مصطفی پورمحمدی زاده سال ۱۳۳۸ در شهر قم است. او زمانی که ۱۹ ساله بود بدون هیچگونه تخصص و تجربهای در جایگاه دادستان انقلاب اسلامی راهی استان خوزستان شد و در آنجا دست به قتل و کشتار زد. از جمله میتوان به مقابله او با جوانان معترض مسجدسلیمان اشاره کرد. پورمحمدی انتصاب خود به این جایگاه را نشانه «دوراندیشی بزرگان» میخواند و با ادبیات سرکوبگرانه اذعان میکند که برای «آرامکردن اوضاع» او را راهی خوزستان کردند. در سال ۱۳۶۰ از خوزستان راهی هرمزگان شد تا اعتراضات آنجا را نیز سرکوب کند.
در تمام طول دهه ۶۰، پورمحمدی یکی از فعالان درجه اول سرکوب و کشتار بود. در سال ۱۳۶۶ به وزارت اطلاعات رفت و در پست معاونت خارجی مشغول شد. حسین طائب — رییس پیشین سازمان اطلاعات سپاه — در آن دوران زیر دست او مشغول بود.
پورمحمدی همچنین یکی از چهار نفری بود که آیتالله خمینی در سال ۶۷ برای کشتار زندانیان سیاسی ایران تعیین کرد. این هیئت ۴ نفره حدود چهار هزار زندانی سیاسی را در کمتر از دو ماه در تابستان ۱۳۶۷ به قتل رساندند. پورمحمدی از سال ۶۸ تا ۷۸ جانشین رییس وزارت اطلاعات و در جایگاه دست راست فلاحیان «در قتل و ترور و بمبگذاری و انواع جنایتها در داخل و خارج از کشور» شرکت داشته است.
در سال ۱۳۹۲ دگرباره به یک پست مهم قضایی دست یافت و در کابینه حسن روحانی وزیر دادگستری شد. در این دوران یکی از مهمترین جنایتهای رخداده در ایران، جنایت اسیدپاشی به روی دختران اصفهان بود. حسن روحانی در حرکتی نمایشی، پورمحمدی را مسئول رسیدگی به پرونده کرد و نه تنها هیچ گزارشی ارائه نشد، بلکه اکنون که ۱۱ سال از آن میگذرد هیچ خبری از پیگیری پرونده نیست و عملاً مختومه شده است.
طنز تلخ تاریخ این است که شخصی با چنین سوابق ننگینی کاندید ریاستجمهوری شد و گفت: «نظام جمهوری اسلامی نظامی است که به حقوق شهروندان و مردمش به طور جدی معتقد و پایبند است!»
حاج محمد تقی رازی نجفی ملقب به حاج آقا نجفی یکی از روحانیون مفت خور و جنایتکار زمان ناصر الدین شاه بود. او حدود 5000 نفر از اراذل و اوباش را به نام طلاب دور خود جمع کرده بود و به هر یک از آنها سه تا پنج تومان ماهیانه میداد و آنان برای اجرای اوامرش حاضر به خدمت بودند و چون قشون منظمی از اوامر او اطاعت میکردند.لذا آقا نجفی به چنان قدرتی دست یافته بود که در تمام شئون زندگانی مردم از کوچک و بزرگ، غنی و فقیر، زندگان و حتی مردگان دخالت میکرد و هر ثروتمندی می مرد اموالش را به نام سهم امام ضبط می کرد و بین خود و اطرافیانش تقسیم میکرد.حاجی اسماعیل نجفآبادی یکی از متمولترین افراد آن زمان از جمله کسانی بود که پس از مرگ، مال و املاکش توسط آقا نجفی ضبط شد و همسر و فرزندانش در اندک زمانی آواره شده و جهت سیر کردن شکمشان، به گدایی کردن افتادند.او فئودال بزرگی بود که هیچ بهره ای از تقوا نداشت.وی در سال قحطی غلات را احتکار میکرد و منتقدان احتکار غلات از جمله حاجی محمد جعفر شهردار اصفهان را به بابیگری متهم کرد و ملک المتکلمین خطیب مشهور مشروطه را فاسد العقیده نامید. کارش بقدری بالا گرفته بود که با شاهزاده مسعود میرزا ظل السلطان پسر ارشد ناصرالدین شاه (چون مادر ظل السلطان از طایفه قاجار نبود ظل السلطان با اینکه پسر ارشد بود به ولیعهدی نرسید)در گیر می شد. حاج آقا نجفی خانه خود را بست قرار داده بود و اوباش او پس از هر جنایتی به خانه او می آمدند و ماموران حکومتی نمی توانستند آنها را دستگیر کنند. وقتی ماموران ظل السلطان برای دستگیری یکی از اوباش که در خانه حاج آقا نجفی بست نشسته بود مراجعه کردند حاج آقا نجفی پیغام داد که به شازده بگویید پا روی دم ما نگذارد. ظل السلطان که بسیار از حاج آقا نجفی خشمگین بود جواب داد حاج آقا بهتر است محدوده دم خود را مشخص نماید چون ما هرجا میرویم می گویند دم حاج آقا استحاج آقا نجفی از مخالفان تاسیس مدارس جدید بود. او از دادن مالیات املاک وسیع خود خودداری میکرد و دیگران را وادار میکرد که مالیات او را بدهند. او بسیار بیسواد بود و تا عدد 500 بیشتر نمی توانست شمارش کند. او سرانجام در 70 سالگی در گذشت.
جنایاتی که لشکریان ایران در طول زمان در قفقاز انجام دادند داستانی است پر از آب چشم و مختص به دوران صفویه نمیباشد. در سال ۱۲۲۶ میلادی سلطان جلالالدین خوارزمشاه که از قهرمانان تاریخ ایران میباشد شهر تفلیس را محاصره کرد و گروهی از «ایرانیان ساکن تفلیس» شبانه دروازههای شهر را به روی مهاجمان باز کردند.
به دستور سلطان جلالالدین نشانهای حضرت مسیح و مریم مقدس روی پلی در رودخانه کورا گذاشته شد تا مسیحیان مجبور به زیر پا نهادن آنها شوند. هر کس که از زیر پا نهادن این نشانها و گرویدن به اسلام سرباز میزد گردن زده شد. گفته میشود صد هزار نفر، تقریباً تمامی جمعیت تفلیس، حاضر نشدند از دین خود دست بکشند و با خون آنها آب رود کورا به رنگ سرخ درآمد. مورخان گرجی از این واقعه به عنوان «تاریکترین روز گرجستان» یاد میکنند.
بعدها پدربزرگ و پدر شاه اسماعیل نیز بارها به دلیل گسترش اسلام به سرزمین گرجستان حمله کردند و جان خود را نیز بر سر همین مسئله باختند. شاه اسماعیل مؤسس دولت صفوی از همان اوان سلطنت بنای حمله به گرجستان را گذارد. بعد از شاه اسماعیل، اخلاف وی مانند شاه طهماسب و شاه عباس اول در طی دو قرن غمناکترین پردههای تراژدی تاریخ گرجستان را به نمایش گذاشتند.
اسکندربیک ترکمان، مورخ مخصوص شاه عباس اول، در تاریخ خود به تواتر از قتل و غارت گرجستان و ویرانی آن به دست صفویان سخن رانده است: «بعد از حملات شاه عباس دیگر بویی از آبادانی در گرجستان به مشام نمیرسید و قزلباشان بر هیچ متنفسی ابقا نکردند.»
ماجرای کتوان شهید بسیار دردناک است. کتوان مادر شاهزاده طهمورث بود و از ۱۶۰۵ به بعد به عنوان نایبالسلطنه در کاختی حکمرانی میکرد. در سال ۱۶۱۴ شاه عباس در صدد سرکوب ناآرامیهای گرجستان برآمد. کتوان برای جلوگیری از حمله خود را تسلیم او کرد ولی شاه ایران منطقه گرجستان را مورد تاخت و تاز قرار داد؛ هزاران نفر کشته و هزاران نفر دیگر به مرکز ایران کوچانده شدند.
ملکه کتوان ۱۰ سال در شیراز به سر برد تا این که شاه عباس برای انتقامگیری از طهمورث که تسلیم نشده بود از کتوان خواست مسلمان شود و به عقد او درآید. با مخالفت سرسخت وی روبرو شد و آنقدر با آهن داغ شکنجه شد تا کشته شد. کلیسای ارتدکس گرجستان او را قدیس اعلام کرد و به او لقب «کتوان شکنجه شده» داد. قتلعام مردم کاختی هنوز از منظر مردم و تاریخدانان گرجستان تراژدی دردناکی است که حتی در مدارس گرجستان به آن اشاره میشود.
جنگ جهانی اول باعث شد هرجومرجِ برآمده از به توپ بسته شدنِ مجلس شورای ملی مشروطیت گستردهتر شود. در چنین شرایطی گروههای مختلف برای بهبود وضعیت کشور وارد عرصه سیاسی شدند و تأکید کردند که با رویکرد اتخاذی آنها کشور نجات پیدا خواهد کرد. یکی از این گروهها کمیته آهن بود که فعالیتهای خود را پس از قرار داد ۱۹۱۹ آغاز کرد و با کودتای 1299 بدان پایان داد. فهرست نام و تعداد کامل اعضای کمیته کاملاً مشخص نیست؛ اما برخی از اعضای اصلی و سرشناس آن را کسانی چون سیدضیاالدین طباطبایی، مسعود کیهان، یحیی دولتآبادی، کاظم سیاح، حسین دادگر، محمود جم، حسین دادگر و سیدمحمد تدین تشکیل میدادند.روایتی موجود است حاکی از اینکه این کمیته دارای سه عضو خارجی یعنی ژنرال سر ادموند آیرونساید، کلنل اسمایس و سر والتر اسمارت نیز بودهاستاعضای کمیته رابطه نزدیکی با انگلستان داشتند و بسیار نگران پیشروی بلشویکها در ایران بودند .در هنگام کودتای دولت سوم اسفند دولت انگلیس یکپارچه نبود و لرد کرزن وزیر امور خارجه هنوز بدنبال اجرای قرارداد 1919 بود . حال آنکه شاخه دیگری از دولت انگلیس به رهبری چرچیل که وزیر مستعمرات بود کار قرارداد 1919 را با توجه به مخالفتهای شدید در ایران تمام شده می دانست و بدنبال کودتا در ایران و ایجاد حکومت مرکزی قوی و ایجاد سدی برابر حکومت بلشوویکی روسیه بود. از طرف دیگر گرچه انگلستان در جنگ جهانی اول پیروز شده بود ولی این پیروزی باعث هزینههای سنگینی برای دولت انگلستان شده بود دولت و دولت انگلستان تصمیم گرفت که نیروهای خود را از ایران خارج کند در این هنگام چرچیل بهترین کار را ایجاد حکومت مقتدر در ایران میدانست که جلوی بلشویکها را بگیرد چرچیل ژنرال آیرونساید(از اعضای خارجی کمیته آهن) را مامور یافتن فرد مناسب اینکار میکند و تصمیم میگیرد کودتا را بدون اطلاع به وزارت خارجه به سرانجام برساند. ژنرال ایرن ساید چند نفر را زیر نظر می گیرد(سرگرد کیهان، سردار همایون و.. )در نهایت با توجه به جرائتی که رضا شاه در برکناری سرهنگ کلرژه از فرماندهی فوج قزاق نشان داده بود, رضا شاه انتخاب می شود. ژنرال آیرونساید در خاطرات خود High Road to Command و خاطرات خصوصی منتشر نشده خود کاملاً روشن می سازد که او بدون اطلاع وزارت امور خارجه ، کرزن یا نورمن به تنهایی در تجهیز قزاقهای ناراضی فعالیت کرده است.روابط لرد کرزن و هرمان کامرون نورمن سفیر انگلستان در ایران پس از کودتا خراب شد ، به حدی که لرد کرزون در بازگشت از تهران از دیدن وی خودداری کرد. لرد کرزون اعتقاد داشت که نورمن به تنهایی مسئول شکست قرارداد ۱۹۱۹ در ایران است سید ضیا الدین طبا طبایی , سروان سیاح که در کودتا بودند آدمهای انگلیس بودند و نقشه بر این بود که پس از کودتا رضا خان را به بازی نگیرند و در کابینه اول سید ضیا رضا شاه هیچ پستی نداشت و وزیر جنگ هم سرگرد کیهان بود. به طور کلی ۷ پست وزارت در کابینه سید ضیا به اعضای کمیته آهن تعلق داشت. رضا شاه بدون توجه به اینکه در ابتدا پست وزارت نداشت به جلسات دولت میرفت و وقتی با اعتراض سید ضیا و سایر وزیران مواجه میشد که میگفتند شما جز کابینه دولت نیستید پا سخ میداد خب یک پست وزارت هم به من بدهید وزیر جنگ یک سرگرد( یعنی مسعود کیهان) است و من یک سرتیپ هستم و هیچ کجای دنیا یک سرتیپ از یک سرگرد دستور نمیگیرد. سید ضیا که میدانست قشون قزاق تنها به حرف رضاخان است و بدون قشون قزاق امکان تامین امنیت تهران و سایر نقاط کشور وجود ندارد به ناچار پست وزارت جنگ را به رضاخان داد. سید ضیا به واسطه پشتیبانی انگلستان رفتار توهین آمیزی با احمد شاه داشت. او در حضور احمد شاه سیگار میکشید و بدون اجازه احمد شاه مینشست و این رفتارهای متکبرانه سید ضیا, احمد شاه را بسیار آزرده خاطر میکرد. واقعیت این است که انگلستان و سید ضیا به ماهیت رضا شاه پی نبرده بودند.والتر اسمارت دبیر دوم سفارت انگلستان و از اعضای کمیته آهن بود عاملِ ارتباطِ هرمان نورمن سفیر انگلیس با سید ضیا بود که به او دستورهای وزارت خارجهی انگلیس را ابلاغ میکرد. بر اساسِ یکی از این دستورها که به تهران رسید ه بود به براندازیِ رضاخان بود تاکید شده بود. رضا خان از این امر مطلع شده بود. در این هنگام واقعه ای رخ داد که رضا شاه از آن نهایت استفاده را برد.
آقای والتر اسمارت ازدواج کرده بود و همسر داشت، ولی همسرش را به پاریس فرستاده بود. او به همراه یکی دیگر از دیپلماتهای ارشد سفارت انگلستان به نام پریچمن علیرغمِ مخاطرات و مشکلاتی که میتوانست به وجود آورد، تمایل به معاشرت و سرگرم شدن با زنان ایرانی داشتند. بدین منظور، هر دو برای سرگرمی و وقتگذرانی، به عشرتکدهای متعلق به زن سرشناسی میرفتند به نام عزیز کاشی، که جز خودِ صاحبخانه، گهگاه برایشان دوستانِ خویش را هم دعوت مینمود. عزیز کاشی وامیرزاده خانم، دوتن از زن های بسیار معروف تهران دراواخر حکومت احمد شاه بودند که ازقرار خانه ای در خیابان صفی علیشاه تهران دایرکرده بودند که این خانه مرکز عیش و عشرت عده ای از خوشگذران های دست و دلباز وسطح بالای تهران شده بود و دراین محل علاوه بر انواع و اقسام تنقلات و مشروبات، این دو، همراه با تعداد دیگری ازخانم های خوشرو، ازمیهمانان که اغلب از خوشگذران ها وخانواده های سرشناس آن روزهای تهران بودند و ازجمله عده ای از شاهزادگان، رجال و سیاستمداران و حتا دیپلمات های سفارت خانه ها را علی الظاهر، دراین محل با می و مطرب و ساز و آواز و خانم های درجه یک پذیرائی میکردند که نام بسیاری از نوازندگان و خوانندگان آن زمان ازجمله "عارف قزوینی" درمیان آنان آمده است.القصه یک شب پریچمن و اسمارت برای سرگرمیِ چندساعته به این عشرتکده رفته بودند.خبرچین های سردار سپه بلافاصله این خبر و حضور آن دو نفر را درآن خانه به وی رساندند.سردارسپه که میخواست زهرچشمی از انگلیس ها به ویژه "اسمارت" و "هاوارد" بگیرد، به عوامل خود دستور داد که آن خانه رامحاصره وتمام کسانی را که درآنجا بودند دستگیرکنند. اسمارت و پریچمن توسطِ قزاقها ی رضا خان غافلگیر شدند. والتر اسمارت از پنجرهی اتاق به خارج پریده ناپدید شد، ولی پریچمن که فرز و تیز نبود، به عنوان فاسق و فاجر، به دست پلیس ایران دستگیر و به قرارگاه منتقل گردید، به مدت چهارساعت ــتا هویت اصلیِ وی فاش و مسجّل شد ــ در توقیف به سر برد.آقای پریچمن که به سببِ این فاجعه، آماجِ طعن و تمسخر شده بود، ناچار از ترکِ ایران شد.لرد کرزن که از ماجرا دلتنگ و خشمناک بود، نامش را از فهرست دیپلماتها حذف کرد. البته والتر اسمارت هم وضع مشابهی داشت، منتها با شرایط مناسبتری تهران را پشت سر گذشت.سردار سپه به فتوای حاج آقا جمال اصفهانی(در این هنگام رضاخان نمیخواست باروحانیون درگیر شود و میخواست از نفوذ روحانیون استفاده کند تا سید ضیا را کنار بزند) که روحانی بانفودی بود، دستور داد دوتن ازسران اصلی آن خانه یعنی عزیز کاشی و امیرزاده خانم را در میدان توپخانه حد شرعی زدند و به امر او، آنها را به "خوار" ورامین تبعید کردند. رضاخان که اینک حمایت روحانیون را پشت سر خود داشت و با توجه به نفرت احمد شاه از سید ضیا و زهر چشمی که از سفارت انگلستان گرفته بود توانست سید ضیا را به کنار بزند ملک الشعراء بهار که درآن هنگام روابط خوبی با سردارسپه داشت، این قطعه را برای خوش آیند وی سرود و انتشار داد:سردار سپه شجاعتی بارز کردباقدرت خود "عزیز" را عاجزکردبگرفت و کتک زد وفرستاد به "خوار"چشمش نزنی، حقیقتا معجز کرداما بعدها که میان ملک الشعرا با سردار سپه شکرآب شد و حتا رضا شاه اورا چندین سال به اصفهان تبعید کرد، تا اینکه در زمان برگزاری مراسم هزاره فردوسی، شاه با پادرمیانی عده ای از رجال مورد اعتمادش، بهار را آزاد کرد و او به تهران بازگشت.ملک الشعرا بهار در دوران شکرآب شدن روابطش با سردارسپه، همین قضیه عزیز کاشی را که به آن صورت تعریف و تمجید کرده بود، این بار به صورت زیر سرود که انصافا، این سروده دوم او به مراتب بهتر از سروده قبلی اش از کار درآمد. ملک الشعر این بار گفت:چون از در تسلیم نشد یار، عزیزدر چنگ رضا گشت گرفتار، عزیزخورد آن گلتازه، چوب و شد نفی بهخوارزین کار عزیز خوار شد و خوار عزیزکه ملاحظه میکنید در این دوبیت "بهار" چگونه با زیرکی تمام با واژه های "عزیز" و"خوار" بازی کرده و آنها را به دوسه منظور دراین قطعه به کار برده است.البته سیاست سردار سپه صرفا برای چشم زهر گرفتن از دیپلمات های سفارت انگلیس بود که چوب آنرا عزیزکاشی و همکار وی خوردند وگرنه عزیزکاشی و خانه وحرفه او البته برای کسی پنهان نبود. به همین علت، سردار سپه بعدا دستور داد با پرداخت مبلغ قابل توجهی، عزیز کاشی را محترمانه به تهران بازگرداندند و این "عزیزکاشی" بعدا سرگذشت خوبی هم پیدا کردسردار اجل پسر شیخ خزعل که به همراه پدرش به امر سردارسپه در زمان رئیس الوزرائی او دستگیر و به تهران تبعید شده بود، به همراه افراد خانواده پر جمعیتش، در تهران درخانه بزرگی که وسایل زندگی راحتی داشت ودارای باغ بزرگی بود، به امر رضا شاه تحت نظر زندگی میکرد. شیخ خزعل بعد ازچند سال نیز درهمانجا بیمارشده و درگذشت.
این خانه وباغ مصفای آن درتقاطع خیابان ژاله و عین الدوله(ایران بعدی)قرار داشته است].پسر خزعل که پس ازمرگ پدر، لقب "سرداراجل" را گرفته بود، مدتی بعد عاشق همین "عزیز کاشی" شد که زن فوق العاده زیبا و دلبر وشیرین زبانی بود و با وی ازدواج میکند.خانم سیمین بهبهانی شاعر معاصر ازقول مادرش خانم فخرعظما ارغون در خصوص خانم عزیز کاشی می نویسد"عزیز کاشی زن جالبی بود درمدتی که من نزد او نشسته بودم، مرتبا وبه مناستی که پیش می آمد، ابیات حافظ را برزبان می آورد ومیگفت من نیمی از غزلهای حافظ را درحافظه دارم. با من هم مدتی به زبان فرانسه صحبت کرد زیرا مادرم فارغ التحصیل مدرسه ژاندارک بود که در زمان ملاقات با "عزیزکاشی" معلم زبان فرانسه بود ودرچند دبیرستان آن زمان تهران، زبان فرانسه را تدریس میکرد. مادرم میگفت وی درضمن صحبت با من، از خانمی هم که ندیمه وخدمتگزاراو بود درخواست کرد که تارش را آوردند و او در دستگاه دشتی برای من آهنگی را هم به غایت ماهرانه نواختخانم سیمین بهبهانی چنین ادامه می دهد "مادرم خانم فخراغظم ارغون که از زنان روشنفکرعصرپهلوی اول و دوم بوده است، به اتفاق عده ای از زنان روشنفکر دوره پهلوی اول «انجمن نسوان وطنخواه" را تاسیس کرده بود، عزیز کاشی که درآن هنگام همسرسرداراجل پسر شیخ خزعل شده و صاحب خانه بسیار مجلل و احترامی شده بود قصد داشت با پرداخت مبلغ قابل توجهی بعنوان کمک به این انجمن، او را نیز بعنوان عضو هیات مدیره پذیرا شوند، اما مادرم به صلاحدید سایراعضای مدیره، این کمک دست ودلبازانه اورا نپذیرفت و مدتی بعد عده ای به خانه سردار اجل ریخته و سردار اجل را به قتل رساندند. عزیز کاشی هم که زن ثروتمندی بود و ازشوهرش هم ثروت و املاکی برایش باقیمانده بود، بخش عمده ای ازآنها را صرف کارهای خیریه کرد.
در اسرائیل فرقههای یهودی تندرویی وجود دارد که به شدت طرفدار صهیونیسم هستند. یهودیان حاردی ده درصد جمعیت اسرائیل را تشکیل میدهند و این رقم رو به افزایش است. نحوه آموزش کودکان آنها بر مطالعه تورات مبتنی است.
گروهی از اسرائیلیهای سکولار میخواهند این یهودیان سنتی را وادار کنند نظام آموزشی خود را مدرن کنند. پروفسور آمنون روبنشتاین میگوید: «اگر به آنها ریاضیات، انگلیسی و کامپیوتر یاد ندهید، نمیتوانند در جامعه اسرائیل ادغام شوند. تعداد رو به افزایش حاردیها برای کلیت جامعه مشکلات اقتصادی زیادی ایجاد میکند.» بحث میان اسرائیلیهای سنتی و سکولار بسیار پرحرارت است و دو طرف هنوز فاصله زیادی با هم دارند.
لقب وی در میان اسیران زندانهای آلمان نازی، فرشتهٔ مرگ بود. یوزف منگله که در سال ۱۹۱۱ در شهر گونزبورگ بهدنیا آمده بود، فرزند کارخانهدار ثروتمندی بود اما بهجای اینکه پیشه خانوادگی را در پیش بگیرد، پزشک شد. اوایل سال ۱۹۴۳ بود که به آشوویتس رفت و به عنوان پزشک ارشد اردوگاه منصوب شد.
روزنامهنگار امریکایی، جرالد پوسنر، نویسندهٔ کتاب داستان کامل منگله میگوید: «منگله سنگدلترین و بیرحمترینشان بود. او برای خودش خدایی میکرد و سرنوشت کسانی را که به آشوویتس آورده میشدند، تعیین میکرد». بعضی زندانیان وادار به کار در اردوگاههای کار اجباری میشدند و بعضی دیگر در اتاقهای گاز انداخته میشدند. گروه سومی هم بودند که شامل دوقلوها، کوتاهقامتها و کمتوانان و همچنین بچهها بود که به عنوان موشهای آزمایشگاهی مورد استفادهٔ تجربههای هولناک منگله قرار میگرفتند.
تحقیق او هیچ ربطی به علم نداشت. برای مثال در میان همه کارهای وحشتانگیزی که میکرد یکی این بود که با آزمایش روی آدمها دریابد که آنها گرما را تا چه درجه حرارتی میتوانند تحمل کنند. او معمولاً در این «آزمایشها» از ریختن آبجوش بر روی افراد استفاده میکرد و به زنان سیمان مایع تزریق میکرد تا اثر آن را بر عقیمسازی دریابد.
در ۱۷ ژانویهٔ ۱۹۴۵، ده روز قبل از اینکه نیروهای شوروی اردوگاه مرگ آشوویتس را آزاد کنند، منگله فرار کرد. هرچند ابتدا نیروهای آمریکایی او را دستگیر کردند اما او را شناسایی نکردند. در ماه ژوئیه آزاد شد و پیش از آنکه به آرژانتین سفر کند، چهار سال در مزرعهٔ سیبزمینی در جنوب آلمان کار کرد.
او در سال ۱۹۴۹ با کمک خانواده و عوامل دیگر از راه ایتالیا ابتدا به آرژانتین رفت؛ یک سال بعد به پاراگوئه نقل مکان کرد و از سال ۱۹۶۰ نیز به برزیل رفت و تا زمان مرگش که به احتمال زیاد ۱۹ سال بعد در سال ۱۹۷۹ بود، در برزیل زندگی پنهانی داشت. سازمان اطلاعاتی اسرائیل بعد از دستگیری آیشمن به شدت در تعقیب دکتر یوزف منگله بود. سرانجام او در سال ۱۹۷۹ در هنگام شنا سکته کرد و درگذشت. با مرگ منگله، اسرائیل موفق نشد هرگز با این نازی شماره یک تحت تعقیب، تسویه حساب کند.
بازماندگان آیتالله خمینی اکنون اشک تمساح برای دکتر مصدق میریزند و از «سقوط دولت مردمی مرحوم مصدق» سخن میگویند؛ این امر بیشتر برای توجیه دشمنی رهبر جمهوری اسلامی با ایالات متحده آمریکا بود. آیتالله خامنهای در خصوص دولت دکتر مصدق چنین میگوید: «تجربۀ نهضت ملی جلو چشم ماست. در نهضت ملی دکتر مصدق به آمریکاییها حسن ظن بلکه ارادت داشت. البته با انگلیسیها بد بود، اما مایل نبود به آنها تکیه کند. آن کسی که عامل کودتا علیه دکتر مصدق شد نه یک انگلیسی که یک آمریکایی بود، و پشت سرش بیش از دستگاه اینتلیجنت سرویس انگلیس، سیای آمریکا قرار داشت. آمریکا اینجوری است؛ یعنی با یک نظامی، با یک حکومتی که مطلقاً دینی نبود، حتی انقلابی هم نبود، نتوانستند بسازند. نهضت ملی که حکومت انقلابی نبود.»
حال آنکه آیتالله خمینی مصدق و جبهۀ ملی را گروهی مرتد میداند که «با اسلام و روحانیتِ اسلام سرسخت مخالف بودند». میگوید: «وقتی مرحوم آیتالله کاشانی دید که اینها خلاف دارند میکنند و صحبت کرد، اینها سگی را نزدیک مجلس عینک زدند و اسمش را "آیتالله" گذاشتند! این کار را در زمان مصدق کردند که اینها به وجود او فخر میکنند. مصدق مُسلِم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زدهاند و به اسم "آیتالله" توی خیابانها میگردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد. و اگر مانده بود سیلی بر اسلام میزد. اینها تفالههای آن جمعیت هستند که حالا قصاص را که حکم ضروری اسلام است "غیرانسانی" میخوانند. ما تکلیفمان با آنها روشن است. هر وقت هم مصلحت بدانیم، روشنش میکنیم.»
در آن سخنرانی آیتالله خمینی از برافتادن مصدق با استفاده از تمثیل «سیلی خوردن» یاد میکند و پیداست که بسیار از آن خشنود است، زیرا سپس میافزاید: اگر مانده بود سیلی بر اسلام میزد. آیتالله کاشانی، چنان که خمینی به درستی میگوید، در سیلی زدن به مصدق سهم بزرگی داشت. او که در کارزار ملی شدن صنعت نفت پشتیبان مصدق بود، در دورۀ دوم نخستوزیری او دشمن آشتیناپذیر مصدق شد.
چنان که چند هفته پس از کودتا در مصاحبهای با یک روزنامۀ مصری گفت: «مصدق خیانت کرد و طبق شرع شریف اسلام مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش خیانت کند مرگ است.» و وقتی از دستداشتن خارجیها در براندازی مصدق از او پرسیدند، گفت: «تا آنجایی که من میدانم چنین چیزی نبوده. مصدق علیه شاه شورید و موقعیت و نفوذ شاه را در بین مردم فراموش کرد.»
سارا خادمالشریعه جزو اولین ورزشکارانی بود که پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» با حجاب اختیاری در مسابقات قهرمانی جهان حاضر شد.او درباره دلایل این تصمیم میگوید: «من پیش از این هم زمانیکه در تورنمنتها شرکت میکردم، تنها در صورت حضور دوربینها حجابم را رعایت میکردم چون نماینده ایران بودم. حجاب اجباری باعث میشد احساس کنم خود واقعیام نیستم و از این وضعیت ناراحت بودم. وقتی جنبش "زن، زندگی، آزادی" آغاز شد و زنان ایران آنگونه شجاعانه ایستادگی کردند، از آنها الهام گرفتم و شجاعت بیشتری پیدا کردم.»«آنها به من درس بزرگی دادند و من هم حجاب اجباری را کنار گذاشتم. ترس داشتم اما احساس میکنم این کمترین کاری بود که میتوانستم برای حمایت از زنان ایران انجام دهم.»او در این سالها بهعنوان یکی از ورزشکارانی شناخته شده که همیشه نظرش را بدون در نظر گرفتن عواقب آن مطرح کرده استیکی از واکنشهای او برای بازی نکردن علیرضا فیروزجا مقابل ورزشکار اسرائیلی و مهاجرت اوست: «بازی نکردن با اسرائیل همیشه برای ما مشکلساز بود و جلوی پیشرفت را میگرفت اما من از تصمیم علیرضا برای مهاجرت حمایت کردم، چون او از مدتها پیش ثابت کرده بود که پتانسیل قهرمان جهان شدن را دارد.»«بعد از مهاجرت هم تا رتبه سوم رنکینگ جهانی پیش رفت که واقعاً دستاورد بزرگی است. ایکاش این موفقیتها برای ایران رقم میخورد. اولین مدالی که علیرضا گرفت، تحت پرچم فدراسیون جهانی بود و این موضوع برایم بسیار تلخ بود و واکنش نشان دادم. بعد از آن، ممنوعالخروج شدم و در فرودگاه پاسپورتم را گرفتند.»درباره بیتوجهیها در ایران هم میگوید: «بزرگترین چیزی که همیشه من را آزرده میکرد، بیتوجهی به نتایج و دستاوردهای ما بود. موفقیتهایمان، حتی اگر بزرگ و تأثیرگذار بودند، آنطور که باید دیده و تقدیر نمیشدند. در عوض، کوچکترین مسائل حاشیهای، مثلا اگر روسریمان کمی عقب میرفت و بخشی از موهایمان پیدا میشد، به مهمترین موضوع تبدیل میشد و تمام تلاشها و موفقیتهایمان را تحتالشعاع قرار میداد.خانم خادمالشریعه نخستین شطرنج باز زن ایرانی است که علاوه بر کسب درجه استاد بزرگ زنان در ۱۸ سالگی توانست عنوان استاد بینالمللی شطرنج را بهدست آورد. عنوانی که پیش از آن، تنها توسط شطرنج بازان مرد ایران کسب شده بودسارا خادمالشریعه پس از دریافت تابعیت اسپانیابا مقامهای اسپانیایی از جمله نخستوزیر این کشور، شهردار مادرید و رئیس باشگاه رئال مادرید ملاقات کرده است.او گفت: «یکی از بزرگترین شوکهایی که در اسپانیا به من وارد شد، رفتار دوستانه و محترمانه مسئولان بود. پیشتر، به دلیل تجربههایی که در ایران داشتم، فکر میکردم سیاستمدارها آدمهای خشک و جدی هستند، اما اینجا با احترام و مهربانی رفتار میکنند. درباره ایران هم آگاهی خوبی دارند و رفتار زنان ایرانی را تحسین میکنند.»یک تجربه جالب، دیدار من با شهردار مادرید در روز جهانی زن بود. به دلیل ترافیک ناشی از تظاهرات، دیر رسیدم و فکر میکردم او از من ناراحت است اما برعکس، وقتی رسیدم از من عذرخواهی کرد و گفت: «اینجا شهر من است و اگر شما در ترافیک مانده اید تقصیر من بوده و باید برای آن فکری کنیم. این نوع برخورد که نشاندهنده احترام و ارزشگذاری بود، برای من بسیار تأثیرگذار بود
قرارداد خائنانه دارسی و چپاول نفت ایران را همه شنیدهاند. اما آیا به راستی امتیاز دارسی قراردادی ننگین بود؟ به موجب قرارداد دارسی، دولت قاجار به ویلیام ناکس دارسی به مدت ۶۰ سال اجازه استخراج نفت داد. دولت ایران ۲۰۰ هزار لیره پیش دریافت گرفت و مقرر شد دارسی سالانه ۱۶ درصد از منافع خالص به ایران بپردازد. در قرارداد آمده بود که پس از انقضای مدت، تمام تأسیسات به دولت ایران تعلق خواهد گرفت.
این قرارداد اولین تجربه ایران در انعقاد قرارداد نفتی است. ایران در آن دوران امکانات، پول، دانش فنی و نیروی انسانی برای اکتشاف نفت را مطلقاً نداشت. دارسی قرارداد را در ۱۹۰۱ بست و در ۱۹۰۸ به نفت رسید — ۷ سال اکتشاف با هزینه سنگین. در آن دوران تمام تجهیزات با قاطر و کولهپشتی حمل میشد و خطر غارت همیشگی بود. حتی پس از کشف نفت، چهار سال دیگر طول کشید تا جادهای برای حمل نفت به خلیج فارس ساخته شود.
با همان مختصر درآمد نفتی، امکان شکلگیری دولت مدرن در ایران فراهم شد. نمیتوان قرارداد دارسی را خائنانه نامید؛ این آغاز یک راه بود که در قرارداد ۱۹۳۳ بهبود یافت و به سهم ۲۵ درصدی ایران تبدیل شد.
