع و اختلاف نباشد، تا هلاک شوند. این که گفتم با روش احتیاط مناسب تر است از اینکه بعضی را راهنما و پیشرو ، برخی دیگر قرار دهد تا در نتیجه هر دسته ای امام خود را تصدیق کنند، و غیر وی را تکذیب نمایند، و برخی با سلاح و جنگ به روی بعضی دیگر برخیزند، و بلا و گرفتاری فراگیر شود، و با دشمنی های فراوان و کشمکش ها هلاک شوند. و کشته های بسیار از این راه و بدین وسیله کشته شوند، چنانکه میبینی.رازی: چرا خداوند معرفت سود و زیان بندگان را در دو زمان کوتاه مدت و دراز مدت به خود بندگان الهام نفرموده است؟ چرا به بندگان الهام نکرده است تا احتیاجی به دلیل آوردن نداشته باشند و احتجاج بعضی از مردم برای برخی دیگر بندگان نباشد. ما می بینیم که این اختلاف عقاید بسیاری از مردم را هلاک کرده است. و بزرگترین بلا را در حال و آینده بر ایشان وارد ساخته است، اما بلای حال برای این است که هر دسته ای از امت پیشوای خود را تصدیق کردند و قبول دارند (نه پیشوای خصم را) و این سبب برخورد با شمشیر و اسلحه است.

رازی: اگر بین مردم اسباب دین نباشد، دسته بندی ها، دوستی ها، و دشمنی ها نیز از بین می رود. چه که منازعات برای آینده نزدیک و یا دور است.رازی پیرامون غیرعقلانی بودن دین چنین گفته است: پیروان ادیان، دین خود را از بزرگان خود با تقلید گرفته اند، از نظر و دقت و بحث در اصول و ریشه های عقلی طفره رفته اند، و سخت منع کرده اند که پیروان ایشان در مباحث عقلی وارد نشوند… و از روسای خود اخباری را روایت کرده اند که موجب آن است اگر پیروان ادیان از راه دلیل بدین آثار بنگرند کافر می شوند از گذشتگان خود چنین نقل و روایت کرده و می کنند که جدل در دین و مرآء در دین کفر است. و هر که دین خود را بر قیاس عرضه بدارد، در تمام مدت دهر در التباس و اشتباه خواهد بود. و گفته اند: در ذات خداوند اندیشه نکنید، و در خلق خدا فکر کنید. قضا و قدر سر خدایی است در آن فرو مروید، کسانی که قبل از شما بودند با تعمق در این گونه مباحث هلاک گشته اند. اگر از گویندگان این سخنان دلیل بخواهیم، خشمناک می شوند و غضب می کنند، و خون سئوال کننده را هدر می دهند و از دقت نظر نهی می کنند، و پیوسته به قتل مخالفین خود تحریص می کنند. لهذا حق مدفون شده است و به سخت ترین صورت، و حقیقت به سختی پنهان مانده است.رازی: در طی روزگاران با مذهب خود الفت گرفته اند و با مرور ایام این حال عادت ایشان گشته است. اینان با ریش های بلند که در صدر مجالس می نشینند مغرور گشته اند، همانا که حلقوم خود را با گفتن خرافات و اکاذیب پاره می کنند… چنین می گویند: حدثنا فلان عن فلان… از راه دروغ و بهتان ها روایات نقیض با هم را می گویند. یکی از این اخبار خبر خلق قرآن است و دیگری نقض می کند. اینان را درازی ریش تیوس (بز نر) و سفیدی لباس شنوندگان که از اطراف ایشان جمع می شوند مغرور کرده است. چه کسانی؟ ضعیفان از مردان و زنان و کودکان، در طول مدت طبیعت و عادت اینگونه مردم شده است.ابوحاتم به رازی میگوید: به من بگو درباره کسی که هم نظر به فلسفه دارد و هم به شرایع پیامبران اعتقاد و نظر تو چیست؟… رازی پاسخ میدهد: چگونه می شود کسی که در فلسفه نظر کند و در عین حال به این خرافات هم معتقد باشد؟ و بر سر این اختلافات مقیم گردد، و بر جهل و تقلید اصرار داشته باشد؟رازی سوددار بودن و بی ارزش بودن روایات مسلمانان پیرامون معجزات محمد را چنین نقد میکند: آثار و نشانه های نبوت محمد را یکی ، دو تا، سه تا نفر نقل کرده اند… و جایز است که این دو سه نفر از همدیگر نقل کرده  باشند.درباره قرآن رازی می‌گوید: شما ادعا می‌کنید که معجزه معتبر و در دسترس وجود دارد، برای نمونه، قرآن. می‌گویید: «هرکس آنرا انکار می‌کند، یکی همانند آن بیاورد.» هر آینه، ما بایست یک‌هزار مشابه تولید کنیم، از آثار سخنوران شیوا و شاعران دلیر، که بسیار بیشتر و بگونه مناسب جمله بندی شده اند و دارای ساختار بسیار فشرده و رسا هستند. آنها معنی را بهتر می‌رسانند و دارای وزن و قافیه و نثر و نظم بهتر هستند. … بخدا آنچه شما می‌گویید ما را گیج و متحیر می‌کند! شما درباره چیزی صحبت می‌کنید که بازگوکننده اساطیر باستانی است، و در عین حال پر از تناقضات است و دارای هیچ اطلاعات سودمند یا توضیحی نیست. سپس می‌گویید : «چیزی شبیه به آن بیاورید؟!رازی: اگر واجب باشد که کتابی از جانب خداوند بر مردم حجت باشد، آن کتب اصول هندسه است. که آدمی را به معرفت و حرکات فلک و کواکب می رساند. مانند کتب منطق و کتب طب که در آن مصلحت بدنهای مردم است. اولی است که حجت باشند و از چیزی که نه نفعی دارد و نه زیانی، و نه امر پوشیده ای را کشف می کند.رازی:چه کسی عاجز است از تالیف خرافات بدون بیان و برهان، مگر ادعاهایی که این حجت است و این بابی است که هر گاه خصم چنین ادعاها کند، ما تسلیم می شویم و او را ترک می گوییم، چرا که وی را غفلت گرفته است و مستی هوی. با اینکه ما افضل از قرآن را می توانیم بیاوریم، از انواع اشعار خوب، و خطبه های بلیغ و رساله های بدیع، از آن انواع که فصیح تر و طلیق تر، و مسجع تر از آن باشد. اما تفاضل کلام بر کلام و یا کتابی دیگر از جهات بسیاری است که در آن منافع فراوان باشد و در قرآن از این باب چیزی نیست، و این گفتیم از باب کلام است. و قران از تمام آنچه که گفتیم خالی است و چیزی  ندارد.رازی:بما خبر دهید، کی و کجا؟ امامان شما دلالت و راهنمایی کرده اند که چگونه بین غذاها و سموم تفاوت بگذاریم؟ کجا از کار کرد، داروها بما خبر داده اند؟ از ائمه خودتان: بما یک ورق نشان دهید، همانطوری که از بقراط و جالینوس هزارها ورق، نه یکی دو تا نقل شده است که برای مردم نافع است، بما چیزی نشان دهید از علومی که از حرکات فلک و علل این حرکات از یکی امامان شما نقل شده باشد، یا مطلبی از طبایع لطیفه و ظریف مانند هندسه و یا غیر اینها از امور مربوط به لغات که قبلا معلوم نباشد و پیشوایان شما ان را اختراع کرده باشند.

ابوالفضل

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

ابوالفضل

ابوالفضل بر خلاف هوچیگری اخوندها تا لحظه آخر در کربلا دنبال جمع کردن ارث و میراث بوداما نکته بسیار جالب را ابن اثیر نقل می کندبعگفته ابن اثیر در کتاب الکامل، عباس(ع) به برادرانش(جعفر , عبدالله و عثمان) گفت:‌ «تقدّموا حتى أرثكم؛ زودتر از من به جنگ بروید تا من از شما ارث ببرم».یعنی ایشان میخواسته پول بیشتری از برادرهایش به ایشان برسد و پس ازکشته شدن ایشان ارث بیشری به خانواده اش برسدابن اثیر الکمال جلد 4 صفحه 76

سکینه دختر امام حسین

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

سکینه دختر امام حسین

سکینه دختر امام حسین(ع) از رباب دختر امرؤ القیس بود..نام او را آمنه، امینه و امیمه ذکر کرده‌اند و گفته‌اند به سبب سکون، آرامش و وقاری که داشت، مادرش او را سکینه لقب داده بود.بر خلاف روضه های آخوندی , سکینه در طول زندگی خود دنبال عشق و صفا بوده است بطوریکه در طول زندگی خود 6 بار ازدواج می کند.شوهران وى را اینگونه ذکر کرده اند: ۱. عبداللَّه بن حسن که در کربلا شهید شد ۲. مصعب بن زبیر ۳. عبداللَّه بن عثمان حزامى ۴. زید بن عمرو بن عثمان بن عفان ۵. اصبغ بن عبدالعزیز بن مروان ۶. ابراهیم بن عبدالرحمن بن ابی عوفتوجه داشته باشید که مصعب بن زبیر قاتل مختار ثقفی و خونخواه امام حسین است یعنی سکینه با قاتل خونخواه پدر خود ازدواج کرده است!!!!!زید بن عمرو بن عثمان بن عفان هم نوه عثمان خلیفه سوم و غاصب حقی علی بن ابیطالب پدر بزرگ سکینه است . خلیفه سوم مورد لعن و نفرین شیعیان است .ابراهیم بن عبدالرحمن بن ابی عوف هم پسر عبد الرحمن عوف ( شوهر خواهر عثمان )است که در شورای شش نفره تشکیل شده برای تعیین خلیفه پس از مرگ عمر, نقش کلیدی در انتخاب عثمان داشت و بقول شیعیان حق علی را برای خلافت تضییع کرداصبغ بن عبدالعزیز بن مروان هم نوه مروان بن حکم خلیفه اموی و داماد عثمان است و همواره به پدر سکینه یعنی امام حسین فحش می داده استسکینه دختر امام حسین(ع) شاعره و موسیقی‌دانی بود که شاید بتوان او را از حامیان بزرگ موسیقی در حجاز معرفی کرد،... مجلسی باشکوه با حضور برجسته‌ترین موسیقی‌دانان شاعر و موسیقی دوستان در خانه سکینه برپا شد، این جشنواره بزرگ موسیقی به حدی پرجمعیت و پرشور بود که سقف یکی از تالارها فروریخت و حنین (موسیقی‌دان) زیر آوار جان سپرد.همانطور که می بینید دختر امام حسین پس از واقعه کربلا دنبال زندگی خود بوده است ولی مردم جاهل ایران پس از 1400سال هنوز در سر و کله خود می کوبد

امام سجاد

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

امام سجاد

دعای مرزداران امام سجاد(دعای 27 صحفیه سجادیه)این دعا اندیشه های هولناک امام سجاد را نشان می دهد. شما دقت کنید که امام سجاد برای دشمنان اسلام (از جمله ایرانیان که در این دعا بوضوح از خزر و دیلمیان نام برده می شود) چه چیزهاییآرزو می کند و حتی به زن و بچه و چهار پایان دشمنان اسلام هم رحم نمی کند.قسمتهایی از این دعا بشرح زیر است:اَللَّهُمَّ عَقِّمْ أَرْحَامَ نِسَائِهِمْ وَ يَبِّسْ أَصْلاَبَ رِجَالِهِمْ وَ اقْطَعْ نَسْلَ دَوَابِّهِمْ وَ أَنْعَامِهِمْ‏اى خداوند، زنانشان از زادن سترون دار و مردانشان را از آب پشت بخشكان و نسل چارپايان و ستورانشان منقطع گردان.لاَ تَأْذَنْ لِسَمَائِهِمْ فِي قَطْرٍ وَ لاَ لِأَرْضِهِمْ فِي نَبَاتٍ‏آسمانشان را مفرماى كه بر آنان قطره ‏اى ببارد و زمينشان را مفرماى كه گياهى بروياند.وَ اعْمُمْ بِذَلِكَ أَعْدَاءَكَ فِي أَقْطَارِ الْبِلاَدِ مِنَ الْهِنْدِ وَ الرُّومِ وَ التُّرْكِ وَ الْخَزَرِ وَ الْحَبَشِ وَ النُّوبَةِ وَ الزَّنْجِ‏اى خداوند، چنان كن كه اين دعا همه دشمنانت را در اقطار بلاد در بر گيرد:از هندوان و روميان و تركان و خزران و حبشيان و مردم نوبه و زنگباروَ السَّقَالِبَةِ وَ الدَّيَالِمَةِ وَ سَائِرِ أُمَمِ الشِّرْكِ الَّذِينَ تَخْفَى أَسْمَاؤُهُمْ وَ صِفَاتُهُمْ وَ قَدْ أَحْصَيْتَهُمْ بِمَعْرِفَتِكَ وَ أَشْرَفْتَ عَلَيْهِمْ بِقُدْرَتِكَ‏و سقلابيان و ديلميان و ديگر امم مشرك كه نام و صفاتشان كس نداند و تو خود به علم خود شمارشان كرده‏ اى و به قدرت خود بر آنان اشراف دارى.اَللَّهُمَّ وَ امْزُجْ مِيَاهَهُمْ بِالْوَبَاءِ وَ أَطْعِمَتَهُمْ بِالْأَدْوَاءِ وَ ارْمِ بِلاَدَهُمْ بِالْخُسُوفِ‏اى خداوند، آب‏هاشان را به وبا بيالاى و طعامشان به دردها بياميز و شهرهاشان در زمين فرو بروَ أَلِحَّ عَلَيْهَا بِالْقُذُوفِ وَ افْرَعْهَا بِالْمُحُولِ وَ اجْعَلْ مِيَرَهُمْ فِي أَحَصِّ أَرْضِكَ وَ أَبْعَدِهَا عَنْهُمْ‏و پى در پى سنگ بلا بر سرزمينشان ببار و آن را به قحط سال دچار كن و توشه و زادشان را در بى ‏باران‏ترين و خشك‏ترين و دورترين زمينها قرار ده،وَ امْنَعْ حُصُونَهَا مِنْهُمْ أَصِبْهُمْ بِالْجُوعِ الْمُقِيمِ وَ السُّقْمِ الْأَلِيمِ‏پناه گاههاى زمين به رويشان سد كن و به گرسنگى مداوم و بيمارى دردناك مبتلايشان گردان.

ابن ملجم مرادی

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

ابن ملجم مرادی

چگونگی قتل ابن ملجم مرادی پس از شهادت امام علی, حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت، او را از زندان خارج کرد تا قصاص نماید. در این هنگام مردم جمع شدند، بدن او را به نفت آغشته کردند، و گفتند او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر، حسین بن علی و محمد بن حنفیه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم؛ عبدالله بن جعفر دست و پاهایش را قطع کرد، او شکوه نکرد؛ میخ داغ به چشمان او کشید، باز گلایه نکرد و گفت: تو چشمان مرا به سرب سرمه می‌کنی. پس از آن سوره: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِى خَلَقَ * خَلَقَ الْانسَانَ مِنْ عَلَقٍ» را تا آخر خواند. چشمانش پُر از اشک شد. دستور دادند زبان او را قطع کنند؛ او ضجّه زد، به او گفتند: ای دشمن خدا! وقتی دست و پایت را می‌بریدیم ناله‌ای نکردی، اکنون چه شده است که ضجه می‌زنی؟ گفت: من اهل ناله کردن نیستم. الآن ناله می‌کنم؛ زیرا دوست ندارم در دنیا باشم و نتوانم ذکر خدا بگویم؛ سرانجام زبانش را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند.ابن اثیر جزری، علی بن محمد، اسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج 3، ص 618، بیروت، دارالفکر، 1409قابن سعد کاتب واقدی، محمد بن سعد‏، الطبقات الکبری‏، ج 3، ص 28، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ دوم، 1418ق.ابن قتیبه دینوری، عبدالله بن مسلم‏، الامامة و السیاسة، تحقیق، شیری، علی، ج 1، ص 181، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول، 1410ق.

افسانه اُرَیْنَب

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

افسانه اُرَیْنَب

بعضی از نویسندگان مانند زین العابدین رهنما واقعه کربلا و دشمنی میان یزید بن معاویه و حسین بن علی را به ماجرای عشقی با دختری به نام ارینب مرتبط دانستند.  طبق این افسانه  یزید بن معاویه عاشق و مشتاق به ازدواج با ارینب بنت اسحاق بود؛ ولی ارینب با پسر عمویش، عبدالله بن سلام، فرماندار عراق، ازدواج کرد. معاویه با اطلاع از علاقه یزید به ارینب، عبدالله بن سلام را احضار کرد و با کمک ابوهریره و ابودرداء به او فهماند که قصد دارد دخترش را به ازدواج او درآورد؛ اما شرط دخترش طلاق دادن ارینب است. عبدالله پذیرفت و در حضور ابوهریره و ابودرداء، ارینب را طلاق داد؛ ولی معاویه از ازدواج او با دخترش منصرف شد.معاویه ابودرداء را برای خواستگاری ارینب به عراق فرستاد. ابودرداء پیش از خواستگاری نزد امام حسین(ع) رفت و ماجرای خواستگاری یزید را برای او تعریف کرد. امام از او خواست ارینب را برای او نیز خواستگاری کند. ارینب پس از شناختن خواستگارانش، کار خود را به ابودرداء واگذار کرد. ابودرداء حسین بن علی(ع) را محبوب‌تر دانست و ارینب با امام ازدواج کرد. پس از مدتی عبدالله بن سلام دچار تنگدستی شد و برای دریافت اموال امانتی خود نزد ارینب، به او مراجعه کرد. امام متوجه شد که آن دو همچنان به یکدیگر علاقمندند، ازاین‌رو، ارینب را سه‌طلاقه کرد و گفت که قصدش از ازدواج با ارینب، زیبایی و ثروتش نبود، بلکه تصمیم داشت او را به شوهرش بازگرداند و آنها دوباره ازدواج کردند.نخستین منبع نقل داستان ارینب الامامة و السیاسة نوشته ابن قتیبه دینوری، مورخ و نویسنده اهل سنت در قرن سوم قمری است.افسانه ارینب در قرن نهم قمری، در کتاب روضة الشهدا اثر ملا حسین واعظ کاشفی (درگذشت ۹۱۰ق) آمده است؛ اما نقل کاشفی با نقل دینوری تفاوت‌هایی دارد؛ از جمله اسم ارینب ذکر نشده است، ارینب همسر عبدالله بن زبیر شمرده شده، شخص واسطه برای خواستگاری، ابوموسی اشعری ذکر شده و عبدالله بن عمر و ابوموسی اشعری نیز به خواستگاران ارینب افزوده شده است.برخی همچون سید جعفر مرتضی عاملی  مورخ شیعی اهل لبنان، واز  نویسندگان دانشنامه امام حسین(ع)، داستان ارینب را ساختگی دانسته‌اند. برخی از دلایل ساختگی بودن این ماجرا بدین شرح است:تاریخ وفات ابودرداء با این داستان سازگاری ندارد؛ زیرا بنابر قول مشهور و صحیح، وی در دوران خلافت عثمان بن عفان (درگذشت ۳۵ق) و پیش از این ماجرا درگذشته است.بر فرض درگذشت ابودرداء پس از دوران خلافت عثمان و در سال ۳۸ یا ۳۹ق، ابودرداء باید به دیدار امام علی(ع) یا امام حسن(ع) می‌رفت نه امام حسین(ع)؛ چون آن زمان آن دو امام زنده بودند و بزرگ عراق محسوب می‌شدند.عبدالله بن سلام ناشناخته است. در کتب رجال و تاریخ، سه شخص با نام عبدالله بن سلام وجود دارد که دو نفر از آنان در قرن دوم و پس از این ماجرا بودند. شخص دیگر هم یهودی و سالخورده بود و هرگز در عراق نبوده است.شیوه طلاق امام حسین سه‌طلاقه در یک مجلس- مطابق با شیوه  مذهب شیعه نیست.بزرگداشت و احترام امام حسین برای ابودرداء هنگام دیدار آنها صحیح نیست؛ چون علاقه و محبتی میان ابودرداء و اهل بیت(ع) وجود نداشت و او مورد مدح معاویه و امویان بودتردید در انتساب کتاب الامامة و السیاسة به ابن قتیبه دینوری و بی‌اعتبار بودن منابع دیگر مانند روضه الشهدا اثر ملا حسین واعظ کاشفیاما اصل ماجرا احتمالاً مربوط به ازدواج امام حسن با هند دختر سهیل بن عمرو می‌باشد می‌باشد. این ماجرا به روايت هذلي از ابن‌سيرين بدین گونه استهند بنت سهيل بن عمرو همسر عبدالرحمن بن عتاب بن أسيد بود. وي زماني كه به ازدواج عبدالرحمن بن عتاب درآمد، دوشيزه بود. اما عبدالرحمن، پس از مدتي هند بنت سهيل را طلاق داد و سپس عبدالله بن عامر  با او ازدواج نمود و عبدالله بن عامر نيز پس از مدتي هند را طلاق داد. معاویه  نامه‌اي به ابوهريره نوشت و از او خواست تا از هند، براي يزيد خواستگاري كند. حسن  ابوهريره  را ديد و از او پرسيد: كجا مي‌روي؟ ابوهريره رضی الله عنه  گفت: مي‌روم تا هند بنت سهيل بن عمرو را براي يزيد بن معاويه خواستگاري كنم. حسن گفت: نزد هند بنت سهيل، يادي هم از من بكن. ابوهريره نزد هند رفت و ماجرا را برايش بازگو كرد. هند گفت: به نظر تو كدام يك را انتخاب كنم؟ ابوهريره گفت: حسن را. و بدين ترتيب حسن با هند ازدواج كرد. عبدالله بن عامر شوهر سابق هند به مدينه آمد و به حسن رضی الله عنه  گفت: من، امانتي نزد هند دارم و سپس نزد هند رفت و در حالي كه حسن بن علی  به همراهش بود، مقابل هند نشست. همانجا بود كه حال ابن عامر بد شد.

حسن رضی  به ابن عامر گفت: اگر مي‌خواهي، به خاطر تو از او بگذرم، اما شما دو نفر،محللي بهتر از من نمي‌يابيد كه شما را براي همديگر حلال كند! عبدالله بن عامر گفت: امانت مرا بده؛ آنگاه هند بنت سهيل، دو جعبه جواهر را آورد و آنها را گشود و از يكي از آنها، مشتي جواهر برداشت. هند بنت سهيل همواره مي‌گفت: آقاترين اين سه نفر، حسن بن علی  است و سخاوتمندترينشان، ابن عامر و عبدالرحمن بن عتاب نيز از همه‌ي آنها براي من دوست داشتني‌تر مي‌باشد

امام باقر و زایمان گرگ

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

امام باقر و زایمان گرگ

در حدیث آمده است که امام باقر به زایمان گرگ کمک کرده است بنابراین گرگها احترام ائمه و زائرهای  آنها را دارند. «محمد بن مسلم  می‌گوید که در راه مکه و مدینه همراه امام باقر(ع) بودم که ناگهان گرگى از سر کوه پایین آمد و نزد امام(ع) آمد و بعد از ادای احترام، سخنی را با ایشان در میان گذاشت. امام به او فرمود که من خواسته‌ات را انجام دادم و گرگ آنجا را ترک کرد. من از امام(ع) پرسیدم که درخواست این گرگ چه بود؟ امام(ع) فرمود: او به من گفت که زایمان جفتم دشوار شده و دعا کن که آسان‌تر بزاید و قول می‌دهم که پیروان تو از نسل من در امان باشند. من هم برایش دعا کردم»صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد ص، محقق و مصحح: کوچه باغی، محسن بن عباسعلی،‏ج 1، ص 351، مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، قم، چاپ دوم، 1404ق. ، ج‏1، ص: 351؛ خصیبی، حسین بن حمدان، الهدایة الکبری، ص 338، البلاغ، بیروت، 1419ق.