محمدعلی فروغی؛ ادیب، نویسنده، مترجم، دولتمرد و سیاستمدار، ملقب به ذکاءالملک (1254ش – 1321ش) از خاندانی اهل ادب و نویسندگی در تهران چشم به جهان گشود. او مؤسس لژ بیداری و از فعالان و مبارزان انقلاب مشروطه بود و در انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی نقش اساسی داشت. احمدشاه از مدتها قبل با توجه به امکاناتی که در پاریس داشت، به مخالفت با رضاخان برخاسته بود و با صدور اطلاعیههایی سلطت رضاشاه را غیر قانونی و خلع خویش را نتیجهی کودتایی نظامی اعلام کرد. او خود را به موجب قانون اساسی همچنان پادشاه ایران معرفی میکرد. مطبوعات اروپا نیز در این خصوص سر و صدای زیادی به راه انداختند. فروغی افزون بر نفوذی که میان رجال غربی داشت، چندی معلم احمدشاه بود و او را میشناخت. به همین علت هم از جانب رضاشاه –که از تبلیغات پر سر و صدای احمدشاه به هراس افتاده بود- مأمور انجام این مهم شد تا از راههای گوناگون او را وادار به استعفا کند. محمدعلی فروغی این موضوع را رد کرده است اما به گفتهی روزنامههای پس از شهریور بیست، فروغی موفق شد با پرداخت هفت میلیون تومان به احمدشاه او را متقاعد به استعفا کند.پس از پایان جنگ جهانی اول و قبل از کودتای سوم اسفند رضا شاه در ژوئیۀ 1919 کاخ «ورسای» در حومۀ پاریس، شاهد برپایی کنفرانسی بود که به نخستین جنگجهانی در سدۀ نوزدهم میلادی پایان داد و میان دولتهای بزرگ دنیا که دستی در آتش آن جنگ داشتند، آشتی برقرار کرد. از اینرو کنفرانس صلح ورسای که با عنوان «کنفرانس صلح پاریس» نیز مشهور است، برای جامعۀ بینالملل از اهمیت فوقالعادهای برخوردار بود.دولت ایران با تشکیل جلسات متعدد و پس از گفتوشنودهای بسیار هیأتی را تدارک دید و نمایندگانی را برای شرکت در جلسات کنفرانس صلح پاریس راهی فرانسه کرد، تا تلاش کنند دعاوی مالی و سیاسی ایران را مطرح کرده و پرداخت خسارات ایران از جنگ جهانی اول را در آن کنفرانس به تصویب برسانند. گرچه نتایج مثبتی نگرفته و خسارات ایران پرداخت نشد.آقای فروغی مراسم تاجگذاری رضاشاه را در مقام اولین نخستوزیر دورهی پهلوی برگزار کرد و در سرانجام کار رضاشاه، متن استعفای او را هنگامی که آخرین نخستوزیرش بود، نوشت. همو در تثبیت سلسهی پادشاهی در خاندان پهلوی با برکشاندن محمدرضا شاه بر تخت پادشاهی نقش اصلی داشت.تقیزاده راجع به جایگاه فروغی نزد رضاشاه در این ماجرا مینویسد: «... رضاشاه با مرحوم فروغی خصوصیتی داشت که با هیچ یک از وزرا و رجال مملکت آن خصوصیت را نداشت. غالباً افکار و نیات نهانی خود را با آن مرحوم در میان میگذاشت.محمدعلی فروغی از تاثیرگذارترین روشنفکران ایران است. فعالیتهای او از عرصه نظری فراتر میرود و وزارت و وکالت مناصب دولتی را نیز شامل میشود. فروغی در طول زندگانی سیاسی خود سه بار نخستوزیری، یک بار کفیل نخستوزیری، یک بار رییس مجلس شورای ملی، پانزده بار وزیر امور خارجه، دارایی، جنگ، عدلیه، اقتصاد ملی، یک بار سفیر، وزیر دربار، رییس جامعه ملل، رییس مدرسه عالی حقوق و بالاخره رییس دیوان عالی کشور بوده است.فروغی مانند اکثریت روشنفکران دوران مشروطه ملیگرا بود و به دخالت بیگانگان در امور کشور واکنش نشان میداد. اما مواجهه او با غرب نه مانند سید حسن تقیزاده بود که میگفت «از فرق سر تا نوک پا باید غربی شد» وض نه مانند غرب ستیزانی چون فردید و آل احمد. عقلانیت و اعتدال در مواجهه او با غرب بهگونهای بود که نظیرش را در روشنفکران ایرانی کمتر میتوان دید. محمدعلی فروغی در مدتی که سفیر کبیر ایران در ترکیه بود، رویهی روابط ایران و ترکیه را تغییر داد و از رهگذر مشورتهایی که با مقامات این کشور داشت، قانون متحدالشکل شدن لباس، استعمال کلاه و کشف حجاب را برای ملت ایران تدوین کرد. بعد از آن که دوباره بر مسند نخستوزیری نشست، بخشنامهی قانون کشف حجاب را صادر کرد که به موجب آن، لازم بود که زنان در انظار عمومی سر و صورت خود را نپوشانند.واقعهی تغییر لباس به تظاهرات مردم در حرم امام رضا و درگیری با قشون حکومتی منجر شد. محمد ولی خان اسدی؛ نایبالتولیه آستان قدس رضوی و پدر داماد فروغی را در دادگاه نظامی محاکمه و تیرباران کردند.(بعدها خاندان اسدی مورد التفات محمدرضا شاه قرار گرفتند و پسر ارشد او یعنی سلمان اسدی به پست معاونت نخست وزیر و وزارت کار رسید) پس از مرگ اسدی در بازرسی از خانهاش کاغذی از فروغی پیدا کردند که به طور خصوصی و دوستانه شرحی از رضاشاه به او نوشته بود. سرلشگر محمدحسین آیرم نامه را برای رضاشاه تلگراف کرد. ناچار فروغی از نخستوزیری مستعفی شد و محمود جم به جای او بر منصب نخست وزیری نشست.
آقای فروغی هر چند مغضوب رضاشاه واقع شد واز ریاست فرهنگستان برکنار شد اما همچنان عضو فرهنگستان بود. از شیر و خورشید کنار گذاشته نشد و حتی ریاست شورای عالی انتشارات و تبلیغات هم به او سپرده شد.محمدعلی فروغی که سیاستمداری محافظه کار بود، در مقابل رویۀ حکومتی رضاشاه سیاست مماشات در پیشگرفت و در شش سال آخر سلطنتش از کارهای اجرایی به کل کنار کشید و بقیه زندگی خود را صرف امور علمی و ادبی کرد. تحقیق، تألیف و ایراد سخنرانی در مجامع فرهنگی فعالیتهای او در این دوران را تشکییل میداد. اولین ترجمههای او در هفتهنامهی تربیت چاپ شدند. کتابهای "ثروت ملل" و "تاریخ ملل مشرق زمین" از دیگر آثار او هستند. مهمترین اثر تألیفی فروغی که در سالهای پایانی عمرش به نگارش درآورد، "سیر حکمت در اروپا" است که بخشی از آن ترجمۀ "گفتار در روش راه بردن عقل" اثر دکارت است. فروغی در این اثر کوشید بنیاد فلسفه و دلایل مدرنیته در غرب را بیان کند.آقای فروغی را باید ادیب بزرگ و سیاستمدار قابلی دانست که در وقایع شهریور 1320 نقش بسیار مثبتی بازی کرد و کشور ایران را از پیچ خطرناکی گذراند.اقای فروغی نقشی کلیدی در به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه داشت.باتدبیر فروغی سلطنت از پهلوی پدر به پسر منتقل شد. گرچه عده ای سعی در القا این اندیشه دارند که فروغی با دولت بریتانیا مرتبط بود و اراده لندن درباره کنار رفتن رضا شاه و انتقال قدرت به فرزندش را منتقل کرد. اما اگر انگلستان چنین اراده ای داشت چرا رضا شاه را به آن شکل تحقیر آمیز کنار زد و بعدتر که چرچیل به همراه استالین و روزولت در کنفرانس تهران شرکت کردند چرا حاضر به دیدار محمدرضا شاه جوان نشد وتنها استالین با او ملاقات کرد؟در نگاه خوش بینانه اما کشور به اشغال قوای روس و انگلیس درآمده و وجود یک شاه ولو کم قدرت و صوری و دولت و نخست وزیر برای حفظ استقلال ایران و تامین نیازهای اولیه در وضعیت جنگی و مقابله با قحطی لازم بود. فروغی می توانست پیشنهاد اعلام جمهوری و معرفی خود در این جایگاه را بپذیرد اما چنین نکرد .آقای فروغی کسی بود که به نجات ایران از اشغال می اندیشید ولو به بهای یاری رضا شاه که 6 سال خانه نشیناش کرده بود به گونه ای که لباس مندرس او در روز نخست وزیری در شهریور ۱۳۲۰ توی ذوق میزد. راز حمایت بریتانیا از این فرمول هم این بود که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و انقلاب روسیه و سقوط تزارها و روی کار آمدن شوروی کمونیستی، دولت انگلستان تجزیه ایران را از دستور کار خود خارج کرده بود و ترجیح می داد با یک دولت مرکزی سر و کار داشته باشند.آخرین گفتوگوی رضا شاه با فروغی و قبل از سوار شدن، قولی بود که دوباره از او گرفت نشان دهنده عدم اعتماد رضا شاه به فروغی بوده است.قولی که رضاشاه از فروغی گرفت این بود: چنان که قول دادهاید محمد رضا، شاه شود. بعد با اشاره به نوۀ فروغی - که آن موقع دختر بچه ای پنج شش ساله بود- و گفت به جان او قسم بخور و فروغی گفت: به جان نیکی، به جان نیکی و رضاشاه این قسم را که شنید اسوده خاطر شد و در اتومبیل نشست و رفت. اصرار رضا شاه ناشی از این نگرانی بود که انگلیسیها یا فروغی او را فریب داده باشند و نه تنها محمدرضای جوان بر تخت سلطنت ننشیند که روسها تهران را اشغال و ولیعهد را دستگیر کنند یا فروغی اعلام جمهوری کند و خود رییس جمهوری شود. البته این تنها رضا شاه نبود که به فروغی بدگمان بود تأکیدی که برخی منابع بر کیش یهودی فروغی و نیاکانش دارند، موضوعیست که بر بار مفهومی آن حمل میشود. "یهود" و "یهودیت" نزد ایرانیان بار ارزشی سیاسی برخلاف جهت منافع ملی دارد. یهودی خواندن فروغی نیز گمانهایست بر این موضوع که تمام اقدامات او در خدمت منافع یهود و صهیونیسم بوده است.شعر مشهور ملکالشعرای بهار خطاب به محمدرضا پهلوی هم مؤید این موضوع است:شـاهـا کـنم از خبث فـروغـی خبرتخون میکند این جهود ناکس جگرتخطبه شهی و عزل تو را خواهد خواند زانگـونه که خوانـد از برای پدرتآغازین روز شاهی محمد رضا شاه را اما باید 26 شهریور دانست. انتقال سلطنت، سیمای ایران را از یک کشور اشغال شده و فاقد حکومت به دولتی تغییر داد که با تدبیر فروغی از بیطرفی هم خارج شد و پل پیروزی لقب گرفت و همانی شد که روزولت در تلگراف خود به رضاشاه خواسته بود.اقای فروغی در اسفند 1320ش هنگامی که ششمین ماه دوران نخستوزیریش را سپری میکرد، به دلیل کسالت از مقام خود کناره گرفت و جای خود را به علی سهیلی، وزیر امور خارجهاش داد. محمدرضا شاه بلافاصله او را به وزارت دربار منصوب کرد، اما به دلیل بدگمانیها و سوءنیتهایی که درباریان در موردش داشتند، مقرر شد به عنوان سفیر کبیر به آمریکا برود که در رفتنش تعللهایی صورت گرفت و بیماریش شدت یافت. سرانجام در آذر 1321ش بر اثر سکته در 67 سالگی درگذشت.
شاه اسماعیل در سال ۹۰۹ قمری یه سواد کوه در استان مازندران حمله می کند. حاکم سوادکوه حسین کیای چلاوی به قلعهای درکوهستان پناه میبرد. پس از محاصره و قطع آب ورودی قلعه، حسین کیا حدود 50 روز مقاومت میکند و سرانجام به سبب کمبود آب تسلیم میشود.شاه اسماعیل دستورمیدهد حسینکیا رادرون قفسی چوبی بگذارند. سپس زن و دختر و پسر و برخی از نزدیکانش را در برابر قفس او، برهنه میکنند و بدستور شاه تعدادی قزلباش باوحشیگری تمام مشغول تجاوز به اعضای خانواده و نزدیکان وی میشوند.درپایان بدستور شاه سیخ بلندی را از بدن آنان عبور میدهند. بطوریکه یکسرش از زیر پوست آخرین ستون فقرات میگذشت و یکسر دیگر از پشت گردن بیرون میآمد، سپس آن بیچارگان را که از درد و خونریزی بخود میپیچیدند برفراز آتش گرفتند تا اندک اندک و درمیان ضجههای جانخراششان بریان شوند.حسینکیا که شاهد تجاوز و به سیخ کشیدن عزیزانش است، گردن خودرابه چوب قفس میسابد تا رگ او پاره شود و بیش از این شاهدضجههای عزیزانش نباشد. قزلباشان متوجه شده و مانع از خودکشی اومیشوند.سپس قزلباشان بدستور شاه گوشت کباب شده لاشه این افراد را خورده و استخوانهایشان رابه آتش انداخته و خاکسترشان را بر باد دادند.درآخر بدستور شاه اسماعیل بدن حسینکیا راخراشیدند و بر زخمها و خراشها شیره مالیدند و قفس او را پُر از مورچه و حشرات کردند. وی چند روزی بسختی زیست. پس از آن درون زخمها کرم ایجاد شد و از شدت هجوم حشرات و عفونت زیاد، درگذشت. جسدش را سوزاندند و خاکسترش را برباد دادند.
چه گوارابرخلاف هوچیگر ی کمونبستها، چه_گوارا جنایتکاری همچون استالین و مائو بود.او معتقد بود "نفرت عنصر مبارزه است و انسان را به ماشین کشتار تبدیل می کند." او در نامه به همسرش سال ۱۹۵۷ مینویسد: اینجا در جنگلهای کوبا زنده و تشنه به خون هستم.با پیروزی انقلاب کوبا و سقوط رژیم باتیستا در سال۱۹۵۹ چه گوارا از سوی فیدل کاسترو به ریاست زندان لاکابانا منصوب شد و جوخههای اعدام را برپا کرد. چه گوارا قاضی دادگاه تجدیدنظر هم بود و در ۵ ماه ریاست او بر این زندان بیش از ۵۰۰نفر ضدانقلاب اعدام شدند. به گفته خوزه ویلاسوسا از مسئولین قضایی پروندههای لاکابانا احکام بطور خودکار در دادگاه تجدیدنظر تایید میشدند.خاویر آرزواگا کشیشی که محکومین به اعدام را آرام میکرد در خاطراتش میگوید برای درخواست عفو پسربچه ای پیش چه گوارا و کاسترو رفتم اما هیچکدام توجهی نکردند.با تأسی از آرمانهای رفیق استالین اولین اردوگاه کار اجباری با نام گواناهاکابیبز سال ۱۹۶۰ یک سال بعد انقلاب کوبا برپا شد. به گفته چگوارا ضدانقلابیهای سطح پایین و کسانی که پرونده های مشکوک دارند و مشخص نیست سزاوار زندان هستند یا نه و همچنین همجنسگرایان و کشیش ها به اردوگاه میفرستیم. قاعدهی متهم مجرم است سابقه طولانی در عقاید چه گوارا دارد. مثلا پیش از انقلاب کوبا یک نفر را صرفا به این خاطر که مشکوک به جاسوسی برای ارتش باتیستا است میکشد و در این مورد می نویسد: مشکل را با یک کلت کالیبر ۳۲ حل کردم. چه گوارا در جریان بحران موشکی کوبا میگوید: در دفاع از ارزشها و اصولمان حاضریم همه چیز خود را در جنگی اتمی به خطر بیندازیم. او پس از پایان بحران و برچیده شدن موشکها در یک مصاحبه میگوید: اگر موشکها باقی میماند در برابر تجاوز آمریکا همه را به قلب آمریکا خصوصا نیویورک شلیک میکردیم.دو سال پیش هزاران نفر در روساریو، زادگاه چه گوارا با جمع آوری امضا خواستار پایین کشیدن مجسمه او شده بودند. مدیر موسسه بیسس آرژانتین که این کمپین را به راه انداخته میگوید: چه گوارا نه برای آرژانتین نه روساریو کاری انجام نداده. عاقبت روزی این مجسمه را از چهره روساریو پاک میکنیم.همینگوی که پس از حضور در جنگ داخلی اسپانیا، به انقلابهای چپ روی خوش نشان میداد، در آن زمان مقیم کوبا شده بود و یک بار از دوستش جورج پلیمپتن، سردبیر نشریه پاریس ریوو، دعوت کرده بود برای حضور در مراسم اعدام زندانیانی که در دادگاهای تریبونال تحت نظر چهگوارا محکوم شده بودند به کوبا برود. این دو به اتفاق شاهد کامیونهایی بودند که میآمدند محکومان را پیاده میکردند و پس از تیرباران، اجساد را دوباره میبردند. همین هم شد که پلیمپتن بعدها از انتشار کتاب خاطرات چه گوارا تحت عنوان 'خاطرات موتورسیکلت' سر باز زد."به نوشته این محقق و زندگینامهنویس بریتانیایی، انقلاب کوبا که به رهبری فیدل کاسترو و یاری برادرش رائول و چه گوارا در ژانویه ۱۹۵۹پیروز شد "در سالهای تاریک خود مسبب ۱۶ هزار اعدام، ۱۰۰ هزار زندانی عقیدتی سیاسی و زمینهساز مهاجرت اجباری حدود ۲ میلیون کوبایی شده است؛ فراری بزرگ از بهشت سوشیالیستی فیدل کاسترو که در جریان آن حدود ۳۰ هزار نفر جان دادند.در سال ۱۹۶۵، چه گوارا پس از محفوظ نگهداشتن قدرت کاسترو در کوبا، با روسها توافق کرد تا با حمایت و آموزش به شورشیان در کنگو شوروی را گسترش دهد. حال آن که در آن جا او به دلیل عدم پیشرفت انقلابی در مقابل «مهاجمان اروپایی»، سر خورده شده بود. مخصوصا این برایش ناامیدکننده بود که علاقه آنها به خشونت به حد مطلوب وی نرسیده بود!!!دو سال بعد در سال ۱۹۶۷، چه گوارا به بولیوی سفر کرد تا به انقلاب دامن بزند و حتی یک دهقان هم به او یا انقلاب شوروی ملحق نشد. اگرچه در عوض خیلی زود گوشهای شنوایی میان طبقه متوسط رو به بالا پیدا کرد و آنها به سرعت طی یک شورش کوتاه مدت در کشتن هزاران بولیویایی بی گناه از او تبعیت کردند. مدت کمی پس از این واقعه پلیس بولیوی با کمک سازمان اطلاعات آمریکا (سیا) او را دستگیر کرد.بعدها اسیرکنندگان او گفتند: «زمانی که در قلعه لاکابانا در حال کشتار شبه نظامیان از جمله یک کودک ۱۴ ساله بود، بسیار شجاع به نظر میرسید… اما پس از دستگیری انگار واقعاً ترسیده بود.»طبق گزارشات، چه گوارا با التماس خواستار زنده ماندن خود شد و گفت: «زندگی من بیشتر از مرگم برای شما ارزش خواهد داشت.ظاهرا اسیرکنندگان او با این حرف موافق نبودند. با او همانطور رفتار شد که او با عده بیشماری رفتار کرد، به جایگاه تیرباران فرستاده و اعدام شد.نگاهی به دیدگاه چند نویسنده و تحلیلگر آمریکای لاتین درمورد چهگوارا:جاکوب ماچوور نویسنده و روزنامه نگار کوبایی: او جلاد بی رحم و خالق اردوگاه کار اجباری در کوبا بود.
آرماندو والادارس شاعر، سیاستمدار و فعال حقوق بشر که بخاطر مخالف با حکومت کاسترو ۲۲ سال را در زندان کوبا بسر برد: مردی بود پر از نفرت که ده ها نفر را بی محاکمه اعدام کرد.آلوارو بارگاس یوسا نویسنده پرو-اسپانیایی، تحلیلگر و مورخ آمریکای لاتین و فرزند نویسنده مشهور ماریو بارگاس یوسا: یک ماشین کشتار بی احساس.کارلوس آلبرتو مونتانر نویسنده کوبایی که در کودکی با فیدل کاسترو ارتباط خانوادگی داشتند: چه گوارا مقابل مخالفانش ذهنیتی مشابه روبسپیر در انقلاب داشت.
تخت جمشید یکی از قدیمیترین آثار عظیم به جا مانده از دوره هخامنشیان است.زمان ساسانیان به تخت جمشید سَدْستون (صد ستون) میگفتند. چنانچه در سنگنبشته شاهپور سکانشاه نام «سَدستون» در بند پنجم نوشتار آمده است.یونانیان اطلاع کمی از این شهر داشتند؛ احتمالا در آن دوران به سبب اهمیت ملی و آیینی تخت جمشید خارجیها نمیتوانستند در آن رفتوآمد کنند. قانونی که نمونهای از آن در دوره قاجارها نیز وجود داشت و اجازه استفاده از اماکن مقدس زمان خود برای خارجیها را نمیدادند.کتیبههایی از پادشاهان ساسانی نیز در تخت جمشید یافت شده است که نشان میدهند پس از ورود اسلام به ایران نیز این مکان را محترم میشمردند و آن را با شخصیتهایی همچون سلیمان نبی و جمشید مرتبط میکردند. یک نویسنده دوران ساسانی نیز واقعه به آتش کشیده شدن تخت جمشید را در میان نوشتههایش آورده است.اهریمن ملعون برای از میان بردن ایمان و توجه مردمان به آیین زرتشت اسکندر را برانگیخت… تا به کشور ایران بیاید و ستمگری، جنگ و غارتگری را به آنجا بیاورد. پسر اهریمن (اسکندر) آمد و فرمانروایان ایرانشهر را کشت و پایتختهای شاهان را به تاراج داد و ویران کرد… و کتابهای آیین زرتشت را سوزاند و حکیمان، موبدان و دانشمندان ایران زمین را کشت و تخم کینه و نفاق را میان بزرگان پراکند… لوئیجی پشه یک افسر ایتالیایی بود که در سال 1237 خورشیدی به فارس رفت تا از تخت جمشید و پاسارگاد تصویر تهیه کند. او عکسهای خود را در قالب یک آلبوم به ناصرالدین شاه عرضه کرد و باعث شد تا ناصرالدین شاه به این امر توجه بیشتری نشان دهد و به خرج خود عکاسان متعددی را راهی فارس کند. آقارضا عکاسباشی، آقایوسف، سلطان اویس میرزا، ابولقاسم محمد تقی نوری و آنتوان سوریوگین تعدادی از این عکاسان بودند که تصاویر آنها قبل از شروع حفاریها در تخت جمشید گرفته شدهاند.اولین تلاشها برای اکتشاف آن در دهه 30 میلادی آغاز شده است.پس از فرازونشیبهای بسیار پس از 9 سال بالاخره قانون عتیقات به تصویب مجلس رسید و هیات وزیران اجازه کاوش در تخت جمشید توسط دانشگاه شیکاگو را صادر کرد. در سال1310ش/ 1931میلادی مؤسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو مسئولیت حفاری و مرمت در تختجمشید را برعهده گرفت. در این سال پروفسور جیمز. اچ. برِستد مدیر مؤسسه که خود مصرشناس پرآوازهای بود، پروفسور ارنست هرتسفلد را بهعنوان مدیر هیات اعزامی به تختجمشید منصوب کرد.ارنست امیل هرتسفلد باستانشناس و ایرانشناس آلمانی بود که در سالهای ۱۹۲۳–۱۹۲۵ بخشهایی از پاسارگاد و تخت جمشید را برای نخستین بار مورد کاوش قرار داد.حمایت مالی این طرح را خانمی امریکایی که نمیخواست نامش فاش شود برعهده داشت و محمدتقی مصطفوی نماینده دولت ایران در این طرح بود. هرتسفلد، پیش از آنکه از سوی مؤسسه شرقشناسی به این سمت منصوب شود، برای انجام تحقیقات به تختجمشید سفر کرده بود. وی نخست در سال 1284ش/ 1905 در بازگشت از حفاری منطقه آشور از تختجمشید دیدار کرد و پس از بازگشت به برلین حاصل تحقیقات خود را در کتابی، که با همکاری فریدریش زاره نگاشت، منتشر کرد.مهمترین اقدامات هرتسفلد در این مدت عبارتاند از: خاکبرداری حرم خشایار، کشف بقایای رنگ روی پیکرههای شاه و ملازمانش در درگاه شمالی عمارت شورا، کشف کتیبه تأسیس کاخ جنوب شرقی، کشف کتیبه تأسیس کاخ صدستون، کشف مجموعه الواح گلین تختجمشید، کشف الواح زرین و سیمین با کتیبهای از داریوش مربوط به تأسیس کاخ آپادانا. اشمیت در مقیاسی وسیع به کاوش در مجموعه و محوطه آن ادامه داد.اعضای هیات اعزامی به سرپرستی وی سالبهسال تغییر میکردند. به گفته اشمیت مهمترین اکتشاف دوران سهساله اقامت وی در تخت جمشید عبارتاند از: کشف لوحه سنگی به خط میخی مربوط به احداث بنای کاخ آپادانا؛ و کشف ظروف پذیرایی مجلل و غنائم مصری، بینالنهرینی، و یونانی. گروه کاوش در این مدت مجموعه بسیار غنی و مفصلی از مدارک شامل عکس، طرح، و نقشه تهیه کردند که در بایگانی مؤسسه نگهداری میشود.در واپسین سالهای مأموریت مؤسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو در تختجمشید موزه دانشگاه فیلادلفیا و موزه هنرهای زیبا در بوستون نیز در کار کاوش با آنها همراه شدند تا از عهده کار وسیعی که در دست بود برآیند. با شروع جنگجهانی دوم در سال 1318ش/ 1939 فعالیت حفاری این مؤسسه در تختجمشید متوقف شد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم مطالعات باستان شناسی در منطقه تخت جمشید به شکل گسترده و منسجم آغاز شد و محققانی چون پوپ، کخ، و گیرشمن نیز با گروههای خود به تحقیق و تفحص در آن پرداختند. این مطالعات بیشتر به کشف آثار باستانی از زیرلایههای خاک، جابهجایی و قرار دادن ستونها و درگاههای شکسته و آسیبدیده در مکان حقیقی خودشان و مرمت سردرها ستونها، کتیبهها، و نیز مقبرههای موجود بر فراز کوه مهر محدود میشد.آخرین کاوش مهم باستانشناسی در این منطقه تعیین دو حریم به نامهای حریم حفاظتی داخلی و خارجی پارسه را در پی داشت و بر روی کاوشها و گستره مطالعات باستانشناسان و برنامهریزی حفاظتی از منطقه تاثیر به سزایی گذاشت.برخلاف تصور بسیاری استوانه منشور کوروش در ایران کشف نشدسال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی به هنگام کاوشهای باستانشناسی گروه بریتانیایی در محوطه باستانی بابل در بینالنهرین هرمز خود رسام، باستانشناس بریتانیایی آسوریتبار، استوانه گلیای را یافت که شامل نوشتههایی به خط میخی بود. جنس این استوانه از گل رس است، 22,5 سانتیمتر طول و 11 سانتیمتر عرض دارد و دور تا دور آن 45 سطر (به جز بخشهای تخریبشده) به خط و زبان اکدی (بابلی نو) نوشته شدهاست.بررسیهای بعدی نشان داد که نوشتههای استوانه در سال 538 پیش از میلاد به فرمان کوروش بزرگ پس از شکست دادن نبونید و تصرف کشور بابل، نوشته شدهاست. این اثر در نیایشگاه اِسَگیله (معبد مردوک) در شهر بابل قرار داده شده بود. در حال حاضر این لوح سفالین استوانهای در بخش «ایران باستان» در موزه بریتانیا نگهداری میشود.از سوی دیگر، در سال 1375 آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانهای که آن را متعلق به نبونید پادشاه بابل میدانستند، در حقیقت پارهای از استوانه کوروش بزرگ، از سطرهای 36 تا 43 است. پس از این آگاهی، این پاره از لوح استوانهای که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری میشد، به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده و به استوانه اصلی پیوست شد.واقعیت این است که در مورد کوروش اطلاع زیادی نداریم کوروش هم یک جهانگشا بوده و گفته های مبالغه آمیز در خصوص او و او را پدر حقوق بشر خواندن صحت ندارد. ترجمه کنونی استوانه کوروش هم کار شاهزاده اشرف پهلوی و با کمک آقای شجاع الدین شفا بوده و این ترجمه واقعی نیست.ایشان، در سال ۱۳۵۰ رئیس هیئت نمایندگی ایران در مجمع عمومی سازمان ملل بود و نمونهای از متن خودساخته کتیبه را همراه با نسخه بدلی از استوانه، که موزه بریتانیا آنرا ساخته بود، به اوتانت دبیرکل وقت سازمان ملل متحد تحویل دادند.یروینگ فینکل(استاد زبانهای باستانی) منشور کورش را از زبان بابلی به انگلیسی ترجمه کردهاست. در ترجمه وی هیچ کدام از فضیلتهای ادعایی در مورد کورش وجود ندارد.اگرچه گفته میشود وقتی قانون اساسی آمریکا را مینوشتند به پیشنهاد توماس جفرسون (که از طریق نوشتههای گزنفون، کورش را میشناخت)، یکی از مدلهایی که مورد مطالعه قرار گرفت، تسامح کورشی بود.اگرچه سازمان ملل متحد برگردان (البته جَعَلی) منشور کورش را (که اشرف پهلوی به اوتانت داد) به شش زبان رسمی منتشر کرده و بَدل استوانه گِلی را هم در راهرو طبقه دوم مقّر خودش در نیویورک، جایی که نمونههایی از آثار فرهنگی کشورهای دیگر هم نگهداری میشود، در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومیت، به معرض تماشا گذاشته،اگرچه «بان کی مون» از آن به عنوان نخستین بیانیه حقوق بشر یادکرده،اگرچه «نیل مک گرگور» (رییس موزهی بریتانیا) منشور کورش را «یکی از بزرگترین اعلامیههای آرمانی انسان در تاریخ» توصیف نموده، و جورج دبلیو بوش و خیلیهای دیگر هم آنرا ستودهاند،و اگرچه حق آزادی که کورُش برای همه انسانها و آئینها پذیرفته و نمود عملی آن (هم زیستی ملّتهای گوناگون در امپراطوری بزرگ ایران)، آدمی را به تأمّل وامی دارد و وی به دلیل پیام انسانی و گامی که در عرصه ی خرد برداشته، زبانزد است امّا، مضمون منشور کورش با پلورالیسم سیاسی که امروزه میشناسیم، یکی نیست. کما اینکه دموکراسی آتن هم عین دموکراسیهای امروزی نیست.
تیمسار مبصر حدود ۶ سال رئیس شهربانی بود ولی به خاطر تراشیدن موهای سر چند نفر از درباریان از کار برکنار شد.محمد رضا شاه در بازدید هرساله از دانشگاه تهران و دادن دانشنامه به شاگرد اول های دوره های مختلف، از موی بلند فارغ التحصیلان عصبانی شد و زیر لب از این جلفی شکایت کرد.تیمسار مبصر این مطلب را شنید. از فردا ماموران کلانتری ها، با استخدام سلمانی محل، موی سر هیپی هایی را که از خیابان ها جمع آوری می شدند، می تراشیدند. دو سه روزبعد تیمسار مبصر دست در سوراخ زنبور کرد. ماموران کلانتری دربند به «کی کلاب»- رستوران و دانسینگ شب زنده داران خصوصی درباری- حمله بردند. در آن جا، پشت دری که بر روی هر ناآشنایی باز نمی شد، درباریان و جوانان طبقه بالا حضور داشتند. آقای خسرو جهانبانی( که در آستانه ازدواج با والا حضرت شهناز دخترمحمد رضا شاه بود) آقای پرویز راجی( یکی از دوستان والا حضرت اشرف) و فرهاد مشکات( رهبر ارکستر سمفونیک ایران که اینک در آمریکا اقامت دارند) و حسین زنده رودی که هر دو راشهبانو فرح به اصرار از فرنگ به تهران آورده بود با موهای بلند حضور داشتند.(البته بعضی روایت کردند که پسر والاحضرت اشرف هم حضور داشته است و سر او را هم تراشیده بودند) صبح زود به «شهبانو» خبر رسید که موهای این عزیز کردگان تراشیده شده است، ظهر سپهبد مبصر از ریاست شهربانی بر کنار شده بود و مشکات و زنده رودی برای دلجویی در ناهار دربار، در حضور شاه و ملکه بودند.
عباس امانت در کتاب خود قبله عالم، نوشتهاست که در محرم ۱۲۶۸ ق. امیرکبیر نامهای به جاستین شیل (وزیر مختار بریتانیا) میدهد. وی در کتابش (صص ۲۲۹–۲۲۸) متن نامه را چنین نقل کردهاست:آن جناب اغلب گفتهاند که از جانب دولت انگلیس خاصه دستور دارند ضعفا و ستمدیدگان را معاضدت فرمایند. من امروزه در ایران احدی را نمیشناسم که از خود من ستمدیدهتر و بیکستر باشد. این مختصر را در دم آخر (پیش از عزیمت به تبعید کاشان) به شما مینویسم. من بدون هیچ تقصیری نه فقط از مقام و منصب خود معزول بلکه ساعت به ساعت در معرض مخاطرات تازه میباشم. افراد ذینفع که دور شاه حلقه زدهاند به این اکتفا ندارند که غضب همایونی تنها شامل حال من شود، بلکه اولیای دربار را چنان بر ضد من برانگیختهاند که دیگر امیدی به جان خود و عائله و برادرم ندارم. علیهذا من و خویشان و برادرم خود را به دامن حمایت دولت بریتانیا میاندازیم. اطمینان دارم که آن جناب به معاضدت اقدام میکنند و طبق قواعد انسانیت و شرافت به طرزی شایسته تاج و تخت بریتانیای کبیر و شأن ملت انگلیس در حق من و خانواده و برادرم عمل خواهید فرمود. فقدان هرگونه تقصیر این جانب از یادداشت رسمی وزیر امور خارجه [بریتانیا] به وزیر خارجه این دربار مشهود است. دیگر توان (یا مجال) نوشتن ندارم.امانت در نقل نامه به سند شماره F.O. 60/164 در آرشیو ملی بریتانیا استناد کردهاست
سعه صدر رضا شاه
آقای منوچهر فرمانفرماییان خود شاهزاده قاجاری است. او پسر شاهزاده فرمانفرما و برادر مریم فیروز همسر اقای کیانوری دبیر کل حزب توده بود. بنظر من برخلاف نظریه رایج رضا شاه اصلا بیرحم نبود و حتی نسبت به زمان و مکان خود بسیار اهل مسامحه بود. همعصران رضا شاه در اروپا مانند هیتلر , موسولینی و یا استالین میلیونی ادم می کشتند. رضا شاه کجا چنین کشتار کرده است. اتفاقا به قدرت رسیدن رضا شاه تنها موردی در تاریخ ایران است که بدون هیچگونه خونریزی صورت گرفته است. او حتی به ولیعهد وقت (محمد حسن میرزا) پول داد و او را به خارج فرستاد.(مقایسه کنید با رفتار اقای خمینی با اعضای حکومت پهلوی در 53 سال بعد) هیچکدام از خاندان قاجار کشته که نشدند بلکه پست و مقام هم گرفتند. احمد میرزا عضدالسلطنه پسر ناصرالدین شاه فرمانده ارتش در آذربایجان بود. آیا همچین چیزی در جمهوری اسلامی امکان دارد؟ همین آقای منوچهر فرمانفرماییان سمت سفارت در ونزوئلا را داشت.سید ضیا هم وقتی عزل شد رضا شاه به او پول داد و او را به خارج فرستاد. حتی حسین علا که به سلطنت رضا شاه رای منفی داد پست سفارت در فرانسه و بعدها هم به وزارت تجارت رسید. رضا شاه حتی در برخورد با یاغیانی مانند دوست محمد خان بلوچ و شیخ خزعل با سعه صدر برخورد کرد. رضا شاه حتی با دشمنان شخصی خود با رافت برخورد کرد. او در جوانی با قزاق دیگری به نام علیشاه زد و خورد کرد و وقتی رضا شاه به قدرت رسید علیشاه متواری شد و خود را مخفی کرد. رضا شاه از او خواست که به کار برگردد و حتی او را به مقام سرتیپی ارتقا داد. چند قتل سیاسی مانند مدرس, نصرت الدوله فیروز , دکتر آرانی و ..... را به رضا شاه نسبت می دهند که همگی دروغ است و آقای کسروی که وکیل سر پاس مختاری بود با ادله کافی دروغ بودن این ادعاها را ثابت کرده است.
در محافل ادبی شوروی این ادعا مطرح شده است که کتاب دن آرام در واقع نوشته شولوخوف نیست و او این اثر را در حقیقت از یک افسر ارتش سفید دزدیده است. بسیاری از جمله آقای جان بارون در کتاب KGB ادعا کرده اند که شولوخوف بازجوی KGB بوده است و در هنگام باز جویی از افسر سفیدی بنام فیودور کریکوف به دستنوشته های او دست میابد و دن ارام را مینویسد. بعضی از نویسندگان روس از جمله الکساندر سولژنیتسین و روی مددوف هم بر همین عقیده اند. سولژنیتسین پا را از این هم فراتر گذاشت و علنی اعلام کرد «یک جوانک درس نخوانده و کمسواد با ریشهای اوکراینی و روستایی، چگونه ممکن است در 23 سالگی چنین شاهکار ادبیای بنویسد؟ دُن آرام از سطح نویسنده ضعیفی چون شولوخف خیلی بالاتر است.»سوتلانا استالین هم معتقد است که شولوخوف یک سارق ادبی بوده است. آقای ایلسکی شاهد عینی ماجرا است. کار اصلی ایلسکی ثبت کارهای تازه نویسندگان روسی بود.یک روز در سال ۱۹۲۷ خانم آنا گرودسکایا دو قسمت نخست یک اثر تازه را برای ویراستاری در اختیار ایلسکی میگذارد (آنا گرودسکایا به عنوان «دشمن خلق» در سال ۱۹۳۸ اعدام شد).هر دو قسمت بسیار جذاب و تاثیرگذار بودند.پس از چندی آنا گرودسکایا گروه ویراستاران را به یک نشست فوری فرا میخواند و میگوید که از مقامات بالا دستور رسیده که این دو رمان تازه باید به نام «میخاییل شولوخف ۲۲ ساله» ثبت و نشرشود.دلیل این تصمیم آن بود که نویسنده اصلی رمان از نظرمقامات وابسته به «دشمن خلق» و یا به زبان دیگر «ضدانقلاب» بوده است!همزمان در آن دوران، دستگاه تبلیغاتی حزب نیاز به یک اثر ادبی پرولتری و بیهمتا در نخستین سال برنامه ۵ ساله داشت که نوشته یک فرد خودی و قهرمان پرولتری باشد.ایلسکی میگوید که شولوخوف که زیاد به نشریه سر میزد مردی فروتن و خجالتی بود و زیاد وارد گفتگوهای ادبی نمیشد.کمی بعد هر دو بخش نخست و دوم رمان به نام او منتشر شد و پس از آن شولوخف به انجام نقش خود درآمد وبه بخشی از نمایش حکومتی شوروی تبدیل شد.سال ۱۹۳۲ و ۱۹۴۰ بخش سوم و چهارم «دن آرام» منتشر شد که بنا به گفته ایلسکی، شولوخف در تولید آن تلاشهای ناموفقی انجام داد و برای همین یک گروه بزرگ از نویسندگان این کار مهم را به سرانجام رساندند.دو بخش پایانی از نظر تداوم سبک به کلی با دو بخش نخست ناهمخوانی دارندسالهای ۱۹۲۸-۱۹۲۹ شولوخف بر روی رمان دیگری به نام «زمین نوآباد» کار میکرد. وی سرانجام اثر را به پایان رسانده و آن را تحویل گروه ویراستار داد. اما چنان ناکاستیهایی داشت که یک تیم متشکل از نویسندگان شامل یوری لیبدینسکی، الکساندر فادایف و ایلسکی ماموریت گرفتند که طی یک سال با شولوخف در آبادی قزاقنشین «ویوشنسکایا» که او درآنجا بسر میبرد بروند تا رمان با همکاری شولوخف بازنویسی شده و قابل انتشار گردد.پس از «زمین نوآباد» که یک اثر به شدت تبلیغاتی در زمینهی سازندگیهای اتحاد شوروی است، شولوخوف جز چند نوشته کوتاه کار مهمی منتشر نکرد.