امام حسن و زنان

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

امام حسن و زنان

امام علی(ع) به مردی که در مورد خواستگاری حسن، حسین و عبداللّه‏ بن‏ جعفر از دخترش با ایشان مشورت می‌کرد، فرمود: «بدان! حسن، بسیار طلاق می‌دهد. دخترت را به حسین تزویج کن؛ زیرا برای دخترت بهتر است»  برقى، احمد بن محمد، المحاسن، ج 2، ص 601، قم، دار الکتب الإسلامیة، چاپ دوم‏، 1371ق‏.امام صادق(ع): «حسن بن‏ علی پنجاه زن را طلاق داد. تا آن‌که حضرت علی(ع) در کوفه بپا خاست و فرمود: ای کوفیان! به حسن دختر ندهید؛ زیرا بسیار طلاق می‌دهد1371ق‏.کلینى، محمد بن یعقوب‏، الکافی، ج 6، ص 56، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم‏، 1407ق‏.امام باقر(ع): «علی(ع)، کوفیان را مخاطب ساخت و فرمود: به حسن زن مدهید؛ زیرا بسیار طلاق می‌دهدحیون مغربى، نعمان بن محمد‏، دعائم الاسلام، ج 2، ص 258، قم، مؤسسة آل البیت(ع)‏، چاپ دوم‏، 1385ق

نظر امام اول شیعیان در خصوص بانوان

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

نظر امام اول شیعیان در خصوص بانوان

خطبه ٨٠ نهج البلاغهای مردم ،زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستنداما نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم،ارث آنها نصف ارث مردان می باشدپس از زنهای بد پرهیز کنیدو از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از انها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنندنامه ۳١ نهج البلاغهاز رای زدن بازنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی،نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان،ماندگاریشان را افزون کندخارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)اگر توانی کاری کنی که جز تو را نشناسند،چنان کن کاری که بدور از توان اوست بدو مسپار زیرا زن چون گل ظریف است نه پهلوان. او را به طمع میانداز چندان که دیگری را شفاعت کندزنهار از رشک بردن و غیرت نمودن نابجا،زیرا سبب میشود که زن درستکار به نادرستی افتدو زن به عفت آراسته را به تردید کشاندحکمت ١١٩  غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان استحکمت ١۳١  جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوستحکمت ٢٢٧  بهترین خو های زنان بدترین خو های مردان است که تکبر و ترس و بخل باشدپس هر گاه زن متکبره باشد،سر فرود نمی آورد و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه می دارد و هر گاه ترسو باشد از آنچه به او رو آورد می ترسد و دوری می گزیندحکمت٢۳٠همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او

بهمن جاذویه

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

بهمن جاذویه

در هفته اخیر با شدت گرفتن تبلیغات وطن پرستان افراطی در اینترنت ادعاهایی مبنی بر اینکه قاتل علی و عثمان ایرانی بوده اند انجام گرفته است که هیچ سرمنشا تاریخی ندارد و ناشی از جعلیات فتح الله منوچهری یا فرود فولادوند ی عضو انجمن تروریستی پادشاهی است که متاسفانه توسط عده ای از وطن پرستان افراطی بطور گسترده پخش می شود در این مطلب قصد داریم به برسی قتل علی ابن ابی طالب و عثمان ابن عفان بپردازیم در مورد عمر ابن خطاب که قاتل وی ایرای بوده این مساله اثبات شده است اما در مورد علی و عثمان هر دو توسط دشمنان و ناراضیان داخلی اعراب به قتل رسیده اند.همچنین این جستار به معنی تایید جنایات تازیان در ایران نیست و نیت از آن مبارزه با جعل تاریخ است.مغلطه اول  بهزاد همدانی قاتل عثمان ابن عفان :بهزاد همدانی !قهرمان از جان گذشته دیگری که به زندگانی عثمان خاتمه داد و تنها ابوبکر از بین 4 خلیفه بعد از محمد توانست از خشم انتقام قهرمانان ایرانی جان سالم بدر برد ! و شگفتا که 1400 سال این حقایق توسط روحانیت خائن و مافیای دین فروشان از ایرانیان مخفی نگهداشته شده بود !در مورد شخصی بنام بهزاد همدانی در هیچ کجای تاریخ اسمی ذکر نشده است و تنها نوشته هایی که در این مورد وجود دارد این است که عثمان قربانی شورش های داخلی اعراب شده است.جان بوکر در(Uthmān b. Affān.» The Concise Oxford Dictionary of) می نویسد:در سال ۳۵ هجری توسط معترضانی از کوفه، مصر و بصره کشته شدابن اثیر نیز در تاریخش این مساله را که سپاهیانی از مصر در قتل عثمان شرکت داشتند تایید می کند برای مطالعه دقیق به (الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ص 287 )مراجعه شود.. طبری نیز در جلد دوم از کتابش در صفحه 661 از فردی بنام جبلة بن عمرو ساعدى نام می برد که در قتل عثمان نقش فعالی داشته است.کتاب تاریخ طبری معتبر ترین کتاب در مورد تاریخ اسلام است و صد در صد از ماخذی مانند الطبقات ابن صدر که این افراد ذکر می کنند معتبر تر است و در آن از بهزاد همدانی نام برده نشده است.همچنین در کتاب ابن طبقات نیز از فرد موهومی بنام بهزاد همدانی نام برده نشده است.اهل سنت نیز معتقد هستند که قاتل عثمان یک فرد مصری بود نه ایرانی دکتر صلابی «مورخ مشهور معاصر» در کتاب خود «عثمان بن عفان رضی الله عنه» می نویسد: «روایات به صراحت نام قاتل عثمان را ذکر نکرده‌اند اما بدون شک، او مردی مصری و از بنی سدوس بوده است که به خاطر سیاه پوست بودنش به «جبله» و «الموت الأسود» ملقب بود.عده ای از وهابیان تندر نیز سعی دارند قصد دارند علی ابن ابی طالب را متهم به مشارکت در قتل عثمان بکنند که این مساله نیز صحت تاریخی ندارند قریب به اتفاق مورخین معتقد هستند که شورشیانی از مصر عثمان را به قتل رساندند.مغلطه دوم بهمن جاذویه ایرانی قاتل علی ابن ابی طالب است.«بهمن جازویه» سردار دلیر ایرانی در نبرد «جسر» در حدود سال ۱۵ هجری قمری، مردی سالخورده بوده است و دارای نشان افتخار از سوی دربار ساسانی در حالی که علی در سال ۴۰ هجری یعنی ۲۵ سال بعد کشته شد.همچنین  منابع معتبر تاریخی مرتبط از جمله ابن خلدون و ابن اثیر و طبری و واقدی هیچکدام ایرانی بودن ابن ملجم مرادی را تائید نمی‌کننداستاد ابراهیم پور داود ایران شناس معاصر نویسنده کتاب آناهیتا در صفحه 337 زمان قتل بهمن جاذویه را سال 637 میلادی ذکر می کند در حالی ابن ملجم علی ابن ابی طالب را در سال 661 میلادی مصادف با 40 هجری یعنی چیزی حدود 24 سال بعد از کشته شدن بهمن جاذویه در جنگ قادیسیه توسط تازیان است.در تاریخ طبری نیز از ابن ملجم بنام  عبدالرحمن بن عمر ملجم مرادی از قبیله کنده از یمن یاد شده است قبیله وی بعد ها در مصر ساکن می شود. اثری از ایرانیت او دیده نمی شود.و نام پدرش نیز عمر بوده است.او در فتح مصر از سواران قبیله بنی تدؤل بود. او پیرو علی بن ابی طالب(ع) بود و در صفین حضور داشت ولیکن از خوارج شد.برای مطالعه بیشتر در این مورد به الأعلام، ج۳، ص۳۳۹ مراجعه کنید.بلاذري به نقل از كلبى او را عبدالرحمان بن عمرو بن ملجم خوانده است . گفته اند تبار وي به اعراب حميري مى رسد.ابن سعد نیز می نویسد ابن ملجم از قبيلة مراد بود كه با بنى جبّله از قبيلة كنده هم پيمان بودند ابن حبیب  نيز او را از قبيلة تجوب ، يكى از قبايل حميري و هم پيمان قبيلة مراد خوانده انددر مورد ایرانی بودن ابن ملجم مرادی هیچ نوشته ای در میان مورخان عرب وجود ندارد و همه مورخان عرب از او بعوان یک عرب از قبیله مراد یا کنده یا از تبار اعراب حمیری و یا اهل یمن یاد می شود هیچ نوشته ای در مورد ایرانی بودن وی ذکر نشده است.

حجاج بن يوسف ثقفی

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

حجاج بن يوسف ثقفی

نمونه مجسمی از فرماندارانيکه امویان برای عراق و فارس و خراسان ميخواستند حجاج بن يوسف ثقفی بود که نمونه مجسم ظلم و جنايت و بيدادگری، حتی درخود جهان اسلام شناخته ميشد.حجاج بن یوسف از امراي معروف دوران خلافت امويان كه در سال 41ق متولد شد. دوران كودكي خود را تحت آموزش‌هاي پدرش گذرانيد و به ويژه در فراگيري قرائت قرآن كريم كوشش كرد. حجّاج تا اندكي پيش از 30 سالگي را در طائف به كار چوپاني، دبّاغي و چاه‌كني و سنگ‌كشي و كشاورزي مي‌پرداخت.چون "عبدالملك بن مروان" به خلافت رسيد، شغل‌هاي كوچكي به حجّاج سپرد و حجّاج از عهده امور محوله به خوبي بر‌آمد. تملق و سرسپردگي حجّاج به خليفه اموي حدي نمي‌شناخت، مثلاً خليفه را فرستاده خدا و از ملائكه برتر مي‌شمرد.  حجّاج در سال 72 ه.ق قيام ابن زبير را كه حدود 20 سال در حجاز دعوي خلافت داشت، خاموش كرد و اين براي عبدالملك و مروان خدمتي اندك و ناچيز نبود.عبدالملک مروان پنجمین خلیفه اموی وقتی در قدرت نبود مرتب قرآن تلاوت میکرد و لقب او حمامه المسجد(کبوتر مسجد)بود ولی زمانیکه بقدرت رسید قرآن را بوسید و به کناری نهاد گفت: "هذا فراق بینی و بینک و هذا آخرالعهد بک"؛ این آغاز جدایی میان من و توست و این آخرین دیدار با توست.واقعه معروف ويرانی خانه کعبه در سال ۷۸ هجری بدستور خليفه عبدالملک مروان وبه توسط حاکم خونخوار او حََجَّاج بن يوسف ثقفی انجام پذيرفت. اين دستور از آنرو صادر شد که عبدالله بن زبير،حاکم مکه ويکی از صحابه های پيغمبر، حاضر به بيعت با او نشده بود. خليفه به حجاج دستورداد تا عبدالله بن زبير را دستگير و درصحن حرم کعبه گلو ببرد. برای اينکار حجاج بن يوسف ثقفی حاکم بصره با سپاه مجهزی رهسپار مکه شد. عبدالله پس از اندک مقاومت، به خانه کعبه که از دير بازمحل بست تلقی ميشد پناه برد، ولی حَجَّاج کعبه را محاصره کرد و فرمان دادکه آن را با منجنيق ويران کنند. «در ابتدا تير اندازان از اجرای اين فرمان اکراه داشتند، اما حجاج بدانان گفت:ای ياران، اين خانه را بکوبيد تا ازهدايای خليفه عبدالملک بهره مند شويد، و اين بارتيراندازان که ازگشاده دستی اميرالمؤمنين آگاه بودند، ديگر دراينکار درنگ نکردند.» « سپاهيان خليفه کعبه را کشودند و سرعبدالله بن زبير را درحرم آن بريدند، سپس خانه کعبه را به صورتيکه درتاريخ اسلام سابقه نداشت آتش زدند وحجر الاسود را چهار پاره کردند. آنگاه سه روز تمام در مکه کشتارکردند وبعد رو به مدينه آوردند و مردم آنرا نيز دسته دسته کشتند و هردری را که بسته ديدند آتش زدند و شمشير بردست به زنان قريش تاختند و مقنعه از سرايشان کشيدند و خلخال ها را از پايشان در آوردند.»عبدالملک، حجّاج را والي مكه گردانيد و هنوز دير زماني نگذشته بود كه امارت مدينه و سپس كل حجاز و حتي يمامه و يمن را نيز به وي داد (73ق). اما هنوز بيش از دو سال از ولايت وي بر حجاز نگذشته بود كه عبدالملك وي را از امارت حجاز برداشت و به حكومت عراق، به جاي "بِشربن مروان" گماشت (75ق). عراق از ديرباز مركز شيعيان و ديگر ناراضيان از دستگاه خلافت اموي بود و آن‌جا را جز قساوت و بي‌رحمي حجاج، چيز ديگري آرام نمي‌كرد. حجّاج ناشناس و آرام به مسجد كوفه وارد شد و درخطبه‌اي مردم كوفه و عراق را تهديد و تحقير كرد:«كوفيان! سرهايي مي‌بينم چون ميوه رسيده كه چيدن آن‌ها فرا رسيده و اين كار به دست من ميباشد، گويي خون‌ها را مي‌بينم كه ميان عمامه‌ها و ريش‌ها روان است.»حجّاج 20 سال والي عراق بود. ده سال نخست را تقريباً به سركوب جنبش‌هايي چون قيام عبدالله بن جارود (76ق)، شورش‌هاي پي‌درپي خوارج به خصوص نافه ازارقه و شورش مطرّف بن مغيرة بن شعبه (77ق) پرداخت، اما مهم‌ترين آن‌ها شورش عبدالرحمن بن محمد بن اشعث كِندي بود. اين جنبش كه اصل آن از شرق ايران آغاز شد، 3 سال به طول انجاميد.  حجّاج كه براي مدتي تسلط بر كوفه و مصر را هم از كف داده بود، سرانجام در دو نبرد مهم و سرنوشت ساز "ديرالحَجاجِمْ" و "مَشكِنْ"، ابن اشعث را شكست داد و عراق را براي امويان حفظ كرد.رفتار بي‌رحمانه حجّاج با مخالفان سياسي نيز چندان نياز به تفصيل ندارد، اما عناد و كينه او با  با شيعه حدي نمي‌شناخت چنان چه جمعي از شيعيان و محبان علي بن ابیطالب از آن جمله قنبر غلام آن حضرت ، كميل بن زياد نخعي و  يحيي بن ام‌طويل را به بدترين گونه‌ايي كشت و امر به سبّ آن حضرت كرد.  رفتار حجّاج با ديگر صحابيان و ياران رسول خدانيز كما بيش با توهين و تحقير همراه بود، از آن جمله انس بن مالك خادم پيامبر است كه حتي عبدالملك نيز از توهين به او خشمگين شد.

مورخین عرب واز جمله مسعودی مینویسدکه :«وقتی حَجّاج بن یوسف ثقفی درسال 95 هجری در 54 سالگی بمرد، شمارکسانی که وی درمدت بیست سال حکومت خود گردن زده بود، بجز آنهایی که درجنگهای کشته شده بودند، 120 هزار کس برآوردکردند. هنگام مرگ او پنجاه هزار مرد وسی هزار زن درزندانهای اوبودند که از آنها شانزده هزار زن برهنه می بودند. زندانهای زنان ومردان یکی بود وهیچکدام از زندانها حفاظتی نداشتند وتا زندانیان را ازآفتاب تابستان ویا سرمای زمستان محفوظ دارند. و درتجاری السلف آمده است که« حجاج دستور داده بود که تا زندانیان را اب آمیخته با نمک وآهک دهند وبجای طعام، سرگین آمیخته با ادرار خر دهند.پجنايت‌هاي بي شمار حجاج،  آنچنان او را پیش عبدالملک مروان عزیز و مقرب کرده بود بهکه هنگام مرگ به فرزندانش گفت:«شما را سفارش مي‌کنم به تقواي خدا و احترام به حجاج.»عمر بن عبدالعزيز مي‌گويد:« اگر هر گروهي بخواهد نماينده‌اي را به عنوان خبيثت‌ترين فرد گروه خود معرفي کند و ما نيز حجاج را معرفي کنيم، در مسابقه‌ي تعيين قهرمان جنايت، ما برنده خواهيم شد.

زینب بنت جحش

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

زینب بنت جحش

یکی از بحث انگیزترین ازدواجهای محمد ازدواج با همسر پسر خوانده اش زید می باشد. آیات 37 و 38 سوره احزاب در این خصوص می باشد.زینب بنت جحش الأسدية؛ بانوى بسيار زيبائى بود كه به همسرى “زيد” درآمده بود.زينب از خانواده بزرگ و محترمى بود. مادر زينب، ميمونه نام داشت و از دختران عبدالمطلب، پدربزرگ محمد بود. با اين حساب مادر زينب و پدر محمد خواهر و برادر بوده و در اين ميان زينب دختر عمه محمد به حساب مى آمد.زينب به عقد دائم زيد، فرزند خوانده محمد درآمده بود و به اصطلاح، عروس محمد به حساب مى آمد. داستان ازين قرار است كه، روزى پيامبر اسلام براى ديدن زيد به خانه ى وى رفت.زيد در خانه نبود و همسرش در حياط خانه در حال استحمام بود. محمد با ديدن جسم زيبا و عريان عروس خود(زينب) تحت تاثير شديد زيبائى و جذابيت اين بانوى زيبا قرار گرفته و ديوانه وار شيفته او شد.در راه بازگشت از خانه زيد، و تحت تاثير آن چيزى كه ديده بود، اين جمله را تكرار ميكرد “سبحان االله العظيم سبحان مصرف القلوب” كه ترجمه آن ميشود: منزه است خداى بزرگ، منزه است برگرداننده ى قلبها.تكرار اين جملات به خودى خود نشان از منقلب شدن روح پيامبر اسلام با ديدن جسم زيبا و عريان عروس خود, و تاثير اين اتفاق به چه شدتى او را از خود بيخود كرده است.هنگامى كه زيد به خانه آمد، همسرش زينب اتفاقى كه افتاده بود را براى او تعريف كرد و زید نزد محمد آمد كه زينب را طلاق دهد ومحمد زينب را به عقد ازدواج خود درآورد.محمد در ابتدا گفت تقوى پيشه كن و همسر خود را نگه دار، در حاليكه عشق و شيفتگى خود به زينب را در دلش پنهان كرده بود.ولى بعداً آيات 37_38 سوره احزاب  نازل شد كه خدا زينب را طلاق داده و به عقد محمد در آورده است.  ترجمه ایات 37 و 38 سوره احزابو آنگاه كه به كسى(زيد) كه خدا بر او نعمت ارزانى داشته بود و تو به او نعمت داده بودى ميگفتى همسرت را پيش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار و آنچه را كه خدا آشكاركننده آن بود در دل خود نهان ميكردى و از مردم ميترسيدى با آنكه خدا سزاوارتر بود كه از او بترسى پس چون زيد از آن(زن) كام برگرفت وى را به نكاح تو درآورديم تا در مورد ازدواج مؤمنان با زنان پسرخواندگانشان چون از آنان كام گرفتند مشكلى نباشد و فرمان خدا اجرا گرديد (٣٧) بر پيامبر در آنچه خدا براى او فرض گردانيده گناهى نيست سنت خداست كه در ميان گذشتگان بوده و فرمان خدا همواره به اندازه مقرر است (٣٨)محمد براى پرهيز از زشتى اين عمل و برطرف كردن ترديد هوادارانش، اين عمل شنيع و غير انسانى را به خدا نسبت مى دهد. در آيه ٣٨ مدعى شده كه اينكار حكم خدا بوده و بنابر اين محمد گناهيى مرتكب نشده است و به اينصورت اين كار ناپسند را به گردن خدا مى اندازد.منابع١) ﺻﺤﯿﺢ ﻣﺴﻠﻢ ﺟﻠﺪ ٢ حديث ٢٤٣٧ (صفحه ٥١٩)٢) ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺟﻠﺪ ٣ حديث ٢٤٩ (صفحه ١٣٨) ٣) سنن ﺍﺑﻮ ﺩﺍﻭﻭﺩ ﺟﻠﺪ ٣ حديث ٤٩٣٥ صفحات ١٣٧٨-١٣٧٧٤) ﺑﺤﺎﺭ ﺍﻻﻧﻮﺍﺭ ﺟﻠﺪ ٢٢ ﺑﺮﮒ ٢٠٣

سالم مولای ابوحذیفه

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

سالم مولای ابوحذیفه

یکی دیگر از دروغهای تاریخی این است که سلمان فارسی را اولین ایرانی مسلمان مینامند و از آنجاییکه سلمان از طرفداران علی بن ابی طالب بوده استمورخین شیعه در مورد جایگاه سلمان در میان مسلمانان اغراق می کنند. واقعیت این است که سلمان حداکثر در حد یک فرماندار بوده است وسرانجام هم پس از فتح ایران بدست اعراب فرماندار مدائن شد. حال آنکه فرد ایرانی که  بالاترین مقام را در بین مسلمانان داشت سالم مولی ابو حذیفه بودِ. او نخستین ایرانی است  که با محمد دیدار کرد و از سابقین اولین و اهل بدر و از دانشمندان صحابه واز مقربین به محمد محسوب می شود.مقام او در بین مسلمانان بحدی بالا بود که هنگامی که اولین دسته مهاجرین به قباء رسیدند قبل از آمدن محمد  ، سالم مولای ابوحذیفه امامت نماز جماعت را بر عهده داشت زیرا از همه به قرآن آگاهتر بود.سالم خوش‌صوت بود و قرآن تلاوت می‌کرد. نقل کرده‌اند که رسول خدا(ص) او را از چهار نفری می‌دانستند که شایسته است، قرائت قرآن از آنان آموخته شود. او یکی از کاندیداهای خلافت پس از مرگ پیامبر اسلام بود. عمر قبل از مرگ گفته بود که اگر سالم مولای ابو خذیفه زنده بود او را به عنوان خلیفه انتخاب می کردم. البته منابع شیعی نظر مساعدی به سالم مولای ابو حذیفه ندارند چون او روابط حسنه ای با ابوبکر و عمر و عثمان داشت و نقش کلیدی در به خلافت رسیدن ابوبکر بازی کرد که موجب خشم شیعیان شده بود.منابع شیعی همچنین وی را از کسانی دانسته‌اند که پس از وفات پیامبر اسلام به منزل فاطمه هجوم بردند.سرانجام سالم در سال دوازدهم در «نبرد یمامه» که با مرتدان در گرفت، درحالی‌که پرچمدار مسلمانان بود کشته شد

شمر بن ذی‌الجوشن

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

شمر بن ذی‌الجوشن

معمولا در روضه‌خوانی‌ها گفته می‌شود که شمر بن ذی‌الجوشن دایی ابوالفضل و سایر پسران ام البنین بوده است.ام البنین چهار فرزند به نام‌های عبدالله، ابوالفضل، جعفر و عثمان داشته است که همگی در واقعه کربلا کشته می‌شوند. کلا 18 پسر علی بن ابی طالب در کربلا کشته شدند. سه نفر آنها به نام خلفای راشدین بودند یعنی ابوبکر, عمر, عثمان. اتفاقا عثمان برادر تنی ابوالفضل بود که مادرش ام البنین نام داشت و شجاعت زیادی در کربلا نشان داد ولی آخوندهای شیعه نامی از او نمی بردند. شمر برادر بیولوژیک ام النبین نبوده است بلکه خواهر و برادر قبیله ای بوده اند.در اعراب رسم بود اگر از ایشان دختری با طایفه دیگری ازدواج می کرد حتی اگر چند نسل هم از او می گذشت یعنی فاصله حتی به چند نسل هم می رسید فرزندان او را با انتساباتی این گونه خطاب قرار می دادند .نسب شمر بدین صورت است: شمر بن ذي الجوشن بن شرحبيل بن الأعور بن عمر بن معاويه و که معاویه همان، ضباب بن كلاب باشد. یعنی شمر از قبیله بنی کلاب است‏.اما ام البنین یا همان فاطمه کلابیه، نسبش عبارت است از : ام البنين فاطمة بنت حزام بن خالد بن ربيعة بن الوحيد بن كعب بن عامر بن كلاب‏پس در کلاب نسب هر دو به هم می رسد و هردو کلابی هستند اما به هیچ وجه شمر برادر ام البنین نیست. و اینکه می گوید: خواهر زادگان ما در امان هستند منظورش این است که مادر ایشان از قبیله ماست و مانند خواهر ما محسوب می شود نه اینکه واقعا خواهر ما باشدالبته شمر از فرماندهان لشکر حضرت علی در نبرد صفین بود و در جنگ صفین مجروح شد. او بعد از واقعه عاشورا بوسیله سپاهیان مختار ثقفی کشته شد

صفیه

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

صفیه

صفیه دختر حیی بن اخطب النضری، صفیه در هنگام ازدواج با  حضرت محمد 16 سال سن داشت و حضرت محمد 60 سال سن داشت. صفیه دختر حیی بن اخطب رئیس قبیله بنی نضیر، از قبایل یهودی مدینه بود که حضرت محمد به آن حمله کرد و آنها را مجبور کرد از مدینه خارج شوند و هرچه قابل نقل کردن است با خود ببرند و باقی اموال را برای مسلمانان باقی بگذارند. شوهر قبلی او کنان بن ربیع بود که توسط مسلمانان در همان جنگ کشته شد. شوهر وی توسط مسلمانان به دلیل اینکه مکان مخفی کردن جواهراتش را افشا نمیکرد شکنجه و در نهایت به دستور پیامبر کشته شده بود، و پبامبر همان شب با صفیه ازدواج کرد و با وی همبستر شد. او 4 سال با حضرت محمد زندگی کرد و بعد از مرگ حضرت محمد 39 سال زندگی کرد. •تاریخ طبری 39 برگ 185. •صحیح بخاری .2:68 و 4:143280 •بحار الانوار جلد 22 برگ 204حالا سوال اینجاست که اگر محمد از غیب خبر داشته است و جبرائیل هم مرتب برای محمد وحی می آورده است, چطور محمد محل جواهرات کنان بن ربیع را نمی دانسته است و آن بدبخت را شکنجه میکرده است تا محل جواهرات و گنجینه خود را افشا کند.