در سالهای شکوفایی اقتصادی ایران پای دانشجویان ایرانی از طبقات کمتر مرفه هم به خارج باز شد. در حالی که ایرانیان مرفهتر جهت ادامه تحصیلات، بیشتر عازم ایالات متحده آمریکا میشدند، دانشجویان ایرانی با وسع مالی اندک به آلمان میآمدند. با توجه به اعتبار پاسپورت ایرانی در آن دوران تصمیم با ایرانیان بود که بر حسب واقعیتهای زندگیشان کشوری را انتخاب کنند.ورود به کشورهای اروپایی از راههای زمینی نیز توسط اتوبوس و قطار با هزینه بسیار مناسبتری نسبت به هزینه هواپیما میسر بود.اغلب دیپلمههای ناموفق در کنکور دانشگاههای ایران برای ادامه تحصیل از دورافتادهترین نقاط ایران عازم اروپا میشدند.پاسپورت معتبر ایرانی، یک بلیت اتوبوس تیبیتی و چند صد واحد یک ارز خارجی (مثلاً ۷۰۰ مارک) در جیب برای آغاز کافی بود.در این خصوص دروغها و جعلیات کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور بسیار شرم آور است. قابل ذکر است که اعضای کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور همگی با «شاه» مخالف بودند، چون همگی «ضدامپریالیست» بودند. فقط فریاد طرفداران انور خوجه، مائو، استالین، لنین، تروتسکی بود که شنیده میشد.یکی از دبیران کنفدراسیون نقل میکرد که چگونه تعداد زندانیان سیاسی ایران یک جهش ناگهانی و اغراقآمیز یافت.در شهر ماینز آلمان در حال اعتصاب غذا علیه احکام اعدام افرادی از جمله مسعود رجوی بودیم که نمایندهای از سازمان عفو بینالملل در مورد تعداد زندانیان سیاسی پرسید. یکی از اعضای کنفدراسیون تعداد «۲۵۰۰۰ زندانی سیاسی» را ذکر کرد! سازمان عفو بینالملل اعلامیه صادر کرد و تعداد زندانیان سیاسی ایران را ۲۵۰۰۰ تن اعلام نمود! از آن پس کنفدراسیون با استناد به سازمان عفو بینالملل این عدد را همه جا تکرار میکرد! (نقل به مضمون).قابل ذکر است که تعداد زندانیان سیاسی در ایران اندکی بعد توسط سازمان دانشجویی تحت کنترل مارکسیست- لنینیستهای چینی در رقابت (که مثلاً اینها از بقیه رادیکالتر هستند) با سایر رقبا به صدهزار زندانی سیاسی افزایش یافت و در تمام تبلیغات گروههای مختلف کنفدراسیونی تکرار شد!کنفدراسیون دانشجویان خارج کشور تظاهرات گوناگون را بر علیه رژیم پهلوی ترتیب دادند که مهمترین آنها تظاهرات سال ۱۳۴۶ در جریان سفر محمدرضا شاه به آلمان و تظاهرات سال ۱۳۵۶ در جریان سفر محمدرضا شاه به آمریکا بود. آنها نمایشهای اعدام خیابانی در اروپا به راه میانداختند و رژیم شاه را رژیمی سرکوبگر و و ضد بشری به افکار عمومی غرب نشان میدادند. کنفدراسیون دانشجویان با تحت تاثیر دادن افکارعمومی جوامع غربی سعی داشت که دولتهای غربی را تحت فشار گذاشته تا علیه وضعیت حقوق بشر در ایران موضعگیری کنند. حال انکه کارنامه حقوق بشری کنفدراسیون نیز قابل دفاع نیست، چون از آن به صورت «ابزاری» و سودجویانه استفاده شده و پر از دروغ و بهتان بوده است. کنفدراسیون دانشجویان جعلیات شیادانی چون رضا براهنی را به عنوان شواهدی از سرکوبگری و شکنجه رژیم پهلوی ذکر میکرد. متاسفانه تعدادی از نویسندگان و به اصطلاح روشنفکران غربی مانند ژان پل سارتر، میشل فوکو ،سیمون دوبوارو …. هم که کوچکترین آشنایی با جامعه ایران نداشتند در نهایت بیمسئولیتی خزعبلات کنفدراسیون را تکرار میکردند و باعث به وجود آمدن چهره منفی از رژیم پهلوی در جهان غرب میشدند.
نویسنده کتاب بر باد رفته یعنی خانم مارگارت میچل نژادپرست بود و کتاب بر باد رفته هم بسیار مورد انتقاد قرار گرفته است. در یک کلام کتاب بر باد رفته از مزخرفترین کتابهایی بود که من در طول عمرم خواندهام. توصیه می کنم اگر این داستان رو نخوندید اصلا سراغش نروید و عمر عزیز رو صرف این صدها و هزار صفحه نکنید (ترجمه فارسی که من خواندم سه جلد بود)و به خوندن خلاصه ای چند صفحه ای از داستان کفایت کنید تا اگر اینجا و اونجا صحبتش میشه احساس بی سوادی ادبی بهتون دست ندهد. فیلم اقتباس شده ازداستان بر باد رفته نژادپرستانهترین فیلم تاریخ هالیوود است که در آن نه تنها ارباب و رعیت میان سفیدان و سیاهان وجود دارد که حتی سفیدان فیلم رسماً جزو فرقه کوکلاس کلانند!!!داستان بر باد رفته در مزرعههای ایالات جنوبی در دوران جنگ داخلی آمریکا روی میدهد. خط اصلی داستان فیلم را ماجراهای عاشقانه دختری به نام اسکارلت اوهارا استمسئله جنجالی فیلم نمایش زندگی اسکارلت و روابطش با بردههایی است که در کنار او و خانوادهاش زندگی میکنند.، مشکل کتاب «بر باد رفته» نمایش تاریخ نیست. مشکل عادیسازی و حتی خوب جلوه دادن شر و پاک کردن وحشت بردهداری است. در این فیلم جنوب پیش از جنگ داخلی آرمانشهر است و نیروهای شمال که برای لغو بردهداری میجنگند، نقطه مقابل آن هستند که سعی میکنند زندگی آرام و خوش جنوب را به هم بزنند در این داستان بردهها انسانهای مطیع و راضی از شرایطی هستند و بیش از آنکه به فکر دیگر بردهها باشند، نگران اربابانشان هستند، حتی تمایلی ندارند که پس از جنگ محل بردگی را ترک کنند. حتی بردگانی که آزاد شدهاند، افرادی خطرناک و البته سادهلوح نمایش داده میشوند.
به کوشش حزب توده در مورخه ۱۳۲۵از طرف کارگران و دهقانان چالوس و کلارستاق، متینگ عظیمی تشکیل داده که تنها خواسته شرکت کنندگان متینگ، محکومیت ژنرال فرانکو در اسپانیا بوده و از دولت قوام السلطنه میخواهند که تمام روابط ایران را با حکومت اسپانیا قطع کند...! (تصویر سند را اینجا آورده ام) یعنی پس از اشغال ایران در1320ش که اصلی ترین مشکل کشور قحطی نان و گرسنگی بوده، دهقانان و کارگران چالوس، مشکل اصلی شان، ژنرال فرانکو در اسپانیا بوده، انترناسیولیست یعنی این! در دهه چهل در تهران مسابقه کشتی بین ایران و روسیه برگزار شد و از سوی حزب توده توصیه شد که بجای تشویق کشتی گیرهای ایران، کشتی گیران کشور رفیق روسیه را تشویق کنند!● آقای ایرج اسکندری در خاطراتش می نویسد که در ۱۳۳۰ش در باکو، حزب کمونیست آذربایجان یک شامی به افتخار رهبران حزب توده برپا کرده بود یکی از فعالان حزب توده بلند شد و همه را دعوت کرد که به افتخار معاهده ترکمنچای بنوشند که بخشی از ایران را جدا کرده و به روسیه واگذار کرده...! (خاطرات ایرج اسکندری...ج۳،ص۱۲۱)حزب توده چون تلاش می کرد قدرت را در ایران به زیر نفوذ سوسیال امپریالیسم شوروی بکشد و ناگزیز از تبعیّت از امام خمینی و پذیرفتن حکومت مذهبی بود و از گروههای مخالف نظام خبر جمع می کرد و به اطلاع مقامات حکومت می رساند.رهبران حزب توده چنین می پنداشتند که این حکومت مذهبی بیش از شش ماه دوام نخواهد یافت و بعد، نوبت به خود آنها خواهد رسید!پس از دستگیری قطب زاده که با تلاش حزب توده صورت گرفته بود «در حوزه حزبی رفیقی گفت: جانمی جان، زور ما به قطب زاده چربید، دیگر چیزی نمانده! یک کم دیگر جای پایمان را سفت کنیم، بعد یک کودتائی، چیزی،...بعدش هم شوروی را می گوئیم بیاید مثل افغانستان....به به!».(با گامهای فاجعه شیوا فرهمندراد)پرتوی در خاطراتش می گوید ارتش شوروی به تازگی افغانستان را اشغال کرده بود سرهنگ عطاریان در دیدارش با کیانوری گفت:«رفیق کیانوری ما چیزی از رفقای افغان مان کم نداریم!».(اندیشه پویا، شماره ۳۸، مورخه مهر و آبان ۱۳۹۵)فعالان تودهای، در رسانهها و تجمعات حزب توده، استدلالهای گوناگونی در دفاع از واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی، مطرح میکردند. یکی از استدلالهای نویسندگان و سخنرانان تودهای این بود که ورود شوروی به صنعت نفت ایران از لحاظ اقتصادی و سیاسی، مفید است و محیط ایران را دموکراتیزه میکند!معروفترین و پر سر و صداترین مقاله در دفاع از واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی را آقای احسان طبری، که به عنوان یک شخصیت تئوریک و ایدئولوگ در حزب توده شناخته میشد، نگاشت.آقای احسان طبری در زمستان سال ۱۳۲۳ پس از مشورت و هماهنگی با اعضای ارشد حزب توده، در مقالهای که در روزنامه مردم (از نشریات حزب توده) منتشر شد به صراحت به دفاع از واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی پرداخت. وی در این مقاله واگذاری نفت شمال به شوروی را برای تدوام سیاست موازنه مثبت، ضروری ارزیابی کرده و ورود شوروی به ایران را موجب تسهیل تکامل و ترقی ایران دانسته بود. طبری همچنین حضوری شوروی در ایران را در راستای انترناسیونالیسم پرولتری میدانست.
مربوط است به نماینده دوره دوم مجلس مشروطه که پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان بوجود آمد.حسام الدوله معزی در خاطراتش می نویسد:● جناب شیخ محمدتقی نماینده دویم ولایات ثلاث، سواد مختصری داشت و برای هر کاری استخاره می کرد. شنیدم بیمار است به عیادتش رفتم. معلوم شد دندانش پیله و ورم کرده. به حُکم استخاره با میخ طویله، اطراف دندانهایش را سوراخ کرده و خون آمده بود و صورتش آماس کرده بود. می نالید و اشک می ریخت.گفتم برویم پزشک، زیرا خطرناک است. فورا تسبیح در دست گرفت استخاره برای اینکه کدام پزشک خوب است: دکتر مسعود خوب آمد...رفتیم پیش دکتر مسعود. نسخه و دستوری نوشت. به درشکه چی دادم تا آنرا خریداری کند و شیخ محمدتقی را به منزل برساند. روز بعد به ديدنش رفتم وضعش بدتر شده و مانند کودکی سرش را زیر رختخواب کرده و پاهایش را به سرعت در هوا حرکت می داد و ناله می کرد. گفت: دواها را نخوردم چون برای خوردن دواها، استخاره کردم بد آمد، لذا از خوردن داروها خوداری کردم. متحیر شدم از سادگی شیخ.(به نقل از: خاطرات حسام الدوله معزی...ص۱۶۰) و آنوقت این آدم نماینده مجلس می گردد تا قوانین مترقی تصویب کرده و جامعه پیشرفت کند.
چهره واقعی کریستف کلمب
۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ در تقویم قاره آمریکا، ایتالیا و اسپانیا به نام جشن ملی روز کلمب (انگلیسی: Columbus Day)، ثبت شده است. روزی که کریستوف کلمب پا به آمریکا گذاشت. اخیراً این روز به نام روز میراث آمریکایی-ایتالیاییها و بومیان آمریکا تغییر نام داده شده است.در بیشتر کلاسهای تاریخ امروز، به کودکان آموخته میشود که در سال ۱۴۹۲ میلادی «کریستف کلمب» اقیانوس نیلگون را با کشتی طی و «آمریکا را کشف کرد». در این داستان کلمب کاشفی جسور، رهبری شجاع و قهرمانی ملیاست.در پی اعتراضات گسترده سرخ پوستان آمریکا از امسال نام روز کلمب به نام بومیان آمریکا تغییر پیدا کرده است.ژوئن ۲۰۲۰ ، تاریخی بود که ستایش کریستوف کلمب به پایان رسید و مجسمه او در شهر ریچموند ایالت ویرجینیا را آتش زده و به دریاچه انداخته شد. اولین مجسمه کلمب که در سال ۱۹۳۷ در ریچموند نصب شده بود با طنابی از پایه اش جدا شد و به جایش نوشته شد او نماد نسل کشی بود.سپس مجسمه های کریستوف کلمب، کسی که عامل کشتار و نسل کشی بومیان آمریکایی بود، در شهرهای مختلف به زیر کشیده می شود. مجسمه کلمب در شهر میامی خراب می شود و زن سیاه پوستی در مقابل مجسمه بی سر کلمب در بوستون دستش را به علامت پیروزی بالا می برد.کریستف کلمب فردی است که مسئول برخی از ترسناکترین قساوتها در تاریخ انسانی بوده است.کریسوف کلمب جمع آوری ثروت را با رستگاری همتراز کرده و مینویسد: “طلا برترین است؛ طلا گنج است و هر کس صاحب آن باشد، هر کاری بخواهد در دنیا میتواند انجام دهد و حتی میتواند روح مردم را به بهشت ببرد”. «میخل دکان» در سفر ۱۴۹۴ کلمب همراه وی بود و گزارش زیر را نوشته است: “بعد از این که چندین روز در اقامتگاهمان استراحت کردیم، به نظر دریاسالار شاه رسید که زمان اجرا کردن خواستهاش برای جستجوی طلا فرا رسیده که دلیل اصلی ما برای شروع سفری این چنین عظیم و پر از خطرات بسیار بود.خشونت جنسی در مقابل بدن بومیان و خوار کردن و تحقیر بدن آنها زمانی که کلمب زنان تاینو را به عنوان بردههای جنسی و پاداشهای جنسی برای سربازانش مورد استفاده قرار داد، مشخص میشود. کلمب با صادر کردن آنها به بخشهای دیگر جهان از تجارت بردههای جنسی سود برد. در واقع بیشتر درآمدش از بردهداری به دست میآمد.بارتولوم دلا کازاس» اسقف دومینیکنی «چیاپاس» که زاده اسپانیا بود، و هراس و وحشت مقهورسازی، بردهداری و قتل عام بومیان را مشاهده کرده و مستند ساخت، نقل می کند: “آنچه ما در قبال بومیان آمریکا انجام دادیم به عنوان یکی از غیر قابل بخششترین جرائمی که در برابر خدا و مردم تا به حال انجام شده است و این تجارت [بردگان سرخپوست آمریکا] به عنوان یکی از ناعادلانهترین، شیطانیترین و بیرحمانهترین آنها خودنمایی میکند.دلا کازاس به خاطر بیرحمی که مشاهده کرد، کاملاً رنجیده و شرمنده شده بود. در گزارشات بسیار او عنوان میکند که کلمب به سربازانش دستور میداد پاهای کودکانی که فرار میکردند را قطع کنند؛ اسپانیولیهایی که بومیان را برای تفریح شکار کرده و میکشتند؛ استعمارگرانی که برندگی شمشیرهایشان را روی بدن بومیانی که زنده بودند و نفس میکشیدند، امتحان میکردند؛ سربازان کلمب سر این که چه کسی با یک رفت و برگشت شمشیرش میتواند فردی را به دو نیم تقسیم کند، شرطبندی میکردند. د لا کازاس نوشته: “این اعمال غیر انسانی و بربریت در مقابل چشمان من طوری انجام میشد که در هیچ عصری مشابهش یافت نخواهد شد. چشمان من آن قدر از این اعمال بسیار مخالف ماهیت بشر دیده است که اکنون که مینویسم، لرزه بر بدنم افتاده است.
هنگام مطالعه تاریخ ایران به افرادی برمیخوریم که بنا به مقاصد سیاسی که دارند برای فردی دلسوزی میکند و او را به عرش اعلا میبرند . در عین حال از فرد دیگری هم بد گویی میکنند و او را به حضیض ذلت میبرند. یکی از آنها امیرکبیر است که بعد از گذشت قریب ۱۷۵ سال از مرگ او عدهای هنوز عدهای ولکن معامله نیستند و بدون توجه به علل قتل امیرکبیر بنا به مطامع سیاسی خود مشغول مرثیه سرایی هستند . جالب اینجاست که پسر امیرکبیر همچین ادعایی نداشته و رابطه بسیار خوبی با ناصرالدین شاه داشته است.امیرکبیر دو بار ازدواج کرد. امیر کبیر خود برای چاپلوسی و نزدیک کردن خود به دربار و ناصر الدین شاه در همان ابتدای صدر اعظمی همسر خود(جان جان خانم) را با سه بچه طلاق داد و در سن 43 سالگی با خواهر 14 ساله ناصرالدین شاه(ملکزاده خانم) را ازدواج کرد تا دم خود را به خاندان سلطنتی گره بزند.پسر امیرکبیر از ازدواج اول احمد نام داشت.سیاح انگلیسی «بی نینگ» که با میرزا تقیخان در تهران ملاقات کرده مینویسد:«زمانی که امیر کشته شد (1268ق.) پسرش چهارده ساله بود» / R. Binning. Vol. 2. p. 434با فرض درستی این روایت، میرزا احمدخان در 1254 به دنیا آمده است.دکتر پولاک اتریشی مینویسد:«شاه درباره پسر امیر محبت فراوان روا داشت. هرچند او را از دربار دور نگاه میداشت، همواره مقامش را مراعات میکرد و ماموریتهای شایستهای به او میسپرد.» / J. Polak Vol. p. 320.احمدخان در سال 1276 به لقب «ساعدالملکی» سرافراز گردید(یعنی ۲۲ سالگی)مؤلف حقایقالاخبار ناصری درباره او مینویسد:«میرزا احمدخان که مرحوم میرزا تقیخان اتابک اعظم را ولد و ما صدق الشبل یخبر عن الاسد است و به منصب سرتیپی اول توپخانه مبارکه سرافراز و در این سفر (اشاره به مسافرت ناصرالدین شاه به آذربایجان در سال 1276ق.) نهضت همایون به آذربایجان خدماتش ملحوظ نظر معدلت گستر است، علیهذا مشارالیه را به لقب ساعدالملکی مفتخر و سرافراز گردانید.»یعنی ناصرالدین شاه ایشان را در سن ۲۲ سالگی به درجه سرتیپی رسانده بوددر سال 1277 ساعدالملک ریاست قشون آذربایجان را داشته چنان که مظفرالدین میرزا در سفرنامه خود به اروپا مینویسد:«در سنه 1277 که از تهران به سمت حکومت آذربایجان میرفتیم و هنوز منصب ولایتعهد داشتیم ... ساعدالملک پسر مرحوم میرزا تقیخان امیر نظام ریاست قشون آذربایجان را داشت» / سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ، ص9.در اینجا متوجهمی شویم که در سال بعد یعنی در ۲۳ سالگی میرزا احمد خان ناصرالدین شاه او را فرمانده کل قشون آذربایجان کرده بود.در روزنامه دولت علیه ایران در باب میرزا احمدخان شرح زیر آمده:«میرزا احمدخان ساعدالملک همواره از تقدیم خدمات دیوانی خاطر مهر مظاهر همایون را راضی دارد و هرگونه خدمت که به او محول و مرجوع گردیده از انتظام عمل قشون آذربایجان و قورخانه آن جا نهایت دقت ظاهر ساخته حسن خدمات او مقتضی بذل عنایت از جانب سنیالجوانب شاهنشاهی شده این اوقات یک قطعه تمثال بیمثال مبارک مکلل به الماس در حق او مرحمت و عنایت گردید که از این موهبت عظمی بین اکفا سرافراز و مفتخر بوده و با کمال استظهار مشغول انجام خدمات گردد.» / روزنامه دولت علیه ایران، ش535، سوم رجب1279.پس میبینیم که در ۲۵ سالگی هم باز هم ایشان مورد لطف ناصرالدین شاه قرار میگیرند و یک تمثال ناصرالدین شاه با الماس را کادو گرفته و مورد تشویق قرار میگیرند.همان روزنامه نوشته شده که در سال 1280 به لقب امیر تومانی سرافراز گردید.یعنی احمد خان ساعد الملک در ۲۸ سالگی هم باز هم با لطف ناصرالدین شاه به درجه سرلشکری میرسند. بعد از 1280 اطلاعی از احوال میرزا احمدخان نداریم و ظاهرا باید بین 1280 و 1285 درگذشته باشد به دو دلیل؛ نخست این که مؤلف تاریخ دارالسلطنه تبریز مینویسد:ساعدالملک «به روزگار جوانی جهان بگذاشت» / تاریخ و جغرافیای تبریز، ص52.دیگر این که در سال 1285 لقب ساعدالملکی به میرزا عبدالرحیم خان سفیر ایران در پترزبورگ تفویض شده است یعنی اینکه در این تاریخ میرزاحمد خان درگذشته و لقب او به فرد دیگری داده شده است. ناصرالدین شاه در سفرنامه کربلای خود به سال 1287 می نویسد:«قبر میرزا تقیخان امیر مرحوم، ساعدالملک پسرش، میرزا حسین خان برادرش هر سه در حجرهای از رواق است.» / روزنامه سفر کربلا، ص138.همانطور که میبینیم پسر امیرکبیر هیچ گونه ادعایی برای خونخواهی پدرش نداشته است و روابط بسیار خوبی با ناصرالدین شاه برقرار کرده بوده است . در خصوص همسر امیرکبیر وضع به همین ترتیب است. عزت الدوله(با نام واقعی ملک نسا خانم) یا ملک زاده خانم فرزند محمد شاه و مهد علیا و خواهر ناصرالدین شاه قاجار بود.در ۱۳سالگی با میرزا تقیخان امیرکبیر ازدواج کرد.
عزت الدوله پس از کشته شدن امیر کبیر ابتدا با میرزا کاظم نظام الملک پسر میرزا آقا خان نوری(دشمن سر سخت امیر کبیر) ازدواج کردو هفت سال خانه شوهر دوم بود(سال 1858). سپس با پسر خاله خود شیرخان اعتضاد الدوله ازدواج کرد و ده سال هم در خانه او بود. پس از مرگ شوهر سوم به ازدواج یحیی خان معتمد الملک برادر میرزا حسین خان مشیرالدوله در آمد و سراو را هم خورد(سال 1891) سپس با نوکر خانه خود میرزا نصرالله ازدواج کرد ویکسال قبل از مشروطه در سن 73 سالگی درگذشت و بهتر از هر کس به مشروطه خود رسیدمثال دیگر دکتر حسین فاطمی است که هنوز گروهی محمدرضا شاه را برای اعدام او سرزنش میکنند حال آنکه محمدرضا شاه نمیخواست دکتر فاطمی را اعدام کند و بنا بر گفته برادرزاده دکتر فاطمی( شاهین فاطمی ) محمد رضا شاه برای دکتر فاطمی احترام قائل بود(علی رغم فحاشیهای مکرر دکتر فاطمی به شخص محمدرضا شاه) و تحت فشار انگلستان مجبور به اعدام دکتر فاطمی شد. محمدرضا شاه بدون اطلاع افکار عمومی پسر دکتر فاطمی (سیروس فاطمی) را به انگلستان فرستاد و هزینه تحصیل و زندگی او را در انگلستان تامین کرد. در هنگام عروسی پسر دکتر فاطمی محمدرضا شاه رییس مجلس سنا آقای شریف امامی را با هدیه گرانبهایی بعنوان کادو به جشن عروسی فرستاد. عبدالناصر مهیمنی کارمند سفارت ایران در انگلستان نین مینویسد من دهها نامه از پریوش سطوتی( همسر دکتر فاطمی) دیدم که از محل سکونتاش در جایی در حومه لندن و یا در زمانهای حضور و مراجعه به سفارت، خطاب به سفیر یا مقامات وقت سفارت ایران نوشته بود و وضعیت زندگی خودش و فرزندش و مخارج زندگی و نگهداری و تحصیل و مدرسه و معالجه خودش و فرزند نوشته و نسبتاً با تندی و اعتراض و طلبکارانه کمک مالی و افزایش مقرریاش را درخواست میکرد.نکته جالب این بود که تقریباً تمام آن نامهها با طی سلسله مراتب اداری در داخل سفارت یا کنسولگری به وزارت خارجه در تهران و از آنجا به وزارت دربار میرفت و با پاسخ مرتبط و متناسب (و تقریباً همگی به طور کامل با پاسخ مثبت) برمیگشت و معمولاً بین یک تا ۲ ماه طول میکشید.تا آنجا که به خاطر دارم مکاتبات خانم پریوش سطوتی تقریبا از حدود سالهای آخر دهه ۱۳۳۰ تا اوایل دهه ۱۳۵۰ و دوران کودکی و نوجوانی فرزند او را دربرمیگرفت. آنچه من در آن مکاتبات خواندم و دیدم بیشتر مسایل معیشتی و مالی بود و نیز یک نکته جالب دیگر این بود که هر بار که نامهها و ضمایم آن به دربار میرفت، با نامهها یا پاسخهایی در حاشیه نامهها بازمیگشت که حاوی عباراتی چون «به شرفعرض رسید» یا «به شرفعرض ملوکانه رسید» و «مرحمت فرمودند»، «موافقت فرمودند» که درخواست او اجابت و نیاز او تأمین شود، از دربار پهلوی برمیگشت، و البته تقریباً به تمامی اجابت میشد، و ظاهراً معمولاً از محل همان امکانات و بودجه مالی که در اختیار سفارت بوده پرداخت میشد. پسر دکتر فاطمی هم پس از انقلاب هیچگاه بر علیه شاه صحبتی نکرد و با آنکه وکیل بود علی رغم اصراربعضی از اعضای جبهه ملی و جمهوری اسلامی هیچگونه اقامه دعوا بر علیه شاه و یا خاندان پهلوی انجام نداد. او در ۶۵ سالگی در سال ۱۳۹۴ در انگلستان درگذشت.حالا مشخص نیست در حالی که بستگان درجه یک امیرکبیر و یا دکتر حسین فاطمی هیچگونه ادعایی بر علیه قآتلان پدر خود نداشتند یک سری از این کاسههای داغتر آش چه میگویند و بعد ازگذشت دهه ها و به خاطر مطامع سیاسی خودهنوز مشغول مرثیه سرایی به خاطر قتل امیرکبیر و دکتر حسین فاطمی هستند.
یک آخوند به راحتی مسئله کودک سرباز را توجیه میکند و به کشته شدن قاسم بن حسن در واقعه کربلا اشاره میکند که تنها ۱۴ سال داشته است و توسط عمویش امام حسین به میدان جنگ فرستاده شد. قاسم زمانی که به میدان جنگ رفت به حدی کوچک بود که حتی زره جنگی به اندازه او موجود نبود و او با یک لباس معمولی و در حالی که کفش پارهای بر پا داشت به میدان جنگ رفت و کشته شد. در جایی که جنگاورانی کارکشتهای چون زهیر بن قین و یا مسلم بن عوسجه از یاران حسین بن علی کاری از پیش نبردهاند یک پسر بچه ۱۴ ساله بدون لباس جنگی چه کار میتوانست بکند؟؟برخلاف رو ضه خوانی آخوندها که ادعا میکنند قاسم بن حسن ۷۰ نفر از سپاهیان عمر بن سعد در کربلا را کشت،واقعیت این است که قاسم بن حسن در همان ابتدای ورود به میدان جنگ کشته میشود.تاریخ طبری به نقل از حُمَید بن مسلم (یکی از راویان حاضر در واقعه کربلا) مقتل قاسم بن الحسن را چنین می آورد:«جوانى به سان پاره ماه شمشیر به دست، به سوى ما آمد. او پیراهن و بالاپوش و کفش هایى داشت که بند یک لِنگه اش پاره شده بود، و از یاد نبرده ام که لنگه چپ آن بود. عمرو بن سعد بن نُفَیل اَزْدى به من گفت: به خدا سوگند بر او حمله مى برم. به او گفتم : سبحان اللّه! از آن چه مى خواهى؟! کُشتن همین کسانى که گرداگردِ آنها را گرفته اند براى تو بس است. گفت: به خدا سوگند، به او حمله خواهم بُرد! آن گاه بر او حمله بُرد و باز نگشت تا با شمشیر بر سرش زد. آن جوان به صورت [بر زمین] افتادتاریخ طبری جلد ۵ صفحه ۴۴۷
در اینکه آقای علی نقی عالیخانی خدمات زیادی انجام داده است شکی وجود ندارد ولی معمولا به عضویت ایشان در ساواک اشارهای نمیشود.بـدون شـک همکاری و عضویت وی در ساواک نقش تعیینکنندهای در رشد و ارتقای او داشته است. چرا که در رژیـم شـاه، وابستگی به ساواک و یا تأیید و سفارش ایـن دسـتگاه در ارتـقای افراد مؤثر بود.عالیخانی در اواسط سال 1336 به ایران برگشت و چندی بعد به عنوان کارمند بـه اسـتخدام سـاواک درآمد. سمت او در ساواک مشاور در امور اقتصادی بود و گزارشهای اقتصادی هفتگی ساواک را بـرای مـقامات عالی رتبه و به ویژه شاه تهیه میکرد. گفته میشود شاه از طریق همین گزارشها با اوآشنایی یافت.نکته جالب در حیات سیاسی عالیخانی این است که با وجود اطلاع ساواک از عضویت دو نفر از برادرانش در حزب توده، او به هیچ وجه مورد سوءظن دستگاه امنیتی رژیم شاه نبود و توانست مراتب ترقی را پشت سر هم و بیوقفه طی کند و به عالیترین سطوح مدیریت کشور برسد. خود آقای عالیخانی در این خصوص چنین میگویدیک مقدار مخالفتهایی در داخل ساواک [با انتخاب من] بوده ولی با توجه به تحصیلات و تخصص من، ساواک چیزی نگفت.عالیخانی مدتی بعد از ساواک استعفا داده و از آن تشکیلات خارج میشود. خودش درباره علت استعفایش میگوید: «چون میدیدم آنجا فضا برای من بسته است. یعنی آزادی عمل نداشتم و کار نمیتوانستم بکنم چون به همه کارها مدام حالت مخفی و سری و پنهانی و فلان دادند، کار آدم انجام نمیشد. میخواستم فضای بازتری داشته باشم.»ساواک در گزارشی، وی را چنین ارزیابی کرده است: «روحیه و افکار و عقاید نسبت به شاهنشاه، خوب ـ میهن، خوب ـ مذهب، عادی ـ خانواده و زن و فرزند، خوب ـ میزان علاقمندی به مقام و قدرت، زیاد. علاقه مندی به پول و زن عادی ـ به قمار توجهی ندارد 7ـ اعتیادات مضره: ندارد 8ـ نقاط ضعف: ندارد 9ـ صحت عمل و درستی: خوب 10ـ صفات برجسته: مؤدب و متین و مأخوذ به حیا. فعال و پشتکاردار 11ـ رازداری: خوب 12ـ سوابق خدمتی و مشاغل حساس قبلی: مشاور شورای عالی اقتصاد ـ مشاور شرکت ملی نفت و مدتی هم در ساواک مشغول خدمت بوده و فعلاً وزیر اقتصاد 13ـ سوابق و تمایلات سیاسی: طرفدار سیاست غرب 14ـ وابستگی به احزاب و دستجات سیاسی: ندارد 15ـ حسن شهرت و معروفیت: دارد 16ـ نظریه کلی زیردستان نسبت به او: مساعد است 17ـ اطلاعات متفرقه: حین خدمت در ساواک در چند کنفرانس کشورهای اروپائی و آسیائی و آفریقائی شرکت نموده و خدماتش مورد رضایت اولیاء امور بوده است
تاريخ نويسانی نيز که در زمينه قتل عام ارامنه تحقيق کرده اند، هميشه از دشواری دسترسی به آرشيوهای دوران عثمانی شکايت داشته اند.واقعیتی که بر آن اتفاق نظر وجود دارد این است که در فاصله سالهای ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ میلادی، ترکهای عثمانی ارمنیها را از آناتولی شرقی به صحرای شام و جاهای دیگر فرستادند. در این کوچ اجباری صدها هزار ارمنی از گرسنگی و بیماری مردند.تعداد کل تلفات محل مناقشه است. ارمنیها میگویند یک و نیم میلیون نفر مردند. جمهوری ترکیه میگوید حدود ۳۰۰ هزار نفر بودند.جنبش "ترکهای جوان" – که متشکل از افسران عثمانی بود – سال ۱۹۰۸ قدرت را در دست گرفت. جنگ جهانی اول که شروع شد، در میانه شکستهایی که امپراتوری عثمانی را به مرز فروپاشی کشانده بود، افسران به اقداماتی علیه جمعیت ارمنی دست زدند. "ترکهای جوان" – که خودشان را کمیته اتحاد و پیشرفت مینامیدند – همان سال ۱۹۱۴ به هواداری از آلمان وارد جنگ شده بود.بخشی از تبلیغات جنگی ترکها در این دوران علیه ارامنه بود، جمعیتی که خرابکار و "ستون پنجم" روسیه میخواندندشان.روز ۲۴ آوریل ۱۹۱۵ دولت عثمانی ۵۰ روشنفکر و چهره برجسته ارمنی را دستگیر کرد – این افراد مدتی بعد اعدام شدند. ارمنیها این روز را نقطه آغاز جریانی میدانند که به گفته آنها نسلکشی است. کمی بعد از این روز خلع سلاح و اعدام ارمنیهای ارتش عثمانی آغاز شد، همینطور مصادره اموال ارامنه.جو بایدن رئیس جمهوری آمریکا کشتار ارامنه در جریان جنگ جهانی اول را 'نسل کشی' خواند. آقای بایدن اولین رئیس جمهوری آمریکا است که از این لفظ برای قتل عام یک و نیم میلیون ارمنی بدست حکومت عثمانی استفاده میکند.بیش از ۲۰ کشور رسما اعلام کردهاند کشتار ارامنه در میانه جنگ جهانی اول را نسلکشی میدانندمارس ۲۰۱۰، کمیتهای در کنگره آمریکا با اختلافی ناچیز به قطعنامهای رأی داد که کشتار را "نسلکشی" میخواند. دولت ترکیه در اعتراض به این رأی، سفیرش را از واشنگتن فراخواند. با این حال – و به رغم مخالفت کاخ سفید، که درخواست کرده بود کنگره "اقدام نکند" – کمیته امور خارجی کنگره قطعنامه را تأیید کرد.