عایشه

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

عایشه

از موضوعات جنجالی صدر اسلام حادثه افک است.حادثه اِفک ماجرایی در تاریخ صدر اسلام که بخشی از آیات سوره نور (آیات ۱۱ تا ۲۶) به آن اشاره دارد. این واقعه در سال ۵ هجری قمری در مدینه به وقوع پیوست که گروهی از مردم به عایشه همسر رسول خدا(ص) بود، تهمت فحشاء زدند. شرح کامل ماجرا چنین است:جویریه دختر حارث بن ابوضرار رئیس قبیله بنی مصطلق و زن مسافع بن صفوان٬ جز غنایمی بود که از غزوه مریسیع (بنی المصطلق) بدست یکی از مسلمانان افتاد.مالک جویریه از او طلب فدیه (خراج) میکرد که برای جویریه غیرقابل پرداخت بود٬ پس جویریه پیش محمد رفت و از او طلب کمک کرد و چون جویریه زن زیبا و با کمالی بود٬ محمد چهار صد درهم به مالک او داد و جویریه را خرید و با او ازدواج کرد.در این حین در مدینه بین نوکر عمرو یکی از مردمان خزرج نزاعی درگرفت و عبدالله بن ابی یکی از مخالفان بانفوذ محمد در مدینه از این مسئله استفاده کرده و شروع به برآشفتن مردم کرد. به همین دلیل محمد در مراجعت به مدینه شتاب کرد تا عبدالله بن ابی را از تحریک و دسیسه باز دارد.در این سفر عایشه همراه محمد بود و از اینکه محمد در مدت زمان کوتاهی دو زن جدید گرفته بود چندان خوشحال نبود٬ چر اینکه قبل از این غزوه محمد بعد از مشکلات فراوان زینب را از زید جدا کرده بود (…محمد٬ زینب و زید…) و به عقد خود دراورده بود و حالا هم جویریه را در این غزوه خریداری کرده بود. در موقع یکی از توقفهای کوتاه سپاه٬ عایشه برای قضای حاجت بیرون میرود و در همان زمان یکی از جواهرات خود را گم میکند و به همین دلیل از سپاه جا میماند. یعنی کنیزان عایشه کجاوه خالی او را بر شترش میگذارند ولی متوجه نمیشوند که عایشه در آن نیست و سپاه به راه خود ادامه می دهد.عایشه همانجا صبر میکند تا صفوان بن المعطل٬ عقب دار سپاه به او برسد. صفوان عایشه را بر شتر خود سوار میکند و فردای آن روز به مدینه می آورد.به دلیل رقابتی که بین زینب و عایشه وجود داشته٬ زینب عایشه را متهم به رابطه با صفوان میکند و عبدالله بن ابی که مخالفت او با محمد آشکار بود با زینب و خواهرش هم صدا شده و این خبر را در شهر پخش میکنند.پس از مدت بیست روز این شایعات به گوش عایشه میرسد( به گفته عایشه) ولی از قرار معلوم ناراحتی و بی اعتنایی محمد عایشه را وادار میکند تا به خانه پدرش٬ ابوبکر برود. از طرف دیگر محمد در تلاش بدست آوردن واقعیت امر٬ علی را مامور به بازجویی از « بریره» کنیز عایشه میکند که حتی علی بریره را در حضور محمد کتک میزندت اشاید ماجرا را فاش کند.وجود این شکها محمد به خانه ابوبکر رفت و با عایشه سخن گفت و در همانجا حالت وحی به محمد دست داد و سوره نور نازل شد!!!در سوره نور آیات (۳ تا ۲۶) متعددی درباره حد زنا (مجازات زنا) و حد تهمت زدن آمده است و دوباره میتوان گفت که منظور از نازل شدن این آیه ها در اصل برای تبرئه کردن عایشه و حفظ آبروی محمد از حرفهای مردم مدینه بوده است. همینطوری که بارها تا به اینجا دیده ایم الله در خدمتگذاری به محمد اماده بوده و شتابان آیاتی برای تبرئه عایشه بر محمد نازل میکند.نکته مهم و قابل توجه گناهکاری یا بی گناهی عایشه نیست بلکه چگونگی نازل شدن وحی بر محمد است که چه آسان این وحی ها در موقع لزوم نازل می شوند.در آخر این ماجرا مسطح بن اثاثه٬ حسان بن ثابت و جمنه٬ خواهر زینب به جرم تهمت زدن ناروا به عایشه هشتاد ضربه شلاق خوردند.#واقعه‌افک#عایشه

عبدالله ابن سعد بن ابی سرح

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

عبدالله ابن سعد بن ابی سرح

عبدالله ابن سعد ابی سرحمحمد افرادی را بکار گرفته بود تا وحی هایی که بر او «نازل» میشد را ثبت کنند. یکی از این کاتبان عبدالله ابن سعد بن ابی سرح بود. وقتی که سرح وحی ها را مینوشت بسیار پیش می آمد که به محمد پیشنهاد هایی را برای بهبود آیه ها و نگارش آنها به میداد، محمد اغلب اوقات آنها را تایید میکرد و به سرح اجازه میداد که این جملات تغییر یافته را بجای آن چیزهایی که او دیکته کرده بود ثبت کند. سرانجام ابی سرح در مورد آيهْ « فتبارك الله احسن الخالقين » ( سورهْ مؤمنون – آيهْ 14 ) با پيغمبر اختلاف پيدا كرد ؛او معتقد بود كه : ” اين آيهْ را من سروده ام و محمد آنرا از من دزديده است ”‌. – ( آيهْ 93 – سورهْ انعام اشاره به همين ماجرا است )بر طبق گزارش واقدى ابی سرح مى‏گفت: «من هر چه‏ مى‏خواستم مى‏نوشتم و آنچه را كه مى‏نوشتم به من وحى مى‏شد. همان گونه كه به محمدوحى مى‏شدابي سرح مرتد شد و اسلام را ترک کرد و به مکه رفت زیرا دریافت که آنچه محمد میگوید نمیتواند از طرف خدا باشد.بعدها وقتی ماجرای فتح مکه پیش آمد، محمد دستور مرگ سرح را صادر کرد ولی عثمان دامادمحمد که برادر رضاعی ابی سرح بود، از محمد درخواست بخشش او را نمود. محمد برای مدتی سکوت کرد و به درخواست عثمان پاسخی نداد. پس از مدتی محمد سکوتش را درباره سرنوشت ابی سرح شکست و او را بخشیدولی به پیروانش گفت: «من در باره ابی سرح سکوت کردم تا یکی از شما سر او را برای من بیاورید.» یکی از انصار گفت: «چرا تو به من اشاره ای نکردی تا سرش را برایت بیاورم.» محمد پاسخ داد: «پیامبر با اشاره دستور کشتن کسی را نمیدهد تاریخ طبری جلد هشتم ص 178-179عبدالله بن سعد ابی سرح بعدها در زمان خلافت برادرش عثمان حاکم مصر شد و جزیره قبرس را فتح کرد و لشکر روم شرقی را در اسکندریه شکست داد#عبدالله‌بن‌سعد‌ابی‌سرح

علی اصغر

علی اصغر

در وجود علی اصغر شک وجود دارد و به نظر می‌رسد که از جعلیات ملاحسین کاشفی در کتاب «روضة الشهداء» باشد.شیخ مفید متوفای ۴۱۳ هجری یعنی حدود پانصد سال قبل از کاشفی، در بخش مقتل کتاب «ارشاد» خود، که معتبر‌ترین کتاب شیعه در زمینه تاریخ ائمه است می‌نویسد: پسران امام حسین  عبارت بودند از جعفر،‌ علی اصغر،‌ علی اکبر و عبدالله. جعفر در زمان حیات امام فوت کرد. (الارشاد، ص۱۲۶) سه فرزند دیگر او که در کربلا حضور داشتند، یکی علی اصغر بود که مادرش لیلی دختر مسعود ثقفی بود و در کربلا جنگید و اولین شهید بنی‌هاشم شد.  (تاریخ طبری، ج۷، ص۳۰۵۲ )  (همان که در بین ما امروز به علی اکبر معروف است) نام فرزند دیگر او علی اکبر بود. (الارشاد، ص۱۲۷) علی اکبر به نظر شیخ مفید همان امام زین العابدین است. عبدالله که کوچکترین فرزند امام بود مثل برادرش در کربلا کشته شد.(همان، ص ۱۲۹) نحوۀ کشته شدن عبدالله بن حسین  اینگونه بود که، امام حسین در حالی که جلو خیمه‌ها نشسته بود. فرزندش عبدالله که کودکی بود پیش پدر آمد. امام او را بر روی زانوهای خود نشاند. مردی از بنی اسد تیری به سوی او پرتاب کرد. آن تیر به گلوی کودک اصابت کرد و او شهید شد. سیدالشهدا دست خود را از خون او پر کرد و به زمین ریخت. سپس گفت: پروردگارا اگر یاری خود از آسمان را بر ما دریغ می‌داری، پس پاداش ما را، در آنچه بهتر است قرار ده و انتقام ما را از این مردم ستمکار بگیر. ( تاریخ طبری هم، ج۷، ص۳۰۵۵ ) سپس امام آن کودک را برداشت و در کنار کشتگان خاندان خود نهاد. (الارشاد، ص۱۱۲)خلاصه سخن این است که شیخ مفید که از بزرگترین علمای شیعه بوده علی اصغر شش ماهه  و لب تشنه را قبول نداشته است!  بدنیست بدانیم که شیخ مفید، استاد شیخ  طوسی و استاد سید مرتضی علم الهدی بوده و  شیخ طوسی دو کتاب از 4 کتاب حدیث شیعه را نوشته است یعنی کتاب استبصار و کتاب تهذیب الاحکام را!!سیدمرتضی هم همراه برادرش(سیدرضی )کتاب نهج البلاغه را نوشته اند

عصما دختر مروان

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

عصما دختر مروان

ماجرای ترور عصما دختر مروان واقعا  تکان دهنده است.  قساوت این قتل و واکنش پیامبر اسلام به این ترور حیرت انگیز است. این واقعه در همه تواریخ اسلامی آمده است ولی من به نقل از کتاب طبقات ابن سعد این واقعه  را بیان میکنم.سریه عُمیر بن عُدَیپس از پنج شب پیش از به پایان رسیدن ماه رمضان، در ابتدای 19 امین ماه پس از هجرت رسول الله سریه عمير بن عدي بن خرشة الخطمي برای کشتن عصماء بنت مروان از بني أمية بن زيد اتفاق افتاد. عصماء دختر یزید بن زید بن حصن الخطمی بود، او به اسلام ناسزا میگفت، به پیامبر توهین میکرد و مردم را علیه او بر می انگیخت. او چکامه هایی را می سرود. عمیر بن عدی در شب به طرف او رفت و به خانه او وارد شد. فرزندانش کنار او خفته بودند، او در حال شیر دادن به یکی از فرزندانش بود. عمیر بن عدی با دستهایش او را لمس و جستجو کرد و فرزندش را از او جدا کرد . او شمشیرش را در سینه عصماء فرو کرد تا جایی که شمشیر از پشت او بیرون زد. سپس نماز فجر را با پیامبر در مسجد خواند. پیامبر خدا از او پرسید، آیا تو دختر مروان را کشتی؟ او گفت آری «آیا چیزی در انتظار من است؟» پیامبر گفت «نه، دو بز نیز بخاطر او به یکدیگر شاخ نخواهند زد». این کلامی بود که از پیامبر شنیده شدترجمه «کتاب الطبقات» نوشته ابن سعد ترجمه انگلیسی توسط  S. MoinulHaq، پوشینه دوم برگ 31پیر مرد صد و بیست ساله ای به نام ابو عفک به جرم آنکه متلکی گفته و پیغمبر را در شعری هجو کرده بود، به دست سالم بن عمیر [بن عدی] و به دستور حضرت رسول که فرمودند ((من لی بهذا الخبیث)) کشته شد و در پی آن عصماء دختر مروان که قتل آن پیر مرد او را به گفتن ناسزایی درباره پیغمبر کشانیده بود ، به قتل رسید.از علی دشتی «23» سال، مطالعه ای بر زندگانی محمد،  صفحه 116 (100 انگلیسی):

عمربن عبدود

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

عمربن عبدود

مولوی در شعر معروف خود ؛از علی آموز اخلاص عمل؛ بگونه ای از سخن گفته که گویا عمر بن عبدوود بر صورت امام علی تف انداخته است ولی امام علی عمربن عبدود را بخشیده است و بیخیال ماجرا شده است. و بعد امام را ستایش می‌کند که چقدر کریم و بخشنده استدر واقع ابن تیمیه، عالم اهل سنت و پایه‌گذار سلفیه، وجود عمرو بن عبدود را رد کرده است. و داستان جنگ علی با او درتعدادی از کتب معتبر اهل تسنن مانند صحیح بخاری و صحیح مسلم وجود ندارد گرچه تاریخ طبری بدان اشاره مختصری کرده است. داستان تف انداختن عمر بن عبدود در بسیاری از کتب معتبر شیعه مانند ارشاد شیخ مفید و یا تقسیر القمی وجود ندارد و لی امام محمد غزالی در کتاب کیمیای سعادت بدان اشاره می کند. باید توجه داشت که نه امام محمد غزالی مورخ است و نه کیمیای سعادت کتاب تاریخی. بهر حال این داستان به مذاق مفسران شیعه مانند محمد بن  علی ابن شهر آشوب خیلی خوش آمد و او در کتاب مناقب آل ابی طالب این داستان را در قرن ششم هجری با آب و تاب ذکر کرد و آخوندها آنرا شاخ و برگ دادندبهر حال شرح خلاصه این جنگ به نقل از تفسیر القمی( که بسیار شبیه ارشاد شیخ مفید است) به شرح زیر است.امیرمؤمنان ‏فرمود: «خواسته‏ من آن است که فرود آیى، تا با تو کارزار کنم؛ چرا که تو سواره‌اى و من پیاده».آن‌گاه عمر بن عبدود از اسبش پایین پرید و آن‌را پى کرد و گفت: این، خصلتى است که گمان نمی‌کردم یکى از عرب‌ها مرا بدان وادار نماید.(نشان می دهد که عمر بن عبدود خیلی جوانمرد بوده است و نخواسته سواره با یک پیاده جنگ کند)آن‌گاه [کارزار را] شروع کرد و با شمشیر بر سرِ على(ع) زد. امیرمؤمنان، خود را در پناه سپرش گرفت؛ اما [شمشیر] سپر را بُرید و بر سرش نشست.على(ع) به او فرمود: «اى عمرو! آیا همین که من با تو کارزار می‌کنم و تو جنگاور عرب هستى، تو را بس نیست براى مبارزه با من، از یاور کمک گرفتى؟».عمرو به پشت سرش نگاه کرد. امیرمؤمنان، به سرعت ضربه‌اى بر دو ساقش فرود آورد و هر دو را قطع کرد. گَرد و غبارى از میان آنان بلند شد.منافقان گفتند: على بن ابی‌طالب، کشته شد.سپس گَرد و غبار خوابید و نگاه کردند. در این هنگام، امیر مؤمنان را بر روى سینه عمرو دیدند که ریش او را گرفته و می‌خواهد سر او را از تن جدا کند. سپس سرش را بُرید و آن‌را گرفت و به سوى پیامبر خدا آمد، در حالى‌که بر اثر ضربتِ عمرو، خون از سرش جارى بود و از شمشیرش خون می‌چکید، و چنین رجز می‌خواند:«من، على و پسر عبدالمطّلبم‏،مرگ براى جوانمرد، از فرار بهتر است».آن‌گاه پیامبر خدا فرمود: «اى على! بر او نیرنگ کردى؟».گفت: بلى اى پیامبر خدا! جنگ، نیرنگ است.قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، محقق، موسوی جزائری، سید طیب،‏ ج ‏2، ص 184 – 185، قم، دار الکتاب، چاپ سوم، 1404ق.همانطور که ملاحظه فرمودید هیچ سخنی حتی در کتب معتبر شیعه از تف انداختن بر صورت علی نیست.