مشاهدات اقای جمال زاده از نسل کشی ارامنه
بعد از ظهری بود. به جايی رسيديم که ژاندارم ها به يک کاروان از اين مرده های متحرک در حدود چهار صد نفری قدری مهلت استراحت داده بودند. مرد و زن هر چه کهنه و کاغذ پاره پيدا کرده بودند با نخ و قاطمه [ريسمان کلفت] و طناب به جای کفش به پا های خود بسته بودند، بطوريکه هر پايی مانند يک طفل قنداقی به نظر می آمد.مرد و زن مشغول کاوش خاک و شن صحرا بودند تا مگر ريشه خار و علفی به دست آورده سد جوع [رفع گرسنگی] نمايند.زنی به من نزديک شد و دو دختر هيجده نوزده ساله خود را نشان داد که موی سر آن ها را برای اينکه جلب نظر مردان هوسباز را نکند تراشيده بودند و به زبان فرانسه گفت: “اين ها دخترهای منند و دارند از گرسنگی تلف می شوند، بيا محض خاطر خدا اين دو دانه الماس را از من بخر و چيزی به ما بده که بخوريم و از گرسنگی نميريم.”خجالت کشيدم و چون آذوقه خود ما هم سخت ته کشيده بود آنچه توانستم دادم و گفتم الماس هايتان مال خودتانمرد مسنی نزديک شد و با فرانسه بسيار عالی گفت: “من در دانشگاه استانبول معلم رياضيات بودم و حالا پسر ده ساله ام اين جا زير چشمم از گرسنگی می ميرد. ترا به خدا بگو اين جنگ [جنگ جهانی اول] کی به آخر می رسد؟”جوابی نداشتم به او بدهم ولی دردل می دانستم که با اين مردم گرگ صفت که اسم خود را اولاد آدم و اشرف مخلوقات گذاشته اند، هرگز جنگ پايان نخواهد يافت. لقمه نانی به او دادم. دو قسمت کرد يک قسمت را در بغلش پنهان کرد و قسمت ديگر را با ولع شديدی شروع به خوردن نهاد.گفت: “تعجب می کنی که اين نان را خودم می خورم و به بچه ام نميدهم ولی خوب می دانم که بچه ام مردنی است و همين يکی دو ساعت ديگر و بلکه زودتر خواهد مرد و در اين صورت فايده ای ندارد که اين نان را به او بدهم و بهتر است برايم خودم نگاه بدارم.”همان روز وقتی به نزديکی آبادی مختصری رسيديم همانجا پياده شديم. آذوقه ما تقريبا تمام شده بود و هر کجا ممکن بود باز هر چه به دست می آورديم می خريديم. آن شب جايی منزل کرده بوديم که باز گروهی از ارامنه را مثل گوسفند در صحرا ول کرده بودند. ما نيز توانستيم از عرب های ساکن آبادی گوسفندی بخريم. همانجا سر بريدند و آتش روشن کرديم که کباب حاضر کنيم.همينکه شکمبه گوسفند را خالی کردند مايعی نيم سفت و سبز رنگ که بخاری از آن بلند می شد، بر زمين ريخت. بلافاصله جمعی از ارمنی ها از زن و مرد خود را به روی آن انداخته با ولع عجيبی به خوردن آن مشغول شدند.
خانم فیروز مقطع دکترای زبان فرانسه از دانشگاه لایپزیک آلمان داشت و رساله دکتری خود را در مورد ولتر، دیدرو و منتسکیو نوشتخانم فیروز از نخستین فعالان حقوق زنان بود.او همراه دیگر همفکرانش اقدام به تأسیس سازمان جنسیتی زنان در کنار حزب توده نمود و با هم نشریه «بیداری ما» را منتشر کردند. این سازمان جنسیتی خود را تشکیلاتی مستقل و دموکراتیک میدانست اما رویکرد عمده سیاسی این سازمان رنگ و بوی حزبی را بیشتر منتشر میکرد. وی دلیل تاسیس این سازمان را چنین توضیح میدهد: «این تشکیلات در سال 1322 توسط عدهای از زنان که وابسته به حزب توده ایران و یا از هوادران آن بودند تشکیل شد. هدف ما از ایجاد این سازمان متشکل کردن زنان برای فعالیت سیاسی و به خصوص برای مبارزه جهت بدست آوردن حقوق سیاسی اجتماعی و خانوادگی بود و بیش از همه حقوق خانوادگی و اجتماعی برای ما هدف بود.مریم فیروز افزون بر چند ترجمه و مقاله، کتابی بهنام چهرههای درخشان نگاشتهاست که شرحی است از فداکاریها و حمایت مردم عادی از افراد سیاسی تحت تعقیب حکومت کودتا. او در این کتاب، از این چهرههای گمنام و درخشان قدردانی میکند.ایشان از نخستین کسانی است که در خصوص پدیده فحشا تحقیق کرد و راههای کمک به این زنان آسیب پذیر را مورد بررسی قرار داد. بهمین دلیل در هنگام بازداشت در زندان جمهوری اسلامی انواع توهین و رکیکترین ناسزاگوییها را نثار او کردند(فاحشه، رئیس فاحشهها و…) آن قدر سیلی و توسری به او زدند که گوش چپ او شنواییاش را از دست داد. در ۷۰ سالگی بحدی با کابل به کف پای او زدند که تا زانوهایش او متورم و سیاه شده بود.بهر حال ایشان شاهزاده بود و دختر فرمانفرما. او میتوانست بهترین زندگی را داشته باشد.او از همه امکاناتی که به همه فرزندان متنعم فرمانفرما رسیده بود گذشت، خواهران و برادرانش در پستها و موقعیتهای معتبر ایران و جهان بودند، مریم که روزگاری لوموند به او شاهزاده سرخ لقب داده بود، نرمی و راحتی زندگی خانواده را بر خود حرام کرد، رفت تا جائی که این افتخار را نصیب خود کرد که اولین زنی بود که به خاطر فعالیت سیاسی از نظام پادشاهی حکم اعدام گرفت. بهر حال ۲۲ سال تبعید در شوروی و آلمان شرقی سابق، ۷ سال زندان در جمهوری اسلامی و ۱۷ سال حبس خانگی، چهرهای متفاوت از سایر مبارزان اجتماعی و سیاسی به او میدهد.کتاب دیگری به نام "خاطرات" مریم فیروز در اواخر دهه ۷۰منتشر شد که به نظر میرسد سفارش وزارت اطلاعات باشد.محمدعلی عمویی نقل می کند یکبار که من به صراحت انتقادهایم را به این کتاب مطرح کردم، به من گفت، عموجان مگر اینها نوشتههای من هستند که انتقاد میکنی؟ این نوشته دیگران است به نام من..."
اقای اسماعیل وفا یغمایی انسان صادقی است. فعالیت سیاسی را در زمان شاه با گروه والعصر شروع کرد و پس از اینکه اعضای این گروه به سازمان مجاهدین خلق پیوستند او هم عضو سازمان مجاهدین خلق شد( بعد از انقلاب او مدتی عضو مرکزیت سازمان مجاهدین خلق بود). او در آن هنگام دانشجوی الهیات دانشگاه مشهد بود. سپس در زمان محمدرضا شاه دستگیر و دو سال زندانی بود. بسیاری از سرودهای مجاهدین خلق توسط او سروده شده است(مانند سرود آزادی و یا موسی پیام داد) و میتوان او را برای مدتی ملک الشعرای دربار مسعود رجوی نامید .اگر خاطرتان باشد من قبلاً به دیدار او با آقای مسعود رجوی در سال ۱۳۶۸ و نتایج رفراندوم احتمالی برای تعیین رژیم آینده اشاره کردم. به هر حال خاطرات او از نظر تاریخی ارزشمند است و روابط درونی مسموم سازمان مجاهدین خلق رابه روشنی بازگو میکند. من در اینجا به اختصار به چند قسمت از خاطرات او اشاره میکنم که به نظر من بسیار دردناک بود نکته اول این است که پس از اینکه آقای اسماعیل وفا یغمایی از زندان آزاد شد رژیم محمدرضا شاه کلیه کمک هزینه دانشجویی او را در زمانی که زندانی بوده است پرداخت کرده بود. او پس از آزادی از زندان با خانم اکرم حبیب خانی که دانشجوی زیست شناسی بود آشنا شد و تصمیم گرفت که ازدواج کند. جالب اینجاست که رژیم محمدرضا شاه به او وام دانشجویی هم برای ازدواج پرداخت کرد. اما نکته دردآور این بود که تمام دوستان هم دانشگاهی او در مشهد که به این ازدواج دعوت شدند در زمان حکومت جمهوری اسلامی به جز یک نفر اعدام شدند و از آن جشن عروسی که دهها نفر مهمان داشت تنها او و همسرش ویکی از دوستان و محضردار که برای عقد آمده بود زنده ماندند (یکی از کشته شدگان هم طه میرصادقی بود که بعدها با نام مستعار خسرو جنگلی از محافظان آقای موسی خیابانی بود و در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ به همراه موسی خیابانی کشته شد) نکته دوم در خاطرات ایشان این است که در زمان زندان پیش از انقلاب او با آخوند واعظ طبسی آشنا شد و داروهای آخوند واعظ طبسی را اقای اسماعیل وفا یغمایی تهیه میکرد. آخوند واعظ طبسی در زندان چنان به مجاهدین ارادت داشت که در پشت سر بچههای سازمان مجاهدین خلق نماز میخواند. ولی بعدا که حاکم شرع مشهد شد تمام اعضا و هواداران مجاهدین خلق را قتل عام کرد و حتی به برادر ۱۹ ساله دوست سابق خود آقای اسماعیل وفا یغمایی هم رحم نکرد و او را هم جلوی حرم مشهد به دار کشید.نکته جالب دیگر از آقای اسماعیل وفا یغمایی این است که ایشان نقل میکند در مراسم بزرگداشت شاپور بختیار شرکت کرده بود و ناگهان پیرمردی با ظاهر مرتب به سراغ او آمد و با او سلام علیک کرد از آقای وفا یغمایی پرسید آیا مرا میشناسی؟آقای وفا یغمایی او را به جا نمیآورد و بعد آن پیرمرد میگوید من رئیس تیم ساواک مشهد بودم که گروه شما را دستگیر کردم. آقای وفا یغمایی با او سلام علیک میکند و گرم صحبت میشود .او به آقای وفا یغمایی میگوید که مشکل ما این بود که محمدرضا شاه خود مذهبی بود و هرگاه میخواست با مقامات کشورهای دیگر گفتگو کند به مشهد میآمد . ساواک مشهد حرم امام رضا را به بهانهای مثلاً تعمیرات و یا نظافت تعطیل میکرد . محمدرضا شاه تا صبح با امام رضا به راز و نیاز میپرداخت و سپس عازم محل گفتگو با مقامات خارجی میشد.نکته جالب دیگر در خاطرات ایشان در خصوص اخوندجعفر شجونی است که کلا ادم هوسبازی بود. در خاطرات آقای اسماعیل وفا یغمایی(از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق که بعدا از این سازمان جدا شد) امده است که آقای خلیل رضایی(پدر رضایی های مجاهد خلق) مدت کوتاهی پس از انقلاب حکم بازرسی از ایت الله خمینی داشته است و برای سرکشی به کاخ والاحضرت شمس خواهر محمدرضا شاه به انجا میرود. هنگام بازرسی از کاخ,چند تن از خدمه والاحضرت شمس که خارجی ( فیلیپینی)بودند با دیدن آقای رضایی متوجه می شوند که او احتمالا سمتی دارد. خود را روی پای آقای رضایی می اندازند و شروع به گریه و زاری می کنند. آقای رضایی که متعجب شده بود از آن خدمه سوال می کند که جریان چیست؟آنها شکایت می کنندکه آقای شجونی پاسپورت آنها را گرفته است و اجازه خروج از کاخ را به آنها نمی دهد و آنها هر شب باید لباسهای زیر والا حضرت شمس را بپوشند تا آقای شجونی به آنها تجاوز کند. آقای رضایی که بسیار خشمگین شده بود مطلب را به آیت الله خمینی گزارش میکند. آیت الله خمینی تنها می گوید پاسپورت آن زنان را پس دهند و آنها را بدون سر و صدا از ایران خارج کنند ولی آقای شجونی را مجازات نمی کند.
نکته جالب دیگر در خاطرات ایشان
ملاقات ایشان با آقای مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق بعد از عملیات فروغ جاویدان است. آقای اسماعیل وفا یغمایی آن ملاقات را چنین شرح میدهد در حدود سال ۱۳۶۸ در تحریریه روزنامه مجاهد مشغول به کار بودم که مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق به بازدید آمد و ناگهان پرسید بچهها فکر کنیم فردا رژیم سقوط میکند آیا فکر میکنید مردم به ما رای میدهند یا به رضا پهلوی؟ همه اعضای مجاهدین گفتند ما شهدای زیادی دادهایم مردم قطعاً به ما رای خواهند داد ولی آقای رجوی گفت خیر اتفاقا مردم به رضا پهلوی رای میدهند همه اعضای مجاهدین تعجب کردند و پرسیدن چطور؟ آقای رجوی پاسخ داد برای اینکه در زمان پدر آقای رضا پهلوی مردم تخم مرغ دانه یک قران میخوردند مردم آن دوران را فراموش نکردند و قطعاً به رضا پهلوی رای خواهند داد ولی ما باید مدت طولانی کار کنیم و تا شاید مردم ما را بشناسند و به ما هم رای بدهند.
عموم مردم تصور می کنند که در سال 57 نخستین باری است که آخوندها ایران را بدبخت می کنند حال آنکه حتی نگاه سطحی به تاریخ ایران در 300 سال اخیر بارها نقش منفی روحانیون را در بدبخت کردن مردم ایران نشان میدهد. یکی از این موارد نقش منفی روحانیون در ایجاد جنگ دوم ایران و روس و تحمیل قرارداد ترکمنچای به ایرانیان است.قبل از آغاز دورهی دوم جنگهای ایران و روس که منجر به معاهدهی ترکمانچای شد، فتحعلیشاه قاجار خود را آمادهی جنگ نمیدید، اما روحانیون او را برای جنگ با روسیه تحت فشار گذاشتند.موقعی که علما متوجه شدند که «فتحعلیشاه» تمایلی برای جنگ با روسیه ندارد، اعلام کردند که اگر فتحعلیشاه حاضر به جنگ با روسیه نیست، آنها برای ورود به جنگ با کشور مذکور، حتی بدون تمایل و یا شرکت فتحعلیشاه نیز آمادگی دارند. آنچه مسلم است، این میباشد که طرف روسی هیچ تمایلی به شروعِ این جنگ را نداشتهاست.» به طوری که سعید نفیسی نیز مینویسد: «چنانکه اسناد معتبر نشان میدهند، دولت روسیه به همان عهدنامهی گلستان قانع شدهبود و دیگر در اندیشهی جنگ با ایران نبودهاست.» حتی قبل از شروع جنگ، سفیر روس، خودش حاضر شد که با روحانیون دیدار کند، تا شاید آنها را از اندیشهی جنگ بازدارد، اما سودی نبخشید. در اینباره نویسندهی ناسخالتواریخ مینویسد: «مجتهدین که انجمن بودند، به اتفاق فتوا راندند که هرکس با جهاد از روسیان بازنشیند، از اطاعت یزدان سر بر تافته، متابعت شیطان کردهباشد، مرتد است! از آنسوی، سفیر روس نیز چندان که سخن از درِ صلح راند، سخنان او را نیز وقعی نگذاشتند. سفیر روس خواست تا با مجتهدین دیدار کند، بلکه ایشان را از اندیشهی جدال فرود آورد و خویشتن بر گردن نهد که دست روسیان از حدود ایران را بازدارد و مجتهدین در پاسخ گفتند که در شریعت ما، با کفار از درِ مهر سخنکردن، گناهی بزرگ باشد! اگر روسیان از حدود ایرانیان بیرون شوند،جهاد با ایشان را واجب دانیم.واقع چنان عرصه بر فتحعلیشاه تنگ گشته بود که اگر بدین جنگِ بدفرجام تَن نمیداد، کارِ سلطنتش تمام میگشت.تعداد زیادی از روحانیون فتوای جهاد علیه روسها را صادر کردند که سر سلسله جنبان آنها سید محمد مجاهد بود از علما ی دیگر که فتوای جهاد دادند می توان به محمد جعفر استرآبادی، ملا محمد تقی برغانی، میرزا عبدالوهاب قزوینی، ملا احمد نراقی، سید نصرالله استرآبادی، سید محمد قزوینی، سید عزیزالله مجتهد طالشی و آخوند ملا محمد مامقانیو..... نام برد. آنها همراه با مردم عوام و بی اطلاع برای جهاد علی رغم مخالفت فتحعلیشاه و عباس میرزا به سوی مرز روسیه حرکت کردند. تزار نیکلای دوم نامه ای به فتحعلیشاه نوشت که چه خبر است؟ اگر صلح است این افراد برای چه بسوی مرز روسیه می ایند؟اگر جنگ است دولت ایران باید صریحا اعلام جنگ کند. فتحعلیشاه هم ناچار سفیر روسیه(منشیکوف) را به روسیه پس فرستاد و اعلام جنگ کرد.البته پس از آغاز جنگ و انداختن ایران در هچل جنگ با روسیه همه آخوندها از جبهه فرار کردند و به سر خانه و زندگی خود برگشتند.
جنگهای دورهی دوم ایران و روس چنانکه از همان ابتدا، فاتح و مغلوب جنگ معلوم بود، به شکست ایران و قرارداد ترکمانچای (۲۲ فوریه ۱۸۲۸م) بین ایران و روسیه با پادرمیانیِ انگلیس منتهی گردید و ایرانیان سرسبزترین و آبادترین ولایات خود را در شمالِ رودِ اَرَس از دست دادند، اما پس از شروع جنگ در ماجرای سقوط تبریز، یکی از تأملبرانگیزترین وقایع تاریخ معاصر ایران رخ داد که مختصر آن چنین است «عباسمیرزای» ولیعهد، در هنگام تَرک تبریز برای رفتن به جبههی جنگ، این شهر را به گروهی از سپاهیان مازندرانی و فرماندهیِ «اللهیار آصفالدوله» واگذار کردهبود. در بحبوحهی پیروزیِ دشمنان و عبور قوای مهاجم از مرزهای کشور، آصفالدوله در امر مسلحکردن مردم برای دفاع از شهر، اصرار فراوان مینمود. وی در این امر تا آنجا پیش رفت که دستور داد تا گروهی از مردم را که برای مسلحشدن، آمادگی نشان نمیدادند، به انواع مجازات تنبیه نمایند. مردم تبریز از این اقدام عباسمیرزا ناراضی بودند، ولذا «میرفتاح» مجتهد که به علت مرگ پدرش میرزا یوسف، مجتهد درجهاول تبریز، وارث مقام روحانیِ او شدهبود، درصدد استفاده از نارضاییِ مردم و تصرف شهر با همکاریِ روسها که تازه وارد آذربایجان شدهبودند برآمد.میرفتاح با استفاده از شهرت و اعتبار پدر، در رأس بقیهی علمای شهر، دست به شورش و بلوا زد و تا آنجا پیش رفت که پس از گشودن دروازههای شهر، روی مهاجمین دشمن، به همکاریِ تنگاتنگ با شخص «پاسکویج» فرماندهی کل قوای روسیه پرداخت. وی برای به سقوط کشانیدن تبریز، به هر وسیلهای متوسل میگردید. طلاب و پیروان میرفتاح بر فراز باروهای شهر تبریز رفتند تا مدافعان شهر را به زیر افکنند و توپهایی را که به سوی دشمن نشانه رفتهبود خاموش کنند.با نزدیک شدن سپاهیان روس به تبریز عدهی کثیری از روحانیان شهر با گروهی از مردم به پیشواز آمدند و هلهله کردند و استحکامات شهر تبریز و انبارهای اسلحه و کارخانههای اسلحهسازی را روسها فوراً تصرف کردند و چند ساعت بعد همهی آن سپاهیانِ روس با موزیک وارد شهر شدند. آنروز در تبریز پنجاه توپ و هزار تفنگ و مقدار کثیری از مهمات و لوازم توپخانه و یک کارخانهی توپریزی که لوازم فراوانی داشت، به دست روسها افتاد.
در جریان سقوط تبریز کلیهی علمای تبریز (به جز میرزا احمد مجتهد) در این خیانت آلوده شدند! که به نقل از «هما ناطق»، جای شکرش باقی بود؛ چرا که فرهنگ اسلامی با مفهوم میهنپرستی بیگانه است و سر و کارش با امت است و نه ملت. میرفتاح بلافاصله از جانب روسها به حکومت آذربایجان منصوب و بهنام تزار خطبه و برای سلامتیِ او نماز خواند! از این تاریخ به بعد میرفتاح به عنوان یکی از عوامل مهم خبررسانیِ ارتش روسیه به شمار میرفت و هر کجا که پاسکویچ لازم میدانست، از او جهت آگاهی از اخبار بر علیه کشور ایران استفاده میکرد.دردناکتر آن این است که همکاریِ روحانیون تبریز با روسها بدینجا پایان نیافت؛ زیرا چندی پس از ورود سپاهیان روس به تبریز که مردم قیام کردند، میرفتاح سبب سرکوب آن قیام گردید.خدمات میرفتاح نسبت به دشمنانِ به اصطلاح کافرِ روسی، به اندازهای صادقانه بود که پاسکویچ در خاطرات روزانهاش دربارهی وی مینویسد:ما آرامش تمام این ناحیه را مدیون «میرفتاح» هستیم و در اینجا به واسطهی پرهیزکاری و کردار اسلامیِ خودش، نفوذ بسیاری دارد. هرچه ما برای همراهیهای وی پاداش بدهیم، کافی نیست، اما نمیتواند در اینجا بماند. شاید در ولایات مسلماننشین ما وجودش بسیار سودمند باشد…!پس از عقد معاهدهی ترکمانچای و ایجاد صلح بین روسیه و ایران، میرفتاح از بیم جان ایران را تَرک و به روسها پناهنده و در تفلیس سکونت گزید. «ویل براهام» مینویسد: «هنگام سِیر و سیاحت در تفلیس با یک مجتهد ایرانی برخورد کرد که در یک منزل اشرافی بهسر میبرد. در بررسیهایی که وی دربارهی آخوند مذکور به عمل آورد، معلوم شد که وی یک مجتهد معروف ایرانی است بهنام میرفتاح که به علت خدماتی که به روسها در جنگ بین ایران و روسیه نموده است، ماهیانه مبلغ هنگفتی از دولت روس دریافت میکند.»
میر فتاح تبریزی بعد از عمری خیانت به ایران درگذشت ولی خاندان او همچنان در تبریز عزیز و گرامی نزد مردم عامی باقی ماندند.آقای احمد کسروی همدورهی نوهی میرفتاح بوده و او را در تبریز دیدهاست.کسروی در کتاب «زندگانی من» مینویسد:در سال ۱۳۲۲ ه.ق (۱۹۰۴م) وبای مهلکی در تبریز ظهور و کشتار بسیاری کرد. مردم به شیوهی آنزمان از کوچهها قرآن آویزان کردند که هر کسی از زیر آن بگذرد، از وبا در امان باشد. در بندها و سرِ کوچهها فرش گستردند و روضهخوانیها برپا کردند. یکروز هم یکی از نوههای آقا میرفتاح را سوار الاغ کردند و به آن کوی آوردند و در کوچهها گردانیدند که مردان و زنان دست و دامنش را ببوسند و در نتیجه؛ تبرک وجود او، وبا از تبریز رخت بربندند.مردم برای خانواده میر فتاح نذرها میکردند و ارمغانها نزد وی میبردند و در هنگام شیوع وبا و دیگر پیشآمدها، دست به دامان او و بازماندگانش میشدند. پیشتر هم در سال ۱۲۸۴ ه.ق (۱۸۶۷م) که مجدداً وبا در تبریز شیوع پیدا کرد، مردم یکی از پسرهای میرفتاح را در کویها گردانیدند، تا بلای وبا از آن سامان رخت بربندد، اما پسر میرفتاح خودش به وبا دچار شد و مُرد! برخلاف تصور، پس از مُردن پسر میرفتاح، بین مردم شایع شد که «آقا برای نجات مردم، بلا را به تَن خودش خرید!» این موضوع باعث شد که ایمان و اعتقاد مردم به آن خاندان زیادتر شود!
جنگهای ایران و روس در واقع جنگ مدرنیته و سنت بود و نتیجه این تخاصم از پیش معلوم بود ولی روحانیون بدون توجه به واقعیاتایران را به جنگ با روسها کشیدند. ناصرالدین شاه که اصلاحات او با مخالفت آخوندها مواجه شده بود در نامه ای به پسرش کامران میرزابه نقش منفی روحانیون در جنگ با روسیه اشاره می کند.پس از تحریک فتحعلیشاه قاجار و شروع جنگ دوم ایران و روس، از تمام علمایی که کفنپوش به تهران رفتهبودند، تنها سیدمحمد مجاهد برای جنگ به سمت جبهه رفت و هنوز به اردوگاه ایران نرسیدهبود که ترس بر وی غالب شد! در نتیجه؛ بازگشت و در مسیر به مرض اسهال دچار شد و مُرد.فتحعلیشاه پس از شکست از روسهابشدت افسرده شده بود و طبق نوشته های قائم مقام فراهانی مرتب آرزوی مرگ می کرد. عباس میرزا هم در نامه ای به قائم مقام فراهانی آزردگی خود را از آخوندها بوضوح بیان می کندعباسمیرزا به میرزا ابوالقاسم قائممقام نوشته است که: «برادر، فراموش نکن، علمای اسلام مانند گَرد و خاکی هستند که به لباس مینشینند و وجود انسان را آلوده میکنند، سعی کن وجود خود را از این گَرد و خاک نجات دهی و بهجای آنها، از افراد لایق، صلاحیتدار و وطندوست استفاده نمایی. باید بدانی آنها همانند اسبهای پُرخوری هستند، که از پُرخوری وظیفهی دویدن را فراموش کردهاند…!»
روایت شده که همسر امام جواد علیهالسلام، امالفضل دختر مأمون، آن حضرت را با دستمالی که آن را به سم آغشته و در آلت تناسلی خود جاسازی کرده بود مسموم نمود؛ در حین رابطه زناشویی امام به این طریق مسموم شد. چون حضرت مسمومیت خود را احساس کرد، به امالفضل فرمود: «خدای متعال تو را به درد بیدرمانی مبتلا سازد.» پس بیماری به او افتاد و به همان بیماری درگذشت.
منبع: مناقب آل علی، ابن شهر آشوب، جلد ۴، صفحه ۳۹۱
بد نیست بدانید که آقای خاتمی نقل کرده است که آیتالله خامنهای به حدی به کتاب «مناقب آل علی» ابن شهر آشوب علاقه دارد و آن را مطالعه کرده است که گوشههای صفحات این کتاب ساییده شده است.
ساس ایالات متحده آمریکا از ۱۳ مستعمرهی بریتانیا در خاک آمریکا درست شده است.البته قبل از بریتانیا اسپانیاییها و فرانسویها در آمریکا مستقر شده بودند. چرا گفته می شود که پیدایش آمریکای مدرن نتیجه استعمار بریتانیاست؟ در حالی که فرانسویها قبل تر انجا بودند؟ بدلیل انکه فرانسوی ها دنبال چیز دیگری بودند. آنها می خواستند که با بومیها تجارت کنند. انگلیسیها به دلیل رقابت با اسپانیا به سمت آمریکای شمالی رفتند و از همان اول هدفشان ساختن زمینهای شمال قاره آمریکا بود.انگلیسیها تقریبا یه قرن بعد از فرانسوی ها و اسپانیاییها به امریکا رسیدند. ولی سیستم کاری آنها متفاوت از سایر اروپاییها بودند. کارکرد آنها بدین صورت بود که کشتیهایی از بریتانیا به سواحل شرقی آمریکا می امدند و حدود ۱۰۰-۱۵۰ نفر رو پیاده میکردند. این عده شروع به آباد کردن این سرزمین جدید می کردندو جامعه جدیدی تشکیل می دادند. با امکانات قرن ۱۶ که معاصر صفویه در ایران است چنین کاری ساده نبود. عجیب هم نیست که این فرآیند اوایلش خیلی موفقیت آمیز نبود. بریتانیاییهای منتقل شده به سرزمین جدید یا بر اثر بیماری یا شرایط نامناسب تغذیه یا جنگ با بومیها میمردند و سال بعد کشتی برمیگشت و معدود افراد باقی مونده رو بر به بریتانیا برمیگرداند. از سال ۱۶۲۰ کم کم جمعیتی که به آمریکا رفته بودند در کشاورزی پیشرفت کردند و شرایط تغذیه و مقاومت آنها در برابر بیماری بهتر شد و توانستند به مرور زمان اولین گروههای جمعیتی بریتانیاییهای مستقر در خاک آمریکا رو تشکیل بدهند. البته این زمینهایی که توی سرزمین جدید آباد میشد همه جزو قلمرو و مایملک بریتانیا بود و این مهاجران و فرزندان و نوادگان شان هم بریتانیایی محسوب میشدند.مستعمرههای انگلبسی همه در ساحل شرقی واقع شده بودند اینها کم کم پس از ۱۲۵ سال به مستعمرههای ۱۳ گانه تبدیل می شدند که بر علیه حکومت انگلستان قیام کردند.در زمان کنونی هم پرچم آمریکا ۱۳ نوار دارد که به یاد این مستعمره نشینهای اولیه ۱۳ گانه میباشد.این ایالتها با هم فرقهایی داشتند که البته مهم بودند. شمالیها بیشتر مزرعه دار بودند حال آنکه جنوبیترها در کشتزارهای خود تنباکو میکاشتند . این تفاوتها باعث شد نیروی کاری لازم که در شمال و جنوب متفاوت باشند. کشت در جنوب با نیروی کار مجانی یعنی بردههای وارداتی از آفریقا انجام می شد. در نتیجه ایالتهای جنوبی یعنی ویرجینیا و کارولینا و جورجیا تمرکز برده داری بالاتر از بقیه مناطق استعمار شده بود. و اون تفاوتی که بعدتر در شمال و جنوب درباره بردهداری وجود داشت در اینده موجب جنگهای داخلی آمریکا می شود.در بین سالهای ۱۷۰۰ تا ۱۷۶۳ سالهایی است که بریتانیا و فرانسه مشغول جنگ بر سر آمریکا هستند. این جنگ بسیار مهم بوده و گرچه مانند جنگ جهانی همه کشورهای دنیارا درگیر نکرده ولی تاثیراتش روی اروپا و امریکا بسیار زیاد بوده است.از ۱۷۵۶ بریتانیا در خاک آمریکا درگیر جنگ ۷ سالهای با فرانسه و بعد از اون بومیان آمریکا شد. خلاصه این جنگهای مهم بعد از ۷ سال تمام شد. در ۱۷۶۳ با معاهده پاریس عملا بیشتر امریکا دست بریتانیا افتاد. ولی به هر حال پیروزی بریتانیا در این جنگ راه رو برای توسعه به سمت غرب امریکای شمالی باز کرد. و از اون مهمتر در عرصه جهانی بریتانیا تبدیل به امپراطوری خیلی قدرتمند و مسلطی شد. منتها این جنگها و پیروزیها مجانی هم نبود و هزینههای زیادی هم داشت. پیروزی در جنگهای بزرگ درست است که قدرت امپراطوری رو تثبیت میکند ولی از طرف دیگر حتی در صورت پیروزی میتواند به خاطر هزینه بالای جنگ نفس یک امپراتوری را هم بگیرد. بریتانیا هم در نهایت با کمک مردم ساکن مستعمرهها مقابل فرانسه و بعد از اون بومیان پیروز شد اما این نبردها هزینهی مالی سنگینی به بریتانیا تحمیل کرد و باعث شد خزانهی بریتانیا خالی بشود. بدهی بریتانیا بعد از این پیروزی ۱۳۳ میلیون پوند بود. این همان نقطه است که عملا انقلاب آمریکا آغاز می شود.برای حل کردن این بحران مالی، بریتانیا قانونی وضع میکند تا از مستعمره نشینان در مستعمرههای ۱۳ گانه مالیات دریافت کند. مستعمره نشینان زیر بار پرداخت مالیات نمیروند و تقریبا این نقطهی اصلی اختلاف و نزاعی است که به انقلاب و در نهایت به استقلال آمریکا منجر میشود.خلاصهای از اقدامات بریتانیا که از سال ۱۷۶۴ شروع میشود به شرح زیر است:بریتانیا در چند مرحله تلاش کرد از بعضی کالاها مالیات دریافت کند. یکی از این قانونها قانون شکر Sugar Act بود که البته فقط روی شکر پیاده نمیشد، روی مجموعهای از محصولات وارداتی به آمریکا که از بریتانیا نمیآمدند مالیات بسته شد.
بریتانیا میخواست عوارض سنگینی روی واردات این کالاها به آمریکا بگذارد تا محصولات بریتانیا با قیمت مناسبتری وارد بازار آمریکا بشود و با فروش ان کالاها بتواند بخشی از کسری بودجه خود را تامین کند و هزینهی نیروهای مستقر در آمریکا رو پرداخت کند. مستعمره نشینها زیر بار این مالیت نرفتند و دولت بریتانیا مجبور شد که این مالیات را لغو کند.مرحله دیگه قانون تمبر بود .یک سال بعد از قانون شکر در سال ۱۷۶۷ قانون تمبر تصویب شد .بریتانیا مستعمره نشینان آمریکا را مجبور می کرد که روی تمام اسناد مکتوب و برگهها و روزنامههایی که در آمریکا منتشر میشود به دولت بریتانیا مالیات بدهند. این قانون گروه بیشتری از مردم رو درگیر میکرد چون مثلا روی روزنامهها هم مستعمرهنشینها باید مالیات میدادند. مستعمره نشینها باز هم زیر بار این قانون نرفتند و بریتانیا مجبور به عقب نشینی شد.یکی از کارکردهای این مخالفت با مالیتها شکلگیری پیوند و اتحادی بین مستعمره نشینها بود. در امتداد شکلگیری همین اتحاد گروه پسران آزادی sons of liberty تشکیل شد که اینها با ماموران مالیات به صورت مستقیم درگیر میشدند. مثلا به ماموران مالیاتی قیر می مالیدند ویا برای تحقیر این مامورها که نمایندگان دولت بریتانیا بودند به آنها پر وصل می کردند. مرحله بعد از اون قانون تاوِنزهِد TOWNSHEND بود. ایشان وزیر خزانهداری بریتانیا بود و یک مجموعه قوانین وضع کرد که بر اساسش روی کالاهای اساسی وارداتی به آمریکا مثل قهوه، چای، سرب، کلاه، شیشه رنگ و… عوارضی بسته میشد. این هم پذیرفته نشد و ساکنان ایالتهای مستعمره تا حد ممکن این کالاهارو در داخل خاک آمریکا تولید کردند.گام دیگه در مسیر استقلال آمریکا مهمانی چای بوستون بود که به تی پارتی مشهوره. بوستونیها محمولۀ بزرگی از چای کمپانی هند شرقی که شامل سه کشتی بود رو از کشتیهای انگلیسی به دریا ریختند که این در نهایت نقطهی شروع انقلاب بود.همه تلاشهای مختلف بریتانیا که بتواند یک طوری از این مستعمره نشینها پول بگیرد شکست میخورد. مستعمره نشینان مالیات که نمیدهند هیچ شروع به بایکوت کردن کالاهای انگلیسی می کنند یعنی دیگر برای بریتانیا دو سر ضرر میشود.در اثر این کشمکشها بریتانیا قوانینی برای جریمه مستعمره نشینان وضع میکند یک نمونهاش قانون کاپیتولاسیون بود. که مثل قوانین قبلی این هم واکنش منفی آمریکاییهارا به همراه دارد. و بعد از این اتفاقها این سیزده تا مستعمره نشین به فکر اتحاد و مقابله با انگلستان افتادند. آنها معتقد بودند که انگلیسیها خیلی زور میگویند واز ما مالیاتی میخواهند بگیرند آنهم برای دولتی و پادشاهی که ما دران هیچ نقشی نداریم.جمله کلیدی و تاریخی که تو اون اعتراضها هست اینه No taxation without representation is tyranny مستعمره نشینان میگفتند مالیات وقتی که ما هیچ نقشی درحکومت انگلستان نداریم حرف زوراست. انگلیسیها از انطرف اقیانوس برای خودشان مجلس و پاد شاه دارند که ما هم هیچ نقشی در ان نداریم ولی برای ما قانون میگذارند ومیخواهند از ما مالیات بگیرند. این امر معیار بارز زورگوییست. در واقع این شعار، اولین شعار در این حرکتی است که مستعمره نشینان به سمت استقلال آغاز کردند.از سوی دیگر بریتانیا نمیخواست صنعت در امریکا پا بگیرد تا رقیبی برای خودش بشود . انگلستان مایل بود که آمریکا همین پنبه، شکر، تنباکو و وسایل محصولات کشاورزی مورد نیاز انگلستان را تولید کند.جهت مقابله با زورگوییهای انگلستان ،نخستین کنگره قارهای بین مستعمرههای ۱۳ گانه تشکیل شد. کنگرهی قارهای Continental Congress درواقع مجلسی بود از نمایندگان متسعمرهها که دیگه این نمایندههارو دولت بریتانیا انتخاب نکرده بود. از طرف هر ایالتی نمایندگانیبه این کنگره آمده بودند و قرار بود مشکل رابطه با بریتانیا رو حل و فصل کنند. این نمایندگان میبایست شکایت و صدای مستعمره نشینهارو به گوش بریتانیا برسانندکنگرهی اول قارهای در فیلادلفیا تشکیل شد و برای نخستین بار آمریکاییها مجلسی سراسری تشکیل دادند که هدفش مقابله با بریتانیا بود. نتیجه و تصمیم نهایی کنگرهی اول بایکوت بریتانیا بود. یعنی ایالتهای ۱۳ گانه به بریتانیا گفتن ما از شما هیچ محصولی نمیگیریم و اگر این شرایط را ادامه بدهیدهیچ محصولی هم به انگلستان نمیدهیم. این نخستین دولت یا پیشادولت آمریکایی بود و قرار گذاشتند برای سال آینده که نوبت دوم کنگره رو تشکیل بدهند. همچنین در اولین کنگره پیشنهاد شد که مستعمرهها کم کم یه نیروی شبه نظامی برای خودشان تشکیل بدهند. از این نقطه است که انقلاب آمریکا کم کم وارد فاز مسلحانه میشود.
بعد از این کنگره که در واقع اولین پیشا دولت آمریکا بود بریتانیا نسبت به مستعمرات ۱۳ گانه حالت حمله نظامی گرفت. بعد از یک سال و درگیریهای کوچک، دومین کنگرۀ قارهای در آمریکا تشکیل شد که در این کنگره آمریکاییها اعلام وضعیت دفاعی کردند و برای اولین بار ایالتهای ۱۳ گانه ارتشی داخلی به فرماندهی جورج واشنگتون تشکیل دادند. جورج واشنگتن قبلا در جنگهای ۷ ساله بین انگلستان و فرانسه اسم و رسمی برای خودش دست و پا کرده بود. توی این کنگره تصمیم به خودگردانی مستعمرات ۱۳ گانه گرفته شد. تا قبل از آن تاریخ ایالتهارا فرماندارانی که بریتانیا منصوب میکرد اداره میکردند ولی در کنگرهی دوم تصمیم گرفته میشود که هر ایالت به صورت خودگردان اداره بشود. اینکه دولتهای ایالتی در ایالات متحده کنونی آمریکا اختیارات فراوانی دارند ریشهاش در همین موضوع دارد.در نهایت چهارم ژوئیۀ ۱۷۷۶ نمایندگان مردمی مستعمرات اعلام استقلال کرده و اعلامیه استقلال منتشر میشود. متن اولیه و اصلی اعلامیه استقلال رو توماس جفرسون مینویسد که در ان زمان به نمایندگی از ایالت ویرجینیا توی کنگره بود و بعدها هم به عنوان یکی از پدران بنیانگذار آمریکا شناخته شد. این اعلامیه در اصل قرار بود پاسخی باشد به این پرسش که چرا کنگرهی قارهای رای به استقلال از بریتانیا داده است. در این اعلامیه تاکید مستعمره نشینها روی حقوق اولیه انسانی بود و بر مبنای این حقوق اولیه ادعا میکردند که باید از زیر استعمار بریتانیا بیرون بیاند. حرف اصلی در اعلامیه استقلال این بود که «ما این حقایق را بدیهی میدانیم که همه انسانها برابر آفریده شدهاند و برخی حقوق غیرقابل انکار توسط پروردگار به آنها اعطا شده است، از جمله این موارد حق زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی است. در کنار این حقوق میگفتند ما از پادشاهی جرج سوم (پادشاه بریتانیا) ناراضی هستیم و حق انقلاب داریم. هر انسانی حقوقی مسلم دارد و وظیفۀ دولت/حکومت تضمین این حقوق است. هر حکومتی این کار را نکند مشروعیتش رو از دست داده و بریتانیا مرتکب همین خطا شده. پس ما اعلام استقلال میکنیم.بعد از این اعلامیه البته جنگ و درگیری تا ۷ سال با بریتانیا ادامه پیدا میکند. از اواسط جنگ فرانسویها به کمک مستعمره نشینها می ایند و موازنهی نیروها در مستعمرات تغییر میکند تا اینکه در معاهده پاریس که در ۳ سپتامبر ۱۷۸۳ به امضا رسید، جدایی کامل مستعمرات ۱۳ گانه از امپراتوری بریتانیا تایید شد. شاه بریتانیا جرج سوم از طرف بریتانیا و از اون طرف هم بنجامین فرانکلین Benjamin Franklin، جان آدامز John Adams و جان جی John Jay که بعدها از پدران بنیانگذار امریکا شدند این پیمان نامه را امضا کردند. بدین سان ایالات متحده آمریکا شکل گرفت.
کمآبی که بنیادیترین ویژگی شرایط محیطی ایران است. متوسط ریزش باران بین ۲۵ تا ۳۰ سانتیمتر در سال که کمتر از یک سوم میانگین دنیاست، ایران را میتوان به معنای دقیق کلمه جزء مناطق خشک جهان به حساب آورد. رشته کوههای پردامنه و مرتفع در شمال و غرب کشور همچون دو دیوار بلند، مانع از ورود ابرهای بارانزا به مناطق مرکزی فلات ایران میشوند.
کمبود آب سه ویژگی مهم اجتماعی را در ایران پدید آورد: پراکندگی اجتماعات، زندگی عشایری و تمرکز قدرت در دست حکومت. برای بقا در این سرزمین خشک، انسانها ناچار به انجام کارهای دستهجمعی عظیمی مانند حفر قنات، احداث سد و کانالکشی بودند که نیازمند سازماندهی و مدیریتی متمرکز بود. به همین دلیل برخلاف غرب که حکومت بر اساس تضاد طبقاتی پدید آمد، در ایران بر اساس «نیاز به همکاری» برای تأمین آب شکل گرفت. این حکومت به تدریج مالک منابع آبی و سپس زمینها شد و به نهادی مقتدر و مطلق تبدیل شد.
حکومتهای طایفهای هرگز نمیتوانستند همه اقشار مردم را در حکومت دخیل دارند و تنها افراد طایفه خود را بر سر کار میآوردند. به جز حکومت پهلوی، سایر پادشاهان ایران از یک ایل و طایفه خاص برمیخاستند مانند ایل قاجار، طایفه زند، ایل افشار و... قزلباشان که استخوانبندی حکومت صفوی را تشکیل میدادند برگرفته از هفت ایل استاجلو، روملو، تکلو، شاملو، ذوالقدر، افشار و قاجار بودند.
برخلاف روم و یونان باستان که تجارت وجه عمده اقتصاد را تشکیل میداد، در ایران کشاورزی ستایش میشد. در سرزمینهایی که تولیدات کشاورزی مستلزم فراهمآوردن دستهجمعی آب بود، مالکیت خصوصی رشد نکرد؛ لذا سازمان دولتی و قدرت پشتوانه آن نیز وارد کار تولید کشاورزی گردیدند. بهجای رشد مالکیت خصوصی، مالکیت جمعی و دولتی رشد کرد و دولت مستبد از این طریق شکل گرفت.
عامل دیگر بیثباتی ایران از قرن ۱۱ تا سالهایی از قرن ۲۰، جنگهای میان قبایل و طایفههای مختلف است. اگر به این مجموعه، بیثباتی، هرجومرج، قتل و غارت، تغییر مداوم پایتخت و تخریبهای پیدرپی را که در نتیجه جنگهای عدیده داخلی به هنگام جابهجایی قدرت از یک قبیله به قبیله دیگر رخ میداد بیفزاییم، آنچه منطقاً حاصل میشود به جز ایران عقبمانده و فلاکتزده عصر قاجار، جامعه دیگری نمیتواند باشد.
مغولان از اوایل قرن سیزدهم میلادی همچون امواج طاعون از دشت گبی سرازیر شدند. ضرباتی که ایران در نیمه اول قرن سیزدهم از مغولان خورد آنچنان گسترده، عمیق و همهجانبه بود که میتوان گفت ایران دیگر نتوانست کمر راست کند. مغولان علاوه بر کشتار فجیع مردم، شهرها و زیرساختها را نیز نابود کردند. زیربنای اقتصادی از بین رفت و شرایط را برای یک عقبماندگی طولانیمدت مهیا کرد.
از مهمترین علل عقبماندگی ایران میتوان به خاموش شدن چراغ علم در کشور اشاره کرد. به مدت چندین قرن هر حرکت علمی متوقف شد و ایران به معنای واقعی کلمه در تولید علم عقیم گردید. یک روند عقلگریزی در ایران ظاهر شد که هدف عمده آن فلسفه و فلاسفه بودند.
اما در خصوص اروپا وضعیت کاملاً متفاوت بود. اروپا از سه طرف در محاصره دریا قرار داشته و این نزدیکی با دریا برایشان بارش کافی و در نتیجه حاصلخیزی مطلوب و رونق کشاورزی و دامپروری را به همراه آورده است. همچنین این مجاورت تمایل به دریانوردی را در آنان زنده میکرد. تحولاتی همچون رنسانس، انقلاب علمی و کشف دنیای جدید جملگی باعث پیدایش انقلاب تجاری در اروپا شدند.
به طور خلاصه علل عقبماندگی ایران را میتوان چنین برشمرد: خشکی آبوهوا، پراکندگی اجتماعی و ایجاد قبیلهها، منشأ قبیلگی حکومتهای ایران، صحرانشینی و بیثباتی اجتماعی ناشی از هجوم قبایل آسیای میانه (ترکها، ترکمنها، ازبکها، تاتارها، مغولها)، تمرکز قدرت در دست حکومت و خاموش شدن چراغ علم.
حسین یزدی پسر دکتر مرتضی یزدی از اعضای گروه ۵۳ نفر، از مؤسسان و عضو کمیته مرکزی حزب توده بود. دکتر مرتضی یزدی یک بار در دوران پهلوی اول، یک بار پس از سوء قصد ناکام به شاه در بهمن ۱۳۲۷ و یک بار در سال ۱۳۳۳ زندانی و بار سوم به اعدام محکوم شد. او در زندان ندامتنامه نوشت اما به استناد اسناد تا آخر عمر به آرمانهای خود وفادار ماند.
حسین یزدی در سال ۱۳۱۳ متولد شد. مادر آلمانی آنها دو پسر خود را در سال ۱۳۱۸ به آلمان دوران جنگ برد. دکتر مرتضی یزدی در نامهای از زندان در سال ۱۹۵۶ اعلام کرد که کیانوری او را به پلیس شاه لو داده است. حسین فاش کرد: «پس از این نامه هیچ احساسی جز کینه و نفرت و انتقامجویی در من نبود. از حزب توده و سیاست حزب زده شدم.»
حسین یزدی پیشنهاد همکاری با ساواک را «بلادرنگ و در همان جلسه اول» پذیرفت. سرهنگ آیرملو، مسئول ساواک در اروپا، مسئولیت حسین را بر عهده گرفت. حسین کپی همه نامههای حزبی، اسامی اعضا، اسامی شرکتکنندگان پلنوم نهم و فعالیتهای رادیو پیک ایران را به ساواک اطلاع داد.
در سال ۱۹۶۱ با کمک برادرش فریدون، اسناد گاو صندوق رادمنش، دبیرکل حزب توده را سرقت و به ساواک تقدیم کرد. اشتازی آنها را دستگیر کرد. فریدون به ۸ سال و حسین به حبس ابد محکوم شدند. حسین در زندان عکس پدرش، شاه و شهبانو را انتخاب کرد. پس از ۱۶ سال به هنگام سفر شاه به آلمان شرقی آزاد شد. پس از انقلاب، سرکوب حزب توده توسط جمهوری اسلامی باعث خوشحالی حسین یزدی شد. او در سال ۱۳۹۹ درگذشت.
واب اربعه چهار نفری هستند که شیعیان دوازدهامامی معتقدند در دوران غیبت صغرا واسطه میان امام زمان و مردم بودند.
نایب اول: عثمان بن سعید عمری — ۶ سال نیابت.
نایب دوم: محمد بن عثمان بن سعید عمری — ۴۰ سال نیابت.
نایب سوم: حسین بن روح نوبختی — ۲۱ سال نیابت.
نایب چهارم: علی بن محمد سَمُری — ۳ سال نیابت. با مرگ او غیبت کبرا آغاز شد.
امام ناپیدا اختراع شیعیان ۱۲ امامی نمیباشد؛ قبلاً مذهب افطحیه به این حربه متوسل شده بود. افطحیه فرقهای از شیعه است که امامت را پس از امام صادق حق فرزند بزرگتر او عبدالله افطح میداند. عبدالله افطح ۷۰ روز پس از مرگ امام جعفر صادق درگذشت. پس از مرگ او، شماری از پیروان توهم کردند که عبدالله فرزندی به نام محمد داشته که به سوی خراسان رفته و همو قائم منتظر است.
محمدعلی فروغی، ملقب به ذکاءالملک (۱۲۵۴ش – ۱۳۲۱ش)، ادیب، نویسنده، مترجم و سیاستمدار بود. او مؤسس لژ بیداری و از فعالان انقلاب مشروطه بود و در انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی نقش اساسی داشت. فروغی به واسطه نفوذی که میان رجال غربی داشت، از جانب رضاشاه مأمور شد تا احمدشاه را وادار به استعفا کند. به گفته روزنامههای پس از شهریور بیست، فروغی موفق شد با پرداخت هفت میلیون تومان احمدشاه را متقاعد کند.
فروغی مراسم تاجگذاری رضاشاه را برگزار کرد و در شهریور ۱۳۲۰ متن استعفای رضاشاه را نوشت و محمدرضا شاه را بر تخت نشاند. در طول زندگانی سیاسی خود سه بار نخستوزیر، پانزده بار وزیر در وزارتخانههای مختلف و رییس جامعه ملل بود. مهمترین اثر تألیفی او «سیر حکمت در اروپا» است.
آخرین گفتوگوی رضاشاه با فروغی پیش از رفتن، قولی بود که از او گرفت: «به جان نیکی قسم بخور که محمدرضا شاه شود.» فروغی را باید سیاستمداری قابل دانست که در وقایع شهریور ۱۳۲۰ کشور ایران را از پیچ خطرناکی گذراند. او در آذر ۱۳۲۱ش بر اثر سکته در ۶۷ سالگی درگذشت.
خدا پدر و مادر شارل مارتل را بیامرزد — «مارتل» به معنای چکش است زیرا که این فرد مانند چکش جلوی پیشروی مسلمانان در اروپا را گرفت — که مسلمانان را در جنگ تور (جنگ پواتیه، یا به قول مسلمانان «بلاط الشهدا») در جنوب فرانسه شکست داد. وگرنه مسلمانان اروپا را هم تسخیر کرده و به گند کشیده بودند. از آنجایی که مهاجران اولیهای که آمریکا را ساختند همه اروپایی بودند، میتوان حدس زد چنانچه مسلمانان در جنگ تور پیروز شده بودند، آمریکایی هم دیگر در کار نبود.
فرماندهی سپاه مسلمانان در این نبرد بر عهده عبدالرحمن غافقی بود. او حاکم اندلس در جنوب اسپانیا بود و از جمله اهداف او این بود که اروپا را به صورت یک ولایت تابع دمشق، مرکز حکومت اموی، کند. عبدالرحمن در ابتدا دست به پیشروی در فرانسه زد و در مسیر خود شهرهایی را تصرف کرد و سپاهیانش به غارت این شهرها پرداختند. ابتدا شهر آرل را تصرف کرد، سپس به منطقه تور رسید و آماده نبرد با شارل مارتل شد.
علت شکست مسلمانان در جنگ تور مسئله حفظ غنائم بود. با توجه به اینکه سپاه مسلمانان غنائم زیادی به دست آورده بود، بسیاری از مسلمانان خواهان برگشت و حفظ غنائم بودند. پس از آغاز جنگ، در لحظهای که نبرد به اوج حساسیت خود رسیده بود، دستهای از سربازان فرانسوی راه خود را به سوی انبار غنائم مسلمانان گشودند. در این لحظه گوینده ناشناسی فریاد زد: «مسلمانان! چیزی نمانده که غنائم شما به دست دشمنان بیفتد!»
متعاقب آن نیروی زیادی از مسلمانان میدان جنگ را رها کرده و به منظور حفظ غنائم هجوم آوردند. دقایقی بعد موازنه جنگ کاملاً برهم خورد و جریان نبرد به نفع فرانسویان شد. عبدالرحمن غافقی که سعی میکرد صفوف سپاهیان خود را مرتب کند کشته شد.
مهمترین پیامد این جنگ این است که مسلمانان از آن زمان به بعد نه تنها به پیشروی شایانی دست نیافتند بلکه هرگونه لشکرکشی مسلمانان به غرب با شکست مواجه شد. در واقع جنگ تور سدی بر سر راه فتوحات عرب در غرب اروپا شد و باعث رهایی اروپاییان از دست مسلمانان گردید.
سالهاست که ما ایرانیان به «بیماری افتخار» دچار شدهایم. به گمانم در دوران کنونی اهل هیچ کشوری به اندازه اهل ایران «افتخار» نمیکنند. ما به سعدی، حافظ، مولوی و... افتخار میکنیم. گروهی از ما به خونخواران تاریخ هم افتخار میکنیم و ممکن است نام فرزندانمان را چنگیز و تیمور و آتیلا بگذاریم.
اینگونه افتخارکردن نوعی مکانیسم دفاعی است. صدها سال است که جامعه ایران هیچ اختراع و اکتشافی نداشته و در دنیای مدرن حرفی برای گفتن ندارد. بر اساس آخرین فهرست World Population Review، از میان ۱۹۹ کشور مورد بررسی، کانادا در رتبه ۱۶ با میانگین ضریب هوشی ۹۹٫۵۲ و ایران در جایگاه ۱۱۹ با میانگین هوشی ۸۰٫۰۱ جای دارند. ژاپن با میانگین ۱۰۶٫۴۸ بیشترین میزان ضریب هوشی را دارد. بر اساس شاخص سرمایه فکری یا ICI، ایالات متحده در رتبه یک قرار دارد و تنها کشوری است که رتبه A+ میگیرد.
دکتر امیدوار رضایی میرقائد در سال ۱۳۶۳ با استفاده از سهمیه سپاه پاسداران تحصیل در رشته جراحی مغز و اعصاب را آغاز کرد و در سال ۱۳۶۸ از "دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی" فارغالتحصیل شد. روابط ویژه محسن رضایی با دکتر مجید سمیعی، جراح ایرانیآلمانی مغز و أعصاب، باعث آشنایی امیدوار رضایی با وی شد.دکتر امیدوار رضایی سالها واردكننده تجهیزات جراحی مغز از طریق دکتر سمیعی بود و سود کلانی از این طریق به دست آورد.امیدوار در زمره پزشکانی است که در سیاهترین روزهای تاریخ ایران در دهه ۶۰ به عنوان پزشک مورد اعتماد در زندانهای تهران و مشهد و... به جانیان خدمت میکرد. وی که مؤسس و عضو شورای مرکزی بسیج جامعه پزشکی است، خود را "جانباز" انقلاب اسلامی معرفی میکند.قضیه "جانباز"ی امیدوار رضایی به ادعای خودش مربوط به مبارزات دانشجویی در سال ۵۷ است. وی با لگد به شیشه در خروجی دانشگاه زده و پایش زخمی میشود و ده بخیه میخورد و پس از دو هفته مداوا میشود. وی همین حادثه کوچک را به شکل اغراقآمیزی بزرگ کرده و برای خود سابقه "جانباز انقلاب اسلامی" درست کرده و از قبل آن امتیاز میگیرد.امیدوار رضایی علاوه بر نمایندگی مجلس شورای اسلامی در دورههای مختلف، رئیس کمیته سلامت دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو شورای تخصصی پزشکی صدا و سیما، عضو شورای مشاورین پزشکی قانونی کشور و عضو کمیسیون عالی پزشکی جانبازان است و همچنین در محکمههای پزشکی قانونی داوری میکند.او در مقام داور محکمههای پزشکی قانونی هر وقت پزشکهای وابسته به نظام مریضی را میكشند و یا ناقص میكنند، به محكمه میرود تا متهم را تبرئه كند. او چندین بار از قدرت خود برای تبرئه نوه عمهاش، دکتر رضا جباری که به برکت او جراح مغز و اعصاب شده، استفاده کرده است.دکتر امیدوار رضایی همه این کارها را در حالی پیش میبرد که دیگر به کار اصلی خود که جراحی مغز و اعصاب باشد نمیپردازد. با آنکه سالها مدیر گروه و رئیس بخش جراحی اعصاب "دانشگاه شهید بهشتی" بوده، اما در سه دهه گذشته کمتر پیش آمده که شخصاً عمل جراحی انجام داده باشد.سالها است که پزشکان دیگر به جای او عمل میکنند و در بالای برگه شرح عمل اسم او را مینویسند تا اجرت کار را دریافت کند.امیدوار رضایی "پدرخوانده" رشته جراحی مغز و اعصاب ایران است. تعدادی زیادی از پزشکان شاغل در این رشته به ویژه بستگان خودش و جراحان مغز و اعصاب بیمارستان لقمان و... با دریافت و خرید سؤالات امتحان، به رتبههای ممتاز بورد تخصصی نائل آمدهاند.
خسرو پرویز نوه انوشیروان در سال ۵۹۰ میلادی سر کار آمد، اما مدت کوتاهی بعد توسط بهرام چوبین سرنگون شد و تنها با کمک موریس، امپراتور وقت بیزانس، بود که خسرو به تخت بازگشت. در سال ۶۰۲ که موریس به دست رقیبش فوکاس کشته شد، خسروپرویز فرصتی دید تا ساسانیان را به جلال روزهای گذشته و حتی به دوران اوج امپراتوری هخامنشی برساند. این بود که لشکرکشیهای ساسانیان در جهت غرب آغاز شد. این جنگها اهمیت مذهبی نیز داشتند؛ خسروپرویز زرتشتی بود در مقابل روم بیزانس مسیحی.
ارتشیان ایران از «دل ایرانشهر» در بینالنهرین به شمال و غرب زدند و به نواحی مختلف بیزانس تاختند: از مصر و شامات تا آناتولی و قفقاز و ارمنستان. ایرانیان تا دریای اژه رفتند و قسطنطنیه را محاصره کردند. ایران در ۲۰ سال اول موفق بود. در سال ۶۱۴ شهر مقدس اورشلیم سقوط کرد و خسرو موفق شد «صلیب حقیقی» را به نزد محبوبش شیرین بیاورد. اسکندریه، پایتخت مصر، سقوط کرد و برای اولین بار پس از سالها مصر به دست ایران افتاد.
اما در نهایت این همه لشکرکشی فرجامی بهجز عقبنشینی نداشت. هراکلیوس پسر که در سال ۶۱۰ سر کار آمد، فرمان جنگ را به دست گرفت و از حوالی سال ۶۲۲ ورق برگشت. هراکلیوس موفق شد خانهای ترک را از آسیای میانه با خود متحد کند و بیزانس در آن نبرد تاریخی پیروز شد. بهتدریج سپاهیان روم تا «دلِ ایرانشهر» هم پیش آمدند.
اشراف ایران به این نتیجه رسیدند که خسروپرویز باید برود. هراکلیوس در سال ۶۲۷ در نبرد نینوا پیروز شد و یک سال بعد دستگرد، اقامتگاه محبوب شاهنشاه، مورد تاراج قرار گرفت. کودتا بر علیه خسروپرویز به راه افتاد و پسرش شیرویه به قدرت رسید. پس از مرگ شیرویه هرجومرج بر ایران حکمفرما شد و در مدت ۴ سال حداقل ۷ پادشاه و ملکه بر ایران حکومت کردند که در نهایت با حمله اعراب مسلمان سلسله ساسانی سقوط کرد.
گرچه ایرانیان ماه اسفند را با کودتای رضا شاه در ۱۲۹۹ و ملی شدن صنعت نفت در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ میشناسند، اما در ماه اسفند واقعه بسیار مهمتری رخ داده است: کودتا بر علیه خسروپرویز در سال ۶۲۸ میلادی. ساسانیان در کل ۴۲۷ سال حکومت کردند و تا زمان خسروپرویز (حدود ۴۰۰ سال) تنها ۲۲ پادشاه حکومت کرده بودند، اما در مدت ۴ سال پس از اعدام خسروپرویز حداقل ۷ پادشاه و ملکه حکومت کردند. این امر موجب ضعف شدید سلسله ساسانی و سقوط آنان به دست اعراب مسلمان شد که آثار آن بعد از ۱۴۰۰ سال همچنان نمایان است.
سوال تاریخی همچنان پابرجاست: اگر جنگهای ایران و روم فرجامی بهتر پیدا کرده بودند، آیا امکان داشت که لشکرکشی خلفای راشدین با مقاومت دو امپراتوری جهان کهن به جزیرهالعرب محدود بماند و گسترش پیدا نکند؟ شیرویه جوان که در آن شب دست به آن کودتای خونین زد، بیشک از عواقب پیشبینینشده تصمیمهایش بیخبر بود.
قرن بیستم برای روسیه مملو از جوش و خروشهای سیاسی و اجتماعی بود که نه تنها اثرات بنیادینی برای روسیه داشت بلکه بر تمام جهان اثر گذاشت .انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه مهمترین انقلاب سده بیستم بود که تقریبا تمام دنیا را تحت تاثیر خود قرار داد و جهان را به دو بلوک شرق و غرب تقسیم کردو تاریخ را به پیش و پس از خود تقسیم کرد.افکار تحولخواهانه از قرون هجدهم وارد روسیه شدند. روسها پس از اصلاحات گسترده پتر کبیر به کاروان پیشرفت و ترقی پیوستند و روسیه قرون نوزدهم تبدیل به یکی از کشورهای قدرتمند جهان شد. اما با وجود تمامی پیشرفتها تا اوایل قرن بیستم هنوز بسیاری از جمعیت کشور بیسواد و روستایی بودند و روسیه به نسبت کشورهایی، چون آلمان و بریتانیا عقبمانده بود.روشنفکران روس نیز در قرون هجدهم و نوزدهم به دو گروه غربگرا و اسلاوگرا تقسیم میشدند که یک گروه (غربگرا) خواستار اصلاحات گسترده و کاملا اروپایی شدن کشور بودند و گروه دیگر (اسلاو) با مدرنیته و ارزشهای روشنگری مسئله داشتند و بر رهایی و رستگاری به واسطه کلیسای ارتدکس روسیه تاکید میکردند. اما نهایتا هر دو گروه با تزار و خاندان رومانف دشمنی داشتند.فقر و تبعیض طبقاتی، فساد گسترده و ماجراجویی نظامی در کشورهای دیگر مسائلی بود که مخالفان تزار را برآشفته میکرد و اوضاع بد اقتصادی نیز مردم را با آنها همراه کرده بود. نان و غذا بسیار کم و گران بود و مردم روسیه به معنای واقعی کلمه غم نان داشتند. اینها همه باعث اعتراض مردم شده بود.حمله روشنفکران متمایل به غرب متوجه تزار و مقام فراقانونی و مستبدانه او بود که در این راستا مذهبیون و روشنفکران متحد شده و دست به انقلاب ۱۹۰۵ زدند که چیزی مانند انقلاب مشروطه ایران بود. علت این واقعه شکست خفتبار روسیه از ژاپن و بحران اقتصادی بود که با چند اعتصاب در شهرهای اصلی شروع شد و به زودی تبدیل به تظاهرات خیابانی گشت که کاملا صلحآمیز بود. در جریان این اعتراضات لنین اجازه نداد کارگران به تجمعات بپیوندند زیرا این اعتراضات را جنگ درونی مرتجعان میدانست و میگفت کارگران نباید گوشت جلوی توپخانه بورژازی بشوند.
در سال ۱۹۰۵ معترضان دست به تظاهراتی زدند که در آن هیچگونه سلاحی حمل نمیشد و هیچگونه توهینی به تزار نشد. مردم در سرمای شدید سنت پترزبورگ انقلابیون را همراهی کردند و برای معشیت اقتصادی خود شعار دادند. در این اتقلاب کشیشی به نام گئورگی گاپون رهبر تظاهرات بود و مردم علاوه بر اعتراض به گرانی و فقر خواستار حق رای عمومی و پایان دادن به ماجراجوییهای نظامی روسیه در ژاپن نیز بودند.تزار اما با خشونت تظاهرات را سرکوب کرد و به سربازان دستور شلیک و جلوگیری از اعتراضات را داد و به مسئولان رده بالای حکومت گفت در حالی که کشور در جنگ است و دشمنان روسیه چشم طمع به آن دارند هیچگونه تحریکی از داخل نباید تحمل شود. سربازان به دستور تزار مردم را به گلوله بستند و بیش از هزار نفر در روز ۲۲ ژانویه سال ۱۹۰۵ در روسیه کشته شدند. خیابانها مملو از خون معترضان بود و این سبعیت تزار همگان را شگفت زده کرده بود. مردم روسیه این روز را یکشنبه خونین نامیدند و پس از آن تمام تلاش مردم روسیه به یک چیز خلاصه میشد: سقوط تزار.تزار تا پیش از آن نقش «پدر ملت» را داشت و توسط کلیسای ارتدکس روسیه به عنوان قدیس شناخته میشد. بسیاری از مردم نیز به این اعتبار وی را دوست داشتند و برایشان قابل احترام بود. اما پس از یکشنبه خونین چنین تصوری از اساس تخریب شد و خونهای ریخته شده در سالهای بعدی حکومت هیچگاه از دامن تزار پاک نشد. پدر گئورگی گاپون با جملهای ماندگار این واقعیت را بیان کرد: «تزار دیگر وجود ندارد؛ رودی از خون میان تزار و مردم فاصله انداخته است.»تزار سرکوب مخالفان را از سالهای پیش آغاز کرده بود، اما پیش از وقایع ۱۹۰۵ هیچگاه مردم عادی در این وسعت هدف گلوله ارتش تزاری قرار نگرفته بودند و بیشتر کسانی که در سالهای پیشین سرکوب شدند مبارزان انقلابی بودند. لنین و دیگر مبارزان انقلابی و حتی مسیحیان تحولخواه در مواجهه با چنین خشونتهایی راه اصلاح را در روسیه تزاری بسته میدیدند و از همان سالهای ابتدایی قرن بیستم اغلب کنشگران سیاسی به فکر انقلابی تمامعیار برای سقوط تزار بودند.
در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول آغاز شد.نابسامانی و نارضایتی از حکومتی تزاری در ارتش نیز گسترش پیدا کرده بود. در سال ۱۹۱۴ میلادی، یعنی در آغاز جنگ جهانی اول، روسیه بزرگترین ارتش جهان را داشت، حدود ۱۲ میلیون سرباز و ۶ میلیون سرباز ذخیره؛ ولی در پایان سال ۱۹۱۶ میلادی، پنج میلیون نفر از سربازان روسیه کشته، زخمی یا اسیر شده بودند. حدود دو میلیون سرباز نیز محل خدمت خود را ترک کرده و غالباً با اسلحه به شهر و دیار خود بازگشته بودند. در میان ۱۰ یا ۱۱ میلیون سربازِ باقیمانده نیز، اعتبار تزار و سلسله مراتب ارتش و اتوریته افسران بالا دست از بین رفته بود. این امر با توجه به اینکه تنها نیروزی حفظ قدرت تزاری نیروی قهری بود اهمیت بسیاری داشت.خشم عمومی از کشتار تزار در یکشنبه خونین ۱۹۰۵ بالاخره در ۱۹۱۷ بالا گرفت و اعتصابات کارگری یکی پس از دیگری شروع شدند. در اوایل فوریه ۱۹۱۷ میلادی اکثر کارگران صنعتی در پتروگراد و مسکو دست به اعتصاب زدند. سپس شورش به پادگانها و سربازان رسید. اعتراضات دهقانان نیز گسترش یافت. سوسیال دموکراتها هدایت اعتراضات را در دست گرفتند.۱۱ مارس ۱۹۱۷ میلادی نیکلای دوم تزار وقت روسیه فرمان انحلال مجلس روسیه را صادر کرد، اما اکثر نمایندگان مجلس متفرق نشدند و با تصمیمات نیکلای دوم مخالفت کردند. در ۱۵ مارس ۱۹۱۷ میلادی، نیکلای دوم سعی کرد برادرش گراند میخائیل را به عنوان جانشین خود بگمارد ولی میخائیل پیشنهادش را نپذیرفت و اعلام کرد پذیرش تاج و تخت توسط او منوط به رأی موافق مردم است. سرانجام در پی تظاهرات گسترده کارگران و سپس نافرمانی سربازان در سرکوب تظاهرکنندگان در پتروگراد، نیکلای دوم از مقام خود استعفا کرد و به این ترتیب حکمرانی دودمان رومانوفها بر روسیه پس از حدود سیصد سال پایان یافت اما این پایان ماجرا نبود.مجلس دومای روسیه، در ۱۵ مارس ۱۹۱۷ میلادی، یک حکومت موقت را به رهبری شاهزاده گئورگی لووف و وزارت الکساندر کرنسکی سوسیال دموکرات مسئول اداره امور کشور کرد. همزمان با به قدرت رسیدن حکومت موقت، تزار نیکلای دوم و اعضای خانوادهاش به سیبری انتقال یافتند.در این دوره حزب بلشویک قدرت بالایی در روسیه داشت و برای آنها محدود ماندن قدرت به اشراف و شاهزادگان قابل قبول نبود. دولت در مواجهه با اعتراضات کاری انجام نداد بهجز اینکه وزیر دادگستری شاهزاده، یعنی الکساندر کرنسکی را به نخست وزیری گمارد تا ظاهرا به خواسته بلشویکها که پایگاه تودهای قدرتمندی داشتند تن بدهد. اما دولت موقت کرنسکی و شاهزادگان و اشراف باقیمانده در حکومت عملا کاری نکردند و نارضایتی مردمی برطرف نشد.
در این هنگام بلشویکها ( در داخل حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه در سال ۱۹۰۳ میلادی، دو شاخه اصلی شکل گرفت. شاخه اکثریت، بلشویکها به رهبری لنین و شاخه اقلیت منشویکها با رهبری مارتوف تشکیل شدند) با شعارهای «به جنگ خاتمه دهید»، «تمام زمینها برای دهقانها» و «تمام قدرت در دست شوراها» به میان مردم آمدند. رهبر نیرومند آنها، ولادیمیر ایلیچ اولیانوف( لنین) که در تبعید به سر میبرد سریعا خود را به روسیه رساند. لئون تروتسکی ( او بنیانگذار ارتش سرخ بود ولی بعدها با استالین اختلاف پیدا کرد در سال ۱۹۴۰ توسط عوامل استالین در مکزیک کشته شد) نیز از آمریکا به وطن بازگشت. بلشویکها با مدیریت تروتسکی در شورای پتروگراد، ملوانان کرونشتات و سربازان ناراضی را سازماندهی و منظم کردند. لنین به پتروگراد رفت و از اقدامات تروتسکی در سازماندهی قیام حمایت کرد.در اکتبر۱۹۱۷ کمیته انقلابی شورای پتروگراد به رهبری تروتسکی، شبانه پلها، راهآهن، خطوط تلفن و ساختمانهای دولتی را تصرف کردند و با یک یورش نظامی، کاخ زمستانی تزار را در شب هفتم نوامبر ۱۹۱۷ به اشغال خود درآوردند. الکساندر کرنسکی گریخت، ولی اکثر اعضای حکومت موقت دستگیر شدند و به این ترتیب بعد از ۹ ماه حکومت موقت سوسیال دموکرات ناشی از انقلاب فوریه سرنگون شد.بر اثر انقلاب اکتبر، بلشویکها شورای کمیسرهای خلق را بهوجود آوردند. لنین رهبر شورا، تروتسکی کمیسر امور خارجه و استالین کمیسر داخلی شد. مسکو به تصرف بلشویکها درآمد و پایتخت از سنتپترزبورگ به مسکو منتقل شد و اینگونه انقلاب اکتبر روسیه پیروز شد و بلشویکها بلافاصله به جنگ خاتمه دادند و پیمان «برست-لیتوفسک» را در مارس ۱۹۱۸ با امپراتوری آلمان امضا کردند.درجریان انقلاب روسیه مالکیت خصوصی لغو شد و تمام امور به شوراهای روستایی واگذار شد. تمام زمینهای مالکان نیز میان دهقانان تقسیم شد. در ۱۹۱۸ میلادی، بلشویکها رسماً نام خود را به حزب کمونیست اتحاد شوروی تغییر دادند.پیروزی بلشویکها در نتیجه اتحاد دهقانان و کارگران بود که در نوع خود پدیده بسیار منحصر به فردی به حساب میآید. این دو طبقه بنابر تعاریف تاریخی دو طبقه مجزا به حساب میآیند که در شرایط خاص روسیه تزاری به منافع مشترکی رسیده بودند.
کمونیستها که در سال ۱۹۱۷ بقدرت رسیدند طی سالیان بعد روسیه را از کشوری دهقانی به یکی از قدرتهای صنعتی جهان تبدیل کرد و در عرصههای اجتماعی دست به اقداماتی زد که تا آن زمان در جهان بیسابقه بود. اقداماتی، چون آزادی و برابری کامل زنان و مردان، برگزیدن نخستین وزیر زن در تاریخ، حق سقط جنین، حمایتهای گسترده اجتماعی و رفاهی از طبقات تهیدست و آزادسازی اراضی استعماری که توسط دولت تزاری به دست آمده بودند. مورد اخیر بهویژه برای ایران بسیار مفید بود چرا که ایران را از تجزیه بین دولت بریتانیا و روسیه نجات داد و باعث خروج نیروهای روس از ایران شد.بنابر عهدنامهای که روسیه و بریتانیا در اوت ۱۹۰۷ امضا کرده بودند بنا بود به زودی ایران که دولتی بسیار ضعیف داشت و کشوری عقبمانده و فقیر بود مابین این دو کشور تقسیم شود و منطقه بیطرفی مابین دو قلمر به صورت مستقل باقی بماند.لنین اعلام کرد که عهدنامه سری راجع به تقسیم کشور ایران محو و پاره گردید وقشون روس از ایران خارج میشود و حق تعیین مقدرات ایران به دست ایرانیان تأمین خواهد شد.در پی اعلامیه لنین، تروتسکی به عنوان کمیسر نیروهای مسلح روسیه اعلام داشت که به واحدهای نظامی روسیه که بر طبق عهدنامه انگلستان و روسیه مبنی بر تقسیم ایران در این کشور مستقر شدهاند، دستور خروج فوری از ایران را داده است.در نتیجه اقدامات لنین، دولت ایران در مرداد ۱۲۹۷ در مصوبهای، الغای قرارداد ترکمانچای و دیگر امتیازات واگذار شده به دولت روسیه تزاری را اعلام کرد و از جمله امتیاز کاپیتولاسیون برای شهروندان روسیه را لغو شد.این واقعه از معدود رویدادهای خوشایند تاریخ معاصر ایران است و به همین دلیل روشنفکران و شعرای آن دوره اشعار ستایش آمیز فراوانی برای لنین سرودند. در واکنش به این تغییرات ملکالشعرای بهار چنان بر سر ذوق آمد که در باره تغییر روابط دو طرف گفته است: دو دشمن از دو سو ریسمانی به گلوی کسی انداختند که او را خفه کنند. هر کدام یک سر ریسمان را گرفته میکشیدند و آن بدبخت در میان تقلا میکرد، آنگاه یکی از آن دو خصم یک سر ریسمان را رها کرد و گفت ای بیچاره من با تو برادرم و مرد بدبخت (ایران) نجات یافت. آن مرد که ریسمان گلوی ما را رها کرده لنین است.عارف نیز لنین را «فرشته رحمت» نام نهاد و از وی ستایش کرد. از آن زمان به بعد موجی در میان روشنفکران ایران و جهان آغاز شد که میتوان آن را ارتعاشات ناشی از زمین لرزه انقلاب اکتبر نامید. در این امواج پی در پی روشنفکران و دانشجویان به صورت روزافزونی به مارکسیسم گرایش پیدا کردند و قرن بیستم عملا تبدیل به قرن رویارویی لنین و دشمنانش شد.