عمر بن خطاب

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

عمر بن خطاب

عمر بن خطاب که وقتی به خلافت رسید بسیار سختگیر در حدود اسلامی بود و احکام غلاظ و شداد صادر میکرد فردی جبون و ترسو بود که بارها از میدان جنگ فرار کرد(حتی به اعتراف خودش)در این نوشته تنها از کتب اهل سنت استفاده میشود که دیگر جای حدیث و سخنی نماندعمربن خطاب خودش اعتراف می کند مانند بز کوهی از جنگ احد فرار کرده !• سیوطی در کتاب تفسیر « الدر المنثور » در تفسیر آیه 155 سوره آل عمران، می نویسدعمر، روز جمعه، سوره آل عمران را خواند… وقتی به این آیه رسید، « کسانی از شما که در روز روبه رو شدن دو جمعیت با یکدیگر ( در جنگ احد )، فرار کردند، شیطان آنها را بر اثر بعضی از گناهانی که مرتکب شده بودند، به لغزش انداخت…» گفت: وقتی روز احد، مشرکان را شکست دادیم، من فرار کردم تا این که از کوه بالا رفتم و همانا خود را دیدم که همانند بز کوهی، از کوه بالا می روم و مردم ندا می دادند که محمد ( صلی الله علیه وآله وسلم ) کشته شد… پس این آیه نازل شد… .الدر المنثور ج2 ص335 المؤلف: عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى: 911هـ)، الناشر: دار الفكر - بيروت ، عدد الأجزاء: 8در جنگ خندق هم عمر جرات مقابله با عمر بن عبدوود را نداشت و علی بن ابیطالب به جنگ او رفت فرار و شکست عمر در جنگ خیبرحاكم نيشابوري در المستدرك در باره فرار عمر بن خطاب مي نويسدرسول خدا صلي الله عليه وآله به خبير رفت، هنگامي كه به آن جا رسيد، عمر بن خطاب را به همراه گروهی به سوي شهر و يا قصر اهل خبير فرستاد ، عمر جنگيد؛ اما طولي نكشيد كه عمر و همراهانش شكست خوردند . وقتي برگشتند ، مردم عمر را به ترسيدن متهم مي كردند و عمر آن ها را متهم مي كرد.المستدرك علي الصحيحين ج 3 ص 40شمس الدين ذهبي نيز در تلخيص المستدرك ، صحت اين روايت را تأيید کرده است.اما جنگ حنین دیگر شاهکار بود و عمر تنها از میدان جنگ فرار کرد بلکه آنرا گردن خدا انداختمحمد بن اسماعیل بخاری در صحیحش می‌نویسد :ابوقتاده گوید : سالی که جنگ حنین اتفاق افتاد ، همراه رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودم ، وقتی که دو لشکر روبروی هم قرار گرفتند ، مسلمانان فرار می کردند ، سپس بر می‌گشتند .مردی از مشرکان را دیدم که با یک مسلمان می‌جنگید ، آن دو را دور زدم تا از پشت شمشیری بین گردن و شانه‌اش وارد کردم ، آن مرد مشرک برگشت و مرا به خودش چسپاند و فشار داد ، بوی مرگ را احساس کردم ، مرا رها کرد و بر زمین افتاد و مرد . عمر را. حال فرارملاقات کردم ، گفتم چرا مردم فرار می‌کنند ؟گفت امر و دستور خداوند این است صحیح بخاری جلد 4 صفحه58

فاطمه زهرا

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

فاطمه زهرا

حکومت اسلامی سعی می‌کند فاطمه زهرا را به عنوان الگوی زنان معرفی کند. برای جا انداختن این مطلب حکومت اسلامی انواع و اقسام القاب را برای فاطمه زهراسر هم می‌کند تا او را فردی استثنایی نشان دهد. صدیقه صادقه، صدوقه، طیبه، عارفه، عالیه، عذراء، عزیزه، علیمه، عدیله، فاضله، فریده، مبشره، محموده، مطهره، معصومه، ملهمه، ممتحنه، منصوره، موفقه، مهدیه، مؤمنهکار به جایی رسید که در تاریخهشتم بهمن ماه سال۶۷ و به مناسبت تولد حضرت زهرا  و روز زن، رادیوی جمهوری اسلامی ایران در برنامه‌ای به نام سلام، صبح به خیر در گزارشی از مخاطبینش می‌پرسد: به نظر شما الگوی امروز زنان ایرانی چه کسی است؟. اکثر مخاطبین، حضرت فاطمه را الگوی خود معرفی می‌نمایند اما یکی از مصاحبه‌شوندگان در کمال تعجب می‌گوید: «الگوی مناسب زنان ایرانی اوشین است!». اوشین نام شخصیت اصلی داستان سریالی ژاپنی به نام سال‌های دور از خانه بود که آن روزها از سیما پخش می‌شد. آیت الله خمینی فردای آن روز در واکنش به این ماجرای ، طی پیامی رسمی و علنی به شدت محمد هاشمی (رئیس وقت صدا و سیما) را مورد عتاب قرار می‌دهند و می فرمایند:آقای محمد هاشمیمدیرعامل صدا و سیمای جمهوری اسلامیبا کمال تاسف و تأثر روز گذشته (روز شنبه ۸ بهمن) از صدای جمهوری اسلامی مطلبی در مورد الگوی زن پخش گردیده است که انسان شرم دارد بازگو نماید. فردی که این مطلب را پخش کرده است تعزیر و اخراج می‌گردد و دست‌اندرکاران آن تعزیرخواهند شد. در صورتی که ثابت شود قصد توهین درکار بوده است، بلاشک فرد توهین‌کننده محکوم به اعدام است. اگر بار دیگر از این گونه قضایا تکرار گردد، موجب تنبیه و توبیخ و مجازات شدید و جدی مسئولین بالای صدا و سیما خواهد شد. البته در تمامی زمینه‌ها قوه قضاییه اقدام می‌نماید.(صحیفه نور ، جلد ۲۱ : ص ۷۶ ) بعدها ۴ تن از دست‌اندرکاران آن برنامه از جمله مدیر گروه معارف، سردبیر برنامه‌های ویژه عقیدتی سیاسی، مسئول نظارت بر برنامه به ۴ سال حبس تعزیری و ۴۰ ضربه شلاق محکوم شدند. مشخص نیست که فاطمه زهرا در طول عمر خود چه کرده است که باید الگوی زنان جهان قرار گیرد. برخلاف هوچیگری آخوندها علی رفتار خشنی با فاطمه داشته و فاطمه بارها به پدرش شکایت کرده است. بلاذری در کتاب انساب الاشراف، بخاری در صحیح بخاری  می‌نویسند زندگی فاطمه با علی همراه با اختلافات و کشمکش‌هایی بین این زوج بود و رفتار علی با فاطمه همراه با «شدة» و «غلاظ» بوده‌است. در این موارد فاطمه برای شکایت پیش محمد می‌رفت. ابن سعد در کتاب طبقات نوشته‌است که فاطمه یک بار از درشتی کلام علی آزرده شد، به پدرش برای میانجی‌گری رجوع کرد که در نتیجهٔ آن علی سوگند یاد کرد دیگر کاری خلاف میل فاطمه انجام ندهد. بنده خدا هرشب بقول معلم شهید!!!!! دکتر شریعتی شمشیر خون آلود علی را هم میشست( نقل از کتاب فاطمه فاطمه است. حالا معلوم نیست کی گفته بود فاطمه سکینه است که آقای شریعتی این عنوان را برای کتابش انتخاب کرده بود.) فکر کنید یک زن هر شب شوهرش انسانهای دیگر را سر می بریده و غرق خون وارد خانه می شده و حالا فاطمه بدبخت باید شمشیر خون آلود شوهرش را می شسنه است.فاطمه حق خروج از خانه هم نداشته. آخر این هم شد زندگی؟؟؟؟ فاطمه زهرا که هیچ نقشی در زندگی اجتماعی جامعه زمان خود نداشته است و و حتی از حق حق خروج از خانه خود محروم بوده همین نسخه را برای کلیه زنان جهان تجویز می‌کند امام علىّ حکایت کرده اند: روزى در جمع عدّه اى از اصحاب و یاران نشسته بودیم که حضرت رسول سؤال فرمود: بهترین چیز براى زن چیست؟ و هیچ یک از افراد جواب مناسبى براى آن نداشتند. هنگامى که من به منزل، نزد فاطمه آمدم، موضوع را براى ایشان، مطرح کردم که امروز پیامبر خدا چنین سؤالى را بیان نموده است؟ حضرت فاطمه اظهار داشت: آیا هیچ کدام از اصحاب جواب آن را ندانستند؟ گفتم: خیر، کسى جوابى نداد. پس از او اظهار نمود: بهترین چیزى که براى زن سعادت بخش و مفید مى باشد، آن است که مردى را نبیند و هیچ مرد نامحرمى نیز او را نبیند. امام علىّ  افزود: چون شب فرا رسید، در جلسه اى با حضور اصحاب و رسول خدا  مشارکت نموده و من گفتم: یا رسول اللّه، از ما سؤال کردى: چه چیزى براى زن بهتر است؟ اکنون جواب آن را آورده ام و آن این که بهترین چیز براى زن آن است که مردى را نبیند و هیچ مرد نامحرمى هم او را نبیند. حضرت رسول فرمود: چه کسى این پاسخ را گفته است؟ گفتم: فاطمه زهراء. حضرت فرمود: بلى، دخترم راست گفته است، همانا که او پاره تن من مى باشد. (احقاق الحقّ: ج 25، ص 350، اعیان الشّیعة: ج 1، ص 322)

قاسم بن حسن

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

قاسم بن حسن

ک آخوند به راحتی مسئله کودک سرباز را توجیه می‌کند و به کشته شدن قاسم بن حسن در واقعه کربلا اشاره می‌کند که تنها ۱۴ سال داشته است و توسط  عمویش امام حسین به میدان جنگ فرستاده شد. قاسم زمانی که به میدان جنگ رفت به حدی کوچک بود که حتی زره جنگی به اندازه او موجود نبود و او با یک لباس معمولی و در حالی که کفش پاره‌ای بر پا داشت به میدان جنگ رفت و کشته شد. در جایی که جنگاورانی کارکشته‌ای چون زهیر بن قین و یا مسلم بن عوسجه از یاران حسین بن علی کاری از پیش نبرده‌اند یک پسر بچه ۱۴ ساله بدون لباس جنگی چه کار می‌توانست بکند؟؟برخلاف رو ضه خوانی‌ آخوندها که ادعا می‌کنند قاسم بن حسن ۷۰ نفر از سپاهیان عمر بن سعد در کربلا را کشت،واقعیت این است که قاسم بن حسن در همان ابتدای ورود به میدان جنگ کشته می‌شود.تاریخ طبری به نقل از حُمَید بن مسلم (یکی از راویان حاضر در واقعه کربلا) مقتل قاسم بن الحسن را چنین می آورد:«جوانى به سان پاره ماه شمشیر به دست، به سوى ما آمد. او پیراهن و بالاپوش و کفش هایى داشت که بند یک لِنگه اش پاره شده بود، و از یاد نبرده ام که لنگه چپ آن بود. عمرو بن سعد بن نُفَیل اَزْدى به من گفت: به خدا سوگند بر او حمله مى برم. به او گفتم : سبحان اللّه! از آن چه مى خواهى؟! کُشتن همین کسانى که گرداگردِ آنها را گرفته اند براى تو بس است. گفت: به خدا سوگند، به او حمله خواهم بُرد! آن گاه بر او حمله بُرد و باز نگشت تا با شمشیر بر سرش زد. آن جوان به صورت [بر زمین] افتادتاریخ طبری جلد ۵ صفحه ۴۴۷