متاسفانه دولت وقت ایران متوجه قدرت دولت انقلابی روسیه نشده بود و تحت تأثیر انگلیس به حمایت از مخالفان دولت شوروی( ارتش سفید) مشغول شد. وثوقالدوله وقتی نمانیده روسیه انقلابی به تهران رسید، او را به سفارت روسیه راه نداد.در عوض آن سفیری که به نمایندگی از تزار در تهران بود، با این بهانه که او دستوراتش را از دولت تبعید روسیه در پاریس میگیرد، به عنوان نماینده روسیه به رسمیت شناختند. دولت روسیه بسیار از این جریان ناراضی شد.دولت شوروی نماینده دیگری فرستاد که متأسفانه آن نماینده به نام کلومیتسف، از طرف دولت ایران به افسران روس سفید تحویل داده شد و آنها هم او را در محل کنسولگری روسیه در گرگان، اعدام کردند و روابط دولت ایران و دولت جدید بلشویکی روسیه، از این جهت تیره شد.خوشبختانه لنین در صدد انتقام گرفتن نبود و پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ قراداد ۱۹۲۱ را با دولت ایران امضا کرد و در عوض خسارت های ایران در دولت روسیه تزاری کلیه بدهی های ایران به دولت روسیه به ارزش ۱۱ میلیون لیره انگلیس به ایران بخشیده شد. افزون بر آن دولت شوروی طی قراداد ۱۹۲۱ همچنین امتیازات زیر را به ایران اعطا کرددر فصل اول و دوم قرار داد ایران و شوروی چنین آمده است:"دولت شوروی یک مرتبه دیگر رسما اعلان مینماید از سیاست جابرانه که دولتهای مستعمراتی روسیه که به اراده کارگران و دهاقین این مملکت سرنگون شدند نسبت به ایران تعقیب مینمودند قطعا صرف نظر مینماید. نظر به آنچه گفته شد و با اشتیاق به این که ملت ایران مستقل و سعادتمند شده و بتوانند آزادانه در دارایی خود تصرفات لازمه را بنماید دولت شوروی روسیه تمام معاهدات و مقاولات و قراردادها را که دولت تزاری روسیه با ایران منعقد نموده و حقوق ملت ایران را تضییع مینمود ملغی و از درجه اعتبار ساقط شده اعلان مینماید"دولت شوروی روسیه کوشش سیاست مستعمراتی دنیا را که در ساختن راهها و کشیدن خطوط تلگرافی در ممالک غیر برای تامین نفوذ نظامی خود بر توسعه تمدن ملل ترجیح میدهد نفی کرده و مایل است که وسایل مراودات و مخابرات که برای استقلال و تکمیل تمدن هر ملتی لزوم حیاتی دارد به اختیار خود ملت ایران واگذارده شود و ضمنا هم به قدر خسارات وارده به ایران به واسطه قشون دولت تزاری جبران شود لهذا دولت شوروی روسیه موسسات روسی ذیل را بلاعوض به ملکیت قطعی ملت ایران واگذار مینماید.الف - راههای شوسه از انزلی به تهران و از قزوین به همدان با تمام اراضی و ابنیه و اثاثیه متعلق به راههای مذکوره؛ب- خطوط راه آهن از جلفا به تبریز و از صوفیان به دریاچه ارومیه با تمام ابنیه و وسایل نقلیه و متعلقات دیگر؛ت- اسکلهها و انبارهای مال التجاره و کشتیهای بخاری و کرجیها و کلیه وسایل نقلیه در دریاچه ارومیه با تمام متعلقات آنها ؛ث- تمام خطوط تلگرافی و تلفونی با تمام متعلقات و ابنیه و اثاثیه که در حدود ایران به توسط دولت سابق تزاری ساخته شدهاست ؛ج- بندرانزلی (پر) با انبارهای مال التجاره و کارخانه چراغ برق و سایر ابنیهدر سالهای بعد بسیاری از انقلابیون روسیه همچون تروتسکی, کامنف, زینوویف, بوخارین, پیاتاکوف و.... همگی قربانی شدند و انقلاب روسیه فرزندان خود را مانند انقلاب فرانسه خورد.
ظل السلطان(مسعود میرزا پسر ناصر الدین شاه) همواره با حاج آقا نجفی و برادرش حاج اقا نوراله که از روحانیون متنفذ اصفهان بودند به شدت خصومت می ورزید. در 1325 ه ق چنین اتفاق می افتد که مونس السلطنه همسر ظل السلطان و مادر صارم الدوله به دنبال اختلاف با ظل السلطان ، به خانه حاج آقا نجفی پناهنده میشود تا طلاق خود را بگیرد . ظل السلطان به شدت خشمگین می شود و پسر را برای حل قضیه به خانه حاج آقا نجفی می فرستد. صارم الدوله که نمی خواست این چنین بد نامی در خانواده شان بماند ، با جماعتی رفته و هر چه به مادر التماس میکند ، مادر نمی پذیرد. صارم الدوله نیز ششلول کشیده و وی را به قتل میرساند . صارم الدوله کسی است که قرار داد 1919 را امضا کرد و از بابت آن نیز مبلغ یکصد هزار تومان دریافت نمود. البته رضا شاه این پول را از او پس گرفت و به خزانه دولت واریز کرد. صارم الدوله بعدها به یاد پدرش نام خانوادگی مسعود را برگزید. او در زمان رضا شاه استاندار کرمان, کرمانشاه و همدان و سپس فارس شد و بعدا به نمایندگی مجلس رسید. صارم الدوله بعدها در زمان محمدرضا شاه نماینده مجلس موسسان شد
در مورد نقاشی معروف هفتسین باید گفت که تابلو معروف هفتسین اثر کمالالملک نیست، بلکه اثر آقای حسین شیخ (معروف به حسین احیا) از آخرین شاگردان کمالالملک است. حسین شیخ در سال ۱۲۸۹ متولد شد. از کودکی به مدرسه صنایع مستظرفه وارد شد و کارش را زیر نظر کمالالملک آغاز کرد. تابلوهای «هفتسین»، «سقاباشی» و «بیمار و طبیب» مهمترین آثار این هنرمند بهشمار میروند.
حسینخان شیخ معلمی متواضع، کمحرف و اهل صمیمیت بود. کمالالملک چون حوصله نقاشی سفارشی نداشت، حسینخان را مأمور کشیدن آنها میکرد. حسینخان به احترام کمالالملک هیچوقت زیر تابلوها امضای خودش را نمیگذاشت. کمالالملک هم حسینخان را بسیار دوست میداشت. حسینخان شیخ در سال ۱۳۷۰ در تصادف رانندگی درگذشت.
پیامبر اسلام بعد از فتح مکه به صراحت دستور قتل ۱۰ نفر را صادر کردندرسول الله از طریق أذاخر (به مکه) وارد شد و جنگیدن را ممنوع کرد. او دستور قتل شش مرد و چهار زن را صادر کرد، این افراد (1) عكرمة بن أبي جهل (2) وهبار بن الأسود (3) وعبد الله بن سعد بن أبي سرح (4) ومقيس بن صبابة الليثي (5) والحويرث بن نقيذ (6) وعبد الله بن هلال بن خطل الأدرمي (7) وهند بنت عتبة (8) وسارة مولاة (برده آزاد شده) عمرو بن هشام (9) وفرتنا و (10) وقريبةطبقات الکبری جلد ۲ صفحه ۱۶۸جرم تعدادی از کسانی که پیامبر اسلام پس از فتح مکه دستور قتل آنها را داد به شرح زیر است - عبدالله ابن سعد بن ابی سرح او از کاتبان وحی بود. وقتی که سرح وحی ها را مینوشت بسیار پیش می آمد که به محمد پیشنهاد هایی را برای بهبود آیه ها و نگارش آنها به میداد، محمد اغلب اوقات آنها را تایید میکرد و به سرح اجازه میداد که این جملات تغییر یافته را بجای آن چیزهایی که او دیکته کرده بود ثبت کند. سرانجام ابی سرح در مورد آيهْ « فتبارك الله احسن الخالقين » ( سورهْ مؤمنون – آيهْ 14 ) با پيغمبر اختلاف پيدا كرد ؛او معتقد بود كه : ” اين آيهْ را من سروده ام و محمد آنرا از من دزديده است ”. – ( آيهْ 93 – سورهْ انعام اشاره به همين ماجرا است )بر طبق گزارش واقدى ابی سرح مىگفت: «من هر چه مىخواستم مىنوشتم و آنچه را كه مىنوشتم به من وحى مىشد. همان گونه كه به محمدوحى مىشدابي سرح مرتد شد و اسلام را ترک کرد و به مکه رفت زیرا دریافت که آنچه محمد میگوید نمیتواند از طرف خدا باشد.- عبد الله بن خطل: او مردى از قبیله تیم بن غالب بود که پیش از آن مسلمان شده بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله او را به همراه مردى از انصار براى جمع آورى صدقات و زکات به جایی فرستاد. و در یکى از منازل به غلامش که مسلمان بود دستور داد بزغالهای را بکشد و براى او غذائى طبخ کند، سپس خوابید، و چون از خواب برخاست دید غلام دستور او را انجام نداده و غذا طبخ نکرده است، از این رو خشمگین شده و آن غلام را بقتل رسانید، سپس مرتد شده بحال شرک و بت پرستى باز گشت. او در حالی که به پرده کعبه آویخته شده بود توسط مسلمانان کشته شد- دو کنیز آوازه خوان عبد الله بن خطل : (نکته قابل توجه آن که در زمان قدیم شعر و مجالس شعر و شاعری کار رسانههای تبلیغاتی امروزی را میکرد. و گاه یک شعر سالیان سال بر روی زبانها میگشت). کار این دو کنیز سرودن شعر در مذمت پیامبر خدا بود. و یکى از آنها نامش فرتنا و دیگری قریبه بود، پیغمبر اسلام دستور داد آن دو را هر کجا یافتند بقتل برسانند.- حویرث بن نقیذ: وی از آزار دهندگان رسول خدا صلى الله علیه و آله را در مکه بود، همچنین وی پس از هجرت پیامبر به مدینه، به قصد تهدید و آزار خانواده پیامبر به دنبال دختران رسول خدا فاطمه و ام کلثوم حرکت کرد. اما تنها موفق شد شتر آنها را رم دهد و شتر دختران حضرت را به زمین کوبید- مقیس بن حبابة (یا صبابة): که مردى از انصار برادرش را اشتباها کشته بود او نیز آن مرد مسلمانِ انصارى را کشت و بسوى مکه فرار کرد و بحال شرک برگشت- عکرمة بن أبى جهل: وی پسر ابوجهل یکی از بزرگترین دشمنان رسول خدا و اسلام بود. که در این زمینه همکار پدر بود. عکرمة پس از فتح مکه بسوى یمن فرار کرد- -ساره کنیز عَمرو بن هِشام: وی پیش از حرکت سپاه اسلام برای مشرکان جاسوسی کرده بود. او در روز فتح مکه کشته شد.
من فکر میکنم که فردوسی به عمد از سرنوشت زال و رودابه در شاهنامه سخنی به میان نمیآورد و این کنایه از این است که آنها همواره در جامعه ایران زنده هستند و رستمهای دیگری در آینده در ایران متولد خواهد شد. مسئله که معمولا به ان اشارهای نمیشود که در واقع زال رستم را به کشتن میدهد به رستم چنین گفت زال ای پسرترا بیش گریم به درد جگرکه ایدون شنیدم ز دانای چینز اخترشناسان ایران زمینکه هرکس که او خون اسفندیاربریزد سرآید برو روزگاربدین گیتیش شوربختی بودوگر بگذرد رنج و سختی بودهمانطور که پدر اسفندیار گشتاسب هم پسر خود یعنی اسفندیار را به جنگ رستم میفرستد در حالی که طالع بینان(جاماسب) به او گفته بودند که اسفندیار در جنگ با رستم کشته میشود.بخواند آن زمان شاه جاماسپ راهمان فال گویان لهراسپ راورا در جهان هوش بر دست کیستکزان درد ما را بباید گریستبدو گفت جاماسپ کای شهریارتواین روز را خوار مایه مدارورا هوش در زاولستان بودبه دست تهم پور دستان بودتراژدی واقعی رستم اسفندیار در اینجاست که هر دو پدر میدانند که پسر کشته میشود ولی او را به جنگ میفرستند. رستم در جنگ با اسفندیار در روز اول به شدت زخمی میشود به طوریکه که امکان مرگ او میرفت.رستم تصمیم به فرار میگیرد ولی زال که میداند تنها کسی که میتواند جلوی اسفندیار را بگیرد رستم است و اگر رستم فرار کند تمام ثروت و قدرت خود را از دست میدهد از رستم میخواهد که به نزد سیمرغ بروند.چه اندیشم اکنون جزین نیست رایکه فردا بگردانم از رخش پایبه جایی شوم کو نیاید نشانبه زابلستان گر کند سرفشانسرانجام ازان کار سیر آید اواگرچه ز بد سیر دیر آید اوبدو گفت زال ای پسر گوش دارسخن چون به یاد آوری هوش دارهمه کارهای جهان را در استمگر مرگ کانرا دری دیگر استیکی چاره دانم من این را گزینکه سیمرغ را یار خوانم برینگر او باشدم زین سخن رهنمایبماند به ما کشور و بوم و جای. سیمرغ رستم را از نقطه ضعف اسفندیار که چشمهای اوست آگاه می کند . رستم تصمیم میگیرد که به جای فرار، در روز دوم به جنگ اسفندیار برود.رستم با پرتاب تیر گز به چشمهای اسفندیار او را میکشد .تهمتن گز اندر کمان راند زودبران سان که سیمرغ فرموده بودبزد تیر بر چشم اسفندیارسیه شد جهان پیش آن نامدارخم آورد بالای سرو سهیازو دور شد دانش و فرهینگون شد سر شاه یزدانپرستبیفتاد چاچی کمانش ز دستگرفته بش و یال اسپ سیاهز خون لعل شد خاک آوردگاهولی خود نیز به زودی بعد از کشتن اسفندیار به دست برادر خود شغاد کشته میشود. رستم با آخرین توان خود و در حالی که به شدت زخمیست برادرش شغاد را با تیر به درختی که پشت او پنهان شده بود میدوزد.چو با خستگی چشمها برگشادبدید آن بداندیش روی شغادبدانست کان چاره و راه اوستشغاد فریبنده بدخواه اوستچو رستم چنان دید بفراخت دستچنان خسته از تیر بگشاد شستدرخت و برادر به هم بر بدوخت به هنگام رفتن دلش بر فروختشغاد از پس زخم او آه کرد تهمتن بر او درد کوتاه کرد
گرچه ایرانیان در سالهای اخیر ماه اسفند را با کودتای رضا شاه در سال ۱۲۹۹ و سپس ملی شدن صنعت نفت در روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ میشناسند، ولی به نظر نگارنده در ماه اسفند واقعه بسیار مهمتری رخ داده است: کودتا بر علیه خسرو پرویز در سال ۶۲۸ میلادی. ساسانیان در کل ۴۲۷ سال حکومت کردند و گرچه نام و تعداد پادشاهان ساسانی مورد اختلاف مورخان است، تا زمان خسرو پرویز (حدود ۴۰۰ سال) تنها ۲۲ پادشاه حکومت کرده بودند؛ ولی در مدت ۴ سال پس از اعدام خسرو پرویز حداقل ۷ پادشاه و ملکه حکومت کردند، امری که موجب ضعف شدید سلسله ساسانی و سقوط آنان به دست اعراب مسلمان شد و اثرات آن پس از ۱۴۰۰ سال همچنان نمایان است.
اما سوال تاریخی همچنان پابرجا است: اگر جنگهای ایران و روم در اوایل قرن هفتم میلادی فرجامی بهتر از کودتای ۲۵ فوریه ۶۲۸ پیدا کرده بودند، اگر زودتر خاتمه یافته بودند، یا اگر چیدمانی متفاوت میان تیسفون و قسطنطنیه آرایش سیاسی منطقه را تغییر داده بود، آیا امکان داشت که لشکرکشی خلفای راشدین با مقاومت دو امپراتوری جهان کهن، به جزیرهالعرب محدود بماند و گسترش پیدا نکند؟ شیرویه جوان که در آن شب دست به آن کودتای خونین زد، بیشک از عواقب پیشبینینشده تصمیمهایش بیخبر بود.
استالین از تاریخ ۳ آوریل ۱۹۲۲ تا ۵ مارس ۱۹۵۳ رهبر حزب کمونیست شوروی بود و تا آخر عمرش جامعه بزرگ شوروی را در زیر پنجه آهنین خود نگه داشت.پاکسازی بزرگ نامی است که به تصفیه خونین حزب کمونیست شوروی و سرکوب سیاسی و دستگیریهای وسیع در اتحاد شوروی در اواخر دهه ۱۹۳۰ میلادی اطلاق میشود.یکی از دلایل قدرتگیری استالین این واقعیت بود که وصیتنامه لنین را منتشر نکردند. در این وصیتنامه لنین به ضعفها و قدرتهای استالین و تروتسکی و سایرین پرداخته بود و پیشنهاد کرده بود که پس از او، گروهی کوچک به رهبری حزب گماشته شوند.یکی از جنبههای مهم قدرتگیری استالین شیوهای بود که او بین رقبایش اختلاف ایجاد میکرد. او ابتدا با زیوونیف و کامنف اتحادی علیه تروتسکی تشکیل داد. وقتی تروتسکی کنار زده شد، استالین با بوخارین و رایکوف علیه زیوونیف و کامنف متحد شد.رایکوف در پانزدهمین کنگره حزب کمونیست شوروی که در سال ۱۹۲۷ برگزار شد، برای اینکه از شر بدگمانیهای ذاتی استالین رها شود و خودش را در دل او جا دهد و مرید او باشد، به صورت نمادین جارویی را بر داشت و به دست استالین رهبر شوروی داد و گفت «من این جارو را به رفیق استالین میدهم که با آن همه مخالفین خود و دشمنان حزب را جارو کند و بروبد»استالین وقتی میلیونها نفر از مخالفین خود و انقلابیون سابق را کشت، سرانجام به سراغ الکسی رایکوف رفت و او را در دادگاههای نمایشی مسکو محاکمه و اعدام کرد. این بود سرنوشت شومی یک انقلابی با سابقهای که علیه دیکتاتوری تزارها مبارزه کرد اما نهایتا خودش ابزار استبدادی بیرحمتر شد.استالین که از نوعی جنون بدگمانی رنج میبرد، مدام در حال کشف توطئههای عجیب و خنثی کردن آنها به شیوه خود بود.تمام اعضای هیئت سیاسی حزب کمونیست محاکمه شدند، غیر از دو نفر: تروتسکی و استالین. تروتسکی از شوروی فرار کرد و استالین خود مشغول محاکمه دیگران بود.طبق آمار رسمی که در زمان گورباچف منتشر شد: در ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ بین ۴ و نیم تا ۵ و نیم میلیون نفر دستگیر شدند. بین ۸۰۰ تا ۹۰۰ هزار نفر به اعدام محکوم شدند. در اواخر دهه ۱۹۴۰ میان ۵ و نیم تا ۶ و نیم میلیون نفر در مجمع الجزایر گولاگ زندانی بودند. تنها یک دهم افرادی که به اردوگاهها فرستاده شدند، از سرما و گرسنگی جان سالم به در بردند.در دوران جنگ سرد(به ویژه دهه ۱۹۵۰) برخی از کشورهای اروپای شرقی(مجارستان و چکسلواکی و بلغارستان) الگوی دادگاههای نمایشی استالین را تکرار کردند.دوران تصفیه مختص به مقامات حزبی نبود و بسیاری به جرم «فعالیت ضد شوروی» و به عنوان «دشمن خلق» دستگیر و محاکمه می شدند
استالین به عنوان صدر دفتر سیاسی در اواسط دهه ۳۰ با «تصفیه کبیر» در حزب تقریبا تمام قدرت را در دست خود گرفت. او این کار را به عنوان تلاش برای اخراج اپورتونیستها و ضدانقلابیون توجیه میکرد. قربانیان تصفیه معمولا از حزب اخراج میشدند اما مجازاتهای بیشتری از اردوگاههای کار اجباری و گولاگ تا محاکمه توسط ان.ک.و.د و اعدام انتظار بسیاری را میکشید.محاکمههای اصلی که به ریاست آندره ویشینسکی برگزار میشد، به «محاکمههای مسکو» معروف شدند، اما محاکمههای مشابهی در تمام کشور برگزار شد.به دستور استالین ۶۶ نفر از چهرههای برجسته حزب و فعالان «صدر انقلاب» که برخی از آنها حتی معروفیت جهانی داشتند، در سه دادگاه «علنی» محاکمه شدند.دادگاه اول:از ۱۹ تا ۲۴ اوت ۱۹۳۶ شانزده نفر از اعضای برجسته رهبری حزب کمونیست از جمله زینوویف و کامنف یاران نزدیک لنین محاکمه شدند. همه متهمان اعدام شدند.دادگاه دوم:از ۲۳ تا ۳۰ ژانویه ۱۹۳۷ هفده نفر از مقامات حزبی محاکمه شدند. ۱۳ نفر تیرباران (مانند پیاتاکوف) و ۴ نفر( مانند کارل رادک که البته دو سال بعد در زندان بطرز مشکوکی در گذشت) به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدند.دادگاه سوم:از دوم تا ۱۳ مارس ۱۹۳۸ گروهی ۲۱ نفره از سران بلشویک محاکمه شدند. بیشتر آنها از وزیران سابق دولت بودند. در میان آنها کمونیستهایی نامدار مانند بوخارین(رییس سابق کمینترن) و ریکوف(نخست وزیر قبلی) قرار داشتند. همه متهمان اعدام شدند.به موازات این سه دادگاه، یک دادگاه نظامی در ژوئن ۱۹۳۷ ژنرال میخائیل توخاچفسکی و یازده نفر از فرماندهان ارتش سرخ را به محاکمه کشید، که خبر آن در رسانهها انتشار یافت. به دنبال آن سه چهارم فرماندهی ارتش سرخ «تصفیه» شد. همین امر یکی از عوامل شکست ارتش شوروی در ابتدای حمله آلمان به شوروی بود. وقتی نیروهای آلمان به حوالی مسکو رسیدند استالین که دید اوضاع خیلی خراب است مجبور شد بسیاری از فرماندهان تصفیه شده را به ارتش برگرداند و آن فرماندهان نیز با توجه تخصص نظامی خود موفق به عقب راندن ارتش آلمان شدند.اتهام اصلی متهمان نظامی عبارت بود از همکاری با تروتسکی و عناصر دستراستی که گفته میشد تلاش میکنند با حمایت کشورهای سرمایهداری(آلمان یا انگلستان یا ژاپن) نظام سوسیالیستی شوروی را سرنگون کنند. آمار تاریخی میگوید تعداد افسرانی که به دستور استالین کشته شدند، بیش از افسرانی است که در جنگ جهانی دوم در جبهههای جنگ جهانی دوم جان دادند.هنوز هم روش شکنجههایی که برای گرفتن اعتراف به کار رفته بود، کاملا روشن نشده است. اما برخی فشارها و شکنجهها همچون بیخوابیهای چندروزه، شکنجههای جسمی مداوم و طاقتشکن به گونهای که زندانی نمیرد اما روزی هزار بار مرگ خود را آرزو کند؛ تا شکنجههای روانی، انزوای مطلق، بازجوییهای ناگهانی و طولانی و… مرسوم بودند.با فشارها و تحقیرهای دایمی، شخصیت زندانی در هم میشکند. روحیه انسانی و اخلاقیاش درهم میریزد. رفتهرفته حساسیت و هشیاری ذهنی خود را از دست میدهد به طوری که شاید حافظه او فلج میشود. زیر دست ماموران چنان احساس ضعف و حقارت میکند، که همه چیز، از جمله مقاومت، برای او بیمعنا میشود. اعترافات بوخارین را شخص استالین تدوین کرده بود. وقتی او در دادگاه از خواندن بخشی از متن سرباز زد، روند بازرسی متوقف شد و بوخارین به سلول برگشت. در دادگاه بعدی بوخارین سر به راه شده بود.یکی از شیوههای دیگر فشار بر متهمان با استفاده از روابط خانوادگی و عاطفی بود. زینوویف و کامنف به برخی خطاهای سیاسی «اعتراف» کرده بودند، اما زیر بار اتهام «خیانت» نمیرفتند. استالین از طرف هیئت سیاسی حزب به آنها قول داد که اگر اعتراف کنند، آزاد میشوند و بستگان آنها نیز در امان خواهند ماند. پس از صدور رای دادگاه نه تنها هر دو به قتل رسیدند، بلکه بیشتر خویشاوندان آنها نیز دستگیر و اعدام شدند
استالین با تصفیههای بیرحمانه و خونین، که حدود یک و نیم میلیون نفر قربانی گرفت، یکی از مخوفترین وقایع جهان است. در جهنمی که استالین بر پا کرده بود هر کسی ناچار بود وفاداری خود را به حکومت ثابت کند، و راه آن لو دادن عدهای از «دشمنان خلق» بود. اگر کسی دستگیر میشد، خویشان و دوستان باید از او بیزاری نشان میدادند، و گرنه خود به خطر دستگیری میافتادند.در اواخر تصفیه دفتر سیاسی، استالین رییس وقت سازمان امنیت( نیکولای یژوف) را برکنار و بعدها اعدام کرد. بعضی تاریخدانان معتقدند که این عمل از سوی استالین برای پاک کردن جرم از نام خود بوده است.استالین، به خصوص در زمان جنگ جهانی دوم، دست به تبعیدهای جمعی بزرگی زد که نقشه قومی اتحاد شوروی را عوض کردند.بیش از یک و نیم میلیون نفر به سیبری و جمهوریهای آسیای مرکزی تبعید شدند. دلایل تبعید جداییطلبی، مقاومت در مقابل دولت شوروی و همکاری با آلمانیهای اشغالگر عنوان میشدند.در روز ۵ مارس سال ۱۹۵۳ میلادی ژوزف استالین، در نزدیکی مسکو درگذشت. بر اساس برخی روایات تاریخی استالین ۳ یا ۴ روز زودتر از این تاریخ مرده بود، اما مقامات وقت که بر سر جانشینی او اختلاف داشتند ترجیح دادند خبر مرگ این نماد کیش شخصیتپرستی را دیرتر اعلام کنند.شب ۲۴ فوریه سال ۱۹۵۶ میلادی، نمایندگان و شرکتکنندگان کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی بعد از چند روز بحثهای عادی و کسلکننده آماده ترک سالن بودند. روزنامهنگاران و شرکتکنندگان خارجی قبلا از سالن خارج شده بودند، اما نیکیتا خروشچف، دبیر کل حزب کمونیست شوروی از نمایندگان خواست دوباره بنشینند.سپس نیکیتا خروشچف مدت ۴ ساعت یک گزارش محرمانه را برای آنها خواند و به آنها تاکید کرد، مطلقا حتی بخش کوچکی از این گزارش نباید به خارج درز کند.خروشچف در مقابل نمایندگان بهتزده سلف خود جوزف استالین را به جنایات وحشتناکی متهم کرد که همگی حقیقت داشتند. او فاش کرد: «کمیسیون ویژهای با مراجعه به اسناد فراوان آرشیوهای سری به این نتیجه رسیده است که افراد بیگناه بیشماری در کشور ما به قتل رسیدهاند. روشن شده است بسیاری از اعضای حزب و دولت که در سالهای ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ دشمن خوانده شدند، هرگز دشمن و خائن و جاسوس نبودند، بلکه کمونیستهای شریف و صادقی بودند. آنها زیر شکنجههای وحشیانه گناهان سنگینی را به گردن گرفتند.» این متن به طور کامل منتشر نشد.با وجود تمام تدابیر احتیاطی حکومت وقت شوروی، روزنامه نیویورک تایمز از روز ۱۶ مارس سال ۱۹۵۶ میلادی بخشهایی از این گزارش محرمانه را منتشر کرد.این گزارش عمدا توسط سیا در اختیار نیویورک تایمز قرارداده شده بود. با انتشار این گزارش افکار عمومی مردم و کمونیستهای سراسر جهان ۳ سال بعد از مرگ استالین با واقعیت خونبار حکومت استالینی آشنا شدند.در ژانویه ۱۹۸۹ روزنامه رسمی پراودا اطلاع داد که همراه با تحولات شوروی از بیش از ۲۵ هزار نفر که در دوران استالین تیرباران شدهاند، اعاده حیثیت شده است. تنها در همین سال بود که متن سخنرانی خروشچف به طور کامل به چاپ رسید.شخص استالین در معرض شخصیتزدایی قرار گرفت، نام او از کتب درسی حذف شد، استالینگراد دوباره ولگاگراد نامیده شد و جسد استالین در سال ۱۹۶۱ از کنار مقبره ولادیمیر لنین برداشته شد و در زیر دیوار کرملین بدون هیچ مراسم و تشریفاتی دفن شد.
.حاج آقا نجفی روحانی معروف دوره قاجار که یکی از ثروتمندترین مردان آن زمان بود و ثروتش به کرورها میرسید، چندین سال بود که مالیات دیوانی خود را نپرداخته بود.میرزا اسدالله خان وزیر مالیه وقت، روزی آقا نجفی را برای تصفیه حساب مالیاتی به خانه خود دعوت نمود.آقا نجفی با جمعی از طلاب و علما به منزل او رفتند. وزیر به استقبال آنان رفت و دست آقا نجفی را بوسید و با احترام هر چه تمامتر او را در صدر تالار نشانید.پیشخدمت چای و شیرینی به حضور آقا آورد ولی آقا از خوردن امتناع کرد و با بیشرمی گفت «مردم بعضی صحبتها در اطراف عقیده دینی وزیر میکنند!»معنی این حرف این بود که چون وزیر متهم به بیدینی و لامذهبی است، رعایت حدود شرع به من اجازه نمیدهد که چیزی در خانه او بخورم!حرف آقا نجفی که ممکن بود به قیمت جان آن وزیر بدبخت تمام شود، چون صاعقه بر سر آن مرد بیچاره فرود آمد.وزیر که جان و آبروی خود را بر باد رفته میپنداشت، ناچار برای نجات از این مهلکه مخوف با تنی لرزان و رنگپریده، قلمدان و کاغذ خواست و سطری بدین مضمون روی کاغذ نوشت و تقدیم آقا کرد: «حضرت آیت الله آقا نجفی اصفهانی، تا این تاریخ کلیه بدهی مالیاتی املاک و مستغلات خود را به اینجانب پرداختهاند و دیگر از این بابت حسابی با دیوان اعلی ندارند.»آقا پس از خواندن کاغذ مذکور، خندهای کرد و دست به طرف شیرینی دراز نمود و گفت البته آنها حرف مردمِ بیاطلاع است، من جناب وزیر را از هر مسلمانی مسلمانتر میدانم و در علاقهمندی ایشان به اصول دین مبین کمترین تردیدی ندارم! سپس آقا نجفی روی میزبان را که تا ساعتی پیش نجس میدانست، بوسید و با کمال کامیابی به منزل خود مراجعت نمود
ابوالقاسم آزادمراغهای در دیماه ۱۲۶۱ش در مراغه متولد شد. بهرغم میل پدر از روحانیت کناره گرفت، به تهران رفت و سپس برای فراگرفتن علوم جدید راهی اروپا شد. او از نخستین کسانی بود که تقویم جلالی خیام را جایگزین تقویم عربی کرد. در وزارت معارف با خانواده میرزا حسن رشدیه آشنا شد و با شهناز دختر رشدیه ازدواج کرد.
در سال ۱۲۹۹ روزنامه «نامه زنان» را منتشر کردند. شهناز در نخستین شماره نوشت: «چه چیز است که مانع میگردد از این که در شاهراه ترقی قدم زنیم؟ آن عبارت است از حجاب، موهومات و قیدهای کهنهپرستی.» در ۱۳۰۲ «مجمع کشف حجاب» را بنیان گذاشتند که دولت حکم به تعطیل آن داد و آزاد مراغهای بازداشت و تبعید شد.
در سال ۱۳۰۶ کتابچهای در لزوم کشف حجاب از طریق تیمورتاش برای رضاشاه فرستاد. رضاشاه پس از خواندن، آزاد مراغهای را به دربار فراخواند و گفت که اقدام خواهد کرد. شهناز با کمک همسرش کودکستان شهناز و دبستان ستاره را با فروش املاک شخصی خود تأسیس کردند. ابوالقاسم آزادمراغهای در پنجم خرداد ۱۳۲۵ درگذشت. شهناز آزاد نیز در سال ۱۳۴۰ در ۶۰ سالگی درگذشت.
ژاپن از حدود ۱۵۰ سال پیش وارد یک دورهای به نام دوره اصلاحات میجی شد. این اصلاحات در حدود پنجاه سال ژاپن را از کشوری عقب افتاده از نظر فنی تبدیل به یک قدرت جهانی با توان نقش آفرینی در جنگهای جهانی کرد.میجی اسم امپراتوری بود که این اصلاحات و تغییرات در دورهاش اتفاق افتاد. ولی اینطوری نبود که ایشان یک روز صبح از خواب بلند شود و بگوید اینک وقت اصلاحات است. این تغییرات در واقع از بیرون به ژاپن اعمال شد و عامل اصلی آن ایالات متحده آمریکا بود.حدود ۱۰ سال قبل از حضور ناوگان پری توی ساحل ژاپن، جنگ تریاک اتفاق افتاده بود. درهای چین برای تجارت و حضور غربیها در منطقه باز شده بود و این امر موجب میشد که رفت و آمد کشتیهای امریکایی در این منطقه زیاد باشد. که همین رفت و آمد هم نیازشان را به سوخت گیری بیشتر میکرد. یک خبرهایی هم منتشر شده بود که ژاپن معادن ذغال سنگ زیادی دارد و می توان از بنادر ژاپن برای سوخت گیری کشتیها استفاده کرد. یک موضوع دیگری هم بود که توجه امریکاییهارو به ژاپن جلب میکرد. از چند سال قبل امریکاییها برنامهی گستردهای برای صید نهنگ در اقیانوس آرام داشتند. چون روعن نهنگ تا قبل از اینکه استفاده از نفت باب بشه خیلی کالای مهمی بود. بارها کشتیهای آمریکایی که برای صید نهنگ به اقیانوس آرام میرفتند به دلیل شرایط جوی دراقیانوس آرام راه را گم میکردند و از اطراف ژاپن سر در می آوردند و یا به تور کشتیهای ژاپنی می خوردند که وسط آب بودند. ژاپنیها رفتار خوبی با این آمریکاییها نداشتند یعنی نه تنها هیچ کمکی به کشتیهای آمریکایی نمیکردند. گاهی هم امریکاییها را میگرفتند و درژاپن اسیرشان میکردند و یا حتی آنها را میکشتند. امریکا برای همین دنبال این هم بود که شرایط اقیانوس آرام را برای صیادهای نهنگش امن کند.جز این دو مورد امریکاییها میدانستند که درهای تجارت با ژاپن الان دو قرن است که تا حدود زیادی بسته است . ژاپنیها با هلندیها تجارت میکنند و در واقع درتجارت را به روی کاتولیکهای اسپانیایی و پرتغالی بستند و با مسیحیهای پروتستان در حد کمی رابطه را حفظ کردند. اصلا آشنایی ژاپنیها با بدمینتون و بیلیارد و گوجه فرنگی و شکلات از همین رابطهی محدود با هلندیها بود چون هلندیها در کشتار مسیحیهای کاتولیک به حکمرانان محلی ژاپن کمک رسانده بودند و در عوضش در تمام این سالها راه تجارت را با ژاپنیها باز نگه داشتند. برای همین هم امریکاییها فکر کردند که ما هم که پروتستان هستیم و احتمالا قادر به گسترش مسیحیت پروتستان در ژاپن خواهیم بود.
در این هنگام دولت آمریکا به متیوپری فرمانده نیروی دریایی آمریکا دستور داد که با کشتیهای جنگی عازم ژاپن شود و راههای آبی اقیانوس آرام را امن کند.متیو پری فرماندهی نیروی دریایی آمریکا بود که قبل از ژاپن توی جنگ افریقا برای جلوگیری از بردهداری و بعد هم توی جنگ مکزیک شرکت کرده بود. از طرف روسیه هم به او فرماندهی نیروی دریایی پیشنهاد شده بود که او نپذیرفته بود. توی امریکا هم به او لقب پدر ناوگان کشتیهای بخاری داده بودند. همین لقب ایشان هم بیارتباط با شروع ماجرای پیشرفت ژاپن نیست. چون امریکا از فناوری نیروی بخار برای کشتیهایش استفاده میکرد. کشتیهای ذغالی امریکا جایگزین کشتیهای بادبانی شده بودند و برای همین امریکا به زغال سنگ برای سوخت کشتیهایش نیاز داشت.جز ارتباط محدود با هلند، چین و کره، ژاپن عملا برای دو قرن درهای کشورش را به روی غرب بسته بود. به این دوه ساکوکو Sakoku یا دوره انزوای ژاپن میگویندکه دو قرن پیش از حضورمتیو پری بابیرون کردن کاتولیکها شروع شده بود. این دوران عملا هر رفت و آمدی به غرب ممنوع بود جز برای ۴۵ تا خانوادهای که تجارت با دنیای خارج را به آنها سپرده بودند . انقدر این ممنوعیت جدی بود که اگر صیادهای ژاپنی به قایقهای اروپایی کمک میکردند ملوانان تا مدتی باید توی حبس خانگی میماندند چون ممکن بود اطلاعاتی از دنیای غرب گرفته باشندو این اطلاعات رو بین مردم پخش کنند.حالا بعد از دویست و پنجاه سال که ژاپنیها اینطوری درهای کشورشان را بسته بودند، کشتیهای آمریکایی به ژاپن رسیدند و بدجوری ژاپنیها را ترساندند. هیبت کشتیهای بخار و از آن وحشتناک تر توپهای جنگی این کشتیها بود که خاک ژاپن رو نشانه گرفته بود. ژاپنیها از متیو پری خواستند کشتی های امریکایی را به ناکازاکی ببرد که انجا یک سری کشتی خارجی اجازه رفت و آمد دارند. متیو پری گفت همینجا در خلیج ادو (خلیج توکیو امروز) میمانم و با۷۳ تا توپ هم به سمت خاک ژاپن نشانه گرفت. چند تاتوپ هم شلیک کرد گفت البته به مناسبت روز استقلال امریکا شلیک میکنم ولی خب معلوم بود هدفش ترساندن ژاپنی ها است.
در این هنگام دولت آمریکا به متیوپری فرمانده نیروی دریایی آمریکا دستور داد که با کشتیهای جنگی عازم ژاپن شود و راههای آبی اقیانوس آرام را امن کند.متیو پری فرماندهی نیروی دریایی آمریکا بود که قبل از ژاپن توی جنگ افریقا برای جلوگیری از بردهداری و بعد هم توی جنگ مکزیک شرکت کرده بود. از طرف روسیه هم به او فرماندهی نیروی دریایی پیشنهاد شده بود که او نپذیرفته بود. توی امریکا هم به او لقب پدر ناوگان کشتیهای بخاری داده بودند. همین لقب ایشان هم بیارتباط با شروع ماجرای پیشرفت ژاپن نیست. چون امریکا از فناوری نیروی بخار برای کشتیهایش استفاده میکرد. کشتیهای ذغالی امریکا جایگزین کشتیهای بادبانی شده بودند و برای همین امریکا به زغال سنگ برای سوخت کشتیهایش نیاز داشت.جز ارتباط محدود با هلند، چین و کره، ژاپن عملا برای دو قرن درهای کشورش را به روی غرب بسته بود. به این دوه ساکوکو Sakoku یا دوره انزوای ژاپن میگویندکه دو قرن پیش از حضورمتیو پری بابیرون کردن کاتولیکها شروع شده بود. این دوران عملا هر رفت و آمدی به غرب ممنوع بود جز برای ۴۵ تا خانوادهای که تجارت با دنیای خارج را به آنها سپرده بودند . انقدر این ممنوعیت جدی بود که اگر صیادهای ژاپنی به قایقهای اروپایی کمک میکردند ملوانان تا مدتی باید توی حبس خانگی میماندند چون ممکن بود اطلاعاتی از دنیای غرب گرفته باشندو این اطلاعات رو بین مردم پخش کنند.حالا بعد از دویست و پنجاه سال که ژاپنیها اینطوری درهای کشورشان را بسته بودند، کشتیهای آمریکایی به ژاپن رسیدند و بدجوری ژاپنیها را ترساندند. هیبت کشتیهای بخار و از آن وحشتناک تر توپهای جنگی این کشتیها بود که خاک ژاپن رو نشانه گرفته بود. ژاپنیها از متیو پری خواستند کشتی های امریکایی را به ناکازاکی ببرد که انجا یک سری کشتی خارجی اجازه رفت و آمد دارند. متیو پری گفت همینجا در خلیج ادو (خلیج توکیو امروز) میمانم و با۷۳ تا توپ هم به سمت خاک ژاپن نشانه گرفت. چند تاتوپ هم شلیک کرد گفت البته به مناسبت روز استقلال امریکا شلیک میکنم ولی خب معلوم بود هدفش ترساندن ژاپنی ها است.
حالا این شوگان که داشت برای تجارت با آمریکا تصمیم می گرفت چه بود؟ سمتش و جایگاه آنها چه بود؟ اینان در واقع بالاترین ردهی ساموراییها بودند. از قرن ۱۲ قدرت توی ژاپن دست اینها افتاده بود و این شوگانها هم بودند که درهای ژاپن را به روی خارج بسته بودند زیرا که از نفوذ مسیحیت نگران بودند و و معتقد شده بودند که مسیحیت ارزشهای سامورایی و فرهنگ ژاپنی رو میبلعد مردم هم به سمت کاتولیکها گرایش پیدا کرده بودند و جایگاه آنان خیلی لرزان شده بود. بدین سبب مسیحی هارو بیرون کردند و امپراتورهم یک جایگاه فرمایشی پیدا کردو قدرت عملا دست شوگانها بود. اربابهای محلی حتی به شوگان خدمت میکردند نه به امپراتور. مقام امپراتور سرجاش بود و موروثی هم منتقل میشد اما اگر شوگان اراده میکرد با نیروی نظامی که در همه مکانهای امپراتوری داشت میتوانست امپراتور را خلع کند. به این دورهی شوگان سالاری ژاپن دورهی ToKugawa (توکوگاوا) هم میگویند. یعنی دورهای که شوگانها از خاندان توکوگاوا بودند. این زمان ژاپن تقریبا ۲۷۰ تا تیول بوده که هر کدامش یه ارباب یا Daimyo داشت. اربابها عملا زیر نظر شوگان در مناطق خود فرمانروایی میکردند.دراین شرایط نامهی متیو پری به دست شوگان می رسد.شش ماه از رفتن دریا سالارپری گذشت و انها کماکان مشغول شور و مشورت با هم بودند. سال بعد در ۱۳ فوریه ۱۸۵۴ متیو پری با ۱۰ تا کشتی جنگی و ۱۶۰۰ نفر باز میگردد. شوگانها که توان مقابله با آمریکا را در خود نمیدیدند مجبور به مذاکره با آمریکاییها شدند. در نهایت شوگانها موافقت کردند که چهارتا از بندرهای ژاپنی را برای تجارت به آمریکا اختصاص دهند و کشتیهای آمریکایی بتوانند به آنجا رفت و آمد کنند.بعد از آمریکاییها پای اروپاییها هم به ژاپن باز شد و آنها هم خواستار اجرای قراردادهای تجاری با ژاپن بودند.سیاست ژاپن در این هنگام این بود که تا میتواند مذاکرات را با کشورهای غربی کش بدهد تا سر از راز قدرت غربیها درآورد. اما مسئله این بود که در طول ۲۰۰ سال انزوای ژاپن فاصله این کشور با غربیها به حدی بود که با یک یا دو سال کش دادن مذاکرات این فاصله قابل پر شدن نبود.
در این هنگام پرسش اساسی در ژاپن این بود که ایا باید غربیها را همین الان بیرون کنیم و یا صبر کنیم تا به اندازه کافی قدرتمند شویم و سپس با غربیها درگیر شویم.در این هنگام گروهی از جوانان ژاپنی که از انعقاد قرارداد با غربیها عصبانی بودند و شوگانها را متهم میکردند که به غربیها امتیاز زیادی داده اند دست به قیام زدند و نام خود را شیشی Shishi (انسانی با اهداف والا) گذاشته بودند. آنها در سال۱۸۶۱ ابتدا نایب السلطنه و سپس یک تاجر انگلیسی را کشتند. این امر موجب شد که انگلستان بخشی از خاک ژاپن را گلوله باران کند. سپس شیشیها به یک کشتی جنگی آمریکا حمله کردند و در نتیجه آمریکا بندر ژاپنی هارا ویران کرد.این درگیریها به ژاپنیها نشان داد که آنها فعلاً قادر به جنگ با قدرتهای اروپایی و آمریکا نیستند.در این هنگام،با توجه به مشکلات به وجود آمده شوگانها تصمیم گرفتند که از قدرت کنارهگیری کنند و گروهی از مشاوران امپراطور قدرت را در دست گرفتند.کنارهگیری شوگان از قدرت زمانی اتفاق افتاد که Mutsuhito موتسوهیتو در سن ۱۶ سالگی بعد از مرگ پدرش امپراتور شده بود. این گروه مشاوران در واقع بخشی از ساموراییهای جنوب ژاپن بودند که از شوگانها ناراضی بودند زیرا که معتقد بودند آنها امتیازات زیادی به غربیها دادند و باید به نفع امپراطور وارد عمل شوند. بالاخره در سال ۱۸۶۸ امپراطور عملاً قدرت را به دست گرفت وامپراتوری موتسوهیتو تثبیت شد.این هیئت مشاوران متن سوگندنامهای را به امپراطور دادند که بسیار مهم است و در تاریخ ژاپن به نامchater oath معروف است و بعدها پایه قانون اساسی ژاپن شد. در این متن سیستم سلسله مراتبی در جامعه ژاپن برداشته شد و حقوق شهروندان برابر اعلام گردید. حق آزادی بیان به رسمیت شناخته شد و کلیه ژاپنیها موظف بودند که برای پیشرفت کشور قدم بردارند و هر جا که دانشی وجود دارد آن را یاد گرفته و به ژاپن منتقل کنند.
این هیئت مشاوران برنامهای به نامIwakura طراحی کردند و طی آن هیئتهایی از ژاپن به آمریکا و اروپا میرفتند و از پیشرفتهای کشورهای غربی الگوبرداری کرده و آنها را به ژاپن منتقل میکردند. آنها از سیستم آموزش کشورهای غربی، ارتش، سیستمهای مالی و بانکی کشورهای غربی الگوبرداری کرده و بدین طریق کشور ژاپن را قوی میکردند.بسیاری از افرادی که در این هئیت های بازدید کننده از کشورهای غربی شرکت داشتند بعدها به پستهای بالا در ژاپن مانند وزارت و یا ریاست دانشگاهها رسیدند وایدههای خود را در کشور ژاپن پیاده کردند. گرچه سیستم آموزشی ژاپن کاملاً غربی شده بود ولی هدف در پشت این سیستم آموزش ژاپنی بود.هدف در نظام آموزشی ژاپن تبدیل ژاپنیها به شهروندانی بود صادق و میهن دوست که خودشان را خدمتگزار امپراتور بدانند، یعنی«ذرهی غباری بیارزش برای فدا شدن برای وطن.» در ارتش ژاپن هم بدین گونه بود پیش از اصلاحات در دوران امپراتوری میجی ارتش ملی در ژاپن وجود نداشت. وقتی میخواستند ارتش ملی رو سر و سامان بدهند برای ناوگان جنگی دریایی از بریتانیا الگوبرداری کردند و برای ناوگان زمینی هم از آلمان الگوبرداری شد ولی ایدئولوژی پشت ارتش فداکاری برای ژاپن و اعتلای کشور بود. همین امر باعث شددر سال ۱۸۹۵ ژاپن کشورگشایی و استعمار راشروع بکند، جنگ اول و دوم با کره را راه بندازد، با روسیه در سال ۱۹۰۵ درگیر بشود، با چین بجنگد و موفقیتش مخصوصا در این جنگهای با روسیه و چین باعث شد ارتش ژاپن خودش رو کم کم به عنوان یک قدرت جهانی مطرح کند. در جنگ جهانی اول ژاپن پر قدرت به چین حمله کرد و بخش زیادی از خاک چین را تصرف کرد.و البته تغییرات نظامی با یک دوره سریع صنعتی شدن همراه بود. از کشتی سازی تا ذوب آهن و صنایع سنگین دیگر و بعد هم شبکه حمل و نقل ریلی و ارتباطات.اهمیت اصلاحات دوران میجی در این است که ژاپن مدرن متولد شد. این امر یکی از سریعترین نمونههای تغییرات اساسی است که در تاریخ دنیا روی داده است. ژاپن از کشوری منزوی با درهای بسته در کمتر از نیم قرن به یک قدرت بزرگ مبدل شد.تغییراتی که ژاپن تو این مدت کرد انقدر زیاد بود گاهی میگویند اصلاحات و بازسازی حق مطلب را ادا نمیکنه و این تغییرات را باید انقلاب نامید.دامنه اصلاحات میجی به حدی عمیق بود که آثارش به ژاپن هم محدود نماند بلکه بروی تایوان و کره و چین و فیلیپین و خیلی جاهای دیگر هم اثر گذاشت.
اما نوئل کانت فیلسوف آلمانی در خصوص روشنگری چنین می نویسدروشنگری همانا بدر آمدن انسان است، از حالت کودکی ای که گناهش به گردن خود اوست. کودکی یعنی ناتوانی از به کار گرفتن فهم خود، بدون راهنمایی دیگران، و اگر علت این کودکی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری این است: «جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گیری.این که بخشی بدین بزرگی از انسانها، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده، باز به دلخواه تا دم مرگ کودک می مانند و دیگران چنین به سادگی خود را سرپرست ایشان می کنند، علتی جز کاهلی و بزدلی ندارد.اما آنچه از بنیاد ممنوع است، همانا توافق بر سر یک اساسنامه دینیِ پایدار است که هیچ کس، گیرم فقط برای دوره ای برابر با عمر یک انسان، نتواند آشکارا در آن تردیدی راه دهد.، وجه بنیادی روشنگری [یعنی] بدر آمدن انسانها از کودکیِ خود کرده شان را بیش از همه، در امور دینی دانستم؛ چرا که در زمینهٔ هنرها و علوم، فرمانروایان ما هیچ نفعی ندارند که نقش قیم فرودستانشان را بازی کنند، و نیز از آن رو که این کودکی [عدم خردورزی در امور دینی] نه تنها زیانبارترین که خوارکننده ترین کودکی ها نیز هست.ولتر»، فیلسوف بزرگ عصر روشنگری، در نمایشنامه ای، ادعای آگاهی از غیب را که عموماً توسط پیامبران مطرح می گردید و توسط روحانیون دامن زده می شد و مورد قبول عوام الناس قرار مےگرفت، شیادی ای دانسته که توسط اولین «شیاد»، در برخورد با اولین «اَبله» بروز و ظهور یافته است.دکّان این شیادی هنوز باز است؛ «نواندیشان دینی» نه تنها خبر از غیب، خواست و تمایلات امروزینِ الله می دهند، بلکه وارد خواب و رویای پیامبر اسلام شده اند ( مانند عبدالکریم سروش) و خود را مطلع از آن خوابهای هزار و چهار صد ساله می داند.این که جامعه ایران حکومتِ دینیِ «ولایت مطلقه فقیه» را تحمل می کنند و در امور دینی، روحانیونی را بعنوان مرجع تقلید می پذیرند و خود را قلاده به دست آنان محسوب کرده و با افتخار «مقلّد» می دانند، جز کاهلی، عافیت طلبی و منفعت طلبی چه می توان محسوب نمود.در جامعه کنونی ایران دینی متحجر، عقب افتاده، غیراخلاقی و تبعیض آمیز حاکم شده است که هیچکس اجازه تردید نسبت بدان را ندارد، مگر اینکه مرتد شده و انگاه مجازات اعدام در برابرش پدیدار شود و هیچ جمعیتی، با هر اکثریتی نیز اجازه تعطیل نمودن احکامش را ندارد. این دین، دینی است که به اندازه هزارو چهارصد سال بر گرده مردم تحمیل شده و تمام شئونات آنان را محاصره نموده و به عقب رانده است.سرپرستان و متولیان این دین، آنچنان رمهٔ مومنان را تهی مغز و بی خرد بار آورده اند که می اندیشند بدون این دینِ متحجر و عقب افتاده، زیستن ممکن نمی باشد. این جاست که نواندیش دینی ظهور می کند.نواندیشی دینی» یک تضادِ غیر قابل پوششی در خود دارد که ناتوان از رفع آن است.نواندیش دینی خود را «مسلمان» می داند، اما دست به تخریب جوهرِ اعتقادش می زند.نواندیشی دینی همان بر سر شاخه نشستن و بُن بریدن است.جوهر و ذات مسلمانی، «تسلیم» و «فرمانبرداری» از خداست؛ در هر حال و هر زمان و هر مکان، تسلیم امر خدا بودن است. خدایی که حیّ و حاضر و ناظر می پنداردش.اما «نواندیش دینی» که با تمسک و پذیرش احکام غیراخلاقی، غیر انسانی و غیر عقلایی خدایش، قافیه برایش تنگ مےآید، جوهر و ذات «مسلمانی» را واژگون و دگرگون نموده، خدا را برای خود فرمان پذیر و فرمان بردار نموده است.نواندیش دینی در عین حال که در مقام ادعا خود را فرمان پذیرِ الله می داند، در عمل از فرمان او سر باز زده و احکام خدا را تعطیل نموده و احکام خود را به جایش می نشاند.لابد توقع اش این است که الله در روز قیامت او را نه با احکام الهی، بلکه با احکام نواندیشی دینی مورد سنجش قرار داده و فرمان پذیر و فرمان بردارِ فرامین نواندیشی دینی باشد.نواندیش دینی معتقد است که فرامین خدایش بوی کهنگی و فساد می دهد، لذا بهتر است الله از جمع نواندیشان دینی فرمان برد و دستور پذیرد.آنهایی که می گویند، چرا ایران و ایرانی با داشتن منابع بيشمار زیرزمینی، این چنین در ادبار و بدبختی به سر می برد، باید بدانند، مشکل از منابع زیر زمینی نیست؛ مشکل از مردمِ بی خردی است که بر روی آن راه می روند.امیدوارم روزی ایرانیان به جای خواندن آیةالکرسی، چهارقُل،وان یکاد و هزاران آیه و ادعیه مهمل و مزخرف و بی فایده، کمی به فکر خواندن این متون و یادگیری خردورزی بیفتند تا بتوانیم راهِ بزرگی و سعادت در پیش گیریم.
پیامبر و امامان شیعی هیچ گونه ابایی از فحش دادن به مخالفان خود نداشتند که حتی نیروهای سنتی مذهبی هم به آن معترف هستند مانند حاج منصور ارضی مداح معروف حکومتی .ولی برخی از شیادانِ مذهبیِ فرار کرده از حکومتِ شیعی، به نام «نواندیش دینی»، سر برآورند و همانند همیشه آب تطهیر به این نوع رفتارها می ریزند و می گویند" این رفتارهای زشت و قبیح هیچ جایگاه اسلامی نداشته و امامان شیعه مبرا از این نوع رفتارهای مشمئزکننده اند"اما واقعیت چیست؟
سالهاست که همین شیعیان، حکومت اُمویان را مورد نکوهش قرار مےدهند، که این اُمویان از شجره ملعونه و خبیثه بوده اند که بر «علی بن ابےطالب» بر روی منابر لعن و نفرین کرده و تنها در زمان خلافت «عمر بن عبدالعزیز» بوده است که سنت لعن و نفرین بر علی نهی شده است.آیا این همه ی واقعیت است؟
«طبری» مورخ بزرگ جهان اسلام، ذیل وقایع بعد از جریان «حکمیت» مےآورد؛
▪و چنان شد که علی وقتی نماز صبح مےکرد در قنوت مےگفت: خدایا، معاویه و عمرو و ابوالأعور سُلمی و حبیب و عبدالرحمان بن خالد و ضحاک بن قیس و ولید را لعنت کند؛ و چون این خبر به معاویه رسید، او نیز در قنوتِ نماز، علی و ابن عباس و اشتر و حسن و حسین را لعن مےکرد. (تاریخ طبری، جلد۶، ص۲۷۲)
و «ابن ابی الحدید»، شارح اعظم نهج البلاغه، از قول «نصر بن مزاحم» در کتاب «صفین» مےآورد؛
نصر گفت: پس علی علیه السلام بعد از پایان حکمیت هرگاه نماز صبح و مغرب را به جای مےآورد و از نماز فارغ مےشد و سلام نماز را به جای مےآورد، مےگفت: خداوندا، معاویه و عمرو و ابوموسی و حبیب بن مسلمه و عبدالرحمان بن خالد و ضحاک بن قیس و ولید بن عقبه را لعنت کن؛ و هنگامی که این خبر به معاویه رسید، او نیز هر گاه نماز مےخواند، علی و حسن و حسین و ابن عباس و قیس بن سعد بن عباده و اشتر را لعنت مےکرد.(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد۲، ص۲۴۷)
ابوموسی از مکه در نامه ای به علی علیه السلام نوشت؛ اما بعد، به من خبر رسیده است که مرا در نماز لعنت مےکنی و نادانان نیز آمین مےگویند، و من نیز همان را مےگویم که موسی علیه السلام گفت: پروردگارا، بدانچه مرا ارزانی داشته هرگز پشتیبان گناهکاران نمےباشم (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد۲، ص۲۴۸)
از اینجای مطلب به علت فحشهای زشتی که ائمه شیعه و پیامبر اسلام به کار میبرنداز نقطه چین کردن و یا تغییردادن این کلمات زشت به کلمات مودبانه تر (تا حدی که به معنی آسیبی نزند) استفاده میشود . کلمات به کار برده شده به وسیله پیامبر اسلام و ائمه شیعه به حدی زشت است که قابل نوشتن و یا ترجمه نمیباشند.جای تاسف است که به اصطلاح روشنفکران دینی سعی می کنند ائمه شیعه و پیامبر اسلام را با این فرهنگ گفتاری الگوی بشریت معرفی میکنند. این به اصطلاح روشنفکران دینی از دید من در بهترین حالت یا بیسواد و سفیه هستند و یا اینکه مشتی شیاد حرفهای میباشند. مثلاً به کتاب «آری این چنین بود برادر» و یا فاطمه فاطمه است (حالا معلوم نیست کی گفته بود که فاطمه رقیه است) دکتر علی شریعتی مراجعه کنید تا از ستایشات اغراق آمیزی که ایشان از علی بن ابیطالب و فاطمه زهرا میکند شگفت زده شوید. اینک به بحث اصلی که فرهنگ گفتاری پیامبر اسلام و ائمه شیعه است برمی گردیم
عوف بن حسن روایت می کند : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند : اگر دیدید کسی به روش جاهلیت عزاداری می کند به او بگویید آلت تناسلی پدرت در دهانت و این کلام را بدون کنایه و صریح بگویید.
این مطلب در کتاب سنن کبری نسائی - چاپ مؤسسة الرسالة - جلد ۸ - کتاب السیر - باب ۱۷۳ اعضاض من تعزّی بعزاء الجاهلیّة - صفحه ۱۳۶ - حدیث ۸۸۱۳ موجود می باشد.
همچنین فحاشی و ادبیات غیرمتمدنانه علی بن ابی طالب در تاریخ ثابت شده است، و به عنوان یکی از مولفههای شناخت ایشان میتواند عنوان شود. ایشان در نامهای حکومتی به ابوموسی اشعری( نام واقعی او عبدالله بن قیس بن سلیم بود) والیاش در کوفه میگوید:
" از بنده خدا علی به عبدالله بن قیس:اما بعد ای بافنده زاده،ای آن که آلت پدر خویش گزیده (گاز گرفته).... "
منبع: شرح نهجالبلاغه، جلد ۱۴، صفحه ۱۴.
همچنین علی بن ابی طالب به خالد بن ولید میگوید:
" ای خالد کسی که مرا میکشد، سوراخ ک… تنگتر از تو است! (یعنی ای خالد تو ک…. گشاد هستی!) "
تاريخ الحديث النبوی، ج۱، ص۱۴۰.
همچنین علی بن ابی طالب به عمروعاص میگوید: " ای پسر نابغه تو در روزگار زندگیات آزاد شده از ک…. هستی!
المناقب، الخوارزمی، ج۱، ص۲۳۶.
امام صادق گفت: دشمنان ما اهل بیت، یا ولدالزنا هستند و یا مادرشان در حیض به او حامله شدهاند.
منبع: کتاب حلیه المتقین، نوشته محمد باقر مجلسی، صفحه ۹۶
امام حسین خطاب به مردم کوفه و عراق می فرماید: الا و انّ الدعیّ ابن الدعیّ قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله ..
آن زنازاده پسر زنازاده، آن امیر و فرمانده شما، مرا بین دو چیز مجبور کرده است؛ بین مرگ و ذلت و ……
1. محمد دشتی، فرهنگ سخنان امام حسین علیه السلام ، ص 297
روزی ما [ روایت از سوی اسماعیل بن ابراهیم اسدی از ابن عون از عمیر بن اسحاق] حضور حسن [بن علی] بودیم؛ گفته شد فلان کس بر در خانه است و اجازه می خواهد. فرمود : اجازه اش دهید هر چند به خدا سوگند گمان می کنم برای بدی و آزار آمده است. اجازه داده شد. و چون درآمد گفت: ای حسن، من از پیش حاکم[مروان بن حکم ، حاکم مدینه] و با تصمیم او پیش تو آمده ام. حسن فرمود: بگو؛ گفت مروان در جستجوی مثل تو و علی بود. اینک می گوید، همه دشنامها سه بار نثار علی و تو باد. مثل تو را مثل استر می بینم که چون به او می گویند پدرت کیست؟ می گوید مادرم اسب است. حسن (ع) فرمود: پیش مروان برگرد و بگو به خدا سوگند من دشنامت نمی دهم تا با مقابله ، چیزی از گناه تو کاسته نشود. وعده گاه من و تو در محضر پروردگار. اگر راست می گویی خداوند به راستی تو پاداشت دهاد و اگر دروغگویی انتقام خدا دشوارتر است. خداوند جد مرا گرامی تر از آن داشته است که مصداق آن مثل باشد و مثل من استر نیست.
آن مرد از خانه بیرون رفت، همینکه به دهلیز رسید، حسین(ع) او را دید و از او پرسید برای چه کار آمده است؟ گفت: پیامی آوردم و گزاردم. حسین فرمود: به خدا سوگند اگر پیام خود را که اوردی به من ندهی دستور می دهم چندان تو را بزنند که نفهمی چه هنگام از تو دست برمی دارند؛ اینک میان خانه برگرد. آن مرد برگشت. همینکه امام حسن او را دید به حسین(ع) فرمود: رهایش کن. حسین فرمود: نمی توانم این کار را انجام دهم، پرسید چرا؟ گفت: سوگند خورده ام. امام حسن به آن مرد گفت:اینک که پافشاری می کند، به او بگو. چون سخن فرستاده مروان تمام شد، امام حسین گفت: ای فلان، اگر آنچه را به تو می گویم از سوی من به مروان ابلاغ نکنی کلیتوریس آلت تناسلی مادرت را خورده باشی" ؛ به او [مروان] بگو آنچه گفته ای نثار "خودت" و "پدرت" و "خویشاوندانت" باد.
طبقات الکبری، ابن سعد جلد پنجم صفحه ۶۵ و۶۶
به درستی معلوم نیست چرا به کریم شیرهای معروف شده بعضی معتقدندواژه شیرهای در ادامه نام وی به این علت است که او قبل از ورود به تهران به امر تهیه و فروش شیره انگور اشتغال داشته است. و برخی نیز بر این اعتقادند چون او همیشه چرت میزده و وانمود میکرده شیرهای است و از این عمل در شیرینکاریهایش کمال بهره را میبرده است، به او چسبیده باشد. او نه تنها از درباریان و شاهزادگان در حضور شاه انتقاد میکرد بلکه در بعضی مواقع حتی از خود شاه هم انتقاد تندی میکرد ولی ناصرالدین شاه به او علاقه داشت و به او لقب دوشاب الملک داده بود. مدتی پس از ورود او به تهران ،ناصرالدین شاه که وصفش را شنید او را به نزد خود خواند و کریم شیرهای دلقک مخصوص شاه شد. او مردی باهوش و موقع شناس بود و هر حرفی را به جای خود میزد، با شوخی در موقعیتی مناسب گره کار گرفتاران را در نزد ناصرالدین شاه رفع و رجوع میکرد و در ازای این خدمت مزدی نیز میگرفت و مثل «خر کریم را نعل کردن» نیز از این نوع فعالیتهای کریم شیرهای نشات گرفته است.وی چندی نیز معاون نقاره خانه تهران بود و از اداره بیوتات حقوق و مقرری دریافت میکرد و به اقتضای شغلش نیز بر دستههایی از عمله طرب و مطربهای شهر ریاست داشت. نمایشنامه «بقال بازی در حضور» که در هر شب عید نوروز و مصادف با روز تولد ناصرالدین شاه برگزار میشد نمونهای دیگر از کارهای کریم شیرهای است.او در این نمایشنامه به خصوص به تندی از القاب شاهزادهها انتقاد میکرد.نسخهای از این نمایشنامه در کتابخانه ملی تبریز موجود است.کریم شیرهای که شاید بتوان گفت عصاره انتقاد، حقیقتگویی و رک گویی بود و همچنین سر نترسی داشت با توسل به اجرای نمایشنامه و مطایبهگویی مطالب خود و مردم ستمدیده را با بیانی مضحک و خندهآور به گوش ناصرالدین شاه میرساند و توطئه و فتنههای درباریان ریاکار را برملا میساخت.محبوبیت او در نزد ناصرالدین شاه به حدی بود که پس از مرگ وی سه روز عزای عمومی اعلام شد.
آقای موسوی تبریزی که بعدها اصلاح طلب شد هیچگاه علت برکناری خود را اعلام ننمود. مسئله برکناری ایشان مربوط به فساد اخلاقی آقای موسوی تبریزی دادستان انقلاب در سال ۶۲ بود. آقای موسوی تبریزی با یکی از زندانیان به نام عطیه رابطه جنسی برقرار کرده بود.گرچه شایعاتی مبنی بر فساد موسوی تبریزی در جامعه پیچیده بود اما تمهیداتی که آیت الله خمینی اندیشید مانع از انتشار عمومی این فساد و یا آگاهی جامعه از جزئیات آن شد.نشر خبر برمیگشت به اعتراضات همسر موسوی تبریزی که دختر نوری همدانی [مرجع تقلید مورد علاقه بیت خامنهای] یکی از نمایندگان آن زمان خمینی بود. او حتی به «بیت امام» مراجعه کرده و علیه همسرش شکایت کرده بود. دلیل اصلی رسیدگی به موضوع نفوذ همسر موسوی تبریزی بود وگرنه محال بود پروندهای علیه وی تشکیل شود.خمینی افشای «فساد روحانیت» را «برخلاف مصالح اسلام» میدانست و نه خود «فساد» را که اگر در پرده میماند به جایی بر نمیخورد و مشکلی ایجاد نمیکرد. او افشای این فساد را از همه «معاصی بدتر» و «جرمی بدتر از آدمکشی» میدانست.جدا از این که موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب بود، او دبیر شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی هم بود و این ابعاد افتضاح را بیشتر میکرد.آیت الله خمینی در درگیری بین شورای عالی قضایی و موسوی تبریزی و اختلاف نظری که داشتند جانب موسوی تبریزی را گرفت اما آنها هم بیکار ننشستند و از آنجایی که موسوی تبریزی به خاطر فساد اخلاقی شهره بود با گذاشتن «شنود»، اسناد و مدارک لازم در این زمینه را تهیه کردند تا دست خمینی را برای دفاع از او ببندند. اما خمینی رأی به برکناری اعضای شورای عالی قضایی داد.با این حال کار بالا گرفته بود و موضوع را نمیشد به دست فراموشی سپرد. شورای عالی قضایی با زرنگی رازینی و پورمحمدی را که وابسته به دادسرای انقلاب بودند احضار کرده و پروندهی موسوی تبریزی را برای بررسی به آنها داد.رازینی و پورمحمدی تا جایی که امکان دارد موضوع را تخفیف میدهند و به ازدواج موسوی تبریزی با یک زندانی اشاره میکنند تا مبادا دچار خشم آیت الله خمینی شوند. حجت الاسلام رازینی خود در این خصوص چنین توضیح میدهد«گفتیم یک فردی که مجرم است و الان محکوم است و الان تحمل حبس میکند، این باید امنیت داشته باشد و از این جایگاه من قاضی سوء استفاده نکنم و ارتباط شخصی بگیرم و این در شأن قوه قضایٔیه نیست. مسائل خلاف شرع را نگفتیم و آن را مفروغ عنه گرفتیم و این امر، اسمش ازدواج است، این که یک نفر در رأس مسائل قضایی [موسوی تبریزی] بیاید از یک متهمی [زنی به نام عطیه ...] که محکوم به زندان اســت بخواهد با آو ازدواج کند این چیز مناسبی نیست و از آن بدتر، این که محکوم به زندان باشد و به خاطر این که جواب مثبت داده، حکم زندان اجرا نشود. خمینی بعد از این که متوجه میشود این دو میکوشند به فساد حجت الاسلام موسوی تبریزی جنبهی شرعی ببخشند، خوشاش میآید و بعدها پروندههای مهمتری از جمله قضاوت در دادگاه ویژه روحانیت و رسیدگی به پروندهی سیدمهدی هاشمی را هم به رازینی میسپارد.
انقلاب فرانسه به بار نشستن آرمانهای عصر روشنگری در عرصه سیاست و اجتماع بود نظم جدیدی که رژیم کهن را نفی میکرد و ظهور مفهوم جدیدی از انسانیت را نوید میداد.پیش از انقلاب کبیر فرانسه نظم سیاسی و مشروعیت قدرت از دو مولفه نشات میگرفت؛ یکم دین و سلسله مراتب روحانیت کلیسای کاتولیک که از قرن پنجم میلادی به قدرتی مسلط در اروپای غربی بدل شده بود و به ادعای خود مشروعیتش را از «مسیح» و «خدای پدر» اخذ میکرد. دوم نهاد سلطنت و اشرافیت که از زمان تاسیس امپراتوری مقدس روم و بسط فئودالیسم در اروپا قدرت گرفته بود. مشروعیت نوع اخیر نیز مبتنی بر خرافات خونی و نژادی و سنت اشرافی بود. انقلاب کبیر فرانسه نفی رادیکال این هر دو منبع مشروعیت و نظم سیاسی و اجتماعی مبتنی بر فئودالیسم بود. آنچنان که یکی از متفکران برجسته عصر روشنگری امانوئل کانت میگوید: «روشنگری خروج از صغارتی است که بر خود تحمیل کردهایم.» از منظر کانت قوانین سیاسی و اجتماعی و حتی قوانین اخلاقی و الهی باید به عقل بشر و خودآیینی او ابتناء داشته باشد. مشروعیت سیاسی و نظام قدرت دیگر نه براساس دین قابل توجیه بود و نه بر اساس سنن بلکه این خرد انسانی بود که میبایست قوانین سیاسی و اجتماعی را وضع کند.بارون دو منتسکیو از لزوم تقسیم قدرت بین قوای مجریه مقننه و قضاییه نوشت. در مدل مونتسکیو دو قوه دیگر را کنترل میکرد و بدین گونه هیچ گروهی یا هیچ فردی قدرت مطلقه بدست نمیآورد. ولتر حمله گستردهای به خرافات را سامان داد و کلیسای کاتولیک را با قلم قدرتمند و بیمانندش به نقد کشید. براساس نگاه ولتر که خدا جهانی آفریده که بر اساس قوانین طبیعی کار میکند و در امور روزانه آن مداخله نمیکند. معجزه، خرافه، تعصب و جهل جایی در جهان ولتر ندارد و هیچکس حق تحمیل عقیدهاش را به دیگری ندارد.دیگر متفکر مطرح فرانسه، مارکی دو کندورسه بود که بر لزوم جایگزینی خرد به جای ایمان مینوشت. کندورسه مینویسد: «زمانی فرا خواهد رسید که خورشید فقط بر انسانهای آزادی خواهد تابید که ارباب دیگری جز خرد خود نمیشناسند.متفکران در فرانسه برای ترویج عقاید روشنگری اثر بزرگی را تحت عنوان انسکلوپدیا (دایره المعارف) تالیف کردند. دایره المعارف به ویراستاری دنیس دیدرو حاوی مقالاتی در توضیح جهان طبیعی و جامعه انسانی بود که معتقدات نهادهای سنتی را به مبارزه میطلبید. به رغم مطرح شدن ایدههای تحول خواه و انقلابی در فرانسه پادشاهان مستبد فرانسوی اعتنایی به آنها نمیکردند
درسال ۱۷۸۹ میلادی فرانسه یکی از ثروتمندترین کشورهای اروپا بود، اما حکومتی ورشکسته داشت؛ مخارج جنگهای گذشته و شیوه تجملی زندگی لویی شانزدهم، خزانه فرانسه را تهی کرده بود. پایههای استبداد مطلق از دوران لویی چهاردهم شروع شد که نزدیک به هفتاد سال سلطنت کرد و در دوران سلطنتش بسیار خودکامه و مستبد بود. گفته مشهوری از او به این مضمون نقل شده است: «من، دولتم» که به این معناست که تمام امور مملکت توسط او معین میشود یا از صافی او میگذرد. لویی شانزدهم نیز این خصلت را از سلفش به ارث برده بود.در حالی که مردم از گرسنگی تلف میشدند، لویی و همسرش ماری آنتوانت به حیف و میل ثروتهای کلان کشور مشغول بودند. مبالغ هنگفتی صرف برپایی جشنها، مهمانیها، نمایشهای اپرایی، ساخت پی در پی قصرها و پارکهای عظیم با فضاسازیهای منظم و طراحی شده و فوجی از خدمتگزاران و صاحبمنصبان درباری ملبس به دانتل و ابریشم و این قبیل چیزها میشد.جامعه فرانسه به سه طبقه تقسیم میشد» طبقه اول روحانیون، طبقه دوم اشراف که هر دو مالک بیشتر زمینها در فرانسه بودند. این دو گروه عملا مالیات نمیپرداختند و سه درصد جمعیت فرانسه را تشکیل میدادند طبقه سوم که ۹۷ درصد مردم فرانسه را تشکیل میداد تمام مازاد تولید و ثروت فرانسه را تولید میکرد، اما حقوقی نداشت و مبتنی بر جهانبینی فئودالی توسط دو طبقه نخست استثمار میشد یعنی همان دو رکن مشروعیت (پادشاه و دین) در جهان ماقبل مدرن.اشراف همچنین بیشتر مناصب بالای نظامی، کلیسایی و حکومتی را در اختیار داشتند. اشرافزادگان فقط با اشراف ازدواج میکردند و به این ترتیب ثروت و قدرت درون طبقات بالایی بازتولید میشد. دهقانانی که جز طبقه سوم بودند، مشکلات بسیاری داشتند؛ خرید زمین دشوار بود و دهقانان تنها به رفع نیازهای اولیه خود و خانواده خود فکر میکردند. در سال ۱۷۸۷و ۱۷۸۸ خشکسالی و قحطی، فقر را تشدید کرد و قیمت مواد خوراکی افزایش یافت؛ رشد قیمتها به شهرها لطمه زد و بر شمار گرسنهها افزود. با وجود این مشکلات سلطنت همچنان خواهان اخذ تمام هزینهها و مالیاتها از طبقه سوم بود؛ که غالب این هزینهها خرج تجملات درباری میشد.