قتیبه بن مسلم

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

قتیبه بن مسلم

به روایتی قتیبه در سال 49هجری در عراق زاده شد. محل تولد او مشخص نیست. پدر قتیبه ابوصالح مسلم بن عمرو از سرداران و کارگزاران دولت اموی بوده استآغاز حیات سیاسی وی هم زمان با حکومت حجاج بر عراق و به توصیه او و با دستور ولید بن عبدالملک یا خود عبدالملک به سال 85 یا 86ه بوده است. او قبل از امارت خراسان به امور اداری و سیاسی در یکی از شهرهای ری، بحرین، بصره یا سیستان مشغول بوده است.علت انتخاب وی به امارت خراسان، آرامش و ثبات سیاسی دوره ولید، میل خلیفه به کشور گشایی، فتح چین، نوید گسترش قلمرو حکومت قتیبه از سوی حجاج و مساله تعصب قومی اعراب بود. مورد اخیر بسیار مهم بود، چرا که حجاج، فرماندهی و مقام های مهم را به قبایل قیسی (اعراب شمالی) - که خود و سردارانش از آن بودند - می داددوران شمشیرکشی قتیبه بن مسلم سردار اعزامی حجاج بن یوسف، که هردو بیماری آدم کشی وشکنجه گری داشتند، نه تنها از خونبار ترین دوره های تاریخ خراسان بلکه از دورانهای درحد اعلی ننگین تاریخ همه جهان اسلام بود، زیراکه به سخن یک شاعر عرب که طبری درتاریخ خود آورده است وی از هرشهری که سوارانش درآن رفتند، جز گودالی وگورستانی برجای نگذاشت. «اعراب فاتح اسیران جنگی را میکشتند وزنان وفرزندان شان را به بردگی می بردند، بطوری که بازارهای برده فروشان کوفه وبصره از حاصل غنایم قتیبه لبریز شده بود و درسراسر دوران خلافت اموی این وضع ادامه داشت. و مسعودی مینویسد:«بسیارمیشدکه کودکان مخالفان را دربرابردیدگان شان درآب جوش می انداختند ومی پختند وتن های خود آنان رابا تراشه  تیز زخم میزدند وبرآنها سرکه ونمک می پاشیدند. و چون مردم روستایی از روستاهای ایران به مخالفی پناه میدادند، ماموران حجاج همه مردم آن روستا رامیکشتند وپس خودآن روستا را ویران میکردند_مسعودی، مروج الذهب،ج 2، ص280قتیبه خوارزم را چنان غارت کردکه بعد ازآن این ناحیه هرگز رونق پیشین خود راباز نیافت. کتابهای کهن وآثار خطی خوارزم را نیز یکسره نابودکردتا مردم آن گذشتهً خود رااز یاد ببرند.»علاوه براین قتیبه از خوارزم یکصد هزار اسیر آورد که همه را به بازارهای برده فروشان (بصره وکفه) فرستاد.»و« چون اسیران را بیاوردند، قتیبه بگفت تا تخت وی را بیرون آوردند ومیان کسان جای گرفت وبگفت تا هزار کس اسیران را پیش روی او بکشند وهزارکس راطرف راست اوبکشند وهزار کس راطرف چپ وی وهزارکس را پشت سر وی_ طبری، ج 9، ص3855قتیبه در سال 90هجری درتخارستان درجنگ با نیزک بادغیسی، دوازده هزارکس از مردم شورشی رابه دارآویخت، چنانکه چوبه های دار تاچهار فرسنگ ردیف شده بودند.طبری،ج 2،ص 1207،نحوهً مسلمان شدن مردم بخارا بوسیله قتیبه بن مسلم( که منطقاً نمونه ای از اسلام آوردن مردمان دیگر شهرها نیز میتواند باشد) درتاریخ بخارا چنین آمده است:« وهربارکه اهل بخارا به ظاهر مسلمان شدندی، چون سپاهیان عرب باز گشتندی ردت آوردندی وکافر شدندی. وچون بار چهارم قتیبه حرب کردوشهر بگرفت برای آنکه مسلمانی اندر دل ایشان بنشاند، کار برآنان سخت کرد، وفرمود تا همه مردمان شهر یک نیمهً از خانه های خویش را به اعراب دهند تا درآن بسر برند و در همه حال از احوال ایشان باخبر باشد وآن مردم از این راه به ضرورت مسلمان بمانند. بدین طریق احکام شریعت را به بخاراییان لازم گردانید ومسجدها بساخت وکفر گیران( زرتشتیان) از مردمان برداشت وفرمود که هرعرب درخانه او برکفرش شهادت دهدیا گواهی دهد که دراحکام شریعت تقصیری کرده است، عقوبت یابد.... ودر بیکند  (نزدیک بخارا) خون ومال مردمان رابرعسکریان خود مباح گردانید وفرمود که شهر غارت کنند، وبدنبال این فرمان هرکه دربیکند اهل حرب بود کشته شد وهرکس که اهل حرب نبود به بردگی درآمد، چنانکه اندربیکند کس باقی نماند.سال 96هجری قتیبه دامنه فتوحات را به چین کشاند و آرزوی حجاج را - که دیگر در قید حیات نبود - برآورده ساخت. قتیبه، زودتر از سرداران دیگر به چین رسید و کاشغر را از راه دره عصام گرفت و با مردمش صلح کرد.قتیبه در پایان سال 96هجری پس از ده سال امارت خراسان از قدرت خلع و با حیله سلیمان بن عبدالملک و به دست سپاهیانش کشته شد.پس از مرگ او محل دفن وی امامزاده شد و علامه قزوینی چنین می‌نویسد آن‌گاه قبر این شقی ازل و ابد پس از کشته‌شدنش زیارتگاه قرار داده شد و همواره برای تقرب به خدا و قضای حاجات تربت آن «شهید» را زیارت می‌کردند.

اب زمزم

تاریخ اسلاموقایع

اب زمزم

آب زمزم طبق باور و فرهنگ مسلمانان، به عنوان یک منبع شفا‌دهنده شناخته می‌شود و ارزش تاریخی زیادی برای آن‌ها دارد. زمزم در واقع نام چاهی است که در مسجدالحرام، واقع در شهر مکه قرار دارد.آن چه مشخص است صرف نظر از جنبه مذهبی این مسئله، آب زمزم با گذر زمان قطعا کیفیت آب زلال و تصفیه شده را ندارد و از لحاظ علمی نیز هیچ توجیهی بر خاصیت شفا دهندگی و درمانی آن نیست و آن چه مربوط به اثرات موثر و شفابخش این آب در منابع مختلف می خوانیم، بیش تر مربوط به عقاید مذهبی است که در زمان ایجاد این چاه به وجود آمده اند تا واقعیت و جنبه علمی و ثابت شده.تحقیقات انجام شده در انگلستان در مه ۲۰۱۱ نشان داد در بطری‌های آبی که به اسم آب زمزم در مغازه‌های بریتانیایی به فروش می‌رسند، سطح بالایی از آرسنیک وجود دارد. این تحقیقات موجب شد تا دولت بریتانیا به شکل گسترده با فروش این آب برخورد کند و مقام‌های عربستانی نیز برای اطمیناناز تمیزی و سلامت آب زمزم، سخت‌گیری بیشتری نشان بدهند.در حال حاضر مرکز تحقیقات و مطالعه زمزم که بخشی از سازمان زمین‌شناسی عربستان است، مسئولیت مدیریت کیفیت آب چشمه زمزم را برعهده دارد. آب زمزم روزانه با کمک پمپ و لوله‌های زیرزمینی به مرکز تصفیه آب منتقل می‌شود. این آب سپس تصفیه می‌شود و صدها هزار لیتر از آن، توسط ناوگانی از تانکرها به مخزن آب ملک عبدالعزیز در مدینه منتقل می‌شود تا عرضه بی‌وقفه آن در مسجدالحرام در مکه و مسجدالنبی در مدینه، متوقف نشود.امروزه این چاه برای دسترسی عموم آزاد نیست و می‌توان آن را از پشت محفظه شیشه‌ای تماشا کرد.

احادیث امام محمد باقر و پسرش جعفر صادق

تاریخ اسلامشخصیت‌ها

احادیث امام محمد باقر و پسرش جعفر صادق

بیشترین احادیث شیعه از امام صادق و از پدرش امام باقر رسیده است. احادیث امام محمد باقر در «ام الکتاب»و امام جعفر صادق («کتاب الهفت الشریف» یا «الهفت و الأظله») چراغ راهنما و قطب‌نمای شیعیانِ دوازده امامی است.امام محمد باقر که بعلت چاقی و اضافه وزن قادر به راه رفتن نبود در تمام زندگیش کاری نداشت جز این  که این احادیث را سر هم کند و پسرش جعفر صادق  هم در زمانی می‌زیست که بنی امیه و بنی عباس به شدت با هم درگیر بودند بنابراین فرصت و ازادی کافی داشت تا خزعبلات پدرش را به نسل‌های بعدی منتقل کند. محمد بن منکدر نقل می‌کند: با توجه به ویژگی‌هایی که از امام سجاد(ع) سراغ داشتم، هرگز گمان نمی‌کردم که دیگر همانندی برایشان بیابم؛ تا این‌که روزی با فرزندشان امام باقر(ع) روبرو شده و خواستم حضرتشان را پندی دهم، ولى ایشان مرا پند داد! یارانش گفتند: پندش چه بود؟! جواب داد: در یکی از گرم‌ترین ساعات روز، به یکی از محلات مدینه رفته و با حضرتشان روبرو شدم، او مردى فربه بود و به دو نفر از غلامان سیاه و یا دو نفر از پیروانش تکیه زده بود.اُم الْکِتاب، یکی از کتاب های مقدس و سرّی  اسماعیلیان منطقه آسیای مرکزی است که به زبان فارسی نوشته شده و عمده مطالب آن را پاسخ هایی تشکیل می‌دهد که امام محمد باقر در جواب پرسش های شاگردان خود گفته است.الهفت الشریف»، کتابی است منسوب به مفضّل بن عمر که گفته می‌شود محتوای آن‌را از امام صادق( علیه السلام ) روایت کرده است. اغراق های  این دو امام در این دو کتاب حد و حصری ندارد به عنوان نمونهما امامان پرده‌های الله هستیم، و براستی که الله از میان ما رسولان خود را برای آفریدگانش برمی‌گزیند، البته تا زمانی که الله این را برای آفرینش خود لازم بداند. و اگر الله قصد کند که آفرینش خود را نابود سازد، آنگاه ما [امامان] را به سوی خود می‌برد و اگر الله شروع به آفرینش دیگر کند، ما نخستین رسولان هستیم که برای پاسداری از این آفرینش فرستاده می‌شویم».«در میان بندگان الله، ما ائمه زبان او هستیم که با آن سخن می‌گوید و دست او در آفرینش او هستیم و ما چهرۀ الله هستیم که بخشش از آن اوست و ما در میان ستایشگران او باقی خواهیم ماند تا زمانی که الله این نیاز تشخیص دهد».«زیرا هر گاه الله یک آفریده نوینی به بار آورد ما به سوی آن آفریده فرود می‌آئیم و آن را آموزش و پرورش می‌دهیم و اگر الله برنامه‌ای برای این آفریده داشته باشد آنگاه ما را به سوی خود فرامی‌خواند.آنگاه هر چه بخواهد انجام می‌دهد».«ما امامان، برگزیدگان الله هستیم و هیچ چیز از دانش الله بر ما پوشیده نیست، چه در روی زمین و چه در آسمان. ما دست و پهلوی [جنب/ور] الله هستیم، چهرۀ الله هستیم، چشمان الله هستیم و باورمند [مؤمن] به هر کجا که نگاه کند ما را می‌بیند، اگر ما بخواهیم، الله نیز می‌خواهد و به کسی دیگر بجز مردم خودش چیزی نمی‌گوید

ازدواج علی بن ابیطالب با خواهر عمر 

تاریخ اسلاموقایع

ازدواج علی بن ابیطالب با خواهر عمر 

آخوند جماعت بلد است که همه چیز را چطور توجیه کند. مثلاً در خصوص ازدواج علی بن ابیطالب با خواهر عمر ،محدث جزایری که از بزرگان شیعه و همکار صمیمی علامه مجلسی بوده است، در کتاب الأنوار النعمانیة، ج ‏2، ص 220 بدین صورت  نقل کرده استعلی بن ابیطالب  می گوید از روزی که به تکلیف رسیده‌ام تا حال یک شب بی‌زن نخوابیده‌ام، در باقی عُمر هم یک شب بی‌زن نخواهم خوابید. عُمَر حاضر بود و با خود خیال کرد که با این ادعای او، می‌توانم علی را دروغگو نشان دهم و دروغ او را بر مردم ظاهر گردانم، علی را به خانه خود دعوت می‌کنم تا به مردم نشان دهم که او دروغ گفته است. اما همان شب خواهر عمر خود را تسلیم امام می‌کند و امام او را می‌پذیرندالبته مشابه آنرا شیخ طوسی در تهذیب الاحکام از قول امام جعفر صادق می اورد(جلد 7 صفحه 405)امام صادق می‌فرماید: «شخصی به پیش پدرم امام باقر آمد. پدرم به او گفت: آیا زن داری؟ شخص گفت: نه  امام فرمود: دوست ندارم تمام دنیا و آنچه در آن است از آن من باشد و من شبی را بخوابم در حالی‌که هیچ همسری ندارم. دو رکعت نماز انسان ازدواج کرده بهتر از مردی است که شب را به عبادت و روز را به روزه بگذراند [ولی ازدواج نکرده باشد]. سپس پدرم هفتاد دینار به او داد تا ازدواج کند

آیا امامان شیعه و پیامبر اسلام فحش می دادند؟

تاریخ اسلاموقایع

آیا امامان شیعه و پیامبر اسلام فحش می دادند؟

پیامبر و امامان شیعی هیچ گونه ابایی از فحش دادن به مخالفان خود نداشتند که حتی نیروهای سنتی مذهبی هم به آن معترف هستند مانند حاج منصور ارضی مداح معروف حکومتی .ولی برخی از شیادانِ مذهبیِ فرار کرده از حکومتِ شیعی، به نام «نواندیش دینی»، سر برآورند و همانند همیشه آب تطهیر به این نوع  رفتارها می ریزند و می گویند" این رفتارهای زشت و قبیح هیچ جایگاه اسلامی نداشته و امامان شیعه مبرا از این نوع رفتارهای مشمئزکننده اند"اما واقعیت چیست؟سالهاست که همین شیعیان، حکومت اُمویان را مورد نکوهش قرار مےدهند، که این اُمویان از شجره ملعونه و خبیثه بوده اند که بر «علی بن ابےطالب» بر روی منابر لعن و نفرین کرده و تنها در زمان خلافت «عمر بن عبدالعزیز» بوده است که سنت لعن و نفرین بر علی نهی شده است.آیا این همه ی واقعیت است؟«طبری» مورخ بزرگ جهان اسلام، ذیل وقایع بعد از جریان «حکمیت» مےآورد؛▪️و چنان شد که علی وقتی نماز صبح مےکرد در قنوت مےگفت: خدایا، معاویه و عمرو و ابوالأعور سُلمی و حبیب و عبدالرحمان بن خالد و ضحاک بن قیس و ولید را لعنت کند؛ و چون این خبر به معاویه رسید، او نیز در قنوتِ نماز، علی و ابن عباس و اشتر و حسن و حسین را لعن مےکرد. (تاریخ طبری، جلد۶، ص۲۷۲)🔘 و «ابن ابی الحدید»، شارح اعظم نهج البلاغه، از قول «نصر بن مزاحم» در کتاب «صفین» مےآورد؛▪️نصر گفت: پس علی علیه السلام بعد از پایان حکمیت هرگاه نماز صبح و مغرب را به جای مےآورد و از نماز فارغ مےشد و سلام نماز را به جای مےآورد، مےگفت: خداوندا، معاویه و عمرو و ابوموسی و حبیب بن مسلمه و عبدالرحمان بن خالد و ضحاک بن قیس و ولید بن عقبه را لعنت کن؛ و هنگامی که این خبر به معاویه رسید، او نیز هر گاه نماز مےخواند، علی و حسن و حسین و ابن عباس و قیس بن سعد بن عباده و اشتر را لعنت مےکرد.(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد۲، ص۲۴۷)▪️ابوموسی از مکه در نامه ای به علی علیه السلام نوشت؛ اما بعد، به من خبر رسیده است که مرا در نماز لعنت مےکنی و نادانان نیز آمین مےگویند، و من نیز همان را مےگویم که موسی علیه السلام گفت: پروردگارا، بدانچه مرا ارزانی داشته هرگز پشتیبان گناهکاران نمےباشم (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد۲، ص۲۴۸)از اینجای مطلب به علت فحش‌های زشتی که ائمه شیعه و پیامبر اسلام به کار می‌برنداز نقطه چین کردن و یا تغییردادن این کلمات زشت به کلمات مودبانه تر (تا حدی که به معنی آسیبی نزند) استفاده می‌شود . کلمات به کار برده شده به وسیله پیامبر اسلام و ائمه شیعه به حدی زشت است که قابل نوشتن و یا ترجمه نمی‌باشند.جای تاسف است که به اصطلاح روشنفکران دینی سعی می کنند ائمه شیعه و پیامبر اسلام را با این فرهنگ گفتاری الگوی بشریت معرفی می‌کنند. این به اصطلاح روشنفکران دینی از دید من در بهترین  حالت یا بی‌سواد و سفیه هستند و یا اینکه مشتی شیاد حرفه‌ای می‌باشند. مثلاً به کتاب «آری این چنین بود برادر» و یا فاطمه فاطمه است (حالا معلوم نیست کی گفته بود که فاطمه رقیه است) دکتر علی شریعتی مراجعه کنید تا از ستایشات اغراق آمیزی که ایشان از علی بن ابیطالب و فاطمه زهرا می‌کند شگفت زده شوید. اینک به بحث اصلی که فرهنگ گفتاری پیامبر اسلام و ائمه شیعه است برمی گردیم  عوف بن حسن روایت می کند : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند : اگر دیدید کسی به روش جاهلیت عزاداری می کند به او بگویید آلت تناسلی پدرت در دهانت و این کلام را بدون کنایه و صریح بگویید.این مطلب در کتاب سنن کبری نسائی - چاپ مؤسسة الرسالة - جلد ۸ - کتاب السیر - باب ۱۷۳ اعضاض من تعزّی بعزاء الجاهلیّة - صفحه ۱۳۶ - حدیث ۸۸۱۳ موجود می باشد.همچنین فحاشی و ادبیات غیرمتمدنانه علی بن ابی طالب در تاریخ ثابت شده است، و به عنوان یکی از مولفه‌های شناخت ایشان می‌تواند عنوان شود. ایشان در نامه‌ای حکومتی به ابوموسی اشعری( نام واقعی او عبدالله بن قیس بن سلیم بود) والی‌اش در کوفه می‌گوید:" از بنده خدا علی به عبدالله بن قیس:اما بعد ای بافنده زاده،ای آن که آلت پدر خویش گزیده (گاز گرفته).... "منبع: شرح نهج‌البلاغه، جلد ۱۴، صفحه ۱۴.همچنین علی بن ابی طالب به خالد بن ولید می‌گوید:" ای خالد کسی که مرا می‌کشد، سوراخ ک… تنگ‌تر از تو است! (یعنی ای خالد تو ک…. گشاد هستی!) "تاريخ الحديث النبوی، ج۱، ص۱۴۰.همچنین علی بن ابی طالب به عمروعاص می‌گوید: " ای پسر نابغه تو در روزگار زندگی‌ات آزاد شده از ک…. هستی! المناقب، الخوارزمی، ج۱، ص۲۳۶.امام صادق گفت: دشمنان ما اهل بیت، یا ولد‌الزنا هستند و یا مادرشان در حیض به او حامله شده‌اند.

منبع: کتاب حلیه المتقین، نوشته محمد باقر مجلسی، صفحه ۹۶امام حسین  خطاب به مردم کوفه و عراق می فرماید: الا و انّ الدعیّ ابن الدعیّ قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله ..  آن زنازاده پسر زنازاده، آن امیر و فرمانده شما، مرا بین دو چیز مجبور کرده است؛ بین مرگ و ذلت و ……1. محمد دشتی، فرهنگ سخنان امام حسین علیه السلام ، ص 297روزی ما [ روایت از سوی اسماعیل بن ابراهیم اسدی از ابن عون از عمیر بن اسحاق] حضور حسن [بن علی] بودیم؛ گفته شد فلان کس بر در خانه است و اجازه می خواهد. فرمود : اجازه اش دهید هر چند به خدا سوگند گمان می کنم برای بدی و آزار آمده است. اجازه داده شد. و چون درآمد گفت: ای حسن، من از پیش حاکم[مروان بن حکم ، حاکم مدینه] و با تصمیم او پیش تو آمده ام. حسن فرمود: بگو؛ گفت مروان در جستجوی مثل تو و علی بود. اینک می گوید، همه دشنامها سه بار نثار علی و تو باد. مثل تو را مثل استر می بینم که چون به او می گویند پدرت کیست؟ می گوید مادرم اسب است. حسن (ع) فرمود: پیش مروان برگرد و بگو به خدا سوگند من دشنامت نمی دهم تا با مقابله ، چیزی از گناه تو کاسته نشود. وعده گاه من و تو در محضر پروردگار. اگر راست می گویی خداوند به راستی تو پاداشت دهاد و اگر دروغگویی انتقام خدا دشوارتر است. خداوند جد مرا گرامی تر از آن داشته است که مصداق آن مثل باشد و مثل من استر نیست.آن مرد از خانه بیرون رفت، همینکه به دهلیز رسید، حسین(ع) او را دید و از او پرسید برای چه کار آمده است؟ گفت: پیامی آوردم و گزاردم. حسین فرمود: به خدا سوگند اگر پیام خود را که اوردی به من ندهی دستور می دهم چندان تو را بزنند که نفهمی چه هنگام از تو دست برمی دارند؛ اینک میان خانه برگرد. آن مرد برگشت. همینکه امام حسن او را دید به حسین(ع) فرمود: رهایش کن. حسین فرمود: نمی توانم این کار را انجام دهم، پرسید چرا؟ گفت: سوگند خورده ام. امام حسن به آن مرد گفت:اینک که پافشاری می کند، به او بگو. چون سخن فرستاده مروان تمام شد، امام حسین گفت: ای فلان، اگر آنچه را به تو می گویم از سوی من به مروان ابلاغ نکنی کلیتوریس آلت تناسلی مادرت را خورده باشی" ؛ به او [مروان] بگو آنچه گفته ای نثار "خودت" و "پدرت" و "خویشاوندانت" باد.طبقات الکبری، ابن سعد جلد پنجم صفحه ۶۵ و۶۶

به ایران‌شناسی خوش آمدید

— ✦ —

این وب‌سایت حاصل سال‌ها پژوهش و علاقه به تاریخ و فرهنگ ایران زمین است.

دکتر محمدرضا آزادفرد
متخصص و فوق‌تخصص پزشکی | پژوهشگر تاریخ ایران | مقیم ایالات متحده

با عرض سلام و تشکر از بازدید از این وب‌سایت. من محمدرضا آزادفرد هستم. در سال ۱۳۷۱ از دانشگاه علوم پزشکی ایران در رشته پزشکی فارغ‌التحصیل شدم. پس از پایان دوران سربازی و طرح خدمت در مناطق محروم به آمریکا مهاجرت کردم و دوره تخصص Family Medicine را گذراندم و سپس برای فوق‌تخصص وارد رشته Addiction Medicine شدم.

در امتحانات برد تخصصی آمریکا بالاترین نمره ممکن را کسب کرده و از نظر نمرات بورد جزء یک درصد برتر پزشکان آمریکا شدم. برای سال‌های طولانی رئیس بخش اعتیاد و داخلی بیمارستان ECMC و استادیار دانشگاه بوفالو در ایالت نیویورک بودم.

در کنار این فعالیت‌های تحصیلی و شغلی هیچ‌گاه از مطالعه تاریخ و فرهنگ ایران غافل نبودم و به تدریج به این نتیجه رسیدم که مقدار زیادی جعلیات وارد تاریخ ایران شده است. بنابراین سعی کردم با نوشتن و گردآوری مقالات از منابع مختلف تا جایی که ممکن است این نکات نادرست را مشخص کنم. در اکتر موارد برای تهیه مقالات، منابع فارسی مدنظر بوده است ولی از آنجایی که با زبان‌های انگلیسی و فرانسه آشنایی دارم در مواردی از منابع انگلیسی یا فرانسوی استفاده شده است.
از خوانندگان گرامی دعوت می‌شود در صورت داشتن هرگونه نظر، پیشنهاد یا نقد نسبت به محتوای این وب‌سایت، از طریق نشانی ایمیل زیر با اینجانب در ارتباط باشند:
Bestfarain@yahoo.com

با تشکر مجدد از توجه شما به این وب‌سایت، برای شما آرزوی موفقیت و تندرستی دارم.

تخصص
Family Medicine
فوق‌تخصص
Addiction Medicine
سابقه
استادیار دانشگاه بوفالو، نیویورک
زبان‌ها
فارسی · انگلیسی · فرانسه
ایران‌شناسی — تاریخ و فرهنگ ایران زمینطراحی شده با عشق به ایران