سال ۱۷۷۴ میلادی لویی شانزدهم به قدرت رسید؛ شورای قانونگذاری فرانسه (مجلس اتاژنرو) برای رویارویی با مشکلات مالی فراخوانده شد. اتاژنرو ۱۷۵ سال بود که تشکیل نشده بود. اشراف امیدوار بودند بر مجلس مسلط شوند و قدرتشان افزایش دهند. طبقه سوم تشکیل دوباره اتاژنرو را به منزله فرصتی برای دگرگون کردن اوضاع خود میدید، اعضای طبقه سوم با الهام از آرمانهای عصر روشنگری خواهان افزایش قدرتشان فرانسه بودند.امانوئل سیهیس نماینده طبقه سوم در رساله تاثیرگذار و توفندهای چنین نوشت: «طبقه سوم چیست؟ همه چیز. تاکنون چه بوده است؟ هیچ چیز. چه نیاز دارد؟ که چیزی شود.»طبقه سوم که تا آن زمان نقش چندانی در اتاژنرو نداشت، خواستار آن شد که چیزی شود. هر طبقهای یک رای داشت و طبقات اول و دوم حایز اکثریت بودند طبقه سوم در این مجلس با شعار «بدون نمایندگی از مالیات خبری نیست» به جنگ با طبقات بالا رفت و به لویی شانزدهم فشار آورد تا اتاژنرو را تبدیل به مجلس ملی کند.زمانی که مجلس ملی در تابستان ۱۷۸۹ تشکیل شد، لویی دو تصمیم مهم گرفت که مسیر تاریخ جهان را تغییر داد. ابتدا در یازدهم ژوییه ژاک نکر وزیر مالیهاش که حامی طبقه سوم بود را برکنار کرد و دوم واحدهایی در اطراف پاریس و ورسای مستقر ساخت. شایعه شد که شاه میخواهد مجلس ملی را منحل کند. این شایعه خشم مردم را بیشتر کرد و فضا را در آستانه یک رویارویی انقلابی قرار داد.شاه مأموری به مجلس ملی فرستاد که وظیفه اعلام انحلال مجلس را به نمایندگان برعهده داشت. هنگامی که مامور پادشاه میخواست وظیفهاش را انجام بدهد غریوی تکان دهنده از انسانی بسیار هوشمند به نام میرابو برخاست که میگفت: «برو به اعلیحضرت بگو که ما به اراده مردم در اینجا جمع شده و جز به زور سرنیزه اینجا را ترک نخواهیم کرد.» هیچ انسانی تا آن زمان پادشاه فرانسه را اینچنین خطاب نکرده بود. لویی شانزدهم به سپاهیانش دستور داد مجلس ملی را با زور متفرق سازد. این اقدام خشم مردم را دو چندان کرد و جمعیتهایی از آحاد ملت به سوی زندان دولتی باستیل هجوم آوردند که بسیاری از متفکران روشنگری در آن محبوس بودند.زندان باستیل نماد خودکامگی و ستم سلطنتی بود. مردم زندانیها را آزاد کردند و فاتحانه در خیابانهای پاریس به حرکت درامدند.
نمایندگان تصمیمی باور نکردنی اتخاذ کردند: آنها خواستار آن شدند که اصول روشنگری در کلیت آن به مورد اجرا نهاده شود.مجلس ملی اعلامیه حقوق بشر و شهروندان را تدوین کرد؛ در این سند ایدههای روشناندیشانه اینگونه بیان شدهاند: «مردم، آزاد به دنیا میآیند و آزاد باقی میمانند و در حقوق برابرند هدف همه اتحادیههای سیاسی حفظ حقوق طبیعی بشر است هیچ کس و هیچ سازمانی نمیتواند قدرتی را اعمال کند که مستقیما از ملت منبعث نشده باشد.» مجلس ملی همچنین به امتیازاتی که به روحانیون و اشراف اعطا شده بود، پایان داد. برخی از مالیاتهای دهقانان را لغو کرد و زمینهای کلیسا و اشراف را دوباره بین دهقانان تقسیم کرد و به این ترتیب آنچه که به حقوق بشر شهرت یافت عملا پا به عرصه وجود نهاد. از آن به بعد دیگر مردم حمکران واقعی و پادشاه صرفا نماینده آنها بود.در تابستان ۱۷۹۱ مجلس ملی قانون اساسی جدیدی را تصویب کرد که چندین اصل دوره روشنگری در آن بود. قدرت پادشاه بسیار محدود شد و مجلس منتخب قانونگذاری به عالیترین مرجع قدرت تبدیل شد. کشورهای همسایه و قدرتهای اول اروپا ازین تحولات انقلابی به بیم افتادند.شاهان اتریش و پروس در آوریل ۱۷۹۲ علیه دولت انقلابی فرانسه اعلام جنگ کردند. اقدامی که خشم فراوان مجلس فرانسه را در پی داشت. مردم سراسر فرانسه در برابر مداخلات ارتجاعی این کشورها دست در دست به پاخاستند. از این زمان به بعد هر فرد اشرافی یا حامی پادشاه به عنوان همدست متجاوزان خارجی خائن به شمار میآمد. توده غضبناک خلق، اربابان را شبانه از بسترشان بیرون میکشیدند به زندان میافکندند یا به قتل میرساندند. مردم پاریس در ۱۷۹۲ به رهبری «ژرژ ژاک دانتتون» مجلس قانونگذاری را مجبور کردند انتخابات جدیدی برگزار کنند. این مجلس جدید را کنوانسیون ملی نامیدند که سلطنت را در فرانسه الغا کرد و حکومت را رسماً جمهوری اعلام کرد. کنوانسیون لویی شانزدهم را به جرم توافق با اتریش و پروس متهم کرد و مردم خشمگین در سال ۱۷۹۳با گیوتین سر از تن شاه و ملکه جدا کردند.انقلابیون دیگر لباسهای اشراف را به تن نکردند لباسهای ساده و ارزان پوشیدند و در خیابانهای سراسر فرانسه فریاد میزدند: «مرگ بر اشرافیت، زنده باد ازادی، برابری و برادری» و کنوانسیون ملی گروهی که به ژاکوبنها معروف بودند به قدرت رسیدند. ژاکوبنها ملت فرانسه را بسیج کردند و به رویارویی دولتهای پروس و اتریش رفتند. این گروه که خشنترین گروه انقلابیون بودند با هر کس و هر آنچیزی که نشانی از اشرافیت داشت، خصومت میورزیدند و سر از بدن تمامی مخالفان جدا میکردند، انقلابی بسیار خشونتبار.در سرتاسر کشور دادگاههای انقلاب تشکیل شد که هر روز از صبح تا شام حکم مرگ هزاران انسان را اجرا میکردند و محکومان در میادین اصلی شهرها با گیوتین اعدام میشدند.
رهبران این تودههای خشمگین در این مرحله از انقلاب فرانسه دو تن از چهرههای عجیب تاریخ بودند یکی از آنها «دانتون» خطیبی پرشور و انسانی جسور بود که سخنرانیهای آتشینش تودهها را علیه اشرافیت میشوراند. دیگری «ماکسیمیلیان روبسپیر» که در نقطه مقابل دانتون قرار داشت حقوقدانی خشک و سرد مزاج که همواره آراسته لباس میپوشید. روبسپیر گفتمانی علیه آنچه خود شرارت میخواند ایجاد کرد و از آنجا که شرارت مستحق نفرت بود، سر دشمنان شرور فرانسه میبایست از تنشان جدا میشد.دوران اعدامهای انقلاب فرانسه که از آن به دوره وحشت (ترمیدور) یاد میکنند همواره نقطه حمله مخالفان انقلاب بوده است. به عقیده منتقدان انقلاب فرانسه که خود منادی آرمانهای روشنگرانه بود در دوره ترور به ضد خود بدل میشود.(اناتول فرانس کتاب خدایان تشنه اند را بر اساس وقایع همین دوران نوشته است) ژاکوبنها در دوره پانزده ماهه حکومت خود حدود بیست هزار نفر را گردن زدند. دانتون پس از اعدام بسیاری از مخالفان انقلاب در مجلس ملی خواستار اتمام خونریزیها شد و برای محکومان باقی مانده طلب بخشش کرد. روبسپیر بی درنگ پاسخ داد: «فقط جنایتکارانند که برای جنایتکاران دیگر طلب بخشش میکنند.» و دستور اعدام دانتون را نیز صادر کرد. اندکی بعد روبسپیر به یکی از سخنرانیها دیگرش دست زد و اعلام کرد اعدامها تازه شروع شدهاند و دشمنان آزادی همچنان در گوشه و کنار کمین کردهاند و باید اعدام شوند. این نطق همه را ترساند به نحوی که با اقدامی پیشگیرانه خود روبسپیر را محکوم کردند و به گیوتین سپردند.با مرگ روبسپر دوران اعدامهای انقلابی به انتها رسید. اکنون دیگر بسیاری از اشراف از کشور گریخته بودند و تمام داراییهای کلیسا بازپس گرفته شده بود. دهقانان از اسارت فئودالی رها شده بودند و همگان در برابر قانون برابر بودند. در این دوران بود که تاثیر انقلاب فرانسه فراتر از مرزها رفت و سوئیس و بلژیک نیز در همان سال طبق آموزههای روشنگری و حقوق بشر قانون اساسی نوشتند.حکومتی نیز تحت عنوان «دیرکتوار» تاسیس شد که هیات مدیره پنج نفرهای برای تدوین قانون اساسی جدید عضو آن بودند. در ۱۸ برومر (۹ نوامبر) سال ۱۷۹۹ ناپلئون بناپارت با کودتا حکومت دیرکتوار را سرنگون کرد و خودبهعنوان قدرت اول فرانسه به روی کار امد. خیلی از مورخین این کودتا را پایان انقلاب فرانسه میدانند.
ابتدای ورود چراغ برق به کشور، جمعی از روحانیون و حتی کسبه و افراد عادی بهشدت با این تکنولوژی مخالفت میکردند و روی خوش به آن نشان نمیدادند؛ به آن نور شیطان میگفتند.اینطور استدلال میکردند حبابی که بتواند بدون فوت کردن و خودبهخود خاموش شود، قطعا از اعمال شیطان است.به همین خاطر کمتر کسی حاضر میشد در خانه یا دکانش از نور شیطان استفاده کند؛اصلا کاسبی در شب جزو محرمات بود و چه معنی داشت که شب هم مثل روز روشن شود.خلاصه اینکه مخالفان، کاسبانی را که به لطف چراغ برق مشغول کار بودند، کاسبان شیطان مینامیدند و سرسختانه با آنها مخالفت میکردند.اما پس از مدتی همانها که مخالفت میکردند، دیدند کاسبان (به اصطلاح خودشان) شیطان، نه تنها مورد لعنت خدا قرار نگرفتند بلکه با گرهگشایی از کار خلق خدا، که نیاز به خرید در شب داشتند، کاسبیشان در حال رونق گرفتن بود.حتی عدهای از مردم که از نور شیطان شنیده بودند و از سر کنجکاوی به میدان شمسالعماره میرفتند، ناخودآگاه مشتری همان کاسبان میشدند.امینالضرب ادم زرنگی بود و برای مبارزه با این عقاید در جشنهای نیمه شعبان به مناسبت جشن میلاد امام زمان تمام خیابانهای امیریه را مزین به لامپهای رنگارنگ کرد و به تدریج عقیده مردم و رجال تغییر پیدا کرد. خدمات و تأسیساتی که امین الضرب به وجود آورد می توان به این موارد اشاره کرد: 1. ایجاد خط راه آهن بین محمودآباد و آمل ۱۳08ق 2. احداث کارخانه برق 3. احداث کارخانه بلورسازی ۱۳۰۵ق 4. تأسیس کارخانه چینی سازی در تهران 5. ایجاد کارخانه ابریشم تابی و ابریشم بافی 6. بنای کاروانسرای حسن آباد میان راه تهران – قم 7. ساخت راه افجه به تهران 8. پیشنهاد تأسیس بانک در ۱۲۹۶قامین الضرب به جز زمینه های اقتصادی و تجاری در امور عمومی و عام المنفعه نیز دخیل و فعال بود. به طور مثال چون گروهی از رجال دانشور عصر مظفری " انجمن معارف " را برای توسعه مدارس و گسترش فرهنگ جدید تشکیل دادند عضویت آن را پذیرفت. خدمت دیگر او که نیکنامی برایش به ارمغان آورد، خرید مقادیر بسیار گندم در قحطی سال ۱۲۸۸ق از مازندران و حمل آن به تهران بود که موجب نجات مردم از مرگ حتمی شد.محمد حسین امین الضرب مسلمان معتقدی بود ولی از دادن رشوه هم ابا نمی کرد و برای رفع توقیف زمینهایش به نصرت الدوله فیروز وزیر دارایی وقت رشوه داده بود. او اقدام به تکثیر بحارالانوار در 22 جلد به هزینه شخصی و توزیع رایگان آن نمود. وی به احداث بناها و نهادهای عام المنفعه و ساختن حجره برای طلاب در اماکن مذهبی نیز علاقه ای مخصوص داشت. سرانجام امین الضرب در 8 شعبان ۱۳۱۶ق (مطابق اول دی ماه ۱۲۷۷ و دسامبر ۱۸۹۸م) درگذشت و جنازه اش را به نجف برده و در جنب گلدسته ایوان حضرت علی به خاک سپرده شد.
صدیقه دولتآبادی دختر هادی دولتآبادی اصفهانی بود. در سن پانزده سالگی ازدواج کرد اما جدا شد و بعدها از منتقدان جدی ازدواج زودهنگام دختران شد. در دوران مشروطه در انجمنهای مخفی زنان شرکت میکرد و سمت منشی انجمن مخدرات وطن را بر عهده داشت.
در سال ۱۳۳۴ هجری قمری، مدرسهای دخترانه به نام «امالمدارس» در اصفهان تأسیس کرد که به خاطر عدم رعایت شئونات دینی تعطیل شد و او را سه ماه زندانی کردند. در سال ۱۲۹۹ نشریه «زبان زنان» را با هزینه شخصی منتشر کرد. دولتآبادی ۱۰ سال پیش از کشف حجاب رسمی، بدون روسری در خیابانها ظاهر میشد. او اولین زن ایرانی است که بعد از مشروطه بدون چادر از منزل خارج شد.
ریاست کانون بانوان را بر عهده گرفت و تمام عمر خود را در راه کشف حجاب سپری کرد. در وصیتنامهاش نوشت: «مرا از محل کانون بانوان به آرامگاه ابدیم ببرید و در مراسم تشییع جنازهام حتی یک زن با حجاب شرکت نکند.» در روز ۶ مرداد سال ۱۳۴۰ در سن ۸۲ سالگی درگذشت. مقبره وی پس از انقلاب ۱۳۵۷ ویران شد.
بعد از آتش زدن قرآن در چند کشور اروپایی تعدادی از پوپولیستها و روشنفکران دینی این کار را تقبیح کردهاند و خواستار احترام گذاشتن به عقاید مسلمانان شدند. حال آنکه مسلمانان در هنگام فتوحات صدر اسلام هیچگونه احترامی به تمدنهای دیگر نمیگذاشتند و کلیه کتابهای کشورهای مغلوب را آتش میزدند.
ابن خلدون که دقیقترین و بزرگترین جامعهشناس و مورخ عرب است درباره کتابسوزی به دست اعراب چنین میگوید: «وقتی سعد ابن ابی وقاص به مداین دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید. نامه به عمر ابن خطاب نوشت و در باب این کتابها خواست. عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در این کتابهاست سبب راهنمایی است خدا برای ما راهنمایی فرستاده است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن همه کتابها را در آب یا در آتش افکندند.» (دو قرن سکوت، ص ۹۸)
همچنین ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه عن القرون الخالیه چنین مینویسد: «وقتی قتیبه ابن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هرکس را که خط خوارزمی مینوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بیدریغ گذراند و موبدان و هیربدان قوم را یکسره هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد.» (دو قرن سکوت، صفحه ۳۵، ۳۶، ۴۸)
ثانیاً اولین کسانی که قرآن را آتش زدند خود مسلمانان بودند. بنابر منابع اسلامی، پس از مرگ محمد عدهای از صحابیان به مرتبسازی سورههای قرآنی پرداختند. حذیفة بن یمان در جریان بازگشت از جنگ ارمنستان و آذربایجان و مشاهده اختلاف مسلمانان در قرائت قرآن، موضوع را با سعید بن عاص در میان گذاشت که مردم حمص قرائت خود را بهتر میدانستند؛ همانگونه که مردم دمشق و کوفه و بصره نیز در مورد قرائت خود بر همین عقیده بودند. (ابن اثیر عزالدین؛ الکامل فی التاریخ، بیروت، دار بیروت للطباعة و النشر، ۱۳۸۵ ق، جلد ۳، ص ۱۱۱)
حذیفه این موضوع را با مردم کوفه که اصحاب و طرفداران ابن مسعود بودند در میان گذاشت که بین او و ابن مسعود درگیری لفظی بهوجود آمد. حذیفه تصمیم گرفت موضوع را با عثمان در میان بگذارد و در ملاقات با عثمان از او خواست که به این امر رسیدگی کند تا امت اسلامی در کتاب خود به بلای خانمانسوز اختلاف گرفتار نشوند. پس از هشدار حذیفه، عثمان با مشورت و به دست آوردن نظر صحابیان برای به انجام رساندن این امر انجمنی تشکیل داد. این انجمن به جمعآوری مصاحف از مناطق گوناگون و مقابله آنها با یکدیگر و سرانجام نگارش مصحفی واحد پرداخت. سپس عثمان دستور سوزاندن دیگر مصاحف را داد. (الحافظ ابی الخیر محمد بن محمد الدمشقی (ابن جوزی)؛ النشر فی القرائات العشر، بیروت، دارالکتاب العربی، بیتا، ج ۱، ص ۷)
حکومت چین تحت حاکمیت حزب کمونیست چین در دوران حکومت «شی جینپینگ»، سیاستی را دنبال کرده که به بازداشت بیش از یک میلیون مسلمان اویغور انجامیده است. طرح چینیسازی منجر به زندان و قتل افراد بیشماری شده و سازمانهای بینالمللی از آن به عنوان نسلکشی یاد میکنند. در این کشتار صدها مسجد اویغور به کاباره تبدیل شد و چندین هزار جلد قرآن به آتش کشیده شد. حال چگونه است که مدافعان اخلاق در برابر این جنایت ضد بشری خاموشند؟ چرا اخلاقگرایان به قرآنسوزی در چین اعتراض ندارند؟
جامعه همیشه لایههای عقبافتاده فناتیک و لومپن پرولتاریای مذهبی و مافیایی برای حاکمان فاسد، برای انحصارطلبان و برای گروههای فشار دینی و فاشیستی وارد عمل شدهاند. اسلامگرایان فاشیست در همه کشورها و در ایران ما به دستور شبکههای فرماندهی وارد عمل میشوند و با ندای اللهاکبر به تخریب و شکنجه و کشتن اقدام میکنند. در ایران آتشزدگان سینما رکس و اسیدپاشان و مهاجمان به تظاهرات و باندهای تحریککننده و قاتلان و تروریستهای الهی، همهجا هستند و در تمام زمینهها از افراد میخواهند تا اسلام را مقدس بدانند. در فرانسه بمباندازان علیه دفتر شارلی ابدو، اسلامیستهای محلهها، توطئهگران و برهمزنندگان گردهماییها، کارگزاران اسلامی مواد مخدر، باندهای ملاها و امامان مسجدها، همه آماده خدمت به اسلام هستند. همه این افراد در پی خاموش کردن قطعی مخالفان اسلام هستند و از هر فرصتی مانند انتقاد به اسلام، کاریکاتور محمد تا قرآنسوزی، استفاده کرده تا هر مخالفی را خفه کرده و هر کافری را به هلاکت برسانند.
حماقت انسان را نباید نوازش کرد بلکه باید آن را نشان داد و نیشتر زد و با دانایی درمان کرد. پوپولیستها میگویند خواب این افراد را برهم نزنید. پوپولیستها میگویند «اخلاق» را رعایت کنید و قرآن آتش نزنید، ولی همین پوپولیستها یک بار هم به توده عقبمانده فناتیک نمیگویند نادانی خودتان را درمان کنید؛ همین پوپولیستها در بسیاری موارد با اسلامگرایان نواندیش مناسبات مصلحتگرایانه دارند و از نقد قرآن و اسلام و محمد و امامان خودداری میکنند.
جوزف مک کارْتی در سال ۱۹۰۹ در ایالت ویسکانسین آمریکا به دنیا آمد. او پس از اتمام تحصیلات خود در رشته حقوق به عنوان جوانترین قاضی ایالت ویسکانسین مشغول به کار شد. وی سپس وارد فعالیتهای حزبی گردید و در ۳۷ سالگی به نمایندگی سنای امریکا برگزیده شد. مدتی پس از فرار چیانکایچک، رهبر چین ملی که مورد حمایت امریکا بود، مک کارتی در نطق شدیداللحنی اعلام کرد که شکست دولت امریکا در چین، به سبب وجود کمونیستها در وزارت خارجه امریکاست.سخنان تند مککارتی باعث شد دستگاه قضایى امریکا به پیگیری این اتهام بپردازد. از قضا اتهام مک کارتی واقعیت داشت و تعداد زیادی از کارمندان وزارت امور خارجه، به عنوان جاسوسان کمونیست از کار بر کنار شدند و تحت بازجویى قرار گرفتند. انتشار خبر بازداشت این افراد، موجی از تبلیغات ضد کمونیستی را در مطبوعات و محافل سیاسی امریکا به همراه آورد.جوزف مککارتی از 1947 تا زمان مرگش در 1957 سناتور جمهوریخواه ایالات متحده از ایالت ویسکانسین بود. او از آغاز دهۀ 1950 که جنگ سرد بین آمریکا و شوروی شروع شده بود، پرچمدار این ادعا شد که بسیاری از هنرمندان و روشنفکران و کارکنان دولت فدرال آمریکا جاسوس یا سمپات اتحاد جماهیر شوروی هستند. جوزف مککارتی و حامیانش در واقع نگران سقوط نظام سیاسی آمریکا در اثر عملکرد کمونیستهای پنهانشده در گوشه و کنار ساختار سیاسی و فرهنگی جامعۀ آمریکا بودند.موج سیاسی به راه افتاده از سوی جوزف مککارتی را جریانی متعلق به جناح راست افراطی در ایالات متحده میدانند. یعنی مککارتیسم نه فقط علیه کمونیسم بلکه مخالف لیبرالیسم هم بود؛ چراکه در یک جامعۀ لیبرال، کمونیست بودن جرم نیست و کسی را بابت این گرایش سیاسی و اقتصادی نمیتوان محاکمه کرد.در جوامع لیبرال، کمونیستها حق تحزب و شرکت در انتخابات دارند و نیازی نیست خودشان را مخفی کنند یا بابت کمونیست بودن خودشان به دیگران جواب پس دهند. بنابراین مککارتیسم از نظر منتقدان، موج سیاسیای بود معطوف به نابودی آزادیهای مدنی و سیاسی جامعۀ آمریکا. به همین دلیل بسیاری از لیبرالها پدیدۀ مککارتیسم را "خیانت به آمریکا" توصیف کردند؛ چراکه ناقض ارزشهای لیبرالدموکراتیک بود.جوزف مککارتی در دهۀ 1950 به مردم آمریکا هشدار داد کمونیستها در قسمتهای حساس حکومت این کشور مانند وزارت خارجه، رخنه کردهاند و ادعا کرد فهرست اسامی آنها را در اختیار دارد. این ادعا سر و صدای زیادی به پا کرد و بازرسیها و محاکمات متعددی را به دنبال داشت. در دوران مککارتیسم، انتقاد از حکومت و وضعیت اجتماعی بسیار دشوار شده بود .بسیاری از هنرمندان امریکایی، از لیلین هلمن، آرتور میلر، دالتون ترومبو و مارتین ریت، که خود قربانی مککارتیسم بودند، تا نویسندگان نامی امروز مانند داکترو، فیلیپ راث و پل اوستر در رمانهای خود به وجوه گوناگون آن "زمانه شیاد" پرداختهاند. ریچارد نیکسون، ریبس جمهوری آمریکا در اواخر دهۀ 1960 و اوایل دهۀ 1970، از جمله همکاران مککارتی در جریان کمونیستیابی و "کمیتۀ بررسی فعالیتهای غیرآمریکایی" بود. هنرمندان معروفی مثل الیا کازان و والت دیزنی هم با این کمیته همکاری داشتند.در مجموع مککارتیسم دوران سیاهی را برای هالیوود رقم زد و فیلمسازان زیادی به اتهام کمونیست بودن تحت تعقیب قرار گرفتند. بسیاری از چهرههای هالیوود به اتهام ارتباط معنایی آثار هنری خود با ایدئولوژی کمونیسم، محاکمه و مجازات شدند. مککارتی که در 1953 رئیس کمیتۀ فرعی تحقیقات مجلس سنا شده بود، در سال 1954 بابت وارد کردن اتهام ناروا به افراد گوناگون مورد توبیخ سنای آمریکا قرار گرفت ولی فضای سیاسی و شرایطی که او ایجاد کرده بود، تا سالها در آمریکا دوام آورد.روایتی که تا کنون تا حدی معتبر شمرده میشد این است که رسانههای جمعی در افشای سیمای واقعی مککارتی به عنوان سیاستمداری جاهطلب، بیرحم و عوامفریب نقش مهمی ایفا کردند. او نمونهای از سیاستمداران فرصتطلبی بود که خیلی زود به قدرت رسانهها در دوران معاصر پی برده و دریافته بود که میتوان با اظهارت جنجالی و "تیترهای درشت" در افکار عمومی نفوذ کرد و از آن در جهت اهداف خود بهره برد. اما همان رسانهها در افشای سیمای واقعی مککارتی مهمترین نقش را ایفا کردند.آغاز کارزار مککارتی، بسیاری از شخصیتها و محافل سیاسی هشدار داده بودند که مبارزه او با "فعالیتهای ضدامریکایی"، با بنیادها و موازین حقوقی نظام مغایرت دارد، اما مقامات حاکمه در فضای "جنگ سرد" به این هشدارها توجه نکردند. هنگامی که حزب جمهوریخواه با پیروزی دوایت آیزنهاور در پایان سال ۱۹۵۲ به قدرت رسید، دیگر به سیاستمداری از قماش مککارتی نیاز نبود.
مککارتی که خود را یک "امریکایی واقعی" میخواند، هر روز لیستهای بلندتری از "عاملان کمونیسم بینالملل" ارائه میداد. دیگر حتی مأموران سیا نیز پروندهسازیهای او را مسخره میکردند. هنگامی که او از نفوذ افراد کمونیست در "سازمان سیا" سخن گفت، آلن دالس، رئیس سازمان به مأموران خود دستور داد که "قهرمان آنتیکمونیسم" را شب و روز زیر نظر داشته باشند.مککارتی در اجلاسی در فوریه سال ۱۹۵۰ ادعا کرد که لیستی شامل ۲۵۰ نفر در دست دارد از افرادی کمونیست که در مقامات بالای وزارت خارجه ایالات متحده نفوذ کردهاند. این احتمال وجود دارد که افرادی با گرایشهای چپ کارمند وزارت خارجه بودهاند، اما این نیز درست است که حرف مککارتی یک ادعای بیپایه بود. او هرگز چنین لیستی در اختیار نداشت و صرفا "بلوف" زده و دروغ گفته بود. شاید بازگشت چارلی چاپلین به آمریکا در سال 1972 برای دریافت جایزۀ اسکار بابت "یک عمر دستاورد هنری" را بتوان نشانۀ بارز عبور فضای سیاسی آمریکا از پدیدۀ مککارتیسم قلمداد کرد.مککارتیسم در فرهنگ سیاسی جهان برای اشاره به سیاست متهم کردن اشخاص و سازمانها به خیانت و اقدامات براندازانه بدون وجود مدارک و دلایل کافی به کار میرود. بنابراین مککارتیسم دراکثر کشورهای غیردموکراتیک، بویژه اگر حکومت ایدئولوژیک داشته باشند، همچنان رایج است. در جریان موج مککارتیسم در آمریکا، اگرچه افراد زیادی مشاغل و فرصتهای کاری و اعتبار اجتماعی خود را از دست دادند، ولی کسی اعدام نشد. مارکسیستها در جهان همواره از مککارتیسم انتقاد کردهاند اما واقعیت این است که سیاست مککارتیستی در همۀ کشورهای مارکسیستی نیز برقرار بوده است. از شوروی استالین گرفته تا چین مائو و کوبای کاسترو و غیره. در این کشورها افراد زیادی، که بسیاری از آنها کمونیستهایی مؤمن هم بودند، به اتهام مزدوری امپریالیسم و دشمنی با خلق و غیره، با سختترین مجازاتها مواجه میشدند.در واقع آنچه که در حکومتهای مارکسیستی همیشه جاری بود و افراد زیادی بابت آن اعدام هم میشدند، به امری عادی بدل شده بود و اعتراض چندانی در میان چپگرایان دنیا برنمیانگیخت؛ ولی شکل خفیفتر همان سیاست بدبینانه، وقتی در آمریکا محقق شد، با اعتراض شدید سوسیالیستها و مارکسیستها و کمونیستها مواجه شد.جوزف مک کارتی در سن ۴۸ سالگی به علت سیروز کبدی ناشی از مصرف بیش از حد الکل در مریلند آمریکا درگذشت.
آقای بهمن فرقانی از نخستین خلبانان گردان ۱۰۱ شناسایی تاکتیکی نیروی هوایی ارتش مجهز به هواپیماهای شناسایی آر تی-۳۳آ بود. او در سال ۱۳۴۱ پرواز با این هواپیما را شروع کرد و پس از ورود هواپیماهای شناسایی آراف-۵آ، پرواز با آنها را نیز آموزش دید. او در مجموع دو هزار و ۳۰۰ ساعت با آنها پرواز کرد که دستکم پنج ماموریت برونمرزی بر فراز عراق در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی را شامل میشد. نیروی هوایی شاهنشاهی علاوه بر استفاده نظامی از این هواپیماهای شناسایی به درخواست سازمان نقشهبرداری کشور پروازهای عکسبرداری نیز انجام میداد.با ورود شمار بیشتری از جنگنده بمبافکنهای اف-۴ئی فانتوم۲ به ایران در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی، فرقانی بار دیگر به ایالات متحده اعزام شد تا فن پرواز روی این هواپیمای قدرتمند را آموزش ببیند. پس از پایان آموزش، در گردان ۱۱ آموزشی فرماندهی هوایی در پایگاه یکم شکاری تاکتیکی مهرآباد مشغول خدمت شد. او در طول خدمتش به علت داشتن تخصص ایمنی پرواز مسئولیت بررسی مهمترین سوانح نیروی هوایی شاهنشاهی را بر عهده داشت و همزمان به علت علاقه وافر به پرواز با هواپیماهای آموزشی سبک بیجکرافتاف.۳۳آ بونانزا (Beechcraft F.33A Bonanza) خلبانان جوان نیروی هوایی را نیز آموزش میدادباوقوع قیام شاهرخی یا کودتای نوژه، بهمن فرقانی با وجود آنکه هیچ نقشی در کودتا نداشت بازداشت و زندانی شد. او همچون صدها تن از کارکنان نیروی هوایی ارتش که عمدتا خلبانان باتجربه و ارشد بودند، به اعدام محکوم شد اما تنها ۳۰ دقیقه پیش از اجرای حکم، با توجه به آغاز رسمی جنگ ایران و عراق از اعدام نجات یافت و برای دومین بار پس از انقلاب به خدمت در نیروی هوایی ارتش بازگردانده شد.او پس از مدتی جانشین فرمانده پایگاه چهارم شکاری تاکتیکی وحدتی دزفول شد. فرقانی در دوران جانشینی او به اوضاع نابسامان پایگاه سروسامان داد و مهمترین عملیات رزمی علیه ستونهای زرهی در حال پیشروی ارتش عراق در دشتهای خوزستان را فرماندهی کرد.تلاش میکرد تا از تکرار عملیات هوایی غیر کارشناسی و نابودی اموال نیروی هوایی و کشته شدن خلبانان بیشترمی شد جلوگیری کند؛ امری که موردپسند فرماندهان مذهبی و دستنشانده آیتالله خمینی چون عباس بابایی(فیلمی هم از زندگی او بابازی شهاب حسینی ساخته شده است) نبود.درنهایت سرهنگ فرقانی از ستاد نیروی هوایی ارتش اخراج و به آنجا ممنوعالورود شد. او در اعتراض به این مسئله از نیروی هوایی ارتش استعفای کرد؛ استعفایی که پس از ماهها کشوقوس در یکم آذر ۱۳۶۴ تایید شد. در حکم تایید تقاضای بازنشستگی پیش از موعد سرهنگ بهمن فرقانی، عباس بابایی که معاونت عملیات نیروی هوایی را بر عهده داشت، چنین نوشت: «نمونهای است از فرار به خدمت؛ با چه انگیزهای مشخص نیست.» نوشتهای که عصبانیت فرقانی را به همراه داشت. فرقانی در جواب به این ادعای توهینآمیز به بابایی گفت: «وقتی شما یک بچهمحصل بودید من پرواز میکردم و شناسایی برونمرزی میرفتم حالا من از خدمت فرار میکنم؟»سرهنگ بهمن فرقانی پس از استعفا از نیروی هوایی سعی کرد به شرکت هواپیمایی ایران ایر (هما) برود و آنجا بهعنوان خلبان ایرباس ۳۰۰-آ استخدام شود اما به دلیل کارشکنیهای عقیدتی سیاسی نیروی هوایی برای استخدام و گذراندن آزمون خلبانی موفق نشد و در نهایت از کشور مهاجرت کرد.
این وبسایت حاصل سالها پژوهش و علاقه به تاریخ و فرهنگ ایران زمین است.
با عرض سلام و تشکر از بازدید از این وبسایت. من محمدرضا آزادفرد هستم. در سال ۱۳۷۱ از دانشگاه علوم پزشکی ایران در رشته پزشکی فارغالتحصیل شدم. پس از پایان دوران سربازی و طرح خدمت در مناطق محروم به آمریکا مهاجرت کردم و دوره تخصص Family Medicine را گذراندم و سپس برای فوقتخصص وارد رشته Addiction Medicine شدم.
در امتحانات برد تخصصی آمریکا بالاترین نمره ممکن را کسب کرده و از نظر نمرات بورد جزء یک درصد برتر پزشکان آمریکا شدم. برای سالهای طولانی رئیس بخش اعتیاد و داخلی بیمارستان ECMC و استادیار دانشگاه بوفالو در ایالت نیویورک بودم.
در کنار این فعالیتهای تحصیلی و شغلی هیچگاه از مطالعه تاریخ و فرهنگ ایران غافل نبودم و به تدریج به این نتیجه رسیدم که مقدار زیادی جعلیات وارد تاریخ ایران شده است. بنابراین سعی کردم با نوشتن و گردآوری مقالات از منابع مختلف تا جایی که ممکن است این نکات نادرست را مشخص کنم. در اکتر موارد برای تهیه مقالات، منابع فارسی مدنظر بوده است ولی از آنجایی که با زبانهای انگلیسی و فرانسه آشنایی دارم در مواردی از منابع انگلیسی یا فرانسوی استفاده شده است.
با تشکر مجدد از توجه شما به این وبسایت، برای شما آرزوی موفقیت و تندرستی دارم